دورۀ رضا شاه پهلوی: گذار ایران از وضعیت نیمهاستعماری به نواستعماری
بخش اول
دورۀ رضا شاه پهلوی در تاریخ معاصر ایران، نه صرفاً یک بازۀ زمانی معمولی، که نقطۀ عطفی در دگردیسی مناسبات این کشور با نظم اقتصاد جهانی بهشمار میرود. آنچه این دهه را متمایز میسازد، نه وقوع انقلابی در ساختارهای تولیدی یا استقلال سیاسی، که گذار تدریجی از الگوی کهن «نیمهاستعماری» عصر قاجار ـ که مبتنی بر رقابت مستقیم دو قدرت امپریالیستی بریتانیا و روسیه بود ـ به الگوی نوین «نواستعماری» پس از جنگ سرد است. بهعبارت روشنتر، ایران در این سالها خود را در میانۀ یک فترت تاریخی یافت: از یک سو، نظم قدیم و سلطۀ مستقیم سیاسی ـ اقتصادی قدرتهای اروپایی رو به افول نهاده بود، و از سوی دیگر، نظام جدید وابستگی مالی ـ فناورانه به ایالات متحدۀ آمریکا هنوز بهطور کامل شکل نگرفته بود. با این حال، آنچه این دوره را به «گذار» بدل میکند، نه افزایش استقلال ایران، که تغییر ماهیت وابستگی و بازآرایی آن در قالبی مدرنتر و ظریفتر است.
با وجود شعارهای بلند ناسیونالیسم، خودکفایی اقتصادی و دولت مقتدر که از سوی رضا شاه بهعنوان مشروعیتبخش اصلی حکومت جدید مطرح میشد، اقتصاد ایران در عمل هرگز از قید ساختارهای جهانی بیرون نرفت. سه مکانیسم بههمپیوسته، این وابستگی را تداوم بخشیدند: نخست، کنترل انحصاری بریتانیا بر صنعت نفت ایران که منبع اصلی درآمد ارزی کشور را در دست داشت؛ دوم، الگوی بازرگانی نابرابر با دو شریک مهم یعنی شوروی و آلمان که به واسطۀ قراردادهای دوجانبه، همواره به نفع اقتصادهای صنعتی و بزرگتر (هستۀ مرکزی نظام جهانی) عمل میکرد؛ و سوم، نوسان شدید درآمدهای صادراتی ناشی از عرضۀ حاشیهای مواد خام در بازارهای جهانی که ایران را در برابر بحرانهای بینالمللی آسیبپذیر ساخت. این سه عامل در کنار یکدیگر، تصویری از کشوری را ترسیم میکنند که علیرغم ظاهر مدرنسازی، همچنان در حاشیۀ نظام سرمایهداری جهانی جای داشت.
نقش کلیدی نفت در این دوره، این واقعیت را بهخوبی آشکار میسازد. ایران در دهۀ ۱۹۳۰ به پنجمین تولیدکنندۀ بزرگ نفت جهان تبدیل شد، اما این جایگاه نه به معنای توانمندسازی اقتصادی، که تأکیدی بر نقش سنتی و حاشیهای آن بهعنوان تأمینکنندۀ مواد خام بود. ترکیب صادرات ایران عمدتاً به نفت، فرش و محصولات کشاورزی خلاصه میشد، درحالیکه واردات کشور را کالاهای ساختهشده و سرمایۀ صنعتی از آلمان، بریتانیا، شوروی و آمریکا تشکیل میداد. بحران بزرگ اقتصادی جهان در همان سالها، آسیبپذیری این الگوی تجاری را به طرز فاجعهباری نمایان ساخت؛ بهگونهای که ارزش ریالی مواد خام صادراتی ایران دو تا سه برابر کاهش یافت، ولی همزمان ارزش کالاهای وارداتی که به پول کشورهای هستۀ مرکزی بود، افزایش چشمگیری پیدا کرد. حتی وقتی دولت رضا شاه انحصار تجارت خارجی را در دست گرفت، این اقدام بهسبب توافقات دوجانبهای که معمولاً به نفع اقتصادهای بزرگتر و صنعتیتر تنظیم میشد، نهتنها به زیان ایران عمل کرد، بلکه شرایط نابرابر را نهادینه ساخت.
منبع. جان فوران، مقاومت شکننده، ۱۳۹۲
@ilter
بخش اول
دورۀ رضا شاه پهلوی در تاریخ معاصر ایران، نه صرفاً یک بازۀ زمانی معمولی، که نقطۀ عطفی در دگردیسی مناسبات این کشور با نظم اقتصاد جهانی بهشمار میرود. آنچه این دهه را متمایز میسازد، نه وقوع انقلابی در ساختارهای تولیدی یا استقلال سیاسی، که گذار تدریجی از الگوی کهن «نیمهاستعماری» عصر قاجار ـ که مبتنی بر رقابت مستقیم دو قدرت امپریالیستی بریتانیا و روسیه بود ـ به الگوی نوین «نواستعماری» پس از جنگ سرد است. بهعبارت روشنتر، ایران در این سالها خود را در میانۀ یک فترت تاریخی یافت: از یک سو، نظم قدیم و سلطۀ مستقیم سیاسی ـ اقتصادی قدرتهای اروپایی رو به افول نهاده بود، و از سوی دیگر، نظام جدید وابستگی مالی ـ فناورانه به ایالات متحدۀ آمریکا هنوز بهطور کامل شکل نگرفته بود. با این حال، آنچه این دوره را به «گذار» بدل میکند، نه افزایش استقلال ایران، که تغییر ماهیت وابستگی و بازآرایی آن در قالبی مدرنتر و ظریفتر است.
با وجود شعارهای بلند ناسیونالیسم، خودکفایی اقتصادی و دولت مقتدر که از سوی رضا شاه بهعنوان مشروعیتبخش اصلی حکومت جدید مطرح میشد، اقتصاد ایران در عمل هرگز از قید ساختارهای جهانی بیرون نرفت. سه مکانیسم بههمپیوسته، این وابستگی را تداوم بخشیدند: نخست، کنترل انحصاری بریتانیا بر صنعت نفت ایران که منبع اصلی درآمد ارزی کشور را در دست داشت؛ دوم، الگوی بازرگانی نابرابر با دو شریک مهم یعنی شوروی و آلمان که به واسطۀ قراردادهای دوجانبه، همواره به نفع اقتصادهای صنعتی و بزرگتر (هستۀ مرکزی نظام جهانی) عمل میکرد؛ و سوم، نوسان شدید درآمدهای صادراتی ناشی از عرضۀ حاشیهای مواد خام در بازارهای جهانی که ایران را در برابر بحرانهای بینالمللی آسیبپذیر ساخت. این سه عامل در کنار یکدیگر، تصویری از کشوری را ترسیم میکنند که علیرغم ظاهر مدرنسازی، همچنان در حاشیۀ نظام سرمایهداری جهانی جای داشت.
نقش کلیدی نفت در این دوره، این واقعیت را بهخوبی آشکار میسازد. ایران در دهۀ ۱۹۳۰ به پنجمین تولیدکنندۀ بزرگ نفت جهان تبدیل شد، اما این جایگاه نه به معنای توانمندسازی اقتصادی، که تأکیدی بر نقش سنتی و حاشیهای آن بهعنوان تأمینکنندۀ مواد خام بود. ترکیب صادرات ایران عمدتاً به نفت، فرش و محصولات کشاورزی خلاصه میشد، درحالیکه واردات کشور را کالاهای ساختهشده و سرمایۀ صنعتی از آلمان، بریتانیا، شوروی و آمریکا تشکیل میداد. بحران بزرگ اقتصادی جهان در همان سالها، آسیبپذیری این الگوی تجاری را به طرز فاجعهباری نمایان ساخت؛ بهگونهای که ارزش ریالی مواد خام صادراتی ایران دو تا سه برابر کاهش یافت، ولی همزمان ارزش کالاهای وارداتی که به پول کشورهای هستۀ مرکزی بود، افزایش چشمگیری پیدا کرد. حتی وقتی دولت رضا شاه انحصار تجارت خارجی را در دست گرفت، این اقدام بهسبب توافقات دوجانبهای که معمولاً به نفع اقتصادهای بزرگتر و صنعتیتر تنظیم میشد، نهتنها به زیان ایران عمل کرد، بلکه شرایط نابرابر را نهادینه ساخت.
منبع. جان فوران، مقاومت شکننده، ۱۳۹۲
@ilter
👍4🤔1
دورۀ رضا شاه پهلوی: گذار ایران از وضعیت نیمهاستعماری به نواستعماری
بخش دوم
در این میان، پدیدۀ تکمحصولی شدن اقتصاد، یکی از بارزترین شاخصهای گذار به شمار میرود. از سال ۱۹۳۱ میلادی به بعد، درآمدهای نفتی موجب شد تراز بازرگانی ایران برای نخستین بار در قرن بیستم به مثبت تبدیل شود و کشور از نیاز مبرم به وامهای خارجی تا حدی رهایی یابد. اما این دستاورد ظاهری، دارای ضعفهای ساختاری عمیقی بود: نخست آنکه از هر ۱۰۰ واحد سود حاصل از نفت، تنها ۲۰ واحد به ایران تعلّق میگرفت و ۸۰ واحد دیگر به شرکت نفت انگلوپرسین (وابسته به دولت بریتانیا) میرسید. دوم آنکه بخش نفت بهصورت «جزیرهای منزوی» در اقتصاد داخلی باقی ماند و کمترین پیوند صنعتی، فناورانه یا انتقالزا با دیگر بخشهای اقتصادی کشور برقرار کرد؛ در عوض، چرخههای تولید و تقاضای آن کاملاً به نوسانات و نیازهای کشورهای پیشرفتۀ صنعتی هستۀ مرکزی گره خورده بود. بدینترتیب، نفت بهجای آنکه موتور توسعۀ درونزای ایران باشد، به اهرمی برای تثبیت وابستگی در قالبی مدرن تبدیل شد.
در نهایت، باید اذعان کرد که دهۀ ۱۹۳۰، دوران تثبیت جایگاه حاشیهای ایران در نظام اقتصاد جهانی بود. وابستگی تجاری به آلمان، بریتانیا و شوروی نهتنها کاهش نیافت، بلکه با شدتی برابر با عصر قاجار تداوم یافت و دولتِ بهظاهر مقتدر رضا شاه نیز نتوانست این ساختار را دگرگون کند. آزمون نهایی این وابستگی، اما در ۱۹۴۱ (۱۳۲۰) رخ داد؛ زمانی که بیثباتی ژئوپلیتیکی ناشی از جنگ جهانی دوم، پرده از استقلال ظاهری ایران برداشت و نشان داد که کشوری با چنین اقتصادی تکمحصول، تجارت نابرابر و عدم پیوند صنعتی، عمیقاً در شبکۀ قدرتهای بزرگ اسیر مانده است. بنابراین، دورۀ رضا شاه را باید نقطۀ عطفی در تاریخ اقتصادی ـ سیاسی ایران بهشمار آورد؛ نه به سبب دستیابی به استقلال واقعی، بلکه بهعنوان آیینهای تمامنما از گذار از نیمهاستعماری کهن به نواستعماری نوین ـ که در آن، شکل سلطه تغییر کرده، اما ماهیت وابستگی همچنان پابرجاست.
منبع. جان فوران، مقاومت شکننده، ۱۳۹۲
@ilter
بخش دوم
در این میان، پدیدۀ تکمحصولی شدن اقتصاد، یکی از بارزترین شاخصهای گذار به شمار میرود. از سال ۱۹۳۱ میلادی به بعد، درآمدهای نفتی موجب شد تراز بازرگانی ایران برای نخستین بار در قرن بیستم به مثبت تبدیل شود و کشور از نیاز مبرم به وامهای خارجی تا حدی رهایی یابد. اما این دستاورد ظاهری، دارای ضعفهای ساختاری عمیقی بود: نخست آنکه از هر ۱۰۰ واحد سود حاصل از نفت، تنها ۲۰ واحد به ایران تعلّق میگرفت و ۸۰ واحد دیگر به شرکت نفت انگلوپرسین (وابسته به دولت بریتانیا) میرسید. دوم آنکه بخش نفت بهصورت «جزیرهای منزوی» در اقتصاد داخلی باقی ماند و کمترین پیوند صنعتی، فناورانه یا انتقالزا با دیگر بخشهای اقتصادی کشور برقرار کرد؛ در عوض، چرخههای تولید و تقاضای آن کاملاً به نوسانات و نیازهای کشورهای پیشرفتۀ صنعتی هستۀ مرکزی گره خورده بود. بدینترتیب، نفت بهجای آنکه موتور توسعۀ درونزای ایران باشد، به اهرمی برای تثبیت وابستگی در قالبی مدرن تبدیل شد.
