عمریست تا ز جسمِ گِرانجان در آتشم
سیلِ سبُکروی که خرابم کُند کجاست؟
کردهست تلخْ دیدهی بیدارْ عیشِ من
شیرینفسانهای که بهخوابم کند کجاست...؟
#صائب_تبریزی 🪁
سیلِ سبُکروی که خرابم کُند کجاست؟
کردهست تلخْ دیدهی بیدارْ عیشِ من
شیرینفسانهای که بهخوابم کند کجاست...؟
#صائب_تبریزی 🪁
❤1
❤3
دردِ پایانناپذیرِ عشق در جانم تویی
لذت و لطفِ غزلهای پریشانم تویی
من کُهستانزادهی آبوهوای عاشقی
سرزمینِ کوچکِ خورشید و بارانم تویی...
#عبدالقهار_عاصی - تو
لذت و لطفِ غزلهای پریشانم تویی
من کُهستانزادهی آبوهوای عاشقی
سرزمینِ کوچکِ خورشید و بارانم تویی...
#عبدالقهار_عاصی - تو
❤2
رنجِ غم و شادی مَبَر، کو مُطرِب و کو نوحهگر
مُشت سِپَندِ بیخبر دارد درین مَجمَر صدا...
#بیدل_دهلوی 🪁
مُشت سِپَندِ بیخبر دارد درین مَجمَر صدا...
#بیدل_دهلوی 🪁
immersion
رنجِ غم و شادی مَبَر، کو مُطرِب و کو نوحهگر مُشت سِپَندِ بیخبر دارد درین مَجمَر صدا... #بیدل_دهلوی 🪁
هرچند گاهی دلم میخواد... ولی منطق نمیذاره!
که:
درین دنیا نه غم دارم نه شادی که دیدم جُملگی مانندِ بادی...
رنج و غَم را حَق پِیِ آن آفرید
تا بِدین ضِدْ خوشدلی آید پَدید...
که:
درین دنیا نه غم دارم نه شادی که دیدم جُملگی مانندِ بادی...
واقعاً چیزی از بقاء نمیمونه تو این حالت! (خیلی دَووم بیاری میشی یه دَرویش!!)بهقولِ #مولانا 🪁:
یعنی، برای واقعیآ!!! :)))
تمامِ زندگی (تمامِ مخلوقات، جانداران، هرچه هست و نیست)، انگار دشمن دارن! یا درستترش: آنتاگونیست! حتی ذَرّاتِ اتمی! البته در همین دشمنی هم گاهی نیازمند همدیگهان!! وارد جزئیات نمیشم خیلی...
پادماده و ماده، آب و آتش، ابر و آفتاب، شکارچی و طعمه، حتی ستارهها و کهکشانهایی که اطرافیانشونو میبلعن و منفجر میکنن! انگار کُلِ دنیای مادی، درحالِ فرار از رَنج و مرگه و دقیقاً همین فراره که بهش زندگی میبخشه...!
امّا، فکر کنم خوبه یکم وارد جزئیاتِ فیزیولوژیک بشیم...
شکلگیری قلبِ جنین، یهجورایی بهخاطرِ استرسه! میشه گفت درواقع زندگیِ ما وابسته به رَنجه!
لااقل در مقیاسِ اتمی و سلولی، حتی اگر نخوایم باورش کنیم...
شکلگیریِ مسیرهای قلبی و اولین تپشهای سلولهای قلبِ جنین، وابسته به هورمونهای کاتکولآمین یا همون هورمونهای استرسه! بعدم کمی شورِ زندگی (سدیم)، و کمی پذیرشِ سختیِ جهان (کلسیم)!
بدونِ میزانِ مناسبی از این هورمونها، قلب و ریه، خوب شکل نمیگیرن، جنین ناقص متولد میشه یا هیچوقت متولد نمیشه...
الان چی؟!
سلامت کل بدن وابسته به میزان مناسبی از این هورمونهاست که همدیگه رو متعادل میکنن!
با این تفاسیر، اگر غم و شادی نباشن؟
انسان، ظرف مدت کوتاهی بهخوابِ ابدی فرو میره! حتی اگر جسم، زنده باشه...
در انتها
اگر غم نبود، شادی هم نبود؛هرچند که گاهی خستهام از هرچه بود و نبود! شاید شُعرا هم همین.
پن: این نوشته، حاصلِ واگویههای چندساعتهی نویسنده با تأمل بر اشعارِ اشارهشده است و در ستایشِ آفريدگاران رنج، یا تکریمِ رنجکشیدن و زُهد نیست!
