هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم
مگر در این شب دیر انتظارِ عاشقکُش
به وعدههای وصال تو زنده دارندم
غمم نمیخورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمیگذارندم
سری به سینه فرو بردهام مگر روزی
چو گنج گمشده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بیغمان نبردم راه
غم شکستهدلانم که میگسارندم
من آن ستارۀ شب زندهدار امّیدم
که عاشقان تو تا روز میشمارندم
چه جای خواب که هر شب محصّلان فراق
خیال روی تو بر دیده میگمارندم
هنوز دست نشستهست غم ز خون دلم
چه نقشها که ازین دست مینگارندم
کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشۀ انگور میفشارندم...
#هوشنگ_ابتهاج
🌿 ۶ اسفند زادروز شاعر
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم
مگر در این شب دیر انتظارِ عاشقکُش
به وعدههای وصال تو زنده دارندم
غمم نمیخورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمیگذارندم
سری به سینه فرو بردهام مگر روزی
چو گنج گمشده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بیغمان نبردم راه
غم شکستهدلانم که میگسارندم
من آن ستارۀ شب زندهدار امّیدم
که عاشقان تو تا روز میشمارندم
چه جای خواب که هر شب محصّلان فراق
خیال روی تو بر دیده میگمارندم
هنوز دست نشستهست غم ز خون دلم
چه نقشها که ازین دست مینگارندم
کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشۀ انگور میفشارندم...
#هوشنگ_ابتهاج
🌿 ۶ اسفند زادروز شاعر
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
از زمین آهسته میروید
با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران
با خود او را زیر لب نجواست
سرگذشتی تلخ میگوید
کوچه تاریک است
بانگ پایی میشود نزدیک
شاخهای بر پنجره انگشت میساید
اشک باران میچکد بر شیشه تاریک
من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه میسوزد
دخترم یلدا
خفته در گهواره میجنباندش مادر
شب گران بار است و باران همچنان یکریز میبارد
سایهی باریک اندام زنی افتاده بر دیوار
بچه اش را میفشارد در بغل نومید
در دلش انگار چیزی را
میکنند از ریشه خون آلود
لحظهای میایستد خم میشود آهسته با تردید
رعد میغرد
سیل میبارد
آخرین اندیشه مادر
چه خواهی شد؟
آسمان گویی ز چشم او فرو میبارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا
من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد
دخترم یلدا
خفته در گهوارهاش آرام...
#هوشنگ_ابتهاج ✨
از زمین آهسته میروید
با نواهایی به هم پیچیده زیر ریزش باران
با خود او را زیر لب نجواست
سرگذشتی تلخ میگوید
کوچه تاریک است
بانگ پایی میشود نزدیک
شاخهای بر پنجره انگشت میساید
اشک باران میچکد بر شیشه تاریک
من نشسته پیش آتش در اجاقم هیمه میسوزد
دخترم یلدا
خفته در گهواره میجنباندش مادر
شب گران بار است و باران همچنان یکریز میبارد
سایهی باریک اندام زنی افتاده بر دیوار
بچه اش را میفشارد در بغل نومید
در دلش انگار چیزی را
میکنند از ریشه خون آلود
لحظهای میایستد خم میشود آهسته با تردید
رعد میغرد
سیل میبارد
آخرین اندیشه مادر
چه خواهی شد؟
آسمان گویی ز چشم او فرو میبارد این باران
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا
من نشسته تنگ دل پیش اجاق سرد
دخترم یلدا
خفته در گهوارهاش آرام...
#هوشنگ_ابتهاج ✨
ای آنکه دوای دردمندان دانی
راز دل زار مستمندان دانی
حال دل خویش را چه گویم با تو
ناگفته تو خود هزار چندان دانی...
#ابوسعید_ابوالخیر
راز دل زار مستمندان دانی
حال دل خویش را چه گویم با تو
ناگفته تو خود هزار چندان دانی...
#ابوسعید_ابوالخیر
immersion
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته غمزه خود را به نماز آمدهای... #حافظ
چون بَرِ ما آمدهای یک زمان
حال دل خسته پریشان مکن
در بر ما یک نفس آرام گیر
از بر ما قصد شبستان مکن...
#عطار
حال دل خسته پریشان مکن
در بر ما یک نفس آرام گیر
از بر ما قصد شبستان مکن...
#عطار