در نهایت، باید اذعان کرد که دهۀ ۱۹۳۰، دوران تثبیت جایگاه حاشیهای ایران در نظام اقتصاد جهانی بود. وابستگی تجاری به آلمان، بریتانیا و شوروی نهتنها کاهش نیافت، بلکه با شدتی برابر با عصر قاجار تداوم یافت و دولتِ بهظاهر مقتدر رضا شاه نیز نتوانست این ساختار را دگرگون کند. آزمون نهایی این وابستگی، اما در ۱۹۴۱ (۱۳۲۰) رخ داد؛ زمانی که بیثباتی ژئوپلیتیکی ناشی از جنگ جهانی دوم، پرده از استقلال ظاهری ایران برداشت و نشان داد که کشوری با چنین اقتصادی تکمحصول، تجارت نابرابر و عدم پیوند صنعتی، عمیقاً در شبکۀ قدرتهای بزرگ اسیر مانده است. بنابراین، دورۀ رضا شاه را باید نقطۀ عطفی در تاریخ اقتصادی ـ سیاسی ایران بهشمار آورد؛ نه به سبب دستیابی به استقلال واقعی، بلکه بهعنوان آیینهای تمامنما از گذار از نیمهاستعماری کهن به نواستعماری نوین ـ که در آن، شکل سلطه تغییر کرده، اما ماهیت وابستگی همچنان پابرجاست.
منبع. جان فوران، مقاومت شکننده، ۱۳۹۲
@ilter
👍4🤔1
یورت، وطن، میهن: از فضای تجربهی محلی پیشامدرن تا افق انتظار ملی در دوران مدرن (۱/۲)
«کلمهی تورکی یورت به معنای محل برپایی چادرهای قبیلهای بوده است و زبان تورکی معادلی برای کلمهی عربی وطن ندارد، اما در زبان فارسی کلمهی میهن از دیرباز به معنای وطن وجود داشته است». این ادعا که خواننده نیز ممکن است شنیده باشد، صرفاً زبانی نیست، بلکه برداشتی سادهانگارانه و فاقد عمق تاریخی از تحول مفاهیم سیاسی را نیز نشان میدهد. این نوشته استدلال میکند که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن، در دوران پیشامدرن، صرفاً به زادبوم شخص (روستا، شهر یا قلمرو محلی قبیلهای) اشاره داشتند و هیچیک به معنای امروزی خود، مفهومی دارای بار احساسی ملی و سرزمینی حامل هویت جمعی یک ملت نبودند. در واقع، معنای امروزی این کلمات محصول مدرنیته و گفتمان مدرن ملیگرایی است.
ادعای مورد بحث از نوعی ذاتانگاری معنایی نشأت میگیرد؛ پنداری که واژهها را دارای معنایی ثابت و ازلی میداند. درحالیکه از منظر فلسفهی زبان و تاریخ مفاهیم، معنا نه در خود واژه و نه در ریشهشناسی انتزاعی آن است، معنا یک سازهی اجتماعی است که در بستر کاربردهای تاریخی و گفتمانی ساخته میشود. برای فهم این نکته، باید به دو انقلاب در فلسفهی زبان توجه کرد. نخست، لودویگ ویتگنشتاین در پژوهشهای فلسفی نشان داد که معنای واژهها نه در ارجاع به اشیای بیرونی، بلکه در «بازیهای زبانی» و کاربرد عملی آنها در بافت زندگی اجتماعی شکل میگیرد. به نظر او، معنا یک هویت ثابت ثبتشده در فرهنگنامهها نیست، بلکه کاربرد در بازیهای زبانی است. دوم، ژاک دریدا در گراماتولوژی نشان داد که معنا هرگز تثبیتشده نیست، بلکه در شبکهای از روابط متنی و تفاوتها تولید و بازتولید میشود. کلمهی وطن و معادلهای آن در زبانهای دیگر نیز دالهایی هستند که در نظام گفتمانی مدرنیته معنای جدیدی، متفاوت با آنچه در دوران پیشامدرن داشتند، یافتهاند.
راینهارت کوزلک، بنیانگذار تاریخ مفهومی (Begriffsgeschichte)، نیز این موضوع را بررسی کرده است. وی نشان داد که مفاهیم بنیادین سیاسی مدرن، از جمله مفهوم وطن، در دورهی «زمانهی اسبابی» (Sattelzeit) ـ از اواسط قرن هجدهم تا اواسط قرن نوزدهم ـ دستخوش دگرگونی بنیادین شدند. مفاهیم پیشامدرن عمدتاً به «فضای تجربه» (Erfahrungsraum) یعنی تجربیات عینی و محلی تعلق داشتند، اما در مدرنیته به «افق انتظار» (Erwartungshorizont) پیوند خوردند و بار آرمانشهری و فراگیر یافتند. مفهوم وطن نیز در این دوره از قید تجارب فوری محلی رها شد و به چارچوبی برای آیندهنگری جمعی، حاکمیت ملی و همبستگی فرامحلی تبدیل گردید. کوزلک این فرآیند را «افقزدگی مفاهیم» مینامد.
میشل فوکو در آثاری چون نظم اشیاء و باستانشناسی دانش، برای توضیح این تحول از اصطلاح گسست معرفتی (Epistemic Break) گاستون باشلار بهره گرفت. گسست معرفتی به نظر فوکو، یک دگرگونی ناگهانی در نظامهای دانایی است که شرط امکان فهم جدیدی از جهان را فراهم میآورد. ابزارهای نوین دانشی مانند نقشهبرداری، سرشماری، آموزش همگانی و ارتش ملی، وطن را از یک حس شخصی و محلی به هویتی انتزاعی و فراگیر تبدیل کردند.
بندیکت اندرسون در جماعتهای تصوری این استدلال را تکمیل کرد و نشان داد که ملت یک جماعت تصوری (Imgined Community) است که اعضای آن هرگز یکدیگر را ملاقات نمیکنند، اما از طریق رسانههای چاپی، روزنامهها، نقشهها و همزمانیِ زمانی خود را بخشی از یک کل واحد تصور میکنند. در این چارچوب، وطن یک واقعیت عینی و طبیعی نیست، بلکه یک برساخت گفتمانی مدرن است.
ارنست گلنر نیز در ناسیونالیسم از منظر جامعهشناسی اقتصادی به موضوع مینگرد. به نظر او، جوامع صنعتی برای ایجاد هماهنگی میان نیروی کار پراکنده، نیازمند فرهنگی همگون و هویت ملی فراگیر هستند. ناسیونالیسم دقیقاً این نقش را ایفا کرد: هویتهای محلی و قبیلهای را درهمآمیخت و مفهوم وطن را بهعنوان اختراعی مدرن در خدمت نظم اجتماعی و اقتصادی جدید ساخت. از این منظر، وطن نه میراثی کهن، بلکه ابزاری کاربردی برای یکپارچگی صنعتی است.
برگوتای ایلتریش
@ilter
«کلمهی تورکی یورت به معنای محل برپایی چادرهای قبیلهای بوده است و زبان تورکی معادلی برای کلمهی عربی وطن ندارد، اما در زبان فارسی کلمهی میهن از دیرباز به معنای وطن وجود داشته است». این ادعا که خواننده نیز ممکن است شنیده باشد، صرفاً زبانی نیست، بلکه برداشتی سادهانگارانه و فاقد عمق تاریخی از تحول مفاهیم سیاسی را نیز نشان میدهد. این نوشته استدلال میکند که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن، در دوران پیشامدرن، صرفاً به زادبوم شخص (روستا، شهر یا قلمرو محلی قبیلهای) اشاره داشتند و هیچیک به معنای امروزی خود، مفهومی دارای بار احساسی ملی و سرزمینی حامل هویت جمعی یک ملت نبودند. در واقع، معنای امروزی این کلمات محصول مدرنیته و گفتمان مدرن ملیگرایی است.
ادعای مورد بحث از نوعی ذاتانگاری معنایی نشأت میگیرد؛ پنداری که واژهها را دارای معنایی ثابت و ازلی میداند. درحالیکه از منظر فلسفهی زبان و تاریخ مفاهیم، معنا نه در خود واژه و نه در ریشهشناسی انتزاعی آن است، معنا یک سازهی اجتماعی است که در بستر کاربردهای تاریخی و گفتمانی ساخته میشود. برای فهم این نکته، باید به دو انقلاب در فلسفهی زبان توجه کرد. نخست، لودویگ ویتگنشتاین در پژوهشهای فلسفی نشان داد که معنای واژهها نه در ارجاع به اشیای بیرونی، بلکه در «بازیهای زبانی» و کاربرد عملی آنها در بافت زندگی اجتماعی شکل میگیرد. به نظر او، معنا یک هویت ثابت ثبتشده در فرهنگنامهها نیست، بلکه کاربرد در بازیهای زبانی است. دوم، ژاک دریدا در گراماتولوژی نشان داد که معنا هرگز تثبیتشده نیست، بلکه در شبکهای از روابط متنی و تفاوتها تولید و بازتولید میشود. کلمهی وطن و معادلهای آن در زبانهای دیگر نیز دالهایی هستند که در نظام گفتمانی مدرنیته معنای جدیدی، متفاوت با آنچه در دوران پیشامدرن داشتند، یافتهاند.
راینهارت کوزلک، بنیانگذار تاریخ مفهومی (Begriffsgeschichte)، نیز این موضوع را بررسی کرده است. وی نشان داد که مفاهیم بنیادین سیاسی مدرن، از جمله مفهوم وطن، در دورهی «زمانهی اسبابی» (Sattelzeit) ـ از اواسط قرن هجدهم تا اواسط قرن نوزدهم ـ دستخوش دگرگونی بنیادین شدند. مفاهیم پیشامدرن عمدتاً به «فضای تجربه» (Erfahrungsraum) یعنی تجربیات عینی و محلی تعلق داشتند، اما در مدرنیته به «افق انتظار» (Erwartungshorizont) پیوند خوردند و بار آرمانشهری و فراگیر یافتند. مفهوم وطن نیز در این دوره از قید تجارب فوری محلی رها شد و به چارچوبی برای آیندهنگری جمعی، حاکمیت ملی و همبستگی فرامحلی تبدیل گردید. کوزلک این فرآیند را «افقزدگی مفاهیم» مینامد.
میشل فوکو در آثاری چون نظم اشیاء و باستانشناسی دانش، برای توضیح این تحول از اصطلاح گسست معرفتی (Epistemic Break) گاستون باشلار بهره گرفت. گسست معرفتی به نظر فوکو، یک دگرگونی ناگهانی در نظامهای دانایی است که شرط امکان فهم جدیدی از جهان را فراهم میآورد. ابزارهای نوین دانشی مانند نقشهبرداری، سرشماری، آموزش همگانی و ارتش ملی، وطن را از یک حس شخصی و محلی به هویتی انتزاعی و فراگیر تبدیل کردند.
بندیکت اندرسون در جماعتهای تصوری این استدلال را تکمیل کرد و نشان داد که ملت یک جماعت تصوری (Imgined Community) است که اعضای آن هرگز یکدیگر را ملاقات نمیکنند، اما از طریق رسانههای چاپی، روزنامهها، نقشهها و همزمانیِ زمانی خود را بخشی از یک کل واحد تصور میکنند. در این چارچوب، وطن یک واقعیت عینی و طبیعی نیست، بلکه یک برساخت گفتمانی مدرن است.
ارنست گلنر نیز در ناسیونالیسم از منظر جامعهشناسی اقتصادی به موضوع مینگرد. به نظر او، جوامع صنعتی برای ایجاد هماهنگی میان نیروی کار پراکنده، نیازمند فرهنگی همگون و هویت ملی فراگیر هستند. ناسیونالیسم دقیقاً این نقش را ایفا کرد: هویتهای محلی و قبیلهای را درهمآمیخت و مفهوم وطن را بهعنوان اختراعی مدرن در خدمت نظم اجتماعی و اقتصادی جدید ساخت. از این منظر، وطن نه میراثی کهن، بلکه ابزاری کاربردی برای یکپارچگی صنعتی است.
