کلی حرف برای گفتن و انگار کلمات از من فراری اند. من آدم حرف زدن با کلمات نیستم. ناگفته های من لابه لای رنگ ها ، خط ها و کاغذ دفن شده اند.
🧸🛋
وقتی که یادش اومد از جنس ستاره هاست.✨
همینطور که بافتنی ش رو میبافت، یادش اومد که چقدر همیشه احساس تنهایی میکرده. جوری که انگار به این دنیا و ادماش تعلق نداره. همیشه درد و ناامیدی زیادی از این دنیا و ادماش دریافت کرده. ولی درونش میدونست که زندگی میتونه بهتر از این باشه. که زندگی حتما نباید پر از درد و رنج باشه. اون اینو میدونست و همین هم تنهاترش میکرد. ولی توی این لحظه ی مهم، یادش اومد. که اون متعلق به یه سیاره دیگست. به جایی که پر از عشق و ارامشه. که به این جا اومده چون ماموریتی داشته. نوری درونش درخشید
و از اون نور، ستاره ها شروع کردن به درخشیدن روی موهای قرمزش. حالا اون میدونست که هیچوقت تنها نبوده.
صورت مدز میکلسن یجوری خوبه، که مدتها بود اینجوری با دقت از جزییات صورت کسی لذت نبرده بودم.