immersion
ارغوان، بیرقِ گلگونِ بهار! تو برافراشته باش شعرِ خونبارِ منی یادِ رنگینِ رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمهی ناخواندهی من ارغوان، شاخهی همخونِ جداماندهی من! #هوشنگ_ابتهاج
بهارا به یاد آر از آن سرو ناز
که افتاده هم سرفراز است باز...
که افتاده هم سرفراز است باز...
یکی را از عُلما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خُفته و نفْس طالب و شهوت غالب؛ چنانکه عرب گوید: التَّمرُ یانِعٌ وَ النّاطورُ غَیرُ مانِعٍ.
هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری، از او به سلامت بمانَد؟
گفت: اگر از مَهرویان به سلامت بمانَد از بدگویان نمانَد.
شاید پَسِ کارِ خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبانِ مردم بستن
#سعدی 🪁
هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری، از او به سلامت بمانَد؟
گفت: اگر از مَهرویان به سلامت بمانَد از بدگویان نمانَد.
شاید پَسِ کارِ خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبانِ مردم بستن
#سعدی 🪁
❤3
اهل دنیا عاشقِ جاهند از بیدانشی
آتشِ سوزان به چشمِ کودکِ نادان زَر است
رازِ ما صافیدلان پوشیده نتوان یافتن
هرچه دارد خانهٔ آیینه بیرونِ دَر است...
#بیدل_دهلوی 🪁
آتشِ سوزان به چشمِ کودکِ نادان زَر است
رازِ ما صافیدلان پوشیده نتوان یافتن
هرچه دارد خانهٔ آیینه بیرونِ دَر است...
#بیدل_دهلوی 🪁
immersion
Loreena McKennitt – Dante's Prayer
Cast your eyes on the ocean
Cast your soul to the sea
When the dark night seems endless
Please remember me…
Cast your soul to the sea
When the dark night seems endless
Please remember me…
من روی تخت خوابیده بودم، و هرچه تقلا میکردم نمیتوانستم تکان بخورم. هیچ نیرویی در بدنم نبود، به تخت دوخته شده بودم.
گفتم به همین سادگی است، آدم اینهمه به خودش مغرور است که خیال میکند هیچوقت از کار نمیافتد، بعد یکباره میبیند که دنیا با سرعت دور میشود، و او جا مانده است.
📖 سال بلوا
#عباس_معروفی 🖤
گفتم به همین سادگی است، آدم اینهمه به خودش مغرور است که خیال میکند هیچوقت از کار نمیافتد، بعد یکباره میبیند که دنیا با سرعت دور میشود، و او جا مانده است.
📖 سال بلوا
#عباس_معروفی 🖤
😢2
سازِش مپسندید
با هیچ بهانه
کز خونِ شهیدان
رودیست روانه
از ریشه بِبُرّید
آن دست که در باغ
میکَنْد شکوفه
میسوخت جوانه
یا رومیِ رومی
یا زنگیِ زنگی
یکرنگ نسازَد
با رنگِ دوگانه
بس غنچه ز دلها
تَرَکید به سینه
بس میوه ز سرها
آویخت به شانه
آن پنجۀ بیداد
از بند، جدا باد...
#سیمین_بهبهانی - سازش مپسندید
با هیچ بهانه
کز خونِ شهیدان
رودیست روانه
از ریشه بِبُرّید
آن دست که در باغ
میکَنْد شکوفه
میسوخت جوانه
یا رومیِ رومی
یا زنگیِ زنگی
یکرنگ نسازَد
با رنگِ دوگانه
بس غنچه ز دلها
تَرَکید به سینه
بس میوه ز سرها
آویخت به شانه
آن پنجۀ بیداد
از بند، جدا باد...
#سیمین_بهبهانی - سازش مپسندید
immersion
وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَ أَضَالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاكاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلِ زُورٍ، قَدْ حَمَلَ الْكِتَابَ عَلَى آرَائِهِ وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ،…
أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِيناً نَاقِصاً فَاسْتَعَانَ بِهِمْ عَلَى إِتْمَامِهِ، أَمْ كَانُوا شُرَكَاءَ لَهُ فَلَهُمْ أَنْ يَقُولُوا وَ عَلَيْهِ أَنْ يَرْضَى؟ أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِيناً تَامّاً، فَقَصَّرَ الرَّسُولُ ﷺ عَنْ تَبْلِيغِهِ وَ أَدَائِهِ؟ اللّهُ سُبْحانَهُ يَقُولُ: «ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىْء.»...