رنج و غَم را حَق پِیِ آن آفرید
تا بِدین ضِدْ خوشدلی آید پَدید...
❤1
کاروانِ روز و شب کوچیده، من مانده
با غرورِ تشنهٔ مجروح
با تواضعهای نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانَم
روزها را همچو مُشتی برگِ زردِ پیر و پیراری
میسپارم زیرِ پای لحظههای پَست
لحظههای مَست، یا هشیار
از دریغ و از دروغ انبوه
وَز تُهی سرشار...
#مهدی_اخوان_ثالث
با غرورِ تشنهٔ مجروح
با تواضعهای نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانَم
روزها را همچو مُشتی برگِ زردِ پیر و پیراری
میسپارم زیرِ پای لحظههای پَست
لحظههای مَست، یا هشیار
از دریغ و از دروغ انبوه
وَز تُهی سرشار...
#مهدی_اخوان_ثالث
قاضی پسرش در رمضان خورد شراب
وآنگه به لواط کرد بیچاره شتاب
ای زُمره اسلام بگویید جواب
کافر به اگر چنین مسلمان خراب...
#ابن_حسام_خوسفی 🪁
وآنگه به لواط کرد بیچاره شتاب
ای زُمره اسلام بگویید جواب
کافر به اگر چنین مسلمان خراب...
#ابن_حسام_خوسفی 🪁
😢1
گاهی دلم میخواد هرچی پَردهست بِدَرَم...
از شعر و نظم بگذرم و از هرچی دوست دارم حرف بزنم...
آیا این باعث نمیشه بعضیا لفت بدن، یا نظرشون راجعبه منی که نمیشناسن، عوض بشه؟! چرا!
ولی چه اهمیتی داره؟ وقتی اونقدر خاکسترنشین شدیم که کسانیکه اولین قبلهشون کمونیسم بود و حالا هم بنا به نیاز مادی، قلبشون با مارکسه و پیشونیشون با حسین! نخلِ سَروقامتی رو دچار خزانی ابدی کردن...!
آه... حالا که نطقم باز شده، بگم
خدا درخواستمو اجابت کرد! حالا دین ندارم و آزادهم. از امثال آقای میرسلیم و سایرین هم ممنونم که باعث هدایتم شدن!
خوندم و دیدم و یاد گرفتم که دین و دینداری در انسانها، پلیدی رو از بین نمیبره! بلکه بهش قالب میده؛ که دین، هیچوقت یک باور نبوده، وسیلهای از وسایلِ قبایلِ بَدَوی بوده که با باور به نیرویی والاتر، راحتتر بتونن خودشون، دوستان و دشمنانشونو قانع کنن، برای نیکی یا جنایت...
خدا؟ هنوز بهش باور دارم؛ وَ چون برام حاضرِ غایبه، هزارتا شکل داره و شبیهِ همهی ادیان هست و شبیه هیچکدوم نیست!
راجعبه شعرها و سخنان دینیای که گذاشتم و شاید بازم بذارم، الزاماً باورم نیستن، دیگه نه؛ بخشی از تاریخ و احساسات انسانهاییان که متفکر بودن و سخنانشون ارزش مطالعه رو داره! وَ بله، همهمون ترجیحاتی در مطالعه داریم...
هرچیزی که بوده، باقی میمونه...
شاید اینم بمونه، کی میدونه...
از شعر و نظم بگذرم و از هرچی دوست دارم حرف بزنم...
آیا این باعث نمیشه بعضیا لفت بدن، یا نظرشون راجعبه منی که نمیشناسن، عوض بشه؟! چرا!
ولی چه اهمیتی داره؟ وقتی اونقدر خاکسترنشین شدیم که کسانیکه اولین قبلهشون کمونیسم بود و حالا هم بنا به نیاز مادی، قلبشون با مارکسه و پیشونیشون با حسین! نخلِ سَروقامتی رو دچار خزانی ابدی کردن...!
آه... حالا که نطقم باز شده، بگم
خدا درخواستمو اجابت کرد! حالا دین ندارم و آزادهم. از امثال آقای میرسلیم و سایرین هم ممنونم که باعث هدایتم شدن!
خوندم و دیدم و یاد گرفتم که دین و دینداری در انسانها، پلیدی رو از بین نمیبره! بلکه بهش قالب میده؛ که دین، هیچوقت یک باور نبوده، وسیلهای از وسایلِ قبایلِ بَدَوی بوده که با باور به نیرویی والاتر، راحتتر بتونن خودشون، دوستان و دشمنانشونو قانع کنن، برای نیکی یا جنایت...
