❤2
Forwarded from شاید فردا روز بهتری بود برای خداحافظی
«گفته بودی برگرد عشق من
و فراموش کن دوری و غربت را
برگرد عشق من
از دنیا نصیبی ندارم
تو کسی هستی که دوستش دارم
درحالی که نمیتوانم داشته باشمت»
و فراموش کن دوری و غربت را
برگرد عشق من
از دنیا نصیبی ندارم
تو کسی هستی که دوستش دارم
درحالی که نمیتوانم داشته باشمت»
❤1
❤1
immersion
شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت که روز روشنی هرگز نبودت.. #عطار
۲۴ آبان ۱۳۹۸، شبی که بنزین ۳ هزار تومن شد، دلار ۱۱۹۲۰ بود :)
حالا پس از گذشت ۱۹۱۴ روز، حداقل ۹۲۸۵۰!...
بازم همون شعر...
حالا پس از گذشت ۱۹۱۴ روز، حداقل ۹۲۸۵۰!...
بازم همون شعر...
😢2
دیشب در محله، میانِ تکبیرهای مردانه، چند لعنتِ محکمِ و بیپروای زنانه هم بهگوشم خورد...
امشب تفألی به اشعارِ ملکالشعرای بهار زدم!
بیت جالبی داشت، از احتمالاً سالِ ۱۳۳۰ هجری شمسی، حدود ۷۳ سال پیش، یا بهعبارتی: بهاندازهی طولِ عمر انسانی که آن سال بهدنیا آمده و امروز فوت کرده!!
میگوید:
مَردُمی دیدم یِکایک از گدا تا شاه، زن
منتها همچون زنان بر فرقشان مُعَجَّر نبود
این شعر به زمانی اشاره دارد که روزنامهی ملکالشعرای بهار که به انتشار افکار دموکراتیک میپرداخت، بهدستور شوروی تعطیل میشود و چندی بعد، خودش هم به تهران (ری) تبعید میشود.
میشود اینطور استنباط کرد که حداقل هفتاد سال است که این جامعه، «مَرد» ندارد! نه اینکه نداشته باشد، داشته، امّا آنها که برای آزادی و زندگی ارزشی قائل بودند، کمکم بهشکلهای مختلف از جمله ایستادگی در برابر روسها و شهادت و مهاجرت، حذف شدهاند، کم شدهاند، گُم شدهاند، و جای خود را به افرادی دادهاند که تنها اثرِ کمجانِ تستوسترون روی آنها، ریش است! ریشی که چون نرخ رشدش هم کم است، نباید از تَه زد، مبادا درنیاید و دیگر همین هم از مردانگی برایشان باقی نمانَد!!
از دیرباز، زن را مقابل مَرد و مردانگی قرار میدادند، امّا کاش امروز «بهار» بود و میدید که چطور برخی زنان، از برخی مَردان مردترند! که اگر خانههایشان خراب است، لااقل صدایشان نگرفته، نجوا نمیکنند، فریاد میزنند...
امشب تفألی به اشعارِ ملکالشعرای بهار زدم!
بیت جالبی داشت، از احتمالاً سالِ ۱۳۳۰ هجری شمسی، حدود ۷۳ سال پیش، یا بهعبارتی: بهاندازهی طولِ عمر انسانی که آن سال بهدنیا آمده و امروز فوت کرده!!
میگوید:
مَردُمی دیدم یِکایک از گدا تا شاه، زن
منتها همچون زنان بر فرقشان مُعَجَّر نبود
این شعر به زمانی اشاره دارد که روزنامهی ملکالشعرای بهار که به انتشار افکار دموکراتیک میپرداخت، بهدستور شوروی تعطیل میشود و چندی بعد، خودش هم به تهران (ری) تبعید میشود.