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍3🤝1
یورت، وطن، میهن: از فضای تجربهی محلی پیشامدرن تا افق انتظار ملی در دوران مدرن (۲/۲)
اکنون با این چارچوب نظری به ایران مینگریم. یاکوب ادوارد پولاک، که در نیمۀ دوم قرن نوزدهم پزشک دربار ناصرالدینشاه بود، در سفرنامهی خود، ایران و ایرانیان اشاره میکند که درک ایرانیان از وطن به ولایت و محل تولدشان محدود بود. رودی متی، تاریخنگار حوزهی ایران، نیز در انگارۀ ایران در دوران صفویه، با ذکر گزارشهایی از اواخر دوران قاجار این واقعیت را تصدیق میکند که هویت ایرانیان در آن دوره اغلب با شهر، روستا یا ایل خود گره خورده بود. بنابراین، درکِ ایرانیان از مفهوم وطن تا اواخر قرن نوزدهم به فضایِ تجربهی زیستهی آنها محدود بود؛ و تحول مفهوم وطن و شکلگیری معنای مدرن آن در ایران به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازمیگردد.
شواهد نشان میدهند که دستکم سه عامل در این دگرگونی مؤثر بودند: نخست، توافق دولتین روسیه و بریتانیا مبنی بر عدم تصرف سرزمینهای قاجاری، قبول آن بهعنوان منطقۀ حائل بین هند بریتانیایی و روسیه و استثمار اقتصادی ایران؛ این موضوع گرچه در ابتدا ایران را عملاً به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کرده بود اما در نهایت، با عقبنشینی قوای بلشویک از ایران و یکهتازی انگلیس که متعاقب جنگ جهانی اول رخ داد، شرایط را برای تحولی مطابق نظر ارنست گلنر فراهم کرد. زیرا مرزهای کنونی ایران را تثبیت کرد و پیششرط مادی مفهوم مدرن وطن را مهیا نمود. دوم، تلاشهای دولت قاجار برای مدرنسازی و تمرکز قدرت؛ و سوم، ظهور ملیگرایی ایرانی در میان روشنفکران و ترجمهی مفاهیم مدرن، از جمله «وطن»، در مطبوعات و رسالههای سیاسی. مجموع این عوامل سبب شدند تا مفهوم وطن نزد ایرانیان از زادبوم شخصی به کل سرزمین ایران تعمیم یابد.
در این فرآیند تحول معنایی در ایران، تحت تأثیر گرایشات ناسیونالیستی که اغلب خصلت ضدعربی و ضداسلامی داشت، کلمهی «میهن» به عنوان معادلی اصیل و برتر برای مفهوم مدرن «وطن» انتخاب و ترویج شد تا هویت ملی ایرانی از عناصر عربی و اسلامی فاصله بگیرد. بااینحال، با نگاهی به ریشهشناسی و کاربرد تاریخی، روشن میشود که «میهن» در زبان فارسی از ریشهی «ماندن» بوده و به معنای جای ماندن، خانه و محل سکونت خانوادگی است. روشنفکران ناسیونالیست با هدف خلوص زبانی و سرهسازی، این واژه را برگزیدند و آن را در بازیهای زبانی جدید به کار بردند. بدینوسیله معنای کلمۀ میهن بهمرور از جای ماندن، خانه و محل سکونت خانوادگی به مفهوم مدرن وطن تبدیل شد. واژهی «یورت» در تورکی نیز تحول معنایی مشابهی را تجربه کرد.
تحول مفهوم وطن و گذار آن از فضای تجربهی شخصی و محلی به یک مفهوم احساسی جمعی و افق انتظار ملی در بستر مدرنیته نشان میدهد که معنا امری ثابت و ذاتی نیست، بلکه محصول بسترهای تاریخی و گفتمانی است. این موضوع همچنین آشکار میسازد که وطن نه میراثی ازلی، بلکه محصولی زادهی ابزارهای دانشی مدرن (چاپخانه، نقشه، مدرسهی ملی، ارتش همگانی) و ضرورتهای صنعتی است. بهعلاوه، مشخص میشود که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن تقریباً همزمان تحول معنایی یکسانی را در اواخر قرن نوزدهم تجربه کردهاند. درک این تحول به ما کمک میکند تا هویتهای ملی را نه امری طبیعی و دائمی، بلکه برساختی تاریخی و قابل بازاندیشی ببینیم؛ و بفهمیم که ادعای برتری یکی از این واژهها بر دیگری ناشی از عدم آشنایی با این تاریخ مفهومی و تحول گفتمانی مشترک است.
برگوتای ایلتریش
@ilter
اکنون با این چارچوب نظری به ایران مینگریم. یاکوب ادوارد پولاک، که در نیمۀ دوم قرن نوزدهم پزشک دربار ناصرالدینشاه بود، در سفرنامهی خود، ایران و ایرانیان اشاره میکند که درک ایرانیان از وطن به ولایت و محل تولدشان محدود بود. رودی متی، تاریخنگار حوزهی ایران، نیز در انگارۀ ایران در دوران صفویه، با ذکر گزارشهایی از اواخر دوران قاجار این واقعیت را تصدیق میکند که هویت ایرانیان در آن دوره اغلب با شهر، روستا یا ایل خود گره خورده بود. بنابراین، درکِ ایرانیان از مفهوم وطن تا اواخر قرن نوزدهم به فضایِ تجربهی زیستهی آنها محدود بود؛ و تحول مفهوم وطن و شکلگیری معنای مدرن آن در ایران به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بازمیگردد.
شواهد نشان میدهند که دستکم سه عامل در این دگرگونی مؤثر بودند: نخست، توافق دولتین روسیه و بریتانیا مبنی بر عدم تصرف سرزمینهای قاجاری، قبول آن بهعنوان منطقۀ حائل بین هند بریتانیایی و روسیه و استثمار اقتصادی ایران؛ این موضوع گرچه در ابتدا ایران را عملاً به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کرده بود اما در نهایت، با عقبنشینی قوای بلشویک از ایران و یکهتازی انگلیس که متعاقب جنگ جهانی اول رخ داد، شرایط را برای تحولی مطابق نظر ارنست گلنر فراهم کرد. زیرا مرزهای کنونی ایران را تثبیت کرد و پیششرط مادی مفهوم مدرن وطن را مهیا نمود. دوم، تلاشهای دولت قاجار برای مدرنسازی و تمرکز قدرت؛ و سوم، ظهور ملیگرایی ایرانی در میان روشنفکران و ترجمهی مفاهیم مدرن، از جمله «وطن»، در مطبوعات و رسالههای سیاسی. مجموع این عوامل سبب شدند تا مفهوم وطن نزد ایرانیان از زادبوم شخصی به کل سرزمین ایران تعمیم یابد.
در این فرآیند تحول معنایی در ایران، تحت تأثیر گرایشات ناسیونالیستی که اغلب خصلت ضدعربی و ضداسلامی داشت، کلمهی «میهن» به عنوان معادلی اصیل و برتر برای مفهوم مدرن «وطن» انتخاب و ترویج شد تا هویت ملی ایرانی از عناصر عربی و اسلامی فاصله بگیرد. بااینحال، با نگاهی به ریشهشناسی و کاربرد تاریخی، روشن میشود که «میهن» در زبان فارسی از ریشهی «ماندن» بوده و به معنای جای ماندن، خانه و محل سکونت خانوادگی است. روشنفکران ناسیونالیست با هدف خلوص زبانی و سرهسازی، این واژه را برگزیدند و آن را در بازیهای زبانی جدید به کار بردند. بدینوسیله معنای کلمۀ میهن بهمرور از جای ماندن، خانه و محل سکونت خانوادگی به مفهوم مدرن وطن تبدیل شد. واژهی «یورت» در تورکی نیز تحول معنایی مشابهی را تجربه کرد.
تحول مفهوم وطن و گذار آن از فضای تجربهی شخصی و محلی به یک مفهوم احساسی جمعی و افق انتظار ملی در بستر مدرنیته نشان میدهد که معنا امری ثابت و ذاتی نیست، بلکه محصول بسترهای تاریخی و گفتمانی است. این موضوع همچنین آشکار میسازد که وطن نه میراثی ازلی، بلکه محصولی زادهی ابزارهای دانشی مدرن (چاپخانه، نقشه، مدرسهی ملی، ارتش همگانی) و ضرورتهای صنعتی است. بهعلاوه، مشخص میشود که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن تقریباً همزمان تحول معنایی یکسانی را در اواخر قرن نوزدهم تجربه کردهاند. درک این تحول به ما کمک میکند تا هویتهای ملی را نه امری طبیعی و دائمی، بلکه برساختی تاریخی و قابل بازاندیشی ببینیم؛ و بفهمیم که ادعای برتری یکی از این واژهها بر دیگری ناشی از عدم آشنایی با این تاریخ مفهومی و تحول گفتمانی مشترک است.
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍3
یورت، وطن، میهن: از فضای تجربهی محلی پیشامدرن تا افق انتظار ملی در دوران مدرن
«کلمهی تورکی یورت به معنای محل برپایی چادرهای قبیلهای بوده است و زبان تورکی معادلی برای کلمهی عربی وطن ندارد، اما در زبان فارسی کلمهی میهن از دیرباز به معنای وطن وجود داشته است». این ادعا که خواننده نیز ممکن است شنیده باشد، صرفاً زبانی نیست، بلکه برداشتی سادهانگارانه و فاقد عمق تاریخی از تحول مفاهیم سیاسی را نیز نشان میدهد. این نوشته استدلال میکند که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن، در دوران پیشامدرن، صرفاً به زادبوم شخص (روستا، شهر یا قلمرو محلی قبیلهای) اشاره داشتند و هیچیک به معنای امروزی خود، مفهومی دارای بار احساسی ملی و سرزمینی حامل هویت جمعی یک ملت نبودند. ...
بخش اول
بخش دوم
برگوتای ایلتریش
@ilter
«کلمهی تورکی یورت به معنای محل برپایی چادرهای قبیلهای بوده است و زبان تورکی معادلی برای کلمهی عربی وطن ندارد، اما در زبان فارسی کلمهی میهن از دیرباز به معنای وطن وجود داشته است». این ادعا که خواننده نیز ممکن است شنیده باشد، صرفاً زبانی نیست، بلکه برداشتی سادهانگارانه و فاقد عمق تاریخی از تحول مفاهیم سیاسی را نیز نشان میدهد. این نوشته استدلال میکند که هر سه کلمهی یورت، وطن و میهن، در دوران پیشامدرن، صرفاً به زادبوم شخص (روستا، شهر یا قلمرو محلی قبیلهای) اشاره داشتند و هیچیک به معنای امروزی خود، مفهومی دارای بار احساسی ملی و سرزمینی حامل هویت جمعی یک ملت نبودند. ...
بخش اول
بخش دوم
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍4
بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی (۱/۳)
شخصیتهای تاریخی تنها موضوع پژوهش تاریخی نیستند؛ آنها عرصۀ رقابت گفتمانهای مختلف بر سر تفسیر و بازنمایی گذشته نیز هستند. شیخ محمد خیابانی بهعنوان یک کنشگر سیاسی در تاریخ معاصر ایران یکی از نمونههای برجستۀ این رقابت گفتمانی و نبرد معناها است. اگرچه دربارۀ زندگینامۀ وی اختلاف چندانی وجود ندارد، هنگامی که از گرایش و اهداف سیاسی او سخن به میان میآید، گفتمانهای مختلف بازنماییهای متفاوت و قسماً متعارضی ارائه میکنند. دربارۀ خیابانی سه بازنمایی گفتمانی عمده قابل تشخیص است: پانایرانیستی که او را قهرمان ملی ایران و مخالف بیگانگان معرفی میکند؛ کمونیستی که وی را رهبر جنبشی دموکراتیک و ضد امپریالیسم تلقی میکند؛ و تورکگرا که او را شخصیتی همسو با پروژۀ ملتسازی فارسی و مخالف هویت تورکی میداند. این نوشته، نحوۀ بازنمایی خیابانی در سه گفتمان فوق را بررسی میکند.
