#شبانگاه
روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد.
در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد و با مردم به اندازهی یک روز درشت خویی نکند و با آنها با عطوفت رفتار نماید.
زمانی که از خانه خود خارج شد پیرزنی گوژ پشت از او درخواست کمک کرد.
از او خواست باری را که همراه دارد تا خانهاش حمل کند.
با خود گفت من با این همه ثروت و قدرت حمال این پیرزن باشم؟
لحظهای به فکر فرورفت و به یاد عهد خویش افتاد، بار را برداشت و به همراه پیرزن به راه افتاد.
تا به خانهای خرابه رسیدند، دید سه کودک در آنجا مشغول بازی هستند
از او پرسید این کودکان کیستند؟
پیرزن پاسخ داد؛ اینها نوههای من هستند که با من زندگی میکنند.
پدر و مادرشان را سالهاست که از دست دادهاند...
از او پرسید مخارج آنها را چه کسی تامین میکند؟
پیرزن اشک از چشمانش سرازیر شد، گفت؛ به بازار میروم میوهها وسبزیجات گندیدهای که مغازهدارها آنها را بیرون میریزند با خود به خانه میآورم و به آنها میدهم تا گرسنگیشان رفع شود.
تاجر نگاهی به کیسههای که دردستش بود انداخت، به سالهایی که متکبرانه زندگی خود را سپری کرده بود افسوس خورد...
آن روز تمام داراییش را به فقرا و درماندگان شهرش بخشید.
شب هنگام که به بستر خویش میرفت از خدای خویش طلب عفو کرد و بخاطر کارهایی که در گذشته انجام داده شرمسار و اندوهگین بود.
بعد از آن به خوابی ابدی فرورفت.
بدون آنکه فردایی در انتظار او باشد.
بیایم خوب بودن راتجربه کنیم..
حتی به اندازه یک روز شاید دیگر فرصت جبرانی نباشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایلام جنـــوب
🆔 @ilamJonob
روزی تاجری بسیار ثروتمند، با خود عهد کرده بود در طول زندگانی خویش، یک روز از عمرش را خوب زندگی کند و به مردم مهربانی ورزد.
در آن روز تصمیم گرفت عهد خویش را بجا بیاورد و با مردم به اندازهی یک روز درشت خویی نکند و با آنها با عطوفت رفتار نماید.
زمانی که از خانه خود خارج شد پیرزنی گوژ پشت از او درخواست کمک کرد.
از او خواست باری را که همراه دارد تا خانهاش حمل کند.
با خود گفت من با این همه ثروت و قدرت حمال این پیرزن باشم؟
لحظهای به فکر فرورفت و به یاد عهد خویش افتاد، بار را برداشت و به همراه پیرزن به راه افتاد.
تا به خانهای خرابه رسیدند، دید سه کودک در آنجا مشغول بازی هستند
از او پرسید این کودکان کیستند؟
پیرزن پاسخ داد؛ اینها نوههای من هستند که با من زندگی میکنند.
پدر و مادرشان را سالهاست که از دست دادهاند...
از او پرسید مخارج آنها را چه کسی تامین میکند؟
پیرزن اشک از چشمانش سرازیر شد، گفت؛ به بازار میروم میوهها وسبزیجات گندیدهای که مغازهدارها آنها را بیرون میریزند با خود به خانه میآورم و به آنها میدهم تا گرسنگیشان رفع شود.
تاجر نگاهی به کیسههای که دردستش بود انداخت، به سالهایی که متکبرانه زندگی خود را سپری کرده بود افسوس خورد...
آن روز تمام داراییش را به فقرا و درماندگان شهرش بخشید.
شب هنگام که به بستر خویش میرفت از خدای خویش طلب عفو کرد و بخاطر کارهایی که در گذشته انجام داده شرمسار و اندوهگین بود.
بعد از آن به خوابی ابدی فرورفت.
بدون آنکه فردایی در انتظار او باشد.
بیایم خوب بودن راتجربه کنیم..
حتی به اندازه یک روز شاید دیگر فرصت جبرانی نباشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ایلام جنـــوب
🆔 @ilamJonob
❤5