Forwarded from سَبيدو
هیچی مثل صدای پرنده و باد میون بارون نمیتونه نشونت بده که دنیا چقدر بزرگتر و زندهتر از جمجمهی کوچیک توئه، حالا نه اینکه خیلی کیارستمیطور یه دونه توت بیاد و بزنه زندگیترو نجات بده، ولی فقط وقتی که زیر یه درخت بشینی میفهمی که چقدر تمام فکرهایی که قبلا وقت قدمزدنات روی آسفالت سیاه دور سرت میچرخیدن دود شدند و ناپدید، همهی ترسها، حسرتها، پشیمونیها، تمامی اون چیزهایی که دائم توی سرت نگهشون میداشتی و بزرگشون میکردی، انگار هیچکدوم جایی به حساب نیومدن، هیچی، اون تاوانی که باید میدادیرو دادی، اون راهی که باید میدویدیرو دویدی، اون اشکیهایی که باید میریختیرو ریختی و در نهایت اونچه که باید از سر میگذشت گذشت، و حالا اینجایی، زیر این درخت، و تازه دستت میاد که تمام این مدت اون بیرون، بارون روی برگها میباریده و پرندهها بیوقفه زندگیشونرو میکردن
بهارم، دخترم، دست طبیعت، اگر از ابرها گوهر ببارد؛
و گر از هر گلش جوشد بهاری؛ بهاری از تو زیباتر نیارد...
#فریدون_مشیری
و گر از هر گلش جوشد بهاری؛ بهاری از تو زیباتر نیارد...
#فریدون_مشیری
بیاین یه چیزی بهتون بگم!
اعتراف میکنم...
اون اوایل، قرار نبود پستای مشخصی از خودم بذارم، ایمرشن، یه جور غوطهوری میونِ تمامِ پستهای قشنگ یا جالب کانالهایی بود که داشتم!! که فوروارد کنم و داشته باشمشون، پستهای سالهای پیش کانال همینجوری بود.
بعد تصمیم گرفتم جدا کنم اینجارو، یه کانال دیگهی پابلیک ولی پرایوت زدم! و الان انقدر از فوروارد اشباع شده که نمیدونم چی به چیه!!! فقط اینجا واسم مونده که یه جورایی بکر نگهش داشتم... و شعرهای زیادی که تو صف انتظارن تا سر فرصت مناسب بذارم (دلیه دیگه! نمیخوام شعرارو همینجوری بذارم، حیف میشن! و آره، اکثر پستهای اینجام واسه خودم چیزی بیشتر از شعرن، از روزی که واسه گذاشتنشون انتخاب کردم تا زمانش... مثلاً این پست دقیقاً لحظهی غروب آفتاب ۱۳ فروردین هست... که این روزا تموم میشن... که دلتون بهاری باشه...!)
اگر کم از خودم چیزی میذارم واسه همین بکر نگه داشتنشه!
همه اینارو گفتم که برسم به اینجا
گاهی آدم دلش یه شعر میخواد، اما هیچی نیست. هیچ کلمهای نمیتونه اون حالو توصیف کنه... بعضی شعرام انقدر خاصن که هیچوقت نوبتشون نمیشه... شاید اینجا این سه نقطه کمک کنه! که بگه خیلی چیزها دارم بگم... امّا از وزن و قافیه خارج میشه!!! که بگه... خودت بقیشو بخون... خودت حسش کن که شاعر چه حالی داشته وقتی اینو گفته...
سهنقطهها حرفهای نگفتهان... یا شعرهایی که نخوندم. شعرهایی که سروده نشدن! احساساتی که کلمات نمیتونن حملشون کنن...
پرحرفی نیمهشبانم رو ببخشید.
شبتون بخیر.
اعتراف میکنم...
اون اوایل، قرار نبود پستای مشخصی از خودم بذارم، ایمرشن، یه جور غوطهوری میونِ تمامِ پستهای قشنگ یا جالب کانالهایی بود که داشتم!! که فوروارد کنم و داشته باشمشون، پستهای سالهای پیش کانال همینجوری بود.
بعد تصمیم گرفتم جدا کنم اینجارو، یه کانال دیگهی پابلیک ولی پرایوت زدم! و الان انقدر از فوروارد اشباع شده که نمیدونم چی به چیه!!! فقط اینجا واسم مونده که یه جورایی بکر نگهش داشتم... و شعرهای زیادی که تو صف انتظارن تا سر فرصت مناسب بذارم (دلیه دیگه! نمیخوام شعرارو همینجوری بذارم، حیف میشن! و آره، اکثر پستهای اینجام واسه خودم چیزی بیشتر از شعرن، از روزی که واسه گذاشتنشون انتخاب کردم تا زمانش... مثلاً این پست دقیقاً لحظهی غروب آفتاب ۱۳ فروردین هست... که این روزا تموم میشن... که دلتون بهاری باشه...!)
اگر کم از خودم چیزی میذارم واسه همین بکر نگه داشتنشه!
همه اینارو گفتم که برسم به اینجا
گاهی آدم دلش یه شعر میخواد، اما هیچی نیست. هیچ کلمهای نمیتونه اون حالو توصیف کنه... بعضی شعرام انقدر خاصن که هیچوقت نوبتشون نمیشه... شاید اینجا این سه نقطه کمک کنه! که بگه خیلی چیزها دارم بگم... امّا از وزن و قافیه خارج میشه!!! که بگه... خودت بقیشو بخون... خودت حسش کن که شاعر چه حالی داشته وقتی اینو گفته...
سهنقطهها حرفهای نگفتهان... یا شعرهایی که نخوندم. شعرهایی که سروده نشدن! احساساتی که کلمات نمیتونن حملشون کنن...
پرحرفی نیمهشبانم رو ببخشید.
شبتون بخیر.
استاد فیزیولوژی داشتیم که میگفت:
"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
میگفت: "جان، از دستها جریان پیدا میکند"!
قبلترها، همدیگر را میدیدم
بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر، اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم...
بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم.
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
مدتی بعد، صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم.
بجایش، یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ (hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
چندوقت پیش هم، یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم، آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمیشود.
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.
این آخرین چیز است...
#؟
"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
میگفت: "جان، از دستها جریان پیدا میکند"!
قبلترها، همدیگر را میدیدم
بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر، اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم...
بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم.
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
مدتی بعد، صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم.
بجایش، یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ (hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
چندوقت پیش هم، یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم، آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمیشود.
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.
این آخرین چیز است...
#؟