شهریست در کنارهٔ آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسههای ساحل و در سایههای نخل
او بوسهها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کردهام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او...
#فروغ_فرخزاد - یادی از گذشته
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسههای ساحل و در سایههای نخل
او بوسهها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کردهام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او...
#فروغ_فرخزاد - یادی از گذشته
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چهکار کنم
مثل پرندهای لالم
که میخواهد آواز بخواند و نمیتواند.
به هوای دیدنت
در قاب پنجرهها قد میکشم
نیستی
فرو میریزم
مثل فوارهای بر سر خودم
زیر آوار خودم میمانم در گوشهٔ اتاق
ای انار تَرَکخورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم
من پرندهای بیبالم
ای آسمان دوردست!
از تو محرومم
آنگونه که دهکده از پزشک
کویر از آب
لاکپشت از پرواز
اندوهها در من شعلهور است و
ابرها در من درحال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم، آتشم را خاموش نمیکند.
گرفتار ناتوانیهای خویشم
رودی کوچکم
گرفتار باتلاق.
من تو را دوباره کی خواهم دید
ای پرندهٔ مسافر
از کجا معلوم که دوباره برگردی!
راهها باز است
آفتاب میتابد
اما من
حسرت راه رفتنم در پای فلج
گرسنهای هستم
که نانم را
جای ماه بر سینهٔ آسمان چسباندهاند
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چهکار کنم
آرام میگریم
حال آدمی را دارم
که میخواهد به همسر مُردهاش تلفن کند
اما نمیکند
چرا که بهخوبی میداند
در بهشت گوشیها را برنمیدارند...
#رسول_یونان - آتش و باران
📖 اسکی روی شیروانیها
اما نمیدانم چهکار کنم
مثل پرندهای لالم
که میخواهد آواز بخواند و نمیتواند.
به هوای دیدنت
در قاب پنجرهها قد میکشم
نیستی
فرو میریزم
مثل فوارهای بر سر خودم
زیر آوار خودم میمانم در گوشهٔ اتاق
ای انار تَرَکخورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم
من پرندهای بیبالم
ای آسمان دوردست!
از تو محرومم
آنگونه که دهکده از پزشک
کویر از آب
لاکپشت از پرواز
اندوهها در من شعلهور است و
ابرها در من درحال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم، آتشم را خاموش نمیکند.
گرفتار ناتوانیهای خویشم
رودی کوچکم
گرفتار باتلاق.
من تو را دوباره کی خواهم دید
ای پرندهٔ مسافر
از کجا معلوم که دوباره برگردی!
راهها باز است
آفتاب میتابد
اما من
حسرت راه رفتنم در پای فلج
گرسنهای هستم
که نانم را
جای ماه بر سینهٔ آسمان چسباندهاند
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چهکار کنم
آرام میگریم
حال آدمی را دارم
که میخواهد به همسر مُردهاش تلفن کند
اما نمیکند
چرا که بهخوبی میداند
در بهشت گوشیها را برنمیدارند...
#رسول_یونان - آتش و باران
📖 اسکی روی شیروانیها
باز هم بیمار میبینم تو را
ای دل سرکش که درمانت مباد!
برق چشمی آتشی افروخت باز
کاینچنین آتش به جانت اوفتاد.
ای دل، ای دریای خون! آشفتهای:
موج غمها در تو غوغا میکند،
بیوفاییهای یارت با تو کرد
آنچه توفانها به دریا میکند..
او اگر با دیگران پیوست و رفت،
غیر ازین هم انتظاری داشتی؟
بیوفایی کرد، اما - خود بگو -
با وفا، تا حال، یاری داشتی؟
او نسیم است — او نسیم دلکش است:
دامن شادی به گلشن میکشد.
خار و گل در دیدهٔ لطفش یکیست:
بر سر این هردو، دامن میکشد.
او نسیم است و چو بر گل بگذرد،
عطر گل با او به یغما میرود،
با تن گل گرچه پیوندد، ولی
عاقبت آزاد و تنها میرود...
