اکرام بسیم
621 subscribers
69 photos
11 videos
4 files
33 links
شعر، ادبیات و موسیقی

اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇
@Basim64
Download Telegram
در گویش هراتی واژهٔ پرکاربردی وجود دارد؛ «پیشون» که نقطهٔ مقابل دَم‌راه است. یعنی انتهای یک فضای بسته. فکر نمی‌کردم که این واژه ریشه در ادبیات داشته باشد. حالا دیدم در بیتی از مولانا عبدالرحمان جامی آمده است:

ز راهِ دل رسد اشکِ جگرخون دیدهٔ ما را
بلی این خامه را می‌باید آب تیره از پیشان

و بیتی از سلطان حسین بایقراء که در جواب جامی گفته است:

چو بگشایم دهن آه آیدم از دل برون، گرچه
شود در باز، میلِ دود باشد جانبِ پیشان

اما نکته‌ای که اینجا وجود دارد، به ویژه در مورد بیت سلطان حسین بایقراء، این است که او «پیشان» را ظاهراً در معنای مخالف پایان به کار برده است. یعنی در یک خانهٔ دود گرفته وقتی در باز کنید، میل دود به طرف بیرون یعنی رو به جلو است. هرچند ممکن است لحظهٔ باز کردن در دود به عقب برود. این باعث شد که به شعر دیگران و فرهنگ‌ها مراجعه کنم. در فرهنگ دهخدا این معانی و اوصاف و ابیات آمده است:
...
پيشان - (اِ مرکب، ق مرکب) مقابل پايان. پيش پيش. که از آن پيشتر چيزي ديگر نباشد يعني انتها. (برهان). پيش پيش بود. که از آن هيچ چيز پيشتر نباشد. (جهانگيري) :
هرچه مي بيني که در پايان بود
آن نه در پايان که در پيشان بود.عطار.
پيشگاه عشق را پيشان که يافت
پايگاه فقر را پايان که يافت.عطار.
اي مرد گرم رو چه روي بيش ازين به پيش
چندان مرو به پيش که پيشان پديد نيست.
عطار.
يکي اول که پيشاني ندارد
يکي آخر که پاياني ندارد.عطار.
کارسازست او ز پيش و پس وليک
هم ز پيشان هم ز پايان مي بسم.عطار.
نه کس خبري ميدهد از پيشانم
نه يک نفس آگهي است از پايانم.عطار.
نه ز اول لحظه اي پيشان بديد
نه ز آخر ذره اي پايان بديد.عطار.
گر ز پيشان آب روشن مي رود
تيره مي گردد چو بر من مي رود.عطار.
سر او درتافت در پيشان کار
دوستان را درربود از نور نار.عطار.
نه کم از يک قطره از پيشانشان
نه کم از يک ذره از پايانشان.عطار.
تا به پيشان ديده ره را گام گام
تا به پايان رفته در در، بام بام.عطار.
گر به پايان رفت پيشان شد درست
ور به پيشان رفت پايان شد درست.عطار.
رو به پيشان بردنش امکان نداشت
زآنکه هيچ اين را سر پايان نداشت.عطار.
کار از پيشان اگر بگشايدت
هر دمي صد گونه در بگشايدت.عطار.
نقطهء فقر است پيشان همه
فقر جانسوز است درمان همه.عطار.
درين وادي بسي در پيش رفتم
ولي يک ذره از پيشان نديدم
کنون از پس شدم عمري و ليکن
سر يک موي از پايان نديدم.عطار.
چون ندارد منتهي پيشان عشق
پس چگونه منتهائي پي برم
ور ز پيشانم بقائي روي نيست
بو که در پايان فنائي پي برم.عطار
که چون خوددان شوي حق دان شوي تو
از آن پس روي در پيشان شوي تو.عطار.
نه هرگز هيچکس پيشانش يابد
نه هرگز غايت و پايانش يابد.عطار.
ز پيشان گر نظر بر تو نبودي
ز پيش تو سفر بر تو نبودي
ولي چون نور پيشان رهبر تست
چرا اين کاهلي در گوهر تست.
عطار.
در کوچهء عشق تو همه عمر برفتيم
آمد بسر اين عمر و به پيشان نرسيدم.
اسير لاهيجي.
صدر خانه. مقابل صف نعال، پاي ماچان. پيشانه. پيشخانه. پيش مکان. جِ پيش. مقدمان. سابقان. آنان که در پيش هستند.
...