آیا خدای سبحان دین ناقصی را فرو فرستاده و از ایشان برای تکمیل آن یاری جسته؟ یا اینان در حکم، شریکان خدایند و از این رو حق دارند که به رأی خویش حکم کنند، و خداوند باید به حکم آنان رضایت دهد؟ و یا خدای سبحان دین کاملی نازل نموده ولی رسول خدا ﷺ در بیان و ارائه آن کوتاهی نموده؟ خدای سبحان میفرماید: «در کتاب چیزی را فروگذار نکردیم» [انعام - ۳۸]...
#نهجالبلاغه - خطبهٔ ۱۸
آیا خدای سبحان دین ناقصی را فرو فرستاده و از ایشان برای تکمیل آن یاری جسته؟ یا اینان در حکم، شریکان خدایند و از این رو حق دارند که به رأی خویش حکم کنند، و خداوند باید به حکم آنان رضایت دهد؟ و یا خدای سبحان دین کاملی نازل نموده ولی رسول خدا ﷺ در بیان و ارائه آن کوتاهی نموده؟ خدای سبحان میفرماید: «در کتاب چیزی را فروگذار نکردیم» [انعام - ۳۸]...
#نهجالبلاغه - خطبهٔ ۱۸
❤2😢1
😢2❤1
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
مشکل ما بودن توی این کشور نیست. مشکل ما هیچکدوم از اتفاقات اخیر یا اتفاق افتاده نیست. مشکل ما ظرفیت بیشازحد پذیرش ستمدیدنمونه. مشکل ما فراموشی اتفاقات از قبل اتفاق افتادهست. شما اگر مهاجرتم بکنید بازم چیزی تغییر نمیکنه. با اولین بروز ستم همچنان میپذیرید و فراموش میکنید. اول حقتون رو از این کشور بگیرید، بعدش هرکجا که خواستید برید.
در مُحرّم اهل ری خود را دگرگون میکنند
از زمین آه و فغان را زیب گردون میکنند
وز دروغ گندهٔ «یا لَیتَنا کُنّا مَعَک»
شاه دین را کوک و زینب را جگرخون میکنند...
#ملک_الشعرای_بهار 🪁
از زمین آه و فغان را زیب گردون میکنند
وز دروغ گندهٔ «یا لَیتَنا کُنّا مَعَک»
شاه دین را کوک و زینب را جگرخون میکنند...
#ملک_الشعرای_بهار 🪁
تصویرها در آینهها نعره میکشند:
ما را ز چارچوبِ طلایی رها کنید
ما در جهان خویشتن آزاد بودهایم.
دیوارهای کورِ کهن ناله میکنند:
ما را چرا به خاکِ اسارت نشاندهاید؟
ما خِشتها به خامیِ خود شاد بودهایم.
تک تکِ ستارگان، همه با چشمهای تَر
دامانِ باد را به تَضَرُّع گرفتهاند
کای باد! ما ز روز ازل این نبودهایم
ما اشکهایی از پی فریاد بودهایم
غافل، که باد نیز عَنانِ شکیبِ خویش
دیریست کز نهیبِ غم از دست داده است
گوید که ما، به گوشِ جهان، باد بودهایم!
من باد نیستم
اما همیشه تشنهٔ فریاد بودهام
دیوار نیستم
اما اسیرِ پنجهٔ بیداد بودهام
نقشی درون آینهٔ سرد نیستم
زیرا هرآنچه هستم، بیدرد نیستم:
اینان به ناله، آتشِ دردِ نهفته را
خاموش میکنند و فراموش میکنند.
اما من آن ستارهٔ دورم که آبها
خونابههای چشم مرا نوش میکنند
#نادر_نادرپور - ستارهٔ دور
ما را ز چارچوبِ طلایی رها کنید
ما در جهان خویشتن آزاد بودهایم.
دیوارهای کورِ کهن ناله میکنند:
ما را چرا به خاکِ اسارت نشاندهاید؟
ما خِشتها به خامیِ خود شاد بودهایم.
تک تکِ ستارگان، همه با چشمهای تَر
دامانِ باد را به تَضَرُّع گرفتهاند
کای باد! ما ز روز ازل این نبودهایم
ما اشکهایی از پی فریاد بودهایم
غافل، که باد نیز عَنانِ شکیبِ خویش
دیریست کز نهیبِ غم از دست داده است
گوید که ما، به گوشِ جهان، باد بودهایم!