تو گلی و او نسیم دلکش است –
از پی پیوند کوتاهش برو؛
پرفشان، یک شب ز دامانش بگیر،
چند گامی نیز همراهش برو...
#سیمین_بهبهانی - نسیم
ای دل سرکش که درمانت مباد!
برق چشمی آتشی افروخت باز
کاینچنین آتش به جانت اوفتاد.
ای دل، ای دریای خون! آشفتهای:
موج غمها در تو غوغا میکند،
بیوفاییهای یارت با تو کرد
آنچه توفانها به دریا میکند..
او اگر با دیگران پیوست و رفت،
غیر ازین هم انتظاری داشتی؟
بیوفایی کرد، اما - خود بگو -
با وفا، تا حال، یاری داشتی؟
او نسیم است — او نسیم دلکش است:
دامن شادی به گلشن میکشد.
خار و گل در دیدهٔ لطفش یکیست:
بر سر این هردو، دامن میکشد.
او نسیم است و چو بر گل بگذرد،
عطر گل با او به یغما میرود،
با تن گل گرچه پیوندد، ولی
عاقبت آزاد و تنها میرود...
تو گلی و او نسیم دلکش است –
از پی پیوند کوتاهش برو؛
پرفشان، یک شب ز دامانش بگیر،
چند گامی نیز همراهش برو...
#سیمین_بهبهانی - نسیم
immersion
امروز نامهام ز بر یار می رسد من گام قاصد از تپش دل شمردهام... #بیدل_دهلوی
شب که جوش حسرتی زان نرگس خودکام داشت
چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت
یاد آن شوقی که از بیطاقتیهای جنون
دل تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت...
#بیدل_دهلوی 🪁
چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت
یاد آن شوقی که از بیطاقتیهای جنون
دل تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت...
#بیدل_دهلوی 🪁
immersion
شب که جوش حسرتی زان نرگس خودکام داشت چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت یاد آن شوقی که از بیطاقتیهای جنون دل تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت... #بیدل_دهلوی 🪁
پیامِ من به بَزم بیدل این است
که بیدل آسمانی در زمین است
سپهری بیکران، در کهکشانی
که فرش آسمانش یاسمین است
یکی رنگینکمان از حیرت و هوش
که در هر شکِّ او صدها یقین است
مسلمانْهندوی با عطرِ بودا
که برتر از مقامِ کفر و دین است
نه ترک است و نه تاجیک و نه هندو
شگفتی بین که هم آن و هم این است
مقامِ بیدل است افزونتر از شعر
که لفظش رعشهٔ جان را طنین است
بهشتی در یسار او توان یافت
بهشتِ دیگرش اندر یمین است
در آن فردوس گر سیبی شکافی
درونِ سیب صدها حور عین است
چو بویی برگی از این باغ بینی
که عطرِ گُل فروغش در جبین است
شنیدن، اندر آنجا، عینِ دیدن
که دیدن با چشیدنها قرین است
حضوری کاندر آنجا آفرینش
فزون از حدِّ ایّام و سنین است
ستادن بر کرانِ بیکرانهاست
گذشتن از جهانِ ماء و طین است
در آن آمیزهٔ حیرانی و هوش
جهانی با عجایبها عجین است
میان بیشهٔ اندیشه لفظش
همیشه بهرِ معنی در کمین است
کند شبگیر در آفاقِ معنی
که خود خیلِ خیالش زیر زین است
غروری سربلند از اینکه عجزش
به کردارِ نگین نقشِ جبین است
جبینی کز بلندی عرش اعظم
به خاکِ مقدمِ او رهنشین است
رسد او را اگر گوید: رسولم
که دستِ معجزش در آستین است
سلیمانیِّ مُلکِ شعر او را
به رنگِ جاودان نقش نگین است