مبنای نظری این بررسی، رویکرد تحلیل گفتمان به تاریخنگاری است. مقصود از گفتمان، در این مقاله، مجموعهای از بازنماییهاست که در قالب باورها، ارزشها و پیشفرضهای مشترک تثبیت شدهاند و پدیدهها و شخصیتهای تاریخی بر اساس آنها معناگذاری میشوند. منظور از بازنمایی نیز تفسیر یک پدیده یا شخصیت تاریخی از موقعیت یک گفتمان است. ازاینرو، در رویکرد تحلیل گفتمان، بازنمایی نه بازتاب واقعیت تاریخی، بلکه شیوهای برای معنا دادن است. بنابراین، روایتهای تاریخی بازتاب واقعیتهای گذشته نیستند، بلکه محصول فرآیندهای گفتمانی هستند؛ فرآیندهایی که از طریق انتخاب، مفصلبندی، برجستهسازی، حاشیهرانی و معناگذاری دادههای تاریخی، فهمی خاص از گذشته تولید میکنند. هدف این مقاله نه داوری میان سه بازنمایی گفتمانی فوق، بلکه مقایسۀ این بازنماییها و نشان دادن تفاوتهای آنها در تولید معناست. این بازنماییها بر اساس آثار شاخص و متون تأثیرگذار هر یک از این سه گفتمان استخراج و با یکدیگر مقایسه شدهاند.
برای فهم بازنماییهای رقیب، نخست مروری اجمالی بر زندگینامۀ شیخ محمد خیابانی ضروری است. شیخ محمد خیابانی در سال ۱۲۵۹ در خامنه متولد شد و در شهریور ۱۲۹۹ در تبریز کشته شد. دوران کودکی را در خامنه و تبریز به آموزشهای مقدماتی و سنتی گذراند، اما بخش مهمی از سالهای شکلگیری شخصیت سیاسی و فکریاش را در پتروفسک سپری کرد؛ مخاچقلعۀ کنونی (مرکز جمهوری داغستان) که در آن زمان یکی از مراکز مهم فعالیت محافل سوسیالدموکرات در امپراتوری روسیه بهشمار میرفت. خیابانی در پتروفسک، ضمن کمک به امور تجاری پدرش، علوم جدید را مطالعه کرد و با جریانهای سوسیالدموکرات نیز آشنا شد.
با آغاز جنبش مشروطه که سوسیالدموکراتها نیز در آن نقش فعالی داشتند، خیابانی به تبریز بازگشت و با خطابههای سیاسیاش مشهور شد. وی به عضویت انجمن ایالتی آذربایجان درآمد و به حزب دموکرات نیز پیوست. سپس، در دورۀ دوم مجلس شورای ملی نمایندۀ تبریز شد و با اولتیماتوم روسیۀ تزاری مخالفت کرد. در جریان جنگ جهانی اول که ایران به میدان رقابت نیروهای روس و انگلیس با عثمانی تبدیل شده بود، همراه دیگر اعضای حزب دموکرات، به مخالفت با قوای عثمانی برخاست و توسط آنها دستگیر و مدتی در قارص زندانی شد. پس از جنگ، در انتخابات دورۀ چهارم مجلس شورای ملی به نمایندگی تبریز برگزیده شد، اما پیش از افتتاح مجلس، در اعتراض به سیاستهای وثوقالدوله و قرارداد ۱۹۱۹ علیه دولت مرکزی قیام کرد و ادارۀ تبریز را در دست گرفت. پس از حدود پنج ماه، نیروهای قزاق که در آن زمان تحت کنترل بریتانیا بودند جنبش خیابانی را درهم شکستند و به زندگی وی پایان دادند.
برگوتای ایلتریش
@ilter
شخصیتهای تاریخی تنها موضوع پژوهش تاریخی نیستند؛ آنها عرصۀ رقابت گفتمانهای مختلف بر سر تفسیر و بازنمایی گذشته نیز هستند. شیخ محمد خیابانی بهعنوان یک کنشگر سیاسی در تاریخ معاصر ایران یکی از نمونههای برجستۀ این رقابت گفتمانی و نبرد معناها است. اگرچه دربارۀ زندگینامۀ وی اختلاف چندانی وجود ندارد، هنگامی که از گرایش و اهداف سیاسی او سخن به میان میآید، گفتمانهای مختلف بازنماییهای متفاوت و قسماً متعارضی ارائه میکنند. دربارۀ خیابانی سه بازنمایی گفتمانی عمده قابل تشخیص است: پانایرانیستی که او را قهرمان ملی ایران و مخالف بیگانگان معرفی میکند؛ کمونیستی که وی را رهبر جنبشی دموکراتیک و ضد امپریالیسم تلقی میکند؛ و تورکگرا که او را شخصیتی همسو با پروژۀ ملتسازی فارسی و مخالف هویت تورکی میداند. این نوشته، نحوۀ بازنمایی خیابانی در سه گفتمان فوق را بررسی میکند.
مبنای نظری این بررسی، رویکرد تحلیل گفتمان به تاریخنگاری است. مقصود از گفتمان، در این مقاله، مجموعهای از بازنماییهاست که در قالب باورها، ارزشها و پیشفرضهای مشترک تثبیت شدهاند و پدیدهها و شخصیتهای تاریخی بر اساس آنها معناگذاری میشوند. منظور از بازنمایی نیز تفسیر یک پدیده یا شخصیت تاریخی از موقعیت یک گفتمان است. ازاینرو، در رویکرد تحلیل گفتمان، بازنمایی نه بازتاب واقعیت تاریخی، بلکه شیوهای برای معنا دادن است. بنابراین، روایتهای تاریخی بازتاب واقعیتهای گذشته نیستند، بلکه محصول فرآیندهای گفتمانی هستند؛ فرآیندهایی که از طریق انتخاب، مفصلبندی، برجستهسازی، حاشیهرانی و معناگذاری دادههای تاریخی، فهمی خاص از گذشته تولید میکنند. هدف این مقاله نه داوری میان سه بازنمایی گفتمانی فوق، بلکه مقایسۀ این بازنماییها و نشان دادن تفاوتهای آنها در تولید معناست. این بازنماییها بر اساس آثار شاخص و متون تأثیرگذار هر یک از این سه گفتمان استخراج و با یکدیگر مقایسه شدهاند.
برای فهم بازنماییهای رقیب، نخست مروری اجمالی بر زندگینامۀ شیخ محمد خیابانی ضروری است. شیخ محمد خیابانی در سال ۱۲۵۹ در خامنه متولد شد و در شهریور ۱۲۹۹ در تبریز کشته شد. دوران کودکی را در خامنه و تبریز به آموزشهای مقدماتی و سنتی گذراند، اما بخش مهمی از سالهای شکلگیری شخصیت سیاسی و فکریاش را در پتروفسک سپری کرد؛ مخاچقلعۀ کنونی (مرکز جمهوری داغستان) که در آن زمان یکی از مراکز مهم فعالیت محافل سوسیالدموکرات در امپراتوری روسیه بهشمار میرفت. خیابانی در پتروفسک، ضمن کمک به امور تجاری پدرش، علوم جدید را مطالعه کرد و با جریانهای سوسیالدموکرات نیز آشنا شد.
با آغاز جنبش مشروطه که سوسیالدموکراتها نیز در آن نقش فعالی داشتند، خیابانی به تبریز بازگشت و با خطابههای سیاسیاش مشهور شد. وی به عضویت انجمن ایالتی آذربایجان درآمد و به حزب دموکرات نیز پیوست. سپس، در دورۀ دوم مجلس شورای ملی نمایندۀ تبریز شد و با اولتیماتوم روسیۀ تزاری مخالفت کرد. در جریان جنگ جهانی اول که ایران به میدان رقابت نیروهای روس و انگلیس با عثمانی تبدیل شده بود، همراه دیگر اعضای حزب دموکرات، به مخالفت با قوای عثمانی برخاست و توسط آنها دستگیر و مدتی در قارص زندانی شد. پس از جنگ، در انتخابات دورۀ چهارم مجلس شورای ملی به نمایندگی تبریز برگزیده شد، اما پیش از افتتاح مجلس، در اعتراض به سیاستهای وثوقالدوله و قرارداد ۱۹۱۹ علیه دولت مرکزی قیام کرد و ادارۀ تبریز را در دست گرفت. پس از حدود پنج ماه، نیروهای قزاق که در آن زمان تحت کنترل بریتانیا بودند جنبش خیابانی را درهم شکستند و به زندگی وی پایان دادند.
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍1
بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی (۲/۳)
گفتمانهای مختلف معمولاً بخشی از زندگی خیابانی را برجسته میکنند و بخشی دیگر را به حاشیه میرانند، یا تفسیرها و معناهای متفاوتی از رویدادهای یکسان ارائه میکنند. بدینترتیب، آنها بازنماییهای متفاوتی از خیابانی به دست میدهند. گفتمان پانایرانیستی که بر تاریخنگاری رسمی نیز مسلط است، شخصیت خیابانی را عمدتاً در چارچوب ملیگرایی ایرانی و دفاع از تمامیت ارضی بازنمایی میکند. در این بازنمایی، دوران آموزش سنتی و روحانی شدن خیابانی برجسته میشود تا او در مقام یک روحانی مشروطهخواه و وطندوست معرفی گردد، درحالیکه اقامت چندسالۀ او در قفقاز و آشناییاش با جریانهای سوسیالدموکرات، که میتواند در تبیین شکلگیری اندیشۀ سیاسی وی نقش داشته باشد، به حاشیه رانده میشود. مشارکت او در جنبش مشروطه و مخالفتش با اولتیماتوم روسیه نیز بهعنوان نشانههایی از استقلالخواهی و دفاع از ایران برجسته میشوند. مخالفت خیابانی با قوای عثمانی، نهضت اتحاد اسلام و جریانهای مدافع هویت تورکی نیز در چارچوب وطندوستی، مقابله با نفوذ بیگانگان و مخالفت با «اجنبیپرستی» معناگذاری میشود. همچنین مخالفت او با نام «جمهوری آذربایجان» در شمال ارس و تغییر نام آذربایجان جنوب ارس به «آزادیستان»، بهعنوان اقدامی در جهت دفاع از تمامیت ارضی ایران و مقابله با تجزیهطلبی بازنمایی میشود. در مقابل، رویدادهایی مانند قیام علیه دولت مرکزی، حکومت پنجماهۀ تبریز و نحوۀ پایان جنبش او، در این گفتمان معمولاً جایگاهی فرعی دارند و کمتر به موضوع تحلیل تبدیل میشوند.
گفتمان کمونیستی، علیرغم این که تقریباً سراسر قرن بیستم در تقابل ایدئولوژیک با گفتمان پانایرانیستی قرار داشت، در بازنمایی شخصیت سیاسی شیخ محمد خیابانی و ترسیم چهرۀ سیاسی وی اشتراکات عمدهای با آن دارد. در این بازنمایی، پیشینۀ روحانی خیابانی اهمیت چندانی نمییابد و آشنایی او با سوسیالدموکراسی قفقاز نیز، چون خیابانی وابستگی سازمانی به بلشویکها نداشت، معمولاً در حاشیه قرار میگیرد. در مقابل، مشارکت در جنبش مشروطه، مخالفت با اولتیماتوم روسیه و قرارداد ۱۹۱۹ و قیام علیه دولت مرکزی برجسته میشوند و در چارچوب مبارزه با استبداد، امپریالیسم و دفاع از دموکراسی و خودگردانی محلی معنا مییابند. در این بازنمایی، حکومت محلی تبریز و مواضع خیابانی در قبال هویت تورکی و جمهوری آذربایجان اهمیت چندانی ندارند، زیرا در این گفتمان مسئلۀ اصلی نه هویت ملی، بلکه مبارزه با استبداد و امپریالیسم است. در مقابل، کشته شدن خیابانی جایگاه مهمی مییابد و بهعنوان نمادی از سرکوب یک جنبش دموکراتیک توسط دولت مرکزی بازنمایی میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter
گفتمانهای مختلف معمولاً بخشی از زندگی خیابانی را برجسته میکنند و بخشی دیگر را به حاشیه میرانند، یا تفسیرها و معناهای متفاوتی از رویدادهای یکسان ارائه میکنند. بدینترتیب، آنها بازنماییهای متفاوتی از خیابانی به دست میدهند. گفتمان پانایرانیستی که بر تاریخنگاری رسمی نیز مسلط است، شخصیت خیابانی را عمدتاً در چارچوب ملیگرایی ایرانی و دفاع از تمامیت ارضی بازنمایی میکند. در این بازنمایی، دوران آموزش سنتی و روحانی شدن خیابانی برجسته میشود تا او در مقام یک روحانی مشروطهخواه و وطندوست معرفی گردد، درحالیکه اقامت چندسالۀ او در قفقاز و آشناییاش با جریانهای سوسیالدموکرات، که میتواند در تبیین شکلگیری اندیشۀ سیاسی وی نقش داشته باشد، به حاشیه رانده میشود. مشارکت او در جنبش مشروطه و مخالفتش با اولتیماتوم روسیه نیز بهعنوان نشانههایی از استقلالخواهی و دفاع از ایران برجسته میشوند. مخالفت خیابانی با قوای عثمانی، نهضت اتحاد اسلام و جریانهای مدافع هویت تورکی نیز در چارچوب وطندوستی، مقابله با نفوذ بیگانگان و مخالفت با «اجنبیپرستی» معناگذاری میشود. همچنین مخالفت او با نام «جمهوری آذربایجان» در شمال ارس و تغییر نام آذربایجان جنوب ارس به «آزادیستان»، بهعنوان اقدامی در جهت دفاع از تمامیت ارضی ایران و مقابله با تجزیهطلبی بازنمایی میشود. در مقابل، رویدادهایی مانند قیام علیه دولت مرکزی، حکومت پنجماهۀ تبریز و نحوۀ پایان جنبش او، در این گفتمان معمولاً جایگاهی فرعی دارند و کمتر به موضوع تحلیل تبدیل میشوند.