من باد نیستم
اما همیشه تشنهٔ فریاد بودهام
دیوار نیستم
اما اسیرِ پنجهٔ بیداد بودهام
نقشی درون آینهٔ سرد نیستم
زیرا هرآنچه هستم، بیدرد نیستم:
اینان به ناله، آتشِ دردِ نهفته را
خاموش میکنند و فراموش میکنند.
اما من آن ستارهٔ دورم که آبها
خونابههای چشم مرا نوش میکنند
#نادر_نادرپور - ستارهٔ دور
دید موسیٰ یک شَبانی را به راه
کو هَمی گفت ای خدا و ای اِلٰه
تو کُجایی تا شَوَم من چاکَرَت؟
چارُقَت دوزَم، کُنم شانه سَرَت؟
جامهاَت شویَم، شپشهایَت کُشَم
شیرْ پیشَت آوَرَم، ای مُحْتَشَم
دَسْتَکَت بوسَم، بِمالَم پایَکَت
وَقتِ خواب آید، بِروبَم جایَکَت
ای فِدای تو همه بُزهایِ من
ای به یادت هی هی و هَیهایِ من
این نَمَط بیهوده میگفت آن شَبان
گفت موسیٰ با کی است این ای فُلان؟
گفت با آن کَسْ که ما را آفرید
این زمین و چَرخ ازو آمد پَدید
گفت موسیٰ های بَس مُدْبِر شُدی
خود مُسلمان ناشُده کافِر شُدی
این چه ژاژ است، این چه کُفر است و فُشار؟
پَنبهای اَنْدر دَهانِ خود فَشار
گَنْدِ کُفرِ تو جهان را گَنْده کرد
کُفرِ تو دیبایِ دین را ژَنْده کرد
چارُق و پاتابه لایِق مَر تو راست
آفتابی را چُنینها کِی رَواست؟
گَر نَبَندی زین سُخَن تو حَلْق را
آتشی آید، بِسوزَد خَلْق را
آتشی گَر نامَدهست، این دود چیست؟
جانْ سِیَه گشته، رَوان مَردود چیست؟
گَر هَمی دانی که یَزْدان داور است
ژاژ و گُستاخی تو را چون باور است؟
دوستیِّ بیخِرَد، خود دُشمنیست
حَقْ تَعالیٰ زین چُنین خِدمَت غَنیست
با کِه میگویی تو این؟ با عَمّ و خال؟
جسم و حاجَت در صِفاتِ ذوالْجَلال؟
شیرْ او نوشَد که در نَشْو و نَماست
چارُق او پوشَد که او مُحْتاجِ پاست
وَرْ برایِ بَندَهش است این گفتِ تو
آن کِه حَق گفت او من است و منْ خودْ او
آن کِه گفت اِنّی مَرِضْتُ لَمْ تَعُدْ
من شُدم رَنْجور، او تنها نشُد
آن کِه بییَسْمَع و بییُبْصِر شُدهست
در حَقِ آن بَنده این هم بیهُدهست
بی اَدَب گفتن سُخَن با خاصِ حَق
دلْ بِمیرانَد، سِیَه دارد وَرَق
گَر تو مَردی را بِخوانی فاطمه
گَرچه یک جِنْسَند مَرد و زن همه
قَصدِ خونِ تو کُند تا مُمکن است
گرچه خوشخو و حَلیم و ساکن است
فاطمه مَدْح است در حَقِّ زَنان
مَرد را گویی، بُوَد زَخْمِ سِنان
دست و پا در حَقِّ ما اِسْتایِش است
در حَقِ پاکیِّ حَقْ آلایش است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَدْ او را لایِق است
والِد و مولود را او خالِق است
هرچه جسم آمد، وِلادت وَصْفِ اوست
هرچه مولود است، او زین سویِ جوست
زان که از کَوْن و فَساد است و مَهین
حادِث است و مُحْدِثی خواهد یَقین
گفت ای موسیٰ دَهانَم دوختی
وَزْ پَشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بِدْرید و آهی کرد تَفْت
سَر نَهاد اَنْدر بیابانیّ و رَفت
#مولانا 🪁
کو هَمی گفت ای خدا و ای اِلٰه