اگر فهمِ بشَر زین برتر آید
فراتر شاعرِ روی زمین است
مشو نومید کانسانی چنان را
جهانِ ما – درین دم – چون جنین است
بزرگا شاعرا! تا پارسی هست
مکانِ تو به علّیّین مکین است
چو دانم پارسی را جاودانی
- که در جنّت زبانِ اهل دین است -
یقین دارم که یادت جاودانیست
که جاویدی تو را حِصْنی حَصین است
ستودم از پی نقدی چنانت
چنین مدحی سزای آفرین است
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی - پیام
📖 طفلی بهنام شادی - صـ٢۴١
📃 کنگره بینالمللی عُرس بیدل
در مدحِ #بیدل_دهلوی
که بیدل آسمانی در زمین است
سپهری بیکران، در کهکشانی
که فرش آسمانش یاسمین است
یکی رنگینکمان از حیرت و هوش
که در هر شکِّ او صدها یقین است
مسلمانْهندوی با عطرِ بودا
که برتر از مقامِ کفر و دین است
نه ترک است و نه تاجیک و نه هندو
شگفتی بین که هم آن و هم این است
مقامِ بیدل است افزونتر از شعر
که لفظش رعشهٔ جان را طنین است
بهشتی در یسار او توان یافت
بهشتِ دیگرش اندر یمین است
در آن فردوس گر سیبی شکافی
درونِ سیب صدها حور عین است
چو بویی برگی از این باغ بینی
که عطرِ گُل فروغش در جبین است
شنیدن، اندر آنجا، عینِ دیدن
که دیدن با چشیدنها قرین است
حضوری کاندر آنجا آفرینش
فزون از حدِّ ایّام و سنین است
ستادن بر کرانِ بیکرانهاست
گذشتن از جهانِ ماء و طین است
در آن آمیزهٔ حیرانی و هوش
جهانی با عجایبها عجین است
میان بیشهٔ اندیشه لفظش
همیشه بهرِ معنی در کمین است
کند شبگیر در آفاقِ معنی
که خود خیلِ خیالش زیر زین است
غروری سربلند از اینکه عجزش
به کردارِ نگین نقشِ جبین است
جبینی کز بلندی عرش اعظم
به خاکِ مقدمِ او رهنشین است
رسد او را اگر گوید: رسولم
که دستِ معجزش در آستین است
سلیمانیِّ مُلکِ شعر او را
به رنگِ جاودان نقش نگین است
اگر فهمِ بشَر زین برتر آید
فراتر شاعرِ روی زمین است
مشو نومید کانسانی چنان را
جهانِ ما – درین دم – چون جنین است
بزرگا شاعرا! تا پارسی هست
مکانِ تو به علّیّین مکین است
چو دانم پارسی را جاودانی
- که در جنّت زبانِ اهل دین است -
یقین دارم که یادت جاودانیست
که جاویدی تو را حِصْنی حَصین است
ستودم از پی نقدی چنانت
چنین مدحی سزای آفرین است
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی - پیام
📖 طفلی بهنام شادی - صـ٢۴١
📃 کنگره بینالمللی عُرس بیدل
در مدحِ #بیدل_دهلوی
Forwarded from نام تمام زندِگان نرگس است
لا أنت بعيد فأنتظرك
ولا أنت قريب فألقاك
ولا أنت لي فيطمئن قلبي
ولا أنا محرومٌ منك لأنساك
"أنت في منتصف كل شيء"
نه دوری که منتظرت باشم
و نه نزدیک تا به آغوشت کشم
و نه از آن منی که قلبم تسکین گیرد
و نه از تو بی نصیبم که فراموشت کنم
تو در میانه ی همه چیزی
#محمود_درویش
ولا أنت قريب فألقاك
ولا أنت لي فيطمئن قلبي
ولا أنا محرومٌ منك لأنساك
"أنت في منتصف كل شيء"
نه دوری که منتظرت باشم
و نه نزدیک تا به آغوشت کشم
و نه از آن منی که قلبم تسکین گیرد
و نه از تو بی نصیبم که فراموشت کنم
تو در میانه ی همه چیزی
#محمود_درویش