من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی
بلای چشم کبود تو آسمانی بود
به بوسهای نزدی مهر بر لبم هرگز
همیشه لطف تو با دوستان زبانی بود
ز پرده شعله دیدار کار خود میکرد
جواب موسی ما گرچه «لن ترانی» بود...
#صائب_تبریزی 🪁
بلای چشم کبود تو آسمانی بود
به بوسهای نزدی مهر بر لبم هرگز
همیشه لطف تو با دوستان زبانی بود
ز پرده شعله دیدار کار خود میکرد
جواب موسی ما گرچه «لن ترانی» بود...
#صائب_تبریزی 🪁
تو سفر خواهی کرد
من تو را در نفسم خواهم خواند
وقتی آزاد شوند از قفس کهنه
کبوترهایم
در جوار همهی گنبدها
به زیارتگاه چشمانت می آیم...
#خسرو_گلسرخی 🪁
من تو را در نفسم خواهم خواند
وقتی آزاد شوند از قفس کهنه
کبوترهایم
در جوار همهی گنبدها
به زیارتگاه چشمانت می آیم...
#خسرو_گلسرخی 🪁
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو
خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
در دم صبح به مرغان سحرخوان برسان
نکهت آن گل خودروی که من دانم و تو
حال آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو...
#خواجوی_کرمانی 🪁
خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
در دم صبح به مرغان سحرخوان برسان
نکهت آن گل خودروی که من دانم و تو
حال آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو...
#خواجوی_کرمانی 🪁
تمام خلوت خود را، اگر نباشی تو
به یاد سرخترین لحظهی تو خواهم داد
تو هم به یاد من او را ببوس، اگر گذرت
به مرغ خستهی تنها نشستهای افتاد
غم «چه میشود؟» از دل بران که هر دو عنان
سپردهایم به تقدیرِ «هرچه باداباد»...
#حسین_منزوی
به یاد سرخترین لحظهی تو خواهم داد
تو هم به یاد من او را ببوس، اگر گذرت
به مرغ خستهی تنها نشستهای افتاد
غم «چه میشود؟» از دل بران که هر دو عنان
سپردهایم به تقدیرِ «هرچه باداباد»...
#حسین_منزوی
Forwarded from سَبيدو
در اپیزود پنجم از فصل سوم سریالی، دوربین زوم کرده روی صورت زنی که تنهایی توی اتاق انتظار دامپزشکی نشسته و به سنگ کف اتاق خیرهشده، از اون عقب صدای دکتری میاد که با دستیارش حرف میزنه و براش تعریف میکنه که سارها فقط تا هوا هنوز گرمه میتونن برن یهجای بهتر، ولی انقدری که پاییز سربرسه، دیگه خونهساختن براشون غیرممکن میشه، بعد در حالی که دوربین عقبتر میاد زن هنوز به سنگ کف اتاق خیرهمونده، حالا دیگه مطمئنم که همهچیز دربارهی زمانه، لااقل همهی تلخیها، و هرکجا که بشه مفهوم زمان رو رقیق و کمرنگ کرد زندگی کمی، و فقط کمی، و تنها برای لحظهای شبیه آرامش میشه، شبیه بیحسی بعد از کوفتگی، شبیه سنگینی پلکهای رویهمرفته قبل از خواب، در آخرین داستان کوتاه مجموعهای که پنجاه سال پیش چاپ شده، مرد میانسالی مدام در حال کاره تا بتونه خرج هفت هشتنفر رو بده، از بدهی داماد بیکار و درمان مادر مریض، تا نفقهی زن طلاقگرفته و پول دانشگاه پسر دانشجو، کمآورده و حس میکنه دیگه توان ادامهدادن نداره، تا اینکه یکشب خوابی میبینه، خواب بچگیش رو، خواب میبینه روی دوش پدرش نشسته و محکم دو طرف پیشونی پدر رو گرفته تا نیوفته، پدرش بهش میگه موهام رو به هم نزن، میتونی دستهات رو برداری، نگهتداشتم، نمیافتی، و صبح روز بعد که داره تا محل کارش پیاده میره، برای لحظاتی کنار جاده کیفش رو روی زمین میذاره و به یاد خواب دیشبش دستهاش رو باز میکنه و میخنده، فلاسفه میگن تنها امر ناگزیره که واقع میشه، به بیان دیگه فقط چیزهایی غیرممکنن که هنوز اتفاق نیوفتادن، اما به محض رخدادن و واقعشدن، همهشون میشن بدیهیترین واقعیتهای دنیا، مثل ششداشتن نهنگ و زندگیش زیر آب، مهم نیست که چقدر سخته یا چقدر مسخرهست، اونها دو راه بیشتر ندارن، یا خودکشی کنار ساحل، یا گاهگداری سربیرونآوردن از آب و کمی نفسکشیدن، در دنیایی که همیشه پاییزی در راهه، در جهانی که افتادن و سقوط ممکنه، و در روزگاری که دیگه هیچچیز عجیب نیست، آدم باید به خودش رحم کنه، باید غرق زمان بود و نادیدهش گرفت، باید به خاطر سپرد و به یاد نیاورد، و شاید فقط گاهی باید به خواب دید و به واقعیت نه