immersion
76 subscribers
447 photos
22 videos
17 files
534 links
you don't need water to feel like you're drowning…!
do you...?!

📥 @immersebot
🎼 #immersionPlaylist:
t.me/immersion/2334
Download Telegram
شد گیسوان سلسله مویی کمند من
کز حلقه‌اش نجات نباشد اسیر را...

#فروغی_بسطامی
Forwarded from سَبيدو
هیچی مثل صدای پرنده و باد میون بارون نمیتونه نشونت بده که دنیا چقدر بزرگ‌تر و زنده‌تر از جمجمه‌ی کوچیک توئه، حالا نه اینکه خیلی کیارستمی‌طور یه دونه توت بیاد و بزنه زندگیت‌رو نجات بده، ولی فقط وقتی که زیر یه درخت بشینی میفهمی که چقدر تمام فکر‌هایی که قبلا وقت قدم‌زدنات روی آسفالت سیاه دور سرت می‌چرخیدن دود شدند و ناپدید، همه‌ی ترس‌ها، حسرت‌ها، پشیمونی‌ها، تمامی اون چیزهایی که دائم توی سرت نگهشون می‌داشتی و بزرگشون می‌کردی، انگار هیچ‌کدوم جایی به حساب نیومدن، هیچی، اون تاوانی که باید میدادی‌رو دادی، اون راهی که باید می‌دویدی‌رو دویدی، اون اشکی‌‌هایی‌ که باید می‌ریختی‌رو ریختی و در نهایت اونچه که باید از سر می‌‌گذشت گذشت، و حالا اینجایی، زیر این درخت، و تازه دستت میاد که تمام این مدت اون بیرون، بارون روی برگ‌ها می‌باریده و پرنده‌ها بی‌وقفه زندگیشون‌رو می‌کردن
بهارم، دخترم، دست طبیعت، اگر از ابرها گوهر ببارد؛
و گر از هر گلش جوشد بهاری؛ بهاری از تو زیباتر نیارد...

#فریدون_مشیری
به این آشفتگی ما را کجا راحت چه جمعیت
هوای طره‌ات جای نفس بر دل مگر پیچد...

#بیدل_دهلوی
با خیال روی و مویش غرق نور و ظلمتم
کو نظربازی که سیر صبح و شام من کند...

#فروغی_بسطامی
فصل گل می‌گذرد بی قدح و جام مباش
غنچه منشین، گره خاطر ایام مباش...

#صائب_تبریزی
هر چه کردیم ماه و سال، حساب
کار ایام را حساب نبود

#پروین_اعتصامی
سفید از گریه شد چشم و همان مست تماشایم...
بیاین یه چیزی بهتون بگم!
اعتراف میکنم...
اون اوایل، قرار نبود پستای مشخصی از خودم بذارم، ایمرشن، یه جور غوطه‌وری میونِ تمامِ پست‌های قشنگ یا جالب کانال‌هایی بود که داشتم!! که فوروارد کنم و داشته باشمشون، پست‌های سال‌های پیش کانال همینجوری بود.
بعد تصمیم گرفتم جدا کنم اینجارو، یه کانال دیگه‌ی پابلیک ولی پرایوت زدم! و الان انقدر از فوروارد اشباع شده که نمیدونم چی به چیه!!! فقط اینجا واسم مونده که یه جورایی بکر نگهش داشتم... و شعرهای زیادی که تو صف انتظارن تا سر فرصت مناسب بذارم (دلیه دیگه! نمیخوام شعرارو همینجوری بذارم، حیف میشن! و آره، اکثر پست‌های اینجام واسه خودم چیزی بیشتر از شعرن، از روزی که واسه گذاشتنشون انتخاب کردم تا زمانش... مثلاً این پست دقیقاً لحظه‌ی غروب آفتاب ۱۳ فروردین هست... که این روزا تموم میشن... که دلتون بهاری باشه...!)
اگر کم از خودم چیزی میذارم واسه همین بکر نگه داشتنشه!
همه اینارو گفتم که برسم به اینجا
گاهی آدم دلش یه شعر میخواد، اما هیچی نیست. هیچ کلمه‌ای نمیتونه اون حالو توصیف کنه... بعضی شعرام انقدر خاصن که هیچ‌وقت نوبتشون نمیشه... شاید اینجا این سه نقطه کمک کنه! که بگه خیلی چیزها دارم بگم... امّا از وزن و قافیه خارج میشه!!! که بگه... خودت بقیشو بخون... خودت حسش کن که شاعر چه حالی داشته وقتی اینو گفته...
سه‌نقطه‌ها حرف‌های نگفته‌ان... یا شعرهایی که نخوندم. شعرهایی که سروده نشدن! احساساتی که کلمات نمیتونن حملشون کنن...
پرحرفی نیمه‌شبانم رو ببخشید.
شبتون بخیر.
استاد فیزیولوژی داشتیم که میگفت:
"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
میگفت: "جان، از دستها جریان پیدا میکند"!
قبل‌ترها، همدیگر را میدیدم
بعد تلفن آمد.
دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها، دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز می‌شنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت می‌کردند...

بعدتر، اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما می‌نوشتیم...
بوسه را می‌نوشتیم.
بغل را می‌نوشتیم.
گاهی هم، همدیگر را "نفس" خطاب می‌کردیم.
یعنی حتی نفس را هم می‌نوشتیم...

مدتی بعد، صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر می‌نوشتیم.
بجایش، یک صورت کج و معوج برای هم می‌فرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ (hug)" یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...

چندوقت پیش هم، یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم، آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم، دیدم نمیشود.
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...

ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمه...
من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.
این آخرین چیز است...

#؟
به خود گفتم شبی با او غنیمت
به محفل تا درآمد شب سرآمد.

#سیمین_بهبهانی
چون تو حاضر می‌شوی من غایب از خود می‌شوم
بس که حیران می‌بماند وهم در سیمای تو...

#سعدی
cafuné
(v.) running your fingers through your lover's hair
بر زلف تو گر دست درازی کردم
والله که حقیقت نه مجازی کردم

من در سر زلف تو بدیدم دل خویش
پس با دل خویش عشقبازی کردم...

#مولانا
گفتی: به روزگاران مهری نشسته
گفتم: بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران...

#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
اندوه بیش
آرام کم
پالوده صبر
افزوده غم...