بیاین یه چیزی بهتون بگم!
اعتراف میکنم...
اون اوایل، قرار نبود پستای مشخصی از خودم بذارم، ایمرشن، یه جور غوطهوری میونِ تمامِ پستهای قشنگ یا جالب کانالهایی بود که داشتم!! که فوروارد کنم و داشته باشمشون، پستهای سالهای پیش کانال همینجوری بود.
بعد تصمیم گرفتم جدا کنم اینجارو، یه کانال دیگهی پابلیک ولی پرایوت زدم! و الان انقدر از فوروارد اشباع شده که نمیدونم چی به چیه!!! فقط اینجا واسم مونده که یه جورایی بکر نگهش داشتم... و شعرهای زیادی که تو صف انتظارن تا سر فرصت مناسب بذارم (دلیه دیگه! نمیخوام شعرارو همینجوری بذارم، حیف میشن! و آره، اکثر پستهای اینجام واسه خودم چیزی بیشتر از شعرن، از روزی که واسه گذاشتنشون انتخاب کردم تا زمانش... مثلاً این پست دقیقاً لحظهی غروب آفتاب ۱۳ فروردین هست... که این روزا تموم میشن... که دلتون بهاری باشه...!)
اگر کم از خودم چیزی میذارم واسه همین بکر نگه داشتنشه!
همه اینارو گفتم که برسم به اینجا
گاهی آدم دلش یه شعر میخواد، اما هیچی نیست. هیچ کلمهای نمیتونه اون حالو توصیف کنه... بعضی شعرام انقدر خاصن که هیچوقت نوبتشون نمیشه... شاید اینجا این سه نقطه کمک کنه! که بگه خیلی چیزها دارم بگم... امّا از وزن و قافیه خارج میشه!!! که بگه... خودت بقیشو بخون... خودت حسش کن که شاعر چه حالی داشته وقتی اینو گفته...
سهنقطهها حرفهای نگفتهان... یا شعرهایی که نخوندم. شعرهایی که سروده نشدن! احساساتی که کلمات نمیتونن حملشون کنن...
پرحرفی نیمهشبانم رو ببخشید.
شبتون بخیر.
اعتراف میکنم...
اون اوایل، قرار نبود پستای مشخصی از خودم بذارم، ایمرشن، یه جور غوطهوری میونِ تمامِ پستهای قشنگ یا جالب کانالهایی بود که داشتم!! که فوروارد کنم و داشته باشمشون، پستهای سالهای پیش کانال همینجوری بود.
بعد تصمیم گرفتم جدا کنم اینجارو، یه کانال دیگهی پابلیک ولی پرایوت زدم! و الان انقدر از فوروارد اشباع شده که نمیدونم چی به چیه!!! فقط اینجا واسم مونده که یه جورایی بکر نگهش داشتم... و شعرهای زیادی که تو صف انتظارن تا سر فرصت مناسب بذارم (دلیه دیگه! نمیخوام شعرارو همینجوری بذارم، حیف میشن! و آره، اکثر پستهای اینجام واسه خودم چیزی بیشتر از شعرن، از روزی که واسه گذاشتنشون انتخاب کردم تا زمانش... مثلاً این پست دقیقاً لحظهی غروب آفتاب ۱۳ فروردین هست... که این روزا تموم میشن... که دلتون بهاری باشه...!)
اگر کم از خودم چیزی میذارم واسه همین بکر نگه داشتنشه!
همه اینارو گفتم که برسم به اینجا
گاهی آدم دلش یه شعر میخواد، اما هیچی نیست. هیچ کلمهای نمیتونه اون حالو توصیف کنه... بعضی شعرام انقدر خاصن که هیچوقت نوبتشون نمیشه... شاید اینجا این سه نقطه کمک کنه! که بگه خیلی چیزها دارم بگم... امّا از وزن و قافیه خارج میشه!!! که بگه... خودت بقیشو بخون... خودت حسش کن که شاعر چه حالی داشته وقتی اینو گفته...