خدا؟ هنوز بهش باور دارم؛ وَ چون برام حاضرِ غایبه، هزارتا شکل داره و شبیهِ همهی ادیان هست و شبیه هیچکدوم نیست!
راجعبه شعرها و سخنان دینیای که گذاشتم و شاید بازم بذارم، الزاماً باورم نیستن، دیگه نه؛ بخشی از تاریخ و احساسات انسانهاییان که متفکر بودن و سخنانشون ارزش مطالعه رو داره! وَ بله، همهمون ترجیحاتی در مطالعه داریم...
هرچیزی که بوده، باقی میمونه...
شاید اینم بمونه، کی میدونه...
❤1
شیشه و کوه: پیوند این دو واژه ازین روست که شیشه را از نوعی سنگِ کوه بهدست میآوردند. و در اصل، سنگ و کوه و شیشه با هم خویشی داشتهاند و پس از جدا شدن از هم دشمن یکدیگر شدهاند:
سختجانیم و قُماشِ خاطرِ ما نازکست
کارگاهِ شیشهْ پنداری بوَد کُهسارِ ما
و نیز این بیت غالب در این پیوند است:
همچنان در بندِ سامانِ مُرادش سَنجمی
گَر بهجایِ شیشهْ بَخت از دوستْ سنگ آرَد هَمی
#کتاب
📖 دیوان #غالب_دهلوی
صفحهی ۴۴۰ و ۴۴۱
📚 نشر میراث مکتوب
📑 دکتر محمدحسن حائری
سختجانیم و قُماشِ خاطرِ ما نازکست
کارگاهِ شیشهْ پنداری بوَد کُهسارِ ما
و نیز این بیت غالب در این پیوند است:
همچنان در بندِ سامانِ مُرادش سَنجمی
گَر بهجایِ شیشهْ بَخت از دوستْ سنگ آرَد هَمی
#کتاب
📖 دیوان #غالب_دهلوی
صفحهی ۴۴۰ و ۴۴۱
📚 نشر میراث مکتوب
📑 دکتر محمدحسن حائری
❤1
اینروزها به این فکر میکنم که یه کانال خصوصی برای هرکدوم از آدمهای زندگیم درست کنم، باهاشون حرف بزنم، بدون اینکه با خودشون حرف بزنم...!
😢1
بَرگو که چه میجویم، بِنما که چه میخواهم
چون شد که در این وادی، سرگشته و گُمراهم؟
از عشق اگر گویی، میجویم و میجویم
وَز یار اگر پُرسی، میخواهم و میخواهم
در عالَمِ هُشیاری، از بیخبری مَستم
در گوشهی تنهایی، از بیخودی آگاهم
گَر مِهر نیَم آخر، هر شب ز چه میمیرم؟
گَر ماه نیَم آخر، هر دَم ز چه میکاهم؟
در دامنی افتادم، گفتی که مگر اشکم
از خویش برون رفتم، گفتی که مگر آهم
ویرانهٔ متروکم: نه بام و نه دیواری
آرام نگیرد کَس، در سایه کوتاهم
آن اخترِ شبگردم، سیمین! که درین دنیا
دامانِ سیاهی شد، میدانِ نظرگاهم.
#سیمین_بهبهانی - شبگرد
چون شد که در این وادی، سرگشته و گُمراهم؟
از عشق اگر گویی، میجویم و میجویم
وَز یار اگر پُرسی، میخواهم و میخواهم
در عالَمِ هُشیاری، از بیخبری مَستم
در گوشهی تنهایی، از بیخودی آگاهم
گَر مِهر نیَم آخر، هر شب ز چه میمیرم؟
گَر ماه نیَم آخر، هر دَم ز چه میکاهم؟
در دامنی افتادم، گفتی که مگر اشکم
از خویش برون رفتم، گفتی که مگر آهم
ویرانهٔ متروکم: نه بام و نه دیواری
آرام نگیرد کَس، در سایه کوتاهم
آن اخترِ شبگردم، سیمین! که درین دنیا
دامانِ سیاهی شد، میدانِ نظرگاهم.
#سیمین_بهبهانی - شبگرد
❤3
از پَسِ پنجرهها باد بهگوشم میگفت
نیمهشب مثلِ دلم میشکنَد فانوسم
شعرهایم همگی خاطرهٔ عشقِ توأند
هر کجا باشی اگر، دست تو را میبوسم...
#امید_صباغ_نو
نیمهشب مثلِ دلم میشکنَد فانوسم
شعرهایم همگی خاطرهٔ عشقِ توأند
هر کجا باشی اگر، دست تو را میبوسم...
#امید_صباغ_نو
❤2