در نتیجه نوعی تناقض در معنای این واژه وجود دارد. یعنی هم می‌تواند آغار باشد و هم انجام. به نوعی از طرف آخر، اول معنا می‌دهد 😊
در بیت جامی اگر دقت کنیم، وقتی می‌گوید باید رنگ از پیشان خامه بیرون بیاید، هم می‌تواند از آخر قلم به اول بیاید و هم از اول آن. البته نمی‌دانیم ایشان از قلم نی استفاده می‌کرده است یا نوع دیگری.

تا نظر دوستان در مورد پیشان چه خواهد باشد.

تشکر

@ikrsim
غم عالم فراوان است و من یک غنچه دل دارم
چه‌سان در شیشهٔ ساعت کنم ریگ بیابان را


«عالم‌گیر/ اورنگ زیب، پادشاه تیموری هندوستان در قرن یازدهم»

@ikrsim
بیدل هم مثل خیلی از حکیمان و فیلسوف‌ها معتقد است که در زندگی دنیایی دست‌یافتن به آرامشِ کامل مقدور نیست. انسان در مرحلهٔ انتقال از رنجی به رنجی احیاناً خفیف‌تر یا از جنسی دیگر است که می‌تواند گلویی تازه کند. گاهی وقت‌ها که سختی‌یی پایان می‌یابد بلافاصله سختی دیگری آغاز می‌شود‌. گاهی سایهٔ آفتی که گذشته بر زندگی آدم باقی می‌ماند و به سادگی از میان نمی‌رود. گاهی آدم با فکر کردن به خاطرات تلخش به خود می‌لرزد. اما همین رویهٔ مشقت‌بارِ زندگی آدم را هم بیدل به بهترین شکل در شعر خود به نمایش می‌گذارد:

به عافیت نیم ایمن ز آفتی که کشیدم
چو آن غریق که آرند بر کرانش و لرزد

برای توضیح نرسیدن آرامش کامل پس از مصیبت، تصویر غریقی که پس از نجات یافتن از دریا و رسیدن به ساحل هنوز می‌لرزد چقدر شفاف و مناسب است.

@ikrsim
کمتر ز قاشقی نتوان بود در طلب
صد تیشه می‌خورد که رساند لبی به لب


«جعفرالله وردی خان-قرن یازدهم»

در آن زمان ظاهراً قاشق را با چکش‌کاری شکل می‌داده‌اند. مراد از تیشه‌خوردن اینجا همان باید باشد.

@ikrsim
دوست عزیزی پیام داده‌اند که:

(سلام، قاشقا قدیم چوبی بوده مهندس،
اون شاعر بنده خدام فرق تیشه و چکش رو حتما میدونسته😁)

بنده آنچه از دوران تیموری در موزیم‌ها دیده‌ام همان قاشق فلزی بوده که اتفاقاً رد چکش‌کاری روی آن معلوم می‌شده، اما این که با تیشه قاشق چوبی می‌ساخته‌اند هم حرفی‌ست. ولی خدایی برای ساختن قاشق چوبی تیشه کمی بزرگ می‌نماید. حالا نگویید تیشه‌های کوچکی هم بوده است. تشکر از دوست عزیز مان.
در مقاله‌ای از خانم ملیحه کرباسیان چنین آمده است:

....قاشق شربت‌خوری باید از چوب گلابی ساخته می‌شد (موریه، ۱ / ۱۱۶). این قاشقها با هنرمندی خاصی ساخته می‌شد و دستۀ آن شبکه‌سازی شده بود (نک‍ : فلاندن، ۶۵). روی دستