Forwarded from سَبيدو
دیشب به خونهش رفتم، برای دیدنش، شایدم برای عیادتش، به هر حال دیدن آدمهای تنهام یکجور عیادته، وقتی دیدمش یاد توصیف مارکز افتادم که تو یکی از داستانهای کوتاهش میگفت پوستی سفید داشت و حرکات ملایم آدمهایی که به پذیرش واقعیتها عادت دارند، وقتی که آروم قدم برمیداشت تا بره و با اون دستای لرزونش برام چای بریزه به دور تا دور اتاقش نگاه میکردم، به اتاقی که همهچیزش در صلح بود، نه ملافههای تاشدهی جلوی پشتی کاری به نظم اتاق داشت، نه دستگاه روشن بخورش کاری به فصل، و نه تلویزیون خاموشش کاری به شلوغی دنیا، بوی کمرنگی از غذای وعدهی قبل هنوز توی اتاق باقی مونده بود، اونقدر کمرمق که معلوم بود برای مدتها قبله، مثل تمام آدمهای توی قاب عکسهاش، وقتی که میونهی راهی، اونقدر هر واقعیتی برات حکم زلزله و جنگ داره که باورت نمیشه شاید آخرش جور دیگهای باشه، که شاید تمام این قصههایی که مرورشون همیشهی خدا آزارت داده یه روزی بشه مثل بوی کمرنگ غذای وعدهی قبلی، اینکه وقتی که به اندازهی کافی زمان بگذره کمکم همه چیز آروم میگیره، دنیات، اتاقت، حرکات و قدمهات، و شاید دستآخر دلت
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
#فریدون_مشیری
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
#فریدون_مشیری