گفتمان کمونیستی، علیرغم این که تقریباً سراسر قرن بیستم در تقابل ایدئولوژیک با گفتمان پانایرانیستی قرار داشت، در بازنمایی شخصیت سیاسی شیخ محمد خیابانی و ترسیم چهرۀ سیاسی وی اشتراکات عمدهای با آن دارد. در این بازنمایی، پیشینۀ روحانی خیابانی اهمیت چندانی نمییابد و آشنایی او با سوسیالدموکراسی قفقاز نیز، چون خیابانی وابستگی سازمانی به بلشویکها نداشت، معمولاً در حاشیه قرار میگیرد. در مقابل، مشارکت در جنبش مشروطه، مخالفت با اولتیماتوم روسیه و قرارداد ۱۹۱۹ و قیام علیه دولت مرکزی برجسته میشوند و در چارچوب مبارزه با استبداد، امپریالیسم و دفاع از دموکراسی و خودگردانی محلی معنا مییابند. در این بازنمایی، حکومت محلی تبریز و مواضع خیابانی در قبال هویت تورکی و جمهوری آذربایجان اهمیت چندانی ندارند، زیرا در این گفتمان مسئلۀ اصلی نه هویت ملی، بلکه مبارزه با استبداد و امپریالیسم است. در مقابل، کشته شدن خیابانی جایگاه مهمی مییابد و بهعنوان نمادی از سرکوب یک جنبش دموکراتیک توسط دولت مرکزی بازنمایی میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍2
بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی (۳/۳)
گفتمان تورکگرا، بهویژه طیف تورکچو، شخصیت خیابانی را در چارچوب مسئلۀ هویت تورکی و رقابت تاریخی میان سوسیالیسم و تورکگرایی بازخوانی میکند. این گفتمان نقطۀ عزیمت خود را از همان عناصری آغاز میکند که دو گفتمان پیشین کمتر به آنها پرداختهاند. پیشینۀ روحانی خیابانی اهمیت چندانی نمییابد، درحالیکه اقامت او در قفقاز و آشناییاش با جریانهای سوسیالدموکرات، بهعنوان مهمترین مرحلۀ شکلگیری شخصیت سیاسی وی برجسته میشود. از این منظر، نادیده گرفتن تجربۀ قفقاز، به معنای ناقص فهمیدن اندیشه و کنش سیاسی خیابانی است. مشارکت وی در جنبش مشروطه نیز بیش از آنکه به خود جنبش مربوط باشد، از آن جهت اهمیت مییابد که این جنبش، از منظر گفتمان تورکگرا، به پایان حکومت خاندانهای تورک در ایران و آغاز سیاستهای ملتسازی ایرانی انجامید. مخالفت خیابانی با قوای عثمانی، نهضت اتحاد اسلام و جریانهای تورکگرا، یکی از مهمترین مؤلفههای بازنمایی گفتمان تورکگرا است و بهعنوان نشانهای از ضدیت خیابانی با هویت تورکی و بهمثابۀ همسویی وی با سیاست منطقهای بریتانیا تفسیر میشود. همچنین اقداماتی مانند ممنوعیت زبان تورکی در کنار تأکید او بر زبان فارسی و تخلیۀ سلاحهای بندر شرفخانه به هنگام فاجعۀ جیلولوق در دورۀ حکومت پنجماهۀ خیابانی، و نیز مخالفت با نام «جمهوری آذربایجان» و تغییر نام آذربایجان به «آزادیستان»، بهعنوان شواهدی از تعلق خیابانی به پروژۀ ملتسازی ایرانی برجسته میشوند. در مقابل، مخالفت خیابانی با قرارداد ۱۹۱۹ یا قیام علیه دولت مرکزی معمولاً اهمیت محوری پیدا نمیکند و گاه بهعنوان جلوهای از سوسیالیسم آرمانگرایانه، سیاستورزی ناپخته یا حتی هرجومرجطلبی تفسیر میشود. در نتیجه، در گفتمان تورکگرا، خیابانی قهرمان ملی یا رهبری دموکرات نیست، بلکه کنشگری است که در چارچوب گفتمان پانایرانیسم معنا مییابد.
بااینحال، بازنمایی تورکگرایانه از خیابانی یکدست نیست. طیفی که معمولاً با عنوان آذربایجانیگرا شناخته میشود، در مواردی از بازنمایی تورکچو فاصله میگیرد و در برخی موضوعات به دو گفتمان پانایرانیستی و کمونیستی نزدیک میشود. این طیف، بهجای برجسته کردن مواضع خیابانی در قبال هویت و زبان تورکی، بیشتر بر تشکیل حکومت محلی در تبریز و مطالبات مربوط به خودگردانی محلی تأکید میکند و از این طریق، خیابانی را شخصیتی ضد استبداد و هوادار تمرکززدایی، فدرالیسم و «هویت آذربایجانی» بازنمایی میکند. از دیدگاه این طیف، داوری دربارۀ مواضع خیابانی نسبت به هویت تورکی نوعی حالگرایی تلقی میشود، درحالیکه طیف تورکچو این موضوع را یکی از عناصر اساسی فهم شخصیت سیاسی خیابانی بهعنوان یکی از عوامل تثبیت گفتمان پانایرانیسم در آذربایجان میداند.
بررسی بازنماییهای سه گفتمان نشان میدهد که اختلاف در مورد شیخ محمد خیابانی بر سر دادههای کرونولوژیک نیست، بلکه بر سر انتخاب، اولویتبندی و معناگذاری آنهاست. دادههای تاریخی عمدتاً مشترکاند، آنچه میان گفتمانها مرزبندی میکند این است که هر یک، از طریق انتخاب، برجستهسازی یا حاشیهرانی مراحل متفاوتی از زندگی خیابانی یا تفسیر آنها در چارچوب پیشفرضهای گفتمانی خود، تصویری متفاوت از خیابانی ترسیم کرده و شخصیت سیاسی متفاوتی تولید میکند. از این رو، خیابانی را میتوان نمونهای از شخصیتی دانست که نه تنها در تاریخ، بلکه در سیاست حافظه و گفتمانهای هویتی معاصر نیز موضوع رقابت بر سر معناست؛ رقابتی که در آن، بازنمایی گذشته به ابزاری برای صورتبندی هویت و سیاست در زمان حال و تلاش برای جهت دادن به آینده تبدیل میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter
گفتمان تورکگرا، بهویژه طیف تورکچو، شخصیت خیابانی را در چارچوب مسئلۀ هویت تورکی و رقابت تاریخی میان سوسیالیسم و تورکگرایی بازخوانی میکند. این گفتمان نقطۀ عزیمت خود را از همان عناصری آغاز میکند که دو گفتمان پیشین کمتر به آنها پرداختهاند. پیشینۀ روحانی خیابانی اهمیت چندانی نمییابد، درحالیکه اقامت او در قفقاز و آشناییاش با جریانهای سوسیالدموکرات، بهعنوان مهمترین مرحلۀ شکلگیری شخصیت سیاسی وی برجسته میشود. از این منظر، نادیده گرفتن تجربۀ قفقاز، به معنای ناقص فهمیدن اندیشه و کنش سیاسی خیابانی است. مشارکت وی در جنبش مشروطه نیز بیش از آنکه به خود جنبش مربوط باشد، از آن جهت اهمیت مییابد که این جنبش، از منظر گفتمان تورکگرا، به پایان حکومت خاندانهای تورک در ایران و آغاز سیاستهای ملتسازی ایرانی انجامید. مخالفت خیابانی با قوای عثمانی، نهضت اتحاد اسلام و جریانهای تورکگرا، یکی از مهمترین مؤلفههای بازنمایی گفتمان تورکگرا است و بهعنوان نشانهای از ضدیت خیابانی با هویت تورکی و بهمثابۀ همسویی وی با سیاست منطقهای بریتانیا تفسیر میشود. همچنین اقداماتی مانند ممنوعیت زبان تورکی در کنار تأکید او بر زبان فارسی و تخلیۀ سلاحهای بندر شرفخانه به هنگام فاجعۀ جیلولوق در دورۀ حکومت پنجماهۀ خیابانی، و نیز مخالفت با نام «جمهوری آذربایجان» و تغییر نام آذربایجان به «آزادیستان»، بهعنوان شواهدی از تعلق خیابانی به پروژۀ ملتسازی ایرانی برجسته میشوند. در مقابل، مخالفت خیابانی با قرارداد ۱۹۱۹ یا قیام علیه دولت مرکزی معمولاً اهمیت محوری پیدا نمیکند و گاه بهعنوان جلوهای از سوسیالیسم آرمانگرایانه، سیاستورزی ناپخته یا حتی هرجومرجطلبی تفسیر میشود. در نتیجه، در گفتمان تورکگرا، خیابانی قهرمان ملی یا رهبری دموکرات نیست، بلکه کنشگری است که در چارچوب گفتمان پانایرانیسم معنا مییابد.
بااینحال، بازنمایی تورکگرایانه از خیابانی یکدست نیست. طیفی که معمولاً با عنوان آذربایجانیگرا شناخته میشود، در مواردی از بازنمایی تورکچو فاصله میگیرد و در برخی موضوعات به دو گفتمان پانایرانیستی و کمونیستی نزدیک میشود. این طیف، بهجای برجسته کردن مواضع خیابانی در قبال هویت و زبان تورکی، بیشتر بر تشکیل حکومت محلی در تبریز و مطالبات مربوط به خودگردانی محلی تأکید میکند و از این طریق، خیابانی را شخصیتی ضد استبداد و هوادار تمرکززدایی، فدرالیسم و «هویت آذربایجانی» بازنمایی میکند. از دیدگاه این طیف، داوری دربارۀ مواضع خیابانی نسبت به هویت تورکی نوعی حالگرایی تلقی میشود، درحالیکه طیف تورکچو این موضوع را یکی از عناصر اساسی فهم شخصیت سیاسی خیابانی بهعنوان یکی از عوامل تثبیت گفتمان پانایرانیسم در آذربایجان میداند.
بررسی بازنماییهای سه گفتمان نشان میدهد که اختلاف در مورد شیخ محمد خیابانی بر سر دادههای کرونولوژیک نیست، بلکه بر سر انتخاب، اولویتبندی و معناگذاری آنهاست. دادههای تاریخی عمدتاً مشترکاند، آنچه میان گفتمانها مرزبندی میکند این است که هر یک، از طریق انتخاب، برجستهسازی یا حاشیهرانی مراحل متفاوتی از زندگی خیابانی یا تفسیر آنها در چارچوب پیشفرضهای گفتمانی خود، تصویری متفاوت از خیابانی ترسیم کرده و شخصیت سیاسی متفاوتی تولید میکند. از این رو، خیابانی را میتوان نمونهای از شخصیتی دانست که نه تنها در تاریخ، بلکه در سیاست حافظه و گفتمانهای هویتی معاصر نیز موضوع رقابت بر سر معناست؛ رقابتی که در آن، بازنمایی گذشته به ابزاری برای صورتبندی هویت و سیاست در زمان حال و تلاش برای جهت دادن به آینده تبدیل میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍2
بازنماییهای رقیب از شیخ محمد خیابانی: تحلیلی گفتمانی
شخصیتهای تاریخی تنها موضوع پژوهش تاریخی نیستند؛ آنها عرصۀ رقابت گفتمانهای مختلف بر سر تفسیر و بازنمایی گذشته نیز هستند. شیخ محمد خیابانی بهعنوان یک کنشگر سیاسی در تاریخ معاصر ایران یکی از نمونههای برجستۀ این رقابت گفتمانی و نبرد معناها است. اگرچه دربارۀ زندگینامۀ وی اختلاف چندانی وجود ندارد، هنگامی که از گرایش و اهداف سیاسی او سخن به میان میآید، گفتمانهای مختلف بازنماییهای متفاوت و قسماً متعارضی ارائه میکنند. دربارۀ خیابانی سه بازنمایی گفتمانی عمده قابل تشخیص است: پانایرانیستی که او را قهرمان ملی ایران و مخالف بیگانگان معرفی میکند؛ کمونیستی که وی را رهبر جنبشی دموکراتیک و ضد امپریالیسم تلقی میکند؛ و تورکگرا که او را شخصیتی همسو با پروژۀ ملتسازی فارسی و مخالف هویت تورکی میداند. این نوشته، نحوۀ بازنمایی خیابانی در سه گفتمان فوق را بررسی میکند.
