اکرام بسیم
620 subscribers
69 photos
11 videos
5 files
33 links
شعر، ادبیات و موسیقی

اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇
@Basim64
Download Telegram
Forwarded from برکه‌ی کهن
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سه هزار و پانصد سال پیش موسیقی چگونه بود؟

بازسازی و نواختنِ سازِ (چنگِ ارجان) بعد از سه هزار و پانصد سال با صدایی جادویی از دلِ تاریخ.

قابل وصف نیست، این ویدئو را باید خودتان ببینید.

@berkeye_kohan
هر بار ضعیف و ناتوان برگشتم
با تیره ی پشتِ چون کمان برگشتم
از باد، به شکلِ توپ، تا پر بودم
هر راه که رفتم از همان برگشتم

#محمداکرام_بسیم

@ikrsim
هرچند که هرچه کرد با ما، غم کرد
باید پایید و روی او را کم کرد
دندانه ی شانه از سرِ سرسختی
پشتِ دو هزارچندِ خود را خم کرد

#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب
برخواستی بلند شد از خاور آفتاب

آبی زدی به چهره و رنگین کمان گرفت
آغاز شد نمایش باران بر آفتاب

پامیر سرفرازی و داری تمام عمر
در پای رود، در تن علف، بر سر آفتاب

چشمان تو پیالهٔ نورند، می فروش
جای شراب ریخته در ساغر آفتاب

دیدم که در برابر چشم تو سوختم
دیدی مگر که سایه بماند در آفتاب؟!
۹۶/۴/۸
https://telegram.me/raminarabnejad
بر هر دردم دواست خندیدنِ تو
بینایی چشم هاست پیراهنِ تو
بشکستم و آویختم از گردنِ خود
دستی که نیاویختم از گردنِ تو

#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
🔴#_محمد_اکرام_بسیم

همین که بال و پر از آشیان در آوردی
چقدر در پی خود داستان درآوردی:

به رقص آمدی و دشتِ دامنت گل کرد
لباس از تنِ رنگین کمان درآوردی

میان بُهت به چرخ آمدم، نشانه شدم
نگاه کردی و تیر و کمان درآوردی

شهاب ریخت به سیاره ات؛ سرم، وقتی
ستاره پوشیدی، آسمان درآوردی

من اقتدا کردم در جوار پیر هرات
تو بت شدی و سر از بامیان درآوردی

نگاه کردی و چشم تو داد سرمشقم
خط از لبان و قلم از میان درآوردی

نداشت دست نوشتن که با سواد دو چشم
از این نخوانده بدیع و بیان درآوری

غزل سرودم و پای تو ریختم، گفتم
حرام باد اگر از شعر نان درآوردی

#کانال_بچه_های_مولانا
@khanemwlana
بگذار که تا سر تو سامان یابد
"حالا" برسد، گذشته پایان یابد
چون کوه بایست تا غم جانکاهت
از دوش تو مثل رود جریان یابد

#محمداکرام_بسیم

@ikrsim
Forwarded from برکه‌ی کهن
کسی نیامد و از حالِ من خبر نگرفت
مقابلِ صفِ اندوهِ من سپر نگرفت

کسی نیامد و از دست‌های مردمِ خشم
شنید خم شدنم را ولی تبر نگرفت

تبسمی ننشسته هنوز بر لبِ من
درونِ نطفه خموشید و آه، پر نگرفت

قواره‌ی شبِ دنباله‌دار و چرخِ فلک _
برای حاشیه حتی، کمی سحر نگرفت

و چِفت شد لبِ من، روی گله‌های سوال
میانِ ماهی و قلابِ من که درنگرفت

کشیدم و نکشیدم هنوز هم آهی
که آشیانِ جدیدِ تو را شرر نگرفت

به بهتِ آیِنه هرشب سوال می‌پرسم
از این شکسته که حالِ تو را مگر نگرفت؟

هوای ابریِ من یک کرانه کم دارد
که بغضِ بسته‌ی من راهِ چشمِ تر نگرفت

و حلقه‌های دو چشمِ تو از من افتادند
به گردنِ من و از من کسی خبر نگرفت

(فاطمه چشم‌چتر)

@berkeye_kohan
👆برکه ی کهن کانال وزینی ست در زمینه ی ادبیات، هنر و روانشناسی با مدیریتِ شاعرِ خوبِ شیرازی، حمیدِ زارعیِ مرودشت.
دستخطِ پدربزرگم، فتح محمد برنابادی
متوفی ۱۳۵۵شمسی

@ikrsim
در رابطه به پست قبلی 👆
گاهی ثبت یک خاطره ی شخصی می تواند سرنخی برای یک اتفاقِ تاریخی باشد. امروز داشتم کتاب هایی که از گذشتگان ما بر جای مانده را مرور می کردم، در صفحه ی نخست یک کتاب به این یادداشت از پدربزرگم که ۴۵ سال پیش، یعنی حدود پانزده سال قبل از تولد من فوت کرده اند برخوردم:

[[عزیزان در یوم ۳ شنبه اوایل برج دلو سنهٔ یکهزار و سیصد و سی و پنج ۱۳۳۵ شمسی مطابق سنهٔ یکهزار و سیصد و هفتاد و شش قمری بود که برودت هوا چنان شدت نمود که جمیع اشجار باالتمام یخ و به استیلای عوام کولک بند شد تا این که به درجهٔ رسید که بعضی درخت ها از بنیاد برآمده و اکثریه از کمر افتاد و بعضی باالکلیه از شاخ تهی شد و جمیع در و دیوار ها مثال آینه می درخشید. از کثرت یخ این موضوع را برای یادداشت تحریر نمودم تا بازمانده گان بدانند. اگر بگویم که خاشهٔ که وزن آن چهار مثقال بود یخ آن ۲۷ سِر شد دلیل بر کذب بنده می نمایید.

