زنی را میشناسم که روحش شبیه شعری است که زمان نوشته؛
آب شور اقیانوس و نور آفتاب در رگهایش جریان دارد، او از جنس دریاست و ماه تمام رازهایش را میداند؛
آرام راه میرود اما همیشه به سوی نور.
میداند خانهاش میان ستارگان است؛
او گم نمیشود، حتی وقتی راه را نمیداند، چیزی درونش هست که او را به خانه میبرد.
او هنوز تمام قصهاش را نزیسته، اما قلبش را به سوی زندگی گشوده است.
عمیق، رازدار، آزاد و بی انتها؛
گمان میکنم اگر روزی دریا بخواهد در قالب انسان متولد شود
حتما شبیه او خواهد بود.
آب شور اقیانوس و نور آفتاب در رگهایش جریان دارد، او از جنس دریاست و ماه تمام رازهایش را میداند؛
آرام راه میرود اما همیشه به سوی نور.
میداند خانهاش میان ستارگان است؛
او گم نمیشود، حتی وقتی راه را نمیداند، چیزی درونش هست که او را به خانه میبرد.
او هنوز تمام قصهاش را نزیسته، اما قلبش را به سوی زندگی گشوده است.
عمیق، رازدار، آزاد و بی انتها؛
گمان میکنم اگر روزی دریا بخواهد در قالب انسان متولد شود
حتما شبیه او خواهد بود.
تو میگی روانت سالمه ولی
وقتی ناراحتی، میگی «چیزی نیست»
که مبادا کسی به خاطر تو ناراحت بشه.
وقتی ناراحتی، میگی «چیزی نیست»
که مبادا کسی به خاطر تو ناراحت بشه.
بیرون رفتن و حرف زدن با دوستام واقعا شبیه تراپی میمونه، مثل یه رویای شیرین وسط شب تاریک؛ براتون دوستهای خردمند و با قلبی بزرگ آرزو میکنم که کنارشون خود واقعیتون باشید و شادترین نسخه و غمگین ترین نسخهتونو بتونید بهشون نشون بدید.
بزرگ شو،
تا بفهمی کسی که تو رو میخواد، قرار نیست مدام تو رو توی شک نگه داره؛
عشق، آزمونِ حدسزدن نیست؛
عشق آرامشه، وضوحه، حضوره؛ نه بهانههای الکی.
تا بفهمی کسی که تو رو میخواد، قرار نیست مدام تو رو توی شک نگه داره؛
عشق، آزمونِ حدسزدن نیست؛
عشق آرامشه، وضوحه، حضوره؛ نه بهانههای الکی.
قشنگترین اکسسوریای که این روزا میپوشم، احساسِ خوب داشتن نسبت به خودمه.
و چقدر قشنگه وقتی میفهمی آدما چقدر شبیه اثرهای هنریان. یکی مثل یه تابلوی نقاشیِ شلوغه که باید ساعتها زل بزنی بهش تا جزئیاتش رو ببینی، یکی مثل یه قطعه پیانوی آرومه که وسط یه روز شلوغ نجاتت میده. من فقط دنبال همین جزئیاتم؛ دنبالِ اون چیزی که باعث میشه چشمهای یک نفر موقع حرف زدن از علاقهش، برق بزنه.
چهار روز رفتم سفر و ذهن و افکارمو خونه جا گذاشتم، مثل آدمی که هیچ فکر و خیالی نداره تو لحظهها غرق شدم و شیرجه زدم توی زندگی. حالا دارم برمیگردم، قبل از خودم افکار و نگرانی هام سوار ماشین شدن، جامو تنگ کردن و از حالا دارن بهم فشار میارن، صداهای تو سرم باهم دعوا میکنن و تنها کاری که از دستم برمیاد تماشا کردنشونه.