بخش یکم
بخش دوم
بخش سوم
برگوتای ایلتریش
@ilter
شخصیتهای تاریخی تنها موضوع پژوهش تاریخی نیستند؛ آنها عرصۀ رقابت گفتمانهای مختلف بر سر تفسیر و بازنمایی گذشته نیز هستند. شیخ محمد خیابانی بهعنوان یک کنشگر سیاسی در تاریخ معاصر ایران یکی از نمونههای برجستۀ این رقابت گفتمانی و نبرد معناها است. اگرچه دربارۀ زندگینامۀ وی اختلاف چندانی وجود ندارد، هنگامی که از گرایش و اهداف سیاسی او سخن به میان میآید، گفتمانهای مختلف بازنماییهای متفاوت و قسماً متعارضی ارائه میکنند. دربارۀ خیابانی سه بازنمایی گفتمانی عمده قابل تشخیص است: پانایرانیستی که او را قهرمان ملی ایران و مخالف بیگانگان معرفی میکند؛ کمونیستی که وی را رهبر جنبشی دموکراتیک و ضد امپریالیسم تلقی میکند؛ و تورکگرا که او را شخصیتی همسو با پروژۀ ملتسازی فارسی و مخالف هویت تورکی میداند. این نوشته، نحوۀ بازنمایی خیابانی در سه گفتمان فوق را بررسی میکند.
بخش یکم
بخش دوم
بخش سوم
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍4🙏2
تورکیه و اسرائیل: رقابت بر سر بازآرایی نظم منطقهای یا تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها؟
در تحلیل روابط تورکیه و اسرائیل، گاه با سادهسازی مسئله، تنش میان دو کشور به «تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها» تقلیل داده میشود؛ گویی مسئلۀ اصلی صرفاً اختلافی ایدئولوژیک بر سر فلسطین و قدس است. این تفسیر، هرچند بخشی از گفتمان سیاسی طرفین را توضیح میدهد، برای فهم رفتار دولتها کافی نیست. نه سیاست خارجی تورکیه را میتوان صرفاً برآمده از اسلامگرایی دانست و نه سیاست اسرائیل را میتوان فقط با واکنش به اسلامگرایی توضیح داد. متغیر بنیادیتر، رقابت دولتها برای تثبیت موقعیت، تعریف حوزههای نفوذ و شکلدهی به نظم منطقهایِ در حال تحول است. از این منظر، رقابت تورکیه و اسرائیل را باید بخشی از فرآیند بازآرایی نظم منطقهای دانست؛ فرآیندی که پس از سقوط رژیم بشار اسد در سوریه وارد مرحلۀ تازهای شده است.
سقوط رژیم اسد خلأ ژئوپلیتیکی مهمی در سوریه ایجاد کرد. ایران که طی سالهای جنگ داخلی یکی از اصلیترین بازیگران خارجی در این کشور بود، بخش مهمی از موقعیت پیشین خود را از دست داد. روسیه نیز با تغییر موازنه و محدود شدن حضورش، دیگر همان ظرفیت سابق را برای تنظیم معادلات سوریه ندارد. در چنین شرایطی، تورکیه و اسرائیل به دو بازیگر مهم تبدیل شدهاند که هر یک میکوشند شکل آیندۀ سوریه را مطابق با محاسبات امنیتی خود تحت تأثیر قرار دهند. تورکیه خواهان سوریهای یکپارچه با دولت مرکزی نیرومند است که بتواند امنیت مرزهای جنوبی آن را تضمین کند؛ اسرائیل نیز میکوشد از شکلگیری هرگونه ظرفیت نظامی در سوریه که بتواند امنیت یا آزادی عمل آن را تهدید کند، جلوگیری نماید.
از همینجا رقابت دو کشور ماهیتی ژئوپلیتیکی پیدا میکند. تورکیه در شمال سوریه حضور نظامی و امنیتی گستردهای دارد و پس از سقوط اسد، در پی ایفای نقش در بازسازی ساختارهای نظامی و امنیتی دولت جدید دمشق بوده است. اسرائیل نیز در جنوب سوریه حضور نظامی خود را گسترش داده و با حملات هوایی و اقدامات امنیتی، در پی ایجاد عمق راهبردی و محدود کردن ظرفیتهای نظامی سوریه است. بدینترتیب، شمال و جنوب سوریه میتوانند به دو حوزۀ نفوذ بالقوه تبدیل شوند که میان آنها دولت مرکزی دمشق قرار دارد. هرچه نقش تورکیه در ساختار امنیتی سوریه افزایش یابد، احتمال برخورد منافع آن با اسرائیل نیز بیشتر خواهد شد.
بااینحال، اهمیت تورکیه برای اسرائیل فقط به سوریه محدود نمیشود. تورکیه یک قدرت منطقهای بزرگ، عضو ناتو و برخوردار از یکی از مهمترین نیروهای نظامی این ائتلاف است. کنترل تنگههای بسفر و داردانل، دسترسی همزمان به دریای سیاه و مدیترانه و قرار گرفتن در مجاورت بالکان، قفقاز و غرب آسیا، به آنکارا امکان میدهد در چندین محیط ژئوپلیتیکی همزمان اثرگذاری کند. افزون بر این، تورکیه طی دو دهۀ گذشته صنعت دفاعی بومی خود را توسعه داده و در حوزههایی مانند پهپاد، موشک، شناور و سامانههای هوایی به ظرفیت قابلتوجهی دست یافته است. از این منظر، تورکیه برای اسرائیل الزاماً «ایران دوم» نیست؛ بلکه رقیبی با ماهیتی متفاوت است که از ترکیب قدرت نظامی، موقعیت ژئوپلیتیکی، عضویت در ناتو و شبکۀ روابط اقتصادی و امنیتی گسترده برخوردار است.
رقابت دو کشور همچنین در چارچوب گستردهتر بازآرایی نظم منطقهای معنا پیدا میکند. دولتها دیگر فقط بر سر قلمرو و نفوذ مستقیم رقابت نمیکنند؛ بلکه ائتلافها، مسیرهای انرژی، کریدورهای ارتباطی و زیرساختهای راهبردی نیز به عرصههای تولید قدرت تبدیل شدهاند. موقعیت تورکیه در اتصال اروپا، قفقاز، دریای سیاه و غرب آسیا، آن را به بازیگری مهم در رقابت بر سر شبکههای ارتباطی تبدیل کرده است. اسرائیل نیز با تکیه بر برتری نظامی و فناوری، روابط راهبردی با ایالات متحده، لابی گسترده در جهان و همکاری با برخی کشورهای منطقه، در پی تثبیت جایگاه خود در معماری امنیتی جدید است.
بنابراین، تقلیل رقابت تورکیه و اسرائیل به تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها، بخشی از واقعیت را جایگزین کل واقعیت میکند. هویت، ایدئولوژی، فلسطین و قدس در این رقابت اهمیت دارند، اما برای توضیح رفتار راهبردی دولتها باید آنها را در کنار ژئوپلیتیک، موازنۀ قدرت و منافع امنیتی قرار داد. مسئلۀ اصلی این است که نظم منطقهای پس از تغییرات سوریه و تضعیف ترتیبات پیشین، با چه بازیگرانی، چه ائتلافهایی و بر اساس چه معماری امنیتی شکل خواهد گرفت. از این منظر، سوریه مهمترین نقطۀ تماس دو پروژۀ ژئوپلیتیکی است و رقابت تورکیه و اسرائیل را باید بخشی از فرآیند بازآرایی نظم منطقهای در غرب آسیا دانست؛ فرآیندی که در آن رقابت امنیتی، ژئوپلیتیکی و ایدئولوژیک همزمان و درهمتنیده عمل میکنند.
برگوتای ایلتریش
@ilter
در تحلیل روابط تورکیه و اسرائیل، گاه با سادهسازی مسئله، تنش میان دو کشور به «تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها» تقلیل داده میشود؛ گویی مسئلۀ اصلی صرفاً اختلافی ایدئولوژیک بر سر فلسطین و قدس است. این تفسیر، هرچند بخشی از گفتمان سیاسی طرفین را توضیح میدهد، برای فهم رفتار دولتها کافی نیست. نه سیاست خارجی تورکیه را میتوان صرفاً برآمده از اسلامگرایی دانست و نه سیاست اسرائیل را میتوان فقط با واکنش به اسلامگرایی توضیح داد. متغیر بنیادیتر، رقابت دولتها برای تثبیت موقعیت، تعریف حوزههای نفوذ و شکلدهی به نظم منطقهایِ در حال تحول است. از این منظر، رقابت تورکیه و اسرائیل را باید بخشی از فرآیند بازآرایی نظم منطقهای دانست؛ فرآیندی که پس از سقوط رژیم بشار اسد در سوریه وارد مرحلۀ تازهای شده است.
سقوط رژیم اسد خلأ ژئوپلیتیکی مهمی در سوریه ایجاد کرد. ایران که طی سالهای جنگ داخلی یکی از اصلیترین بازیگران خارجی در این کشور بود، بخش مهمی از موقعیت پیشین خود را از دست داد. روسیه نیز با تغییر موازنه و محدود شدن حضورش، دیگر همان ظرفیت سابق را برای تنظیم معادلات سوریه ندارد. در چنین شرایطی، تورکیه و اسرائیل به دو بازیگر مهم تبدیل شدهاند که هر یک میکوشند شکل آیندۀ سوریه را مطابق با محاسبات امنیتی خود تحت تأثیر قرار دهند. تورکیه خواهان سوریهای یکپارچه با دولت مرکزی نیرومند است که بتواند امنیت مرزهای جنوبی آن را تضمین کند؛ اسرائیل نیز میکوشد از شکلگیری هرگونه ظرفیت نظامی در سوریه که بتواند امنیت یا آزادی عمل آن را تهدید کند، جلوگیری نماید.
از همینجا رقابت دو کشور ماهیتی ژئوپلیتیکی پیدا میکند. تورکیه در شمال سوریه حضور نظامی و امنیتی گستردهای دارد و پس از سقوط اسد، در پی ایفای نقش در بازسازی ساختارهای نظامی و امنیتی دولت جدید دمشق بوده است. اسرائیل نیز در جنوب سوریه حضور نظامی خود را گسترش داده و با حملات هوایی و اقدامات امنیتی، در پی ایجاد عمق راهبردی و محدود کردن ظرفیتهای نظامی سوریه است. بدینترتیب، شمال و جنوب سوریه میتوانند به دو حوزۀ نفوذ بالقوه تبدیل شوند که میان آنها دولت مرکزی دمشق قرار دارد. هرچه نقش تورکیه در ساختار امنیتی سوریه افزایش یابد، احتمال برخورد منافع آن با اسرائیل نیز بیشتر خواهد شد.
بااینحال، اهمیت تورکیه برای اسرائیل فقط به سوریه محدود نمیشود. تورکیه یک قدرت منطقهای بزرگ، عضو ناتو و برخوردار از یکی از مهمترین نیروهای نظامی این ائتلاف است. کنترل تنگههای بسفر و داردانل، دسترسی همزمان به دریای سیاه و مدیترانه و قرار گرفتن در مجاورت بالکان، قفقاز و غرب آسیا، به آنکارا امکان میدهد در چندین محیط ژئوپلیتیکی همزمان اثرگذاری کند. افزون بر این، تورکیه طی دو دهۀ گذشته صنعت دفاعی بومی خود را توسعه داده و در حوزههایی مانند پهپاد، موشک، شناور و سامانههای هوایی به ظرفیت قابلتوجهی دست یافته است. از این منظر، تورکیه برای اسرائیل الزاماً «ایران دوم» نیست؛ بلکه رقیبی با ماهیتی متفاوت است که از ترکیب قدرت نظامی، موقعیت ژئوپلیتیکی، عضویت در ناتو و شبکۀ روابط اقتصادی و امنیتی گسترده برخوردار است.