سهنقطهها حرفهای نگفتهان... یا شعرهایی که نخوندم. شعرهایی که سروده نشدن! احساساتی که کلمات نمیتونن حملشون کنن...
پرحرفی نیمهشبانم رو ببخشید.
شبتون بخیر.
استاد فیزیولوژی داشتیم که میگفت:
"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
میگفت: "جان، از دستها جریان پیدا میکند"!
قبلترها، همدیگر را میدیدم
بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر، اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم...
بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم.
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
مدتی بعد، صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم.
بجایش، یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ (hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
چندوقت پیش هم، یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم، آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمیشود.
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.
این آخرین چیز است...
#؟
"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
میگفت: "جان، از دستها جریان پیدا میکند"!
قبلترها، همدیگر را میدیدم
بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر، اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم...
بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم.
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
مدتی بعد، صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم.
بجایش، یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ (hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
چندوقت پیش هم، یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم، آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمیشود.
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.
این آخرین چیز است...
#؟
حال گمگشتگان به شب دانی؟
چشم های تو آن چنانم کرد
محو و سرگشتهٔ نگاه توام
این نگاهی که ناتوانم کرد...
#سیمین_بهبهانی
چشم های تو آن چنانم کرد
محو و سرگشتهٔ نگاه توام
این نگاهی که ناتوانم کرد...
#سیمین_بهبهانی
Forwarded from سَبيدو
مهم نیست دوستش داشته باشی، اصرار داره قبولش کنی، فقط نگاه کن به این رقص مدام واقعیت پیش روی چشمهات، انگار دیدن گریزناپذیره، انگار که فقط اومدی که تماشا کنی، اختیار خیالت با خودته، اینکه چطور بفهمیش یا چه تصویری ازش بسازی، اینکه زندگیترو فرصتی کوتاه و مغتنم بدونی یا آهنگی کند و ملالآور، اینکه ماجرای از سر گذشتهرو زخمی پیچیده و فراموشنشدنی صدا کنی یا به عنوان تجربهای گذرا و کم اهمیت ازش یاد کنی، اینکه تسبیح به دست خوشیهای ریز و درشتترو بشمری و بخاطر بلاهایی که هنوز سرت نیومده خدا رو شکر کنی یا برای اینکه زمانه ملاحظهی بیقراریترو نمیکنه و بنا نیست رویاهات تا یکی دو ساعت دیگه محقق بشن از زندگی و اهلش کناره بگیری، با خودته بشینی یه گوشه و از افتادن برگ درخت و شکل ابرها تأثیر بگیری یا از سایش روزمرگی و ملال دیگری با زندگی خودت قصهی شیرین بسازی، هر جور که دوست داری باور کن، تنها اجبار این دنیا دیدنه، باید تا آخرش بشینی و تماشا کنی، فرانتس کافکا جایی به یانوش میگه نوشتن برام مثل یکجور چشم به هم گذاشتنه، اون حتی برخلاف همه که میگن آدمها عکس میگیرن تا چیزیرو برای همیشه پیش خودشون نگه دارن معتقده ما از چیزی عکس میگیریم تا طردش کنیم، و از آلبومها کمک میگیریم تا شاید از سنگینی بار بخاطر سپردن و به یاد آوردنشون خلاصشیم، نه آقا، از جوی شیر و عسل خبری نیست، از من بپرسی میگم بهشت پر از ندیدن و فراموشیه
اولین تصویر واقعی از افق رویداد یک سیاهچاله که تو کهکشان مسیه ۸۷ و در فاصلهی حدود ۵۵ میلیون سال نوری از زمین قرار داره، امروز ساعت ۱۷:۳۰ (13:00 UTC) رونمایی میشه.
توضیحاتی درباره سیاهچاله و تصویر احتمالی اون
لینک پخش زنده از یوتوب (ساعت ۱۷:۳۰ به وقت تهران)
توضیحاتی درباره سیاهچاله و تصویر احتمالی اون
لینک پخش زنده از یوتوب (ساعت ۱۷:۳۰ به وقت تهران)