immersion
76 subscribers
447 photos
22 videos
17 files
534 links
you don't need water to feel like you're drowning…!
do you...?!

📥 @immersebot
🎼 #immersionPlaylist:
t.me/immersion/2334
Download Telegram
immersion
چنان موافق طبع منی و در دل من نشسته‌ای که گمان می‌برم در آغوشی... #سعدی
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را..

#سعدی 🪁       
immersion
قوت من خون جگر بود ز یاقوت لبش...
فغان که شرم محبت امان نداد مرا
که بوسه‌ای بربایم ز آستانه دوست..

#صائب_تبریزی 🪁       
دمی چشمم دمی هوش و دمی گوش
دمی دید و زبانم گشته خاموش
دمی گوشم نداری لَنْ تَرانی
همی گویم در این شرح و معانی
دمی هوشم نموده جمله اسرار
بگفته راز خود با جمله اغیار
دمی عقلم در اینجا در تک و تاز
که تا پرده براندازم عیان باز
دمی شوقم درون جان و دلها
نمایم هر کسی را شور و غوغا

گهی هستم گهی پنهان شده من
گهی با جسمم و گه جان شده من...


#عطار 🪁       
🌿 ۲۵ فروردین روز بزرگداشت عطار
گفتند: تو او را که می‌پرستی می‌بینی؟
گفت: اگر ندیدمی نپرستیدمی.

«تذکرة الأولیاء - ذکر رابعه عدویه - #عطار»
و گفت: شکر آن بود که نعمت را نبینی، منعم را بینی.

«تذکرة الأولیاء - ذکر شیخ ابوبکر شبلی - #عطار»
دلم خون گشت ای ساقی اسرار
مرا در عین خود کن ناپدیدار
مرا جامی بده زان جام باقی
که تو هم جام و هم جانی و ساقی...

#عطار 🪁       
افسانهٔ عشق او شدم من
وافسانه جزین ز بر ندارم..

#عطار 🪁       
گرچه دل خون شد ز درد عشق صائب کاشکی
در بساط سینه بودی صد دل دیگر مرا...

#صائب_تبریزی 🪁
immersion
ترسم ای میوه درخت بلند که نیایی به دست کوتاهم... #سعدی
او را به خون دیده بپرورده‌ایم، لیک
شاخی بلند بود، نچیدیم بار ازو
داغم گذاشت در دل و بر ما گذشت و ما
دل شاد می‌کنیم بدین یادگار ازو..

#اوحدی 🪁
من و در خاک غلتیدن، تو و حالم نپرسیدن
به عاشق آنچنان زیبد به دلدار اینچنین باید...

#بیدل_دهلوی 🪁
حیرت از ایام وصلم فرصت یادی نداد
کز بهار رفته رنگی در خیال انشا کنم...

#بیدل_دهلوی 🪁
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایهٔ زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی...

#فاضل_نظری - چشم دیگر ماهی
اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت
کاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنند...

#غالب_دهلوی
immersion
اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت کاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنند... #غالب_دهلوی
گفته باشی که ز ما خواهش دیدار خطاست
این خطایی‌ست که در روز جزا نیز کنند...
به راه عشق هر کس کوششی دارد به غیر من
که دایم چندوچون در منزل و فرسنگ می‌بینم
ندانم کاین پریشان‌دل چه می‌خواهد ز جان خود
مدام این شیشه را در گفت‌و‌گو با سنگ می‌بینم...

#عرفی 🪁