میشود اینطور استنباط کرد که حداقل هفتاد سال است که این جامعه، «مَرد» ندارد! نه اینکه نداشته باشد، داشته، امّا آنها که برای آزادی و زندگی ارزشی قائل بودند، کمکم بهشکلهای مختلف از جمله ایستادگی در برابر روسها و شهادت و مهاجرت، حذف شدهاند، کم شدهاند، گُم شدهاند، و جای خود را به افرادی دادهاند که تنها اثرِ کمجانِ تستوسترون روی آنها، ریش است! ریشی که چون نرخ رشدش هم کم است، نباید از تَه زد، مبادا درنیاید و دیگر همین هم از مردانگی برایشان باقی نمانَد!!
از دیرباز، زن را مقابل مَرد و مردانگی قرار میدادند، امّا کاش امروز «بهار» بود و میدید که چطور برخی زنان، از برخی مَردان مردترند! که اگر خانههایشان خراب است، لااقل صدایشان نگرفته، نجوا نمیکنند، فریاد میزنند...
بهتر است لبها را بگذاریم برای بعد
لیوانهامان را از نفت پُر کنیم
بهسلامتیِ هرچیز که دارد تمام میشود
بهسلامتیِ آتش
که از سوختن میرقصد
بهسلامتیِ زخم
که پوست را زنده کرده است...
#گروس_عبدالملکیان
#کتاب
📖 «هیچچیز مثل مرگ تازه نیست»
صفحهی ۱۰۰
لیوانهامان را از نفت پُر کنیم
بهسلامتیِ هرچیز که دارد تمام میشود
بهسلامتیِ آتش
که از سوختن میرقصد
بهسلامتیِ زخم
که پوست را زنده کرده است...
#گروس_عبدالملکیان
#کتاب
📖 «هیچچیز مثل مرگ تازه نیست»
صفحهی ۱۰۰
❤1
بس کنم این سیاهکاری، بس، گرچه دل ناله میکند: «بس نیست»
برگهای سپیدِ دفترِ من! از شما روسیاهتر کَس نیست
#فریدون_مشیری 🪁
برگهای سپیدِ دفترِ من! از شما روسیاهتر کَس نیست
#فریدون_مشیری 🪁
ای دو چشمانت رَهی روشن بهسویِ شهرِ زیبایی
ای نگاهت بادهای در جامِ مینایی
آه، بشتاب ای لبت همرنگِ خونِ لالهی خوشرنگِ صحرایی
رَه، بَسی دور است
لیک در پایانِ این رَه... قصرِ پُر نور است.
#فروغ_فرخزاد 🪁
ای نگاهت بادهای در جامِ مینایی
آه، بشتاب ای لبت همرنگِ خونِ لالهی خوشرنگِ صحرایی
رَه، بَسی دور است
لیک در پایانِ این رَه... قصرِ پُر نور است.
#فروغ_فرخزاد 🪁
❤1
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم میسوخت
و مهربانی را نثار من میکرد...
#حمید_مصدق 🪁
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم میسوخت
و مهربانی را نثار من میکرد...
#حمید_مصدق 🪁
❤2
داشتم شعر میخوندم، درواقع اشعاری که کلمهی «کجاست» داشتن...
چندتا از اشعار الهینامه عطار، نظرمو جلب کرد، خوندمشون پشت هم (اگه فرصت دارین، الهینامه - بخش شانزدهم، کلاً ۷ تا شعره، بخونین)...
رسید به آخریش: ”حکایتِ آن جوان که زنِ صاحب جمال خواست و بمُرد“...
دردناک بود! اشکیم کرد!! یادِ توصیههای رواقیون افتادم...
❞ او را برای همین اکنون بهما سپردهاند و نه برای همیشه ❝ ~ اپیکتتوس
چه بسیار لحظههایی که مطمئنیم تکرار میشن و فرصتِ جبران داریم، امّا حسرتی جاودان بهجا میذارن...
چرا شد پایبندِ آن دلارام
که باید شُست دست از وی بهناکام
چرا اندر عروسی شُست پایش
چو دست از وِی بشستن بود رایش
چهگویم از تو و از خود، دریغا
دریغا از شد و آمد دریغا...
#عطار 🪁