حسهایی هستند که نام ندارند؛ نگران نیستی، اما آرام هم نیستی. غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی. نه دلت میخواهد بمانی، نه آرزوی رفتن داری. دلت میخواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی …
نمیشه با کسی که یبار فراموشت کرده و تو بخاطرش تا جهنم رفتی و برگشتی آشتی کنی، چون همیشه نگرانی همون کاری رو که قبلا کرده باز هم انجام بده، بزرگترین ضعفت همینه که اون بدون تو کاملا راحته و میتونه زندگی کنه، تو هیچوقت بدون اون کامل نیستی، خودت نیستی.