تو کُجایی تا شَوَم من چاکَرَت؟
چارُقَت دوزَم، کُنم شانه سَرَت؟
جامهاَت شویَم، شپشهایَت کُشَم
شیرْ پیشَت آوَرَم، ای مُحْتَشَم
دَسْتَکَت بوسَم، بِمالَم پایَکَت
وَقتِ خواب آید، بِروبَم جایَکَت
ای فِدای تو همه بُزهایِ من
ای به یادت هی هی و هَیهایِ من
این نَمَط بیهوده میگفت آن شَبان
گفت موسیٰ با کی است این ای فُلان؟
گفت با آن کَسْ که ما را آفرید
این زمین و چَرخ ازو آمد پَدید
گفت موسیٰ های بَس مُدْبِر شُدی
خود مُسلمان ناشُده کافِر شُدی
این چه ژاژ است، این چه کُفر است و فُشار؟
پَنبهای اَنْدر دَهانِ خود فَشار
گَنْدِ کُفرِ تو جهان را گَنْده کرد
کُفرِ تو دیبایِ دین را ژَنْده کرد
چارُق و پاتابه لایِق مَر تو راست
آفتابی را چُنینها کِی رَواست؟
گَر نَبَندی زین سُخَن تو حَلْق را
آتشی آید، بِسوزَد خَلْق را
آتشی گَر نامَدهست، این دود چیست؟
جانْ سِیَه گشته، رَوان مَردود چیست؟
گَر هَمی دانی که یَزْدان داور است
ژاژ و گُستاخی تو را چون باور است؟
دوستیِّ بیخِرَد، خود دُشمنیست
حَقْ تَعالیٰ زین چُنین خِدمَت غَنیست
با کِه میگویی تو این؟ با عَمّ و خال؟
جسم و حاجَت در صِفاتِ ذوالْجَلال؟
شیرْ او نوشَد که در نَشْو و نَماست
چارُق او پوشَد که او مُحْتاجِ پاست
وَرْ برایِ بَندَهش است این گفتِ تو
آن کِه حَق گفت او من است و منْ خودْ او
آن کِه گفت اِنّی مَرِضْتُ لَمْ تَعُدْ
من شُدم رَنْجور، او تنها نشُد
آن کِه بییَسْمَع و بییُبْصِر شُدهست
در حَقِ آن بَنده این هم بیهُدهست
بی اَدَب گفتن سُخَن با خاصِ حَق
دلْ بِمیرانَد، سِیَه دارد وَرَق
گَر تو مَردی را بِخوانی فاطمه
گَرچه یک جِنْسَند مَرد و زن همه
قَصدِ خونِ تو کُند تا مُمکن است
گرچه خوشخو و حَلیم و ساکن است
فاطمه مَدْح است در حَقِّ زَنان
مَرد را گویی، بُوَد زَخْمِ سِنان
دست و پا در حَقِّ ما اِسْتایِش است
در حَقِ پاکیِّ حَقْ آلایش است
لَمْ یَلِدْ لَمْ یولَدْ او را لایِق است
والِد و مولود را او خالِق است
هرچه جسم آمد، وِلادت وَصْفِ اوست
هرچه مولود است، او زین سویِ جوست
زان که از کَوْن و فَساد است و مَهین
حادِث است و مُحْدِثی خواهد یَقین
گفت ای موسیٰ دَهانَم دوختی
وَزْ پَشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بِدْرید و آهی کرد تَفْت
سَر نَهاد اَنْدر بیابانیّ و رَفت
#مولانا 🪁
وَحی آمد سویِ موسیٰ از خدا
بَندهٔ ما را زِ ما کردی جُدا
تو برایِ وَصل کردن آمدی
یا برایِ فَصْل کردن آمدی؟
تا توانی پا مَنِهْ اَنْدَر فِراق
اَبْغَضُ الْاَشْیاءِ عِنْدی اَلطَّلاق
هر کسی را سیرتی بِنْهادهام
هر کسی را اِصْطِلاحی دادهام
در حَقِ او مَدْح و در حَقِّ تو ذَمْ
در حَقِ او شَهْد و در حَقِّ تو سَمْ
ما بَری از پاک و ناپاکی همه
از گِرانْجانیّ و چالاکی همه
من نکردم اَمرْ تا سودی کُنم
بلکه تا بر بَندگانْ جودی کُنم
