immersion
76 subscribers
447 photos
22 videos
17 files
534 links
you don't need water to feel like you're drowning…!
do you...?!

📥 @immersebot
🎼 #immersionPlaylist:
t.me/immersion/2334
Download Telegram
بدارم وفای تو تا زنده‌ام
روان را به‌مهر تو آگنده‌ام...

#فردوسی 🪁
من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسی
بلای چشم کبود تو آسمانی بود
به بوسه‌ای نزدی مهر بر لبم هرگز
همیشه لطف تو با دوستان زبانی بود
ز پرده شعله دیدار کار خود می‌کرد
جواب موسی ما گرچه «لن ترانی» بود...

#صائب_تبریزی 🪁
چنین کشتهٔ حسرت کیستم من
که چون آتش از سوختن زیستم من...

#بیدل_دهلوی 🪁
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم که کردم این عیاشی
با من به‌زبان حال می‌گفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی...

#خیام 🪁
🌿 ۲۸ اردیبهشت روز بزرگداشت خیام
ارزش گُل تو به اندازهٔ عمری‌ست که پای آن صرف کرده‌ای...
دلی است در بر من زین جهان پر وحشت
ز چشم شوخ تو از مردمان گریزان‌تر...

#صائب_تبریزی 🪁
تا شدم عاقل به چشم من جهان تاریک شد
بود از داغ جنون گر روزنی این خانه داشت...

#صائب_تبریزی 🪁
به چشمانت که گرچه دوری از چشم
دل از یاد تو یک دم نیست خالی...

#سعدی 🪁
© Veronika Chernysheva
تو سفر خواهی کرد
من تو را در نفسم خواهم خواند
وقتی آزاد شوند از قفس کهنه
کبوترهایم
در جوار همه‌ی گنبدها
به زیارتگاه چشمانت می آیم...

#خسرو_گلسرخی 🪁
برو ای باد بدان‌سوی که من دانم و تو
خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
در دم صبح به مرغان سحرخوان برسان
نکهت آن گل خودروی که من دانم و تو
حال آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو...

#خواجوی_کرمانی 🪁
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود
ماهی بی آب را کی دید قراری...

#مولانا 🪁
تمام خلوت خود را، اگر نباشی تو
به یاد سرخ‌ترین لحظه‌ی تو خواهم داد
تو هم به یاد من او را ببوس، اگر گذرت
به مرغ خسته‌ی تنها نشسته‌ای افتاد
غم «چه می‌شود؟» از دل بران که هر دو عنان
سپرده‌ایم به تقدیرِ «هرچه باداباد»...

#حسین_منزوی
Forwarded from سَبيدو
در اپیزود پنجم از فصل سوم سریالی، دوربین زوم کرده روی صورت زنی که تنهایی توی اتاق انتظار دامپزشکی نشسته و به سنگ کف‌ اتاق خیره‌شده، از اون عقب صدای دکتری میاد که با دستیارش حرف میزنه و براش تعریف میکنه که سارها فقط تا هوا هنوز گرمه میتونن برن یه‌جای بهتر، ولی انقدری که پاییز سربرسه، دیگه خونه‌ساختن براشون غیرممکن میشه، بعد در حالی که دوربین عقب‌تر میاد زن هنوز به سنگ کف اتاق خیره‌مونده، حالا دیگه مطمئنم که همه‌چیز درباره‌ی زمانه، لااقل همه‌ی تلخی‌ها، و هرکجا که بشه مفهوم زمان رو رقیق و کم‌رنگ کرد زندگی کمی، و فقط کمی، و تنها برای لحظه‌ای شبیه آرامش میشه، شبیه بی‌حسی بعد از کوفتگی، شبیه سنگینی پلک‌‌های روی‌هم‌رفته قبل از خواب، در آخرین داستان کوتاه مجموعه‌ای که پنجاه سال پیش چاپ شده، مرد میانسالی مدام در حال کاره تا بتونه خرج هفت هشت‌نفر رو بده، از بدهی داماد بیکار و درمان مادر مریض، تا نفقه‌ی زن طلاق‌گرفته و پول دانشگاه پسر دانشجو، کم‌آورده و حس میکنه دیگه توان ادامه‌دادن نداره، تا این‌که یک‌شب خوابی میبینه، خواب بچگی‌ش رو، خواب میبینه روی دوش پدرش نشسته و محکم دو طرف پیشونی پدر رو گرفته تا نیوفته، پدرش بهش میگه موهام رو به هم نزن، میتونی دست‌هات رو برداری، نگهت‌داشتم، نمی‌افتی، و صبح روز بعد که داره تا محل کارش پیاده میره، برای لحظاتی کنار جاده کیفش رو روی زمین میذاره و به یاد خواب دیشبش دست‌هاش رو باز میکنه و میخنده، فلاسفه میگن تنها امر ناگزیره که واقع میشه، به بیان دیگه فقط چیزهایی غیرممکنن که هنوز اتفاق نیوفتادن، اما به محض رخ‌دادن و واقع‌شدن، همه‌شون میشن بدیهی‌ترین واقعیت‌های دنیا، مثل شش‌داشتن نهنگ و زندگیش زیر آب، مهم نیست که چقدر سخته یا چقدر مسخره‌ست، اون‌ها دو راه بیشتر ندارن، یا خودکشی کنار ساحل، یا گاه‌گداری سربیرون‌‌آوردن از آب و کمی نفس‌کشیدن، در دنیایی که همیشه پاییزی در راهه، در جهانی که افتادن و سقوط ممکنه، و در روزگاری که دیگه هیچ‌چیز عجیب نیست، آدم باید به خودش رحم کنه، باید غرق زمان بود و نادیده‌ش گرفت، باید به خاطر سپرد و به یاد نیاورد، و شاید فقط گاهی باید به خواب دید و به واقعیت نه
آه زان دردی که در جان و تن است
گوشهٔ چشم تو داروی من است...

#اقبال_لاهوری 🪁
Forwarded from ابر کومولوس
Your Name.
ابر کومولوس
Your Name.
بیا شویم چو خاکستری رها در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

#فاضل_نظری