This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🇫🇷 la douleur exquise
#wordstuck
#wordstuck
Forwarded from در غیاب آبیها
قسم به اکانتهای دیلیتشده و چتهای باقیماندهشان؛ که زخمها گاهی از جایی میرسند که پیشتر منبع امید و تسکین بودهاند. کاش همهچیز را پاک کرده بودی. حالا که قرار است بر علیه فراموشی قیام کنیم، حالا که ما، سربازهای خستهی از جنگ برگشته باید محافظ حافظهمان باشیم، تو هم از کنج فراموشیام بیدار شدهای، از تاریکی بیرون خزیدهای مثل ببری که شکار تازه میخواهد. کلمههای باقیماندهات که همهشان بدون استثناء خطاب به مناند، مثل همهی جزئیات حاضر در حافظهام در مقابل فراموشی مقاومت میکنند. اصلا بعید است بتوانم بعد از این هیچ اتفاقی را از یاد ببرم. کسی گذشته را احضار کرده و خاطرهها از خیابانها و خانهها و صندوقها و گنجهها و طاقچهها و قابعکسهای ذهنم بیرون آمدهاند و دورم را گرفتهاند. وضوح گذشته و ابهام آینده، چه ترکیب فوقالعادهای است عزیزم، برای اینکه تو را همچون زخمی، روی قلبِ نهچندان گرموسُرخام نگهدارم و از یاد نبرمت.
نقل است که گفت: وقتی باغی به من دادند تا نگاه دارم، خداوند باغ آمد و گفت: انار شیرین بیار! بیاوردم، ترش بود. گفت: نار شیرین بیار! طبقی دیگر بیاوردم، باز هم ترش بود.
گفت: ای سبحان الله! چندین گاه در باغی باشی، نار شیرین ندانی؟
گفت: من باغ تو را نگاه دارم طعم انار ندانم که نچشیده ام.
«تذکرة الأولیاء - #عطار»
گفت: ای سبحان الله! چندین گاه در باغی باشی، نار شیرین ندانی؟
گفت: من باغ تو را نگاه دارم طعم انار ندانم که نچشیده ام.
«تذکرة الأولیاء - #عطار»
نقشی که باران میزند بر خاک
خطی پریشان
از سرگذشتِ تیرهی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت میرانَد
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد...
#هوشنگ_ابتهاج
خطی پریشان
از سرگذشتِ تیرهی ابرست
ابری که سرگردان به کوه و دشت میرانَد
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد...
#هوشنگ_ابتهاج
immersion
بیا ساقی آن بادهٔ بیخمار فرو شوی زین جان خاکی غبار... #امیرخسرو_دهلوی
بیا مطربا ساز کن پرده را
بسوز این دل عشق پرورده را...
بسوز این دل عشق پرورده را...