داشتم در دل ای شب طناز
آرزوی تو در شبان دراز
هجرت امشب کشیده پرده به روی
وصلت امشب گشاده چهره به ناز
هرچه گویند خلق دامن چاک
من که دارم تو را، ندارم باک
در رهت خاک اگر شوم غم نیست
هرکه از خاک زاد گردد خاک..
#ملک_الشعرای_بهار 🪁
آرزوی تو در شبان دراز
هجرت امشب کشیده پرده به روی
وصلت امشب گشاده چهره به ناز
هرچه گویند خلق دامن چاک
من که دارم تو را، ندارم باک
در رهت خاک اگر شوم غم نیست
هرکه از خاک زاد گردد خاک..
#ملک_الشعرای_بهار 🪁
ای دل سخن از شَه نجف کن
مداحیِ غیر برطرف کن
بگشای مَنقَبَت زبان را
بگذار حدیث این و آن را
تا رَشحهای از سَحاب غُفران
شوید ز رُخَت غبار عصیان
جرم تو ز کوه اگرچه کم نیست
چون اوست شفیع هیچ غم نیست...
#محتشم_کاشانی 🪁
مداحیِ غیر برطرف کن
بگشای مَنقَبَت زبان را
بگذار حدیث این و آن را
تا رَشحهای از سَحاب غُفران
شوید ز رُخَت غبار عصیان
جرم تو ز کوه اگرچه کم نیست
چون اوست شفیع هیچ غم نیست...
#محتشم_کاشانی 🪁
ای خوش آن روز که با یار سر و کارم بود
بیسخن با نگهش فرصت گفتارم بود
آن که من بستهٔ زنجیری مویش بودم
وه، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود
شب که مهتاب به خلوتگه من میتابید
یار من نیز در اندیشهٔ دیدارم بود
گرچه در خانهٔ من بود ز هرگونه چراغ
یاد او شمع شبافروز شب تارم بود
صبحدم نور چو در پنجرهها میخندید
در بَرم خنده به لب بوسهطلب یارم بود
وقت تابیدنِ خورشید در آیینهٔ آب
روی او نیز در آیینهٔ پندارم بود
حیف و صد حیف که امروز به هیچم بفروخت
آن سیهچشم که یک روز خریدارم بود.
گرچه یارم شده امروز دلازارم، لیک
یاد میآرم از آن روز که دلدارم بود...
#سیمین_بهبهانی
بیسخن با نگهش فرصت گفتارم بود
آن که من بستهٔ زنجیری مویش بودم
وه، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود
شب که مهتاب به خلوتگه من میتابید
یار من نیز در اندیشهٔ دیدارم بود
گرچه در خانهٔ من بود ز هرگونه چراغ
یاد او شمع شبافروز شب تارم بود
صبحدم نور چو در پنجرهها میخندید
در بَرم خنده به لب بوسهطلب یارم بود
وقت تابیدنِ خورشید در آیینهٔ آب
روی او نیز در آیینهٔ پندارم بود
حیف و صد حیف که امروز به هیچم بفروخت
آن سیهچشم که یک روز خریدارم بود.
گرچه یارم شده امروز دلازارم، لیک
یاد میآرم از آن روز که دلدارم بود...
#سیمین_بهبهانی
❤1
❤1
❤1
❤5
ماه من
عیدست و شهری را نظر بر روی توست
روی تو چون ماه عید و ماه نو ابروی توست
روشن آن چشمی که ماه عید بر روی تو دید
شادی آن کس که روز عید در پهلوی توست...
#هلالی_جغتایی 🪁
عیدست و شهری را نظر بر روی توست
روی تو چون ماه عید و ماه نو ابروی توست
روشن آن چشمی که ماه عید بر روی تو دید
شادی آن کس که روز عید در پهلوی توست...
#هلالی_جغتایی 🪁
❤3
immersion
نشاط این بهارم بی گُلِ رویت چه کار آید تو گر آیی طرب آید، بهشت آید، بهار آید... #بیدل_دهلوی 🪁
به ساز ما نباید بیش از این افسردگی بستن
خرامی، ناز هر گامِ تو مضرابی به تار آید...
خرامی، ناز هر گامِ تو مضرابی به تار آید...
هر که شد خام، به صد شعبده خوابش کردند
هر که در خواب نشد خانه خرابش کردند
بازیِ اهلِ سیاست که فریب است و دروغ
خدمتِ خلقِ ستمدیده خطابش کردند
اولِ کار بسی وعدهی شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند
آنچه گفتند شود سرکهی نیکو و حلال
در نهانخانهی تزویر، شرابش کردند
پشتِ دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعمِ دلانگیزِ کبابش کردند
سالها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند
گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند
زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایهی ایجادِ سرابش کردند
لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم حسابش کردند...!
#محسن_مردانی
هر که در خواب نشد خانه خرابش کردند
بازیِ اهلِ سیاست که فریب است و دروغ
خدمتِ خلقِ ستمدیده خطابش کردند
اولِ کار بسی وعدهی شیرین دادند
آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند
آنچه گفتند شود سرکهی نیکو و حلال
در نهانخانهی تزویر، شرابش کردند
پشتِ دیوار خری داغ نمودند و به ما
وصفِ آن طعمِ دلانگیزِ کبابش کردند
سالها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس
بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند
گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند
زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما
آنچه سرمایهی ایجادِ سرابش کردند
لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم
گرچه خرسندی و تسلیم حسابش کردند...!