رقابت دو کشور همچنین در چارچوب گستردهتر بازآرایی نظم منطقهای معنا پیدا میکند. دولتها دیگر فقط بر سر قلمرو و نفوذ مستقیم رقابت نمیکنند؛ بلکه ائتلافها، مسیرهای انرژی، کریدورهای ارتباطی و زیرساختهای راهبردی نیز به عرصههای تولید قدرت تبدیل شدهاند. موقعیت تورکیه در اتصال اروپا، قفقاز، دریای سیاه و غرب آسیا، آن را به بازیگری مهم در رقابت بر سر شبکههای ارتباطی تبدیل کرده است. اسرائیل نیز با تکیه بر برتری نظامی و فناوری، روابط راهبردی با ایالات متحده، لابی گسترده در جهان و همکاری با برخی کشورهای منطقه، در پی تثبیت جایگاه خود در معماری امنیتی جدید است.
بنابراین، تقلیل رقابت تورکیه و اسرائیل به تقابل اسلامگرایان و صهیونیستها، بخشی از واقعیت را جایگزین کل واقعیت میکند. هویت، ایدئولوژی، فلسطین و قدس در این رقابت اهمیت دارند، اما برای توضیح رفتار راهبردی دولتها باید آنها را در کنار ژئوپلیتیک، موازنۀ قدرت و منافع امنیتی قرار داد. مسئلۀ اصلی این است که نظم منطقهای پس از تغییرات سوریه و تضعیف ترتیبات پیشین، با چه بازیگرانی، چه ائتلافهایی و بر اساس چه معماری امنیتی شکل خواهد گرفت. از این منظر، سوریه مهمترین نقطۀ تماس دو پروژۀ ژئوپلیتیکی است و رقابت تورکیه و اسرائیل را باید بخشی از فرآیند بازآرایی نظم منطقهای در غرب آسیا دانست؛ فرآیندی که در آن رقابت امنیتی، ژئوپلیتیکی و ایدئولوژیک همزمان و درهمتنیده عمل میکنند.
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍7
سازمان دولتهای تورک و حرکت ملی تورک در ایران
راهبرد هر جنبش سیاسی تابع شرایط محیطیست که در آن عمل میکند و با تغییر شرایط مورد بازبینی و بازنگری قرار میگیرد. حرکت ملی تورک در ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. به بیانی دیگر، راهبرد حرکت ملی پروژهای ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه میتواند متناسب با تحولات بهروز شود. شکلگیری سازمان دولتهای تورک یکی از تحولاتی است که در دهههای اخیر محیط راهبردی حرکت ملی را تغییر داده است. اهمیت این تحول را میتوان دستکم از سه جنبه بررسی کرد.
یکی از مهمترین تحولاتِ همزمان با نهادینهشدن همکاری میان دولتهای تورک، تغییر در معنای «ملت تورک» است. در ادبیات سیاسی قرن بیستم، این مفهوم بیشتر به شهروندان کشور تورکیه دلالت داشت، اما در برداشت جدید، ملت الزاماً با یک دولت سیاسی واحد منطبق نیست و میتواند موجودیتی چنددولتی باشد. شعارهایی مانند «هفت دولت، یک ملت» که از سوی برخی رهبران کشورهای تورک مطرح شده، بازتابی از همین تحول است.
نقطۀ عزیمت این تلقی، تمایز میان «تابعیت» و «ملیت» است. تابعیت رابطۀ حقوقی و سیاسی فرد با یک دولت مشخص است، درحالیکه ملیت به تعلق فرد به یک جامعۀ تاریخی، زبانی و فرهنگی اشاره دارد. بنابراین یک فرد با ملیت تورک میتواند تابعیت ایرانی، آذربایجانی، تورکیهای، روسیهای، قزاقستانی، عراقی یا ... داشته باشد. بر این مبنا، اعضای حرکت ملی تورک در ایران، عموماً ملیت تورک و تابعیت ایرانی دارند.
این تمایز اهمیت زیادی دارد؛ زیرا مسئلۀ ملی تورک را از محدود شدن به جغرافیایی خاص فراتر میبرد و امکان تحلیل آن در سراسر ایران و در ارتباط با جهان تورک را فراهم میکند. تأکید بر ملیت تورکی، در این چارچوب، به معنای نفی تابعیت ایرانی یا ضرورت تشکیل دولتی واحد نیست، بلکه میتواند مبنایی برای مطالبۀ حقوق ملی و فرهنگی در چارچوبی دموکراتیک باشد.
سازمان دولتهای تورک در وضعیت کنونی یک قدرت منطقهای بالفعل یا بلوکی سیاسی ـ امنیتی نیست. اعضا منافع ملی متفاوتی دارند و همکاری میان آنها هنوز به سطح اتحاد سیاسی یا نظامی نرسیده است. بااینحال، مجموع ظرفیتهای اقتصادی، جمعیتی، جغرافیایی، انرژی، ترانزیتی و سیاسی اعضا، سازمان را به یک قدرت منطقهای بالقوه تبدیل میکند.
اهمیت اصلی سازمان در امکان تبدیل ظرفیتهای پراکنده به «قدرت شبکهای» است. اتصال بازارها، کریدورهای حملونقل، زیرساختهای انرژی، نهادهای علمی و دانشگاهی و شبکههای فرهنگی میتواند وابستگی متقابل اعضا را افزایش دهد و ظرفیت اثرگذاری جمعی آنها را فراتر از مجموع ظرفیتهای منفردشان ببرد. در نتیجه، سازمان را نباید صرفاً چارچوبی فرهنگی دانست؛ زیرا با تعمیق همکاریها میتواند به یکی از سازوکارهای تولید قدرت در اوراسیا تبدیل شود. این تحول برای حرکت ملی نیز اهمیت دارد؛ زیرا پیوندهای فرهنگی، آموزشی، اقتصادی، رسانهای و مدنی میان جوامع تورک میتواند با شبکههای رسمی میان دولتهای تورک ارتباط بیشتری پیدا کند.
سومین تحول، تأثیر سازمان بر نظم و معماری منطقهای است. کشورهای عضو در پهنهای قرار دارند که آناتولی، قفقاز، دریای خزر و تورکستان را به یکدیگر پیوند میدهد. توسعۀ کریدورهای حملونقل و انرژی و افزایش تجارت و ارتباطات میتواند جغرافیای اقتصادی و ژئوپلیتیکی اوراسیا را بازآرایی کند. در این فرآیند، جغرافیا دیگر صرفاً مجموعهای از مرزها و سرزمینهای ثابت نیست، بلکه شبکهای از مسیرها، گرهها و زیرساختهای ارتباطی نیز به آن افزوده میشود. هرچه این شبکهها متراکمتر شوند، ارزش ژئوپلیتیکی مناطق عضو و ظرفیت آنها برای تأثیرگذاری بر نظم منطقهای افزایش مییابد.
برای حرکت ملی، نتیجۀ این تحول آن است که مسئلۀ ملی تورک دیگر صرفاً در چارچوب سیاست داخلی ایران تحلیل نمیشود. تحولات جهان تورک و بازآرایی نظم منطقهای میتواند بر محیط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تورکهای ایران اثر بگذارد. از اینرو، حرکت ملی باید این تحولات را نیز در محاسبۀ راهبردی خود وارد کند.
در جمعبندی، تعریف ملت تورک بهعنوان ملتی چنددولتی، ظهور سازمان دولتهای تورک بهمثابۀ یک قدرت منطقهای بالقوه و نقش آن در بازآرایی نظم منطقهای، سه تحول مرتبطی هستند که محیط راهبردی حرکت ملی تورک در ایران را دگرگون میکنند. این بحث در ردّ راهبردهای دیگر، از جمله خودمختاری محلی یا جداییطلبی نیست، بلکه میتوانند مکمل یکدیگر باشد. راهبرد عاقلانه وابسته به زمان و شرایط انتخاب میشود و بر اساس تغییر فرصتها، محدودیتها و موازنههای قدرت بازبینی میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter
راهبرد هر جنبش سیاسی تابع شرایط محیطیست که در آن عمل میکند و با تغییر شرایط مورد بازبینی و بازنگری قرار میگیرد. حرکت ملی تورک در ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. به بیانی دیگر، راهبرد حرکت ملی پروژهای ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه میتواند متناسب با تحولات بهروز شود. شکلگیری سازمان دولتهای تورک یکی از تحولاتی است که در دهههای اخیر محیط راهبردی حرکت ملی را تغییر داده است. اهمیت این تحول را میتوان دستکم از سه جنبه بررسی کرد.
یکی از مهمترین تحولاتِ همزمان با نهادینهشدن همکاری میان دولتهای تورک، تغییر در معنای «ملت تورک» است. در ادبیات سیاسی قرن بیستم، این مفهوم بیشتر به شهروندان کشور تورکیه دلالت داشت، اما در برداشت جدید، ملت الزاماً با یک دولت سیاسی واحد منطبق نیست و میتواند موجودیتی چنددولتی باشد. شعارهایی مانند «هفت دولت، یک ملت» که از سوی برخی رهبران کشورهای تورک مطرح شده، بازتابی از همین تحول است.
نقطۀ عزیمت این تلقی، تمایز میان «تابعیت» و «ملیت» است. تابعیت رابطۀ حقوقی و سیاسی فرد با یک دولت مشخص است، درحالیکه ملیت به تعلق فرد به یک جامعۀ تاریخی، زبانی و فرهنگی اشاره دارد. بنابراین یک فرد با ملیت تورک میتواند تابعیت ایرانی، آذربایجانی، تورکیهای، روسیهای، قزاقستانی، عراقی یا ... داشته باشد. بر این مبنا، اعضای حرکت ملی تورک در ایران، عموماً ملیت تورک و تابعیت ایرانی دارند.
این تمایز اهمیت زیادی دارد؛ زیرا مسئلۀ ملی تورک را از محدود شدن به جغرافیایی خاص فراتر میبرد و امکان تحلیل آن در سراسر ایران و در ارتباط با جهان تورک را فراهم میکند. تأکید بر ملیت تورکی، در این چارچوب، به معنای نفی تابعیت ایرانی یا ضرورت تشکیل دولتی واحد نیست، بلکه میتواند مبنایی برای مطالبۀ حقوق ملی و فرهنگی در چارچوبی دموکراتیک باشد.
سازمان دولتهای تورک در وضعیت کنونی یک قدرت منطقهای بالفعل یا بلوکی سیاسی ـ امنیتی نیست. اعضا منافع ملی متفاوتی دارند و همکاری میان آنها هنوز به سطح اتحاد سیاسی یا نظامی نرسیده است. بااینحال، مجموع ظرفیتهای اقتصادی، جمعیتی، جغرافیایی، انرژی، ترانزیتی و سیاسی اعضا، سازمان را به یک قدرت منطقهای بالقوه تبدیل میکند.
اهمیت اصلی سازمان در امکان تبدیل ظرفیتهای پراکنده به «قدرت شبکهای» است. اتصال بازارها، کریدورهای حملونقل، زیرساختهای انرژی، نهادهای علمی و دانشگاهی و شبکههای فرهنگی میتواند وابستگی متقابل اعضا را افزایش دهد و ظرفیت اثرگذاری جمعی آنها را فراتر از مجموع ظرفیتهای منفردشان ببرد. در نتیجه، سازمان را نباید صرفاً چارچوبی فرهنگی دانست؛ زیرا با تعمیق همکاریها میتواند به یکی از سازوکارهای تولید قدرت در اوراسیا تبدیل شود. این تحول برای حرکت ملی نیز اهمیت دارد؛ زیرا پیوندهای فرهنگی، آموزشی، اقتصادی، رسانهای و مدنی میان جوامع تورک میتواند با شبکههای رسمی میان دولتهای تورک ارتباط بیشتری پیدا کند.
سومین تحول، تأثیر سازمان بر نظم و معماری منطقهای است. کشورهای عضو در پهنهای قرار دارند که آناتولی، قفقاز، دریای خزر و تورکستان را به یکدیگر پیوند میدهد. توسعۀ کریدورهای حملونقل و انرژی و افزایش تجارت و ارتباطات میتواند جغرافیای اقتصادی و ژئوپلیتیکی اوراسیا را بازآرایی کند. در این فرآیند، جغرافیا دیگر صرفاً مجموعهای از مرزها و سرزمینهای ثابت نیست، بلکه شبکهای از مسیرها، گرهها و زیرساختهای ارتباطی نیز به آن افزوده میشود. هرچه این شبکهها متراکمتر شوند، ارزش ژئوپلیتیکی مناطق عضو و ظرفیت آنها برای تأثیرگذاری بر نظم منطقهای افزایش مییابد.