هِنْدوان را اِصْطِلاحِ هِنْد مَدْح
سِنْدیان را اِصْطِلاحِ سِنْد مَدْح
من نگردم پاکْ از تَسبیحَشان
پاکْ هم ایشان شوند و دُرفَشان
ما زبان را نَنْگَریم و قال را
ما رَوان را بِنْگَریم و حال را
ناظِرِ قَلْبیم اگر خاشِع بُوَد
گرچه گفتِ لَفْظ ناخاضِع رَوَد
زان که دلْ جوهر بُوَد، گفتن عَرَض
پس طُفَیل آمد عَرَض، جوهر غَرَض
چند ازین اَلْفاظ و اِضْمار و مَجاز؟
سوز خواهم سوز، با آن سوزْ ساز
آتشی از عشقْ در جان بَرفُروز
سَر به سَر فکر و عبارت را بِسوز
موسیا آدابْدانان دیگرند
سوخته جان و رَوانان دیگرند
عاشقان را هر نَفَس سوزیدَنیست
بر دِهِ ویرانْ خَراج و عُشْر نیست
گَر خَطا گوید، وِرا خاطی مگو
گَرْ بُوَد پُر خونْ شهید، او را مَشو
خونْ شهیدان را زِ آب اولیٰتَر است
این خَطا از صَد صَوابْ اولیتَر است
در دَرونِ کعبه رَسْمِ قِبْله نیست
چه غَم اَرْ غَوّاص را پاچیله نیست؟
تو زِ سَرمَستانْ قَلاووزی مَجو
جامهچاکان را چه فرمایی رَفو؟
مِلَّتِ عشق از همه دینها جُداست
عاشقان را مِلَّت و مَذهَب خداست
لَعْل را گَر مُهْر نَبْوَد، باک نیست
عشقْ در دریایِ غَمْ غَمناک نیست...
#مولانا 🪁
بَندهٔ ما را زِ ما کردی جُدا
تو برایِ وَصل کردن آمدی
یا برایِ فَصْل کردن آمدی؟
تا توانی پا مَنِهْ اَنْدَر فِراق
اَبْغَضُ الْاَشْیاءِ عِنْدی اَلطَّلاق
هر کسی را سیرتی بِنْهادهام
هر کسی را اِصْطِلاحی دادهام
در حَقِ او مَدْح و در حَقِّ تو ذَمْ
در حَقِ او شَهْد و در حَقِّ تو سَمْ
ما بَری از پاک و ناپاکی همه
از گِرانْجانیّ و چالاکی همه
من نکردم اَمرْ تا سودی کُنم
بلکه تا بر بَندگانْ جودی کُنم
هِنْدوان را اِصْطِلاحِ هِنْد مَدْح
سِنْدیان را اِصْطِلاحِ سِنْد مَدْح
من نگردم پاکْ از تَسبیحَشان
پاکْ هم ایشان شوند و دُرفَشان
ما زبان را نَنْگَریم و قال را
ما رَوان را بِنْگَریم و حال را
ناظِرِ قَلْبیم اگر خاشِع بُوَد
گرچه گفتِ لَفْظ ناخاضِع رَوَد
زان که دلْ جوهر بُوَد، گفتن عَرَض
پس طُفَیل آمد عَرَض، جوهر غَرَض
چند ازین اَلْفاظ و اِضْمار و مَجاز؟
سوز خواهم سوز، با آن سوزْ ساز
آتشی از عشقْ در جان بَرفُروز
سَر به سَر فکر و عبارت را بِسوز
موسیا آدابْدانان دیگرند
سوخته جان و رَوانان دیگرند
عاشقان را هر نَفَس سوزیدَنیست
بر دِهِ ویرانْ خَراج و عُشْر نیست
گَر خَطا گوید، وِرا خاطی مگو
گَرْ بُوَد پُر خونْ شهید، او را مَشو
خونْ شهیدان را زِ آب اولیٰتَر است
این خَطا از صَد صَوابْ اولیتَر است
در دَرونِ کعبه رَسْمِ قِبْله نیست
چه غَم اَرْ غَوّاص را پاچیله نیست؟
تو زِ سَرمَستانْ قَلاووزی مَجو
جامهچاکان را چه فرمایی رَفو؟
مِلَّتِ عشق از همه دینها جُداست
عاشقان را مِلَّت و مَذهَب خداست
لَعْل را گَر مُهْر نَبْوَد، باک نیست
عشقْ در دریایِ غَمْ غَمناک نیست...
#مولانا 🪁