#محسن_مردانی
من شراب از شما نمیخواهم
شهدِ ناب از شما نمیخواهم
ساقی شوکران من نشوید
شِکراب از شما نمیخواهم
به سرابم رهِ گمان نزنید
سرِ آب از شما نمیخواهم
زشت و زیبای چهرهام، خوش باد!
من نقاب از شما نمیخواهم
ای ز اسبم فکنده، نااصلان!
همرکاب از شما نمیخواهم
من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمیخواهم
جانِ بیدارِ من نیاشوبید
جای خواب از شما نمیخواهم
شعله را در چراغ من نکشید
آفتاب از شما نمیخواهم.
#حسین_منزوی - غزل ۳۱۳
شهدِ ناب از شما نمیخواهم
ساقی شوکران من نشوید
شِکراب از شما نمیخواهم
به سرابم رهِ گمان نزنید
سرِ آب از شما نمیخواهم
زشت و زیبای چهرهام، خوش باد!
من نقاب از شما نمیخواهم
ای ز اسبم فکنده، نااصلان!
همرکاب از شما نمیخواهم
من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمیخواهم
جانِ بیدارِ من نیاشوبید
جای خواب از شما نمیخواهم
شعله را در چراغ من نکشید
آفتاب از شما نمیخواهم.
#حسین_منزوی - غزل ۳۱۳
آمدی و آمدی و آمدی
نرم گشودی درِ کاشانه را
خنده به لب، بوسهطلب، شوخچشم
شیفته کردی دلِ دیوانه را
سایهصفت آمدی و بیقرار
خُفت سراپای تو در بسترم
نرگس من بودی و جای تو شد
جام بلورین دو چشم ترم
یک شرر از مجمر لبهای تو
جست و سراپای مرا سوخت... سوخت
بوسهٔ دیگر ز لبت غنچه کرد
غنچهٔ لبهای مرا دوخت... دوخت
گرمیِ آغوش تو را میچشید
اطلس سیمابیِ اندام من
عطر نفسهای تو را میمکید
مخمل گیسوی سیهفام من
مست ز خود رفتم و باز آمدم
دیدهٔ من دید که تر دامنم
عشقِ تو را یافت که چون خونِ شرم
از همهسو ریخته بر دامنم
رعد خروشید و زمینها گداخت
کلبهٔ تاریک، دهان باز کرد
سینهٔ من ساز نواساز شد
نغمهٔ نشنیدهای آغاز کرد
رقصکنان پیکر اهریمنی
جست و برافشاند سر و پای و دست
خندهٔ او تندر توفنده شد
در دل خاموشی و ظلمت شکست
نعره برآورد که دیدی چه خوب
خرمن پرهیز تو را سوختم؟
شعلهٔ شهوت شدم و بیدریغ
عشق دلانگیز تو را سوختم؟
دیدهٔ من باز شد و بازتر
دیدمت آنگاه که شیطان تویی!
در پس آن چهرهٔ اهریمنی
با رخ افروخته پنهان تویی!
ناله برآمد ز دلم کای دریغ
از تو چنین تر شده دامان من؟
وای خدایا ز پی سرزنش
رقصکنان آمده شیطان من...
#سیمین_بهبهانی - رقص شیطان
نرم گشودی درِ کاشانه را
خنده به لب، بوسهطلب، شوخچشم
شیفته کردی دلِ دیوانه را
سایهصفت آمدی و بیقرار
خُفت سراپای تو در بسترم
نرگس من بودی و جای تو شد
جام بلورین دو چشم ترم
یک شرر از مجمر لبهای تو
جست و سراپای مرا سوخت... سوخت
بوسهٔ دیگر ز لبت غنچه کرد
غنچهٔ لبهای مرا دوخت... دوخت
گرمیِ آغوش تو را میچشید
اطلس سیمابیِ اندام من
عطر نفسهای تو را میمکید
مخمل گیسوی سیهفام من
مست ز خود رفتم و باز آمدم
دیدهٔ من دید که تر دامنم
عشقِ تو را یافت که چون خونِ شرم
از همهسو ریخته بر دامنم
رعد خروشید و زمینها گداخت
کلبهٔ تاریک، دهان باز کرد
سینهٔ من ساز نواساز شد
نغمهٔ نشنیدهای آغاز کرد
رقصکنان پیکر اهریمنی
جست و برافشاند سر و پای و دست
خندهٔ او تندر توفنده شد
در دل خاموشی و ظلمت شکست
نعره برآورد که دیدی چه خوب
خرمن پرهیز تو را سوختم؟
شعلهٔ شهوت شدم و بیدریغ
عشق دلانگیز تو را سوختم؟
دیدهٔ من باز شد و بازتر
دیدمت آنگاه که شیطان تویی!
در پس آن چهرهٔ اهریمنی
با رخ افروخته پنهان تویی!
ناله برآمد ز دلم کای دریغ
از تو چنین تر شده دامان من؟
وای خدایا ز پی سرزنش
رقصکنان آمده شیطان من...
#سیمین_بهبهانی - رقص شیطان