برای حرکت ملی، نتیجۀ این تحول آن است که مسئلۀ ملی تورک دیگر صرفاً در چارچوب سیاست داخلی ایران تحلیل نمیشود. تحولات جهان تورک و بازآرایی نظم منطقهای میتواند بر محیط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی تورکهای ایران اثر بگذارد. از اینرو، حرکت ملی باید این تحولات را نیز در محاسبۀ راهبردی خود وارد کند.
در جمعبندی، تعریف ملت تورک بهعنوان ملتی چنددولتی، ظهور سازمان دولتهای تورک بهمثابۀ یک قدرت منطقهای بالقوه و نقش آن در بازآرایی نظم منطقهای، سه تحول مرتبطی هستند که محیط راهبردی حرکت ملی تورک در ایران را دگرگون میکنند. این بحث در ردّ راهبردهای دیگر، از جمله خودمختاری محلی یا جداییطلبی نیست، بلکه میتوانند مکمل یکدیگر باشد. راهبرد عاقلانه وابسته به زمان و شرایط انتخاب میشود و بر اساس تغییر فرصتها، محدودیتها و موازنههای قدرت بازبینی میشود.
برگوتای ایلتریش
@ilter
👍6👌3
تاریخ انتقادی
تاریخ انتقادی روایتی مؤثر از لحظهی حال است که وضعیت کنونی ما را به شیوهای تاریخی بکاود و با ترسیم مرزها و حدود تاریخیِ امر جمعیای که خود را در آن باز میشناسیم، امکان نقدش را فراهم کند. این نگاه با آنچه ممکن است تاریخ مدرن نامیده شود تفاوت دارد. برجستهسازی همین تفاوت، مفهوم تاریخ انتقادی را وضوح میبخشد:
تاریخ مدرن فرآیندهای عام و جهانشمولی را پیشفرض میگیرد که از صورتبندیهای نظری و فلسفیِ مفهوم «پیشرفت» برآمدهاند؛ و به این ترتیب، جهات حرکتِ ازپیشتعیینشده، یا «غایاتی» را برای تاریخ متصور میشود تا پژوهش و روایت خود را در حدود آنها سامان ببخشد. تاریخ انتقادی اما وضعیت کنونی را محصول جهات جبری تاریخ نمیپندارد و نقد همین غایتگرایی را بخشی از کار خود میداند.
تاریخ مدرن پیشفرضهای دستگاههای جهانشمول را به دایرهی نقد وارد نمیکند و برای فهم جایگاه تاریخی هر فضا ـ زمان مشخص، آن را با فضا ـ زمانی که در انتهای پیوستارِ «پیشرفت» تصور شده، مقایسه میکند؛ گویی انطباق با این نقطهی اوجِ رازآلود و حلشدن در آن را، سرنوشت تمام فضا ـ زمانهای تاریخی میداند. این نقطهی اوج، در سنخهای گوناگون تاریخ مدرن، گاه در آیندهای موهوم و گاه (ضمن واکنشی ایدئولوژیک) در گذشته یا «سنت» جایابی میشود (که معمولاً هردوی اینها همزمان رخ میدهد). در نتیجه، شناخت و تغییر وضعیت کنونی به نوعی فرجامشناسی تطبیقی حواله میشود. افزون بر این، گاه پنداشته میشود که صِرف پرداختن به موجودیتهای تاریخیای که ادعاشده از وضعیت کنونی غایباند، نظیر عقلانیت، دولت، سرمایهداری، مدرنیته (یا حتی سنتی ازدسترفته و نیازمند احیا)، به معنای توضیح وضعیت واقعاً موجود است (البته اگر مطابق روی دیگر این سکّه چنین تصور نشود که انسداد وضعیت، خود حاصل حضور پررنگ سنتی تغییرناپذیر است). به این ترتیب، علتیابی سلبی در تاریخ، یا «غیابنگاری»، هم به «تطبیقگرایی» اضافه میشود.
در مقابل، از چشمانداز تاریخ انتقادی، وضعیت کنونی وضعیت یگانهای تلقی میشود که «تاریخ» آن (یا شدناش در افق زمان تاریخی) در «فردیت» آن قابل مطالعه است. تأکید بر فردیت، به معنای فهم هر وضعیت در فرآیند تفرید یا تمایز یافتناش از سایر موقعیتهای همزمان با خود است؛ که الزاماً پای دریافتهای تازهای از معنای «کلیت جهانشمول» را پیش میکشد: از یک سو وضعیتهای منفرد، خارج از بافت امر کلی امکان فردیتیابی ندارند و از سوی دیگر، خود این کلیت نیز، هرچند که از مجموعهی اجزایاش چیزی بیشتر دارد، جز از خلال مناسبات همزمانی عناصر و نیروهای برسازندهاش هستی نمییابد. چنین کلیتی، نام جایی در آینده نیست و به سوی هیچ غایت مشخصی پیش نمیرود، درون آن، هر موقعیت ملی مدرن، وضعیت منفردی است که صرفاً در «جهان دولت ـ ملتها»، و درون مناسباتی که خود این جهان را از جهانهای تاریخی دیگر متمایز کردهاند، ممکن شده است. از این چشمانداز (درست برخلاف چشماندازی که انگارهی پیشرفت را مبنا میگیرد)، موقعیتهای ملی در سلسلهمراتبی زمانی قرار ندارند، بلکه در فضا با یکدیگر متمایز شدهاند؛ و حتی چنانکه واجد زمانمندیهای درونی متفاوتی نیز باشند، در بافت جهان دولت ـ ملتها با یکدیگر همزمان هستند.
پس تاریخ انتقادی لزوماً در پی رو کردن اسناد تاریخی تازه، یا تصحیح اشتباهات وقایعنگارانهی روایتهای تاریخی مدرن نیست و حتی، فینفسه، یادآوری و ثبت آنچه از این روایتها حذف شده است را مد نظر ندارد. منظور از مطالعهی وضعیت تاریخی در فردیت آن، نه «جبران» مافات است، نه شناخت « موانع رشد» و نه تبیین حقیقت غایی «واقعیت تاریخی»؛ هدف این نگرش، ارائهی تحلیلی معیّن از وضعیت معیّن معاصر است، به نحوی که امکان تغییر ریشهای آن را تصورپذیر سازد. هدفی که جز از مسیرِ درهمشکستنِ موانعی که تاریخ مدرن برای تقریر مؤثر «وضعیت کنونی» پیش پای ما قرار داده است، عملی نمیشود. از این منظر، میتوان گفت که تاریخ انتقادی در جریان خصومتاش با تاریخ مدرن، نسبتی مستقیم با «امید» دارد.
منبع. ابراهیم توفیق، بازآرایی امپراتوری: چشماندازی به اقتصاد سیاسی دولت مدرن در ایران
@ilter
تاریخ انتقادی روایتی مؤثر از لحظهی حال است که وضعیت کنونی ما را به شیوهای تاریخی بکاود و با ترسیم مرزها و حدود تاریخیِ امر جمعیای که خود را در آن باز میشناسیم، امکان نقدش را فراهم کند. این نگاه با آنچه ممکن است تاریخ مدرن نامیده شود تفاوت دارد. برجستهسازی همین تفاوت، مفهوم تاریخ انتقادی را وضوح میبخشد:
تاریخ مدرن فرآیندهای عام و جهانشمولی را پیشفرض میگیرد که از صورتبندیهای نظری و فلسفیِ مفهوم «پیشرفت» برآمدهاند؛ و به این ترتیب، جهات حرکتِ ازپیشتعیینشده، یا «غایاتی» را برای تاریخ متصور میشود تا پژوهش و روایت خود را در حدود آنها سامان ببخشد. تاریخ انتقادی اما وضعیت کنونی را محصول جهات جبری تاریخ نمیپندارد و نقد همین غایتگرایی را بخشی از کار خود میداند.
تاریخ مدرن پیشفرضهای دستگاههای جهانشمول را به دایرهی نقد وارد نمیکند و برای فهم جایگاه تاریخی هر فضا ـ زمان مشخص، آن را با فضا ـ زمانی که در انتهای پیوستارِ «پیشرفت» تصور شده، مقایسه میکند؛ گویی انطباق با این نقطهی اوجِ رازآلود و حلشدن در آن را، سرنوشت تمام فضا ـ زمانهای تاریخی میداند. این نقطهی اوج، در سنخهای گوناگون تاریخ مدرن، گاه در آیندهای موهوم و گاه (ضمن واکنشی ایدئولوژیک) در گذشته یا «سنت» جایابی میشود (که معمولاً هردوی اینها همزمان رخ میدهد). در نتیجه، شناخت و تغییر وضعیت کنونی به نوعی فرجامشناسی تطبیقی حواله میشود. افزون بر این، گاه پنداشته میشود که صِرف پرداختن به موجودیتهای تاریخیای که ادعاشده از وضعیت کنونی غایباند، نظیر عقلانیت، دولت، سرمایهداری، مدرنیته (یا حتی سنتی ازدسترفته و نیازمند احیا)، به معنای توضیح وضعیت واقعاً موجود است (البته اگر مطابق روی دیگر این سکّه چنین تصور نشود که انسداد وضعیت، خود حاصل حضور پررنگ سنتی تغییرناپذیر است). به این ترتیب، علتیابی سلبی در تاریخ، یا «غیابنگاری»، هم به «تطبیقگرایی» اضافه میشود.
در مقابل، از چشمانداز تاریخ انتقادی، وضعیت کنونی وضعیت یگانهای تلقی میشود که «تاریخ» آن (یا شدناش در افق زمان تاریخی) در «فردیت» آن قابل مطالعه است. تأکید بر فردیت، به معنای فهم هر وضعیت در فرآیند تفرید یا تمایز یافتناش از سایر موقعیتهای همزمان با خود است؛ که الزاماً پای دریافتهای تازهای از معنای «کلیت جهانشمول» را پیش میکشد: از یک سو وضعیتهای منفرد، خارج از بافت امر کلی امکان فردیتیابی ندارند و از سوی دیگر، خود این کلیت نیز، هرچند که از مجموعهی اجزایاش چیزی بیشتر دارد، جز از خلال مناسبات همزمانی عناصر و نیروهای برسازندهاش هستی نمییابد. چنین کلیتی، نام جایی در آینده نیست و به سوی هیچ غایت مشخصی پیش نمیرود، درون آن، هر موقعیت ملی مدرن، وضعیت منفردی است که صرفاً در «جهان دولت ـ ملتها»، و درون مناسباتی که خود این جهان را از جهانهای تاریخی دیگر متمایز کردهاند، ممکن شده است. از این چشمانداز (درست برخلاف چشماندازی که انگارهی پیشرفت را مبنا میگیرد)، موقعیتهای ملی در سلسلهمراتبی زمانی قرار ندارند، بلکه در فضا با یکدیگر متمایز شدهاند؛ و حتی چنانکه واجد زمانمندیهای درونی متفاوتی نیز باشند، در بافت جهان دولت ـ ملتها با یکدیگر همزمان هستند.
پس تاریخ انتقادی لزوماً در پی رو کردن اسناد تاریخی تازه، یا تصحیح اشتباهات وقایعنگارانهی روایتهای تاریخی مدرن نیست و حتی، فینفسه، یادآوری و ثبت آنچه از این روایتها حذف شده است را مد نظر ندارد. منظور از مطالعهی وضعیت تاریخی در فردیت آن، نه «جبران» مافات است، نه شناخت « موانع رشد» و نه تبیین حقیقت غایی «واقعیت تاریخی»؛ هدف این نگرش، ارائهی تحلیلی معیّن از وضعیت معیّن معاصر است، به نحوی که امکان تغییر ریشهای آن را تصورپذیر سازد. هدفی که جز از مسیرِ درهمشکستنِ موانعی که تاریخ مدرن برای تقریر مؤثر «وضعیت کنونی» پیش پای ما قرار داده است، عملی نمیشود. از این منظر، میتوان گفت که تاریخ انتقادی در جریان خصومتاش با تاریخ مدرن، نسبتی مستقیم با «امید» دارد.
منبع. ابراهیم توفیق، بازآرایی امپراتوری: چشماندازی به اقتصاد سیاسی دولت مدرن در ایران
@ilter