این کتاب از مال خالص بندهٔ احقر فتح محمدالبرنابای می باشد.

فوت حضرت قبله گاه بزرگوارم فی یوم السبت بیست و هشتم شهر ذی قعده الحرام سنهٔ یکهزار و سیصد و هفتاد و پنج ۱۳۷۵ قمری بوده که روح پاکش زین دار فانی بفضای دلگشای جنان...]]

عکس: دستخط خود ایشان است، من در نگارش متن تصرفی نکردم.

قرار پُرس و جویی که انجام دادم غیر از من تا به حال هیچ بازمانده ای این متن را ندیده است.


#محمداکرام_بسیم

@ikrsim
ای ابر! گذشتی که نباری به سرم
دیری‌ست که سایه‌ای نداری به سرم
بعد از تو چنان شدم که از هر سرِ مو
انگار خلیده‌است خاری به سرم

#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
ای شیخ! هر آن که کافر و بی‌دین‌ است
در کیشِ شما مستحقِ نفرین است
بالای بلندگوی مسجد، دیدید؟
لا حول و لا... نوشته مید این چین است


#محمداکرام_بسیم

@ikrsim
Forwarded from هارون بهیار
حفظ کن فاصله را با بدن اش، پیرهن اش!
دوست دارم که نچسپی به تنش، پیرهن اش!

هر که نزدیک شد از جانب من آزادی
بزنی مشت مرا بر دهن اش، پیرهن اش!

می شود جای نشستن به گلویش امشب
سیب ها را بکشی از یخن اش، پیرهن اش!؟

دوست دارم بنشینم به برش، جای خودت-
می شود من بشوم پیرهن اش، پیرهن اش!؟

لطف کن، حداقل خواهش من را بپذیر
جای من تا دل شب بوسه زنش، پیرهن اش

خم مشروب مرا در بغل ات جا دادی
آفرین!نوش تو بادا! بزن اش، پیرهن اش!!

کاش این شاعر دیوانه ی بی مصرف را
بگذاری بشود مال زن اش، پیرهن اش😊

#هارون_بهیار
به کوچه عطرِ تو راهی اگر شود، چه شود!
هوا، چنان که بخواهی، اگر شود، چه شود!

و قطره قطره‌ی دریا شراب خواهد شد
در آب، عکسِ تو ماهی اگر شود، چه شود!

به یک عبورِ تو از خویش می‌روم، ماندم
که این عبور نگاهی اگر شود، چه شود!؟

کنارِ بودنِ تو محو می‌شوم، آتش
حریف با پرِ کاهی اگر شود، چه شود!؟

در این که دور شوی از من، آه حق داری
حجاب آینه آهی اگر شود، چه شود!؟

نسیم و زلفِ تو آباد باد، حرفی نیست
بسیم مردِ تباهی اگر شود، چه شود؟

#اکرام_بسیم

@ikrsim
هر روز هزار دفعه نفرین شده‌ اید
تا قاتل مردمانِ مسکین شده اید
هر سال به سیبِ سرخ رنگین می‌شد
امسال به خونِ خلقْ رنگین شده عید

#محمداکرام_بسیم

@ikrsim
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

سلام می دهم و خاطرم به این جمع است؛

که واجب است جواب سلام در اسلام!


#پاییز_رحیمی

@paeizrahimi

🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
به هر دیار که رفتم، به هر چمن که رسیدم
ز خونِ دیده نوشتم، که یار جای تو خالی

در روستای ما، برناباد، زیارتی‌است که ملای کلان نام دارد. هم‌دراین زیارت خانه‌ی خشتیِ قدیمی‌یی‌ بود که به گفته‌ی بومی‌های محل، گورستانی بزرگ در زیر آن قرار داشت. روی دیوار آن خانه، پدربزرگم بیتِ بالا را با خط زیبایی نوشته بودند و ننوشته بودند شاعرش کیست.
اکنون نه پدر بزرگم در قید حیات‌اند، نه آن خانه وجود دارد و نه آن دستخط زیبا.

#محمداکرام_بسیم

@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سه‌گانی‌های محمداکرام بسیم) (محمداکرام بسیم)
#سه_گانی

در انتظارِ نم‌نمِ باران درختِ باغ
بارید برگ برگ،
با ضربه‌ی تگرگ

#محمداکرام_بسیم

@ikrambasim_3
👆👆👆👆👆
کانال اختصاصیِ سه‌گانی‌هایم‌ است. ممنون از حضور تک تک عزیزان🌹🌹🌹
Forwarded from کِلکینچه

دیوانه‌ام، لباسِ پر از چاکِ من جداست
از خیلِ دلقکان، دلِ غمناکِ من جداست

استاد! شاعری اگر این تیپِ خوشکل است
خوشحالم از تو وضعِ اسفناکِ من جداست

با هر نفس به گرده کشیدیم نامِ شعر
از نام، نشئه‌‌ای تو و تریاکِ من جداست

بیچاره‌های از سرِ تشویق و دست مست
دیوانگی‌ست مستیِ من، تاکِ من جداست

فریادها زدیم، ولی از میانِ راه
پیچانده برنگشت، که پژواکِ من جداست

بین شما نشسته‌ام و دورم از شما
گلدانِ توی باغچه‌ام، خاکِ من جداست

(حمید زارعیِ مرودشت)

ـ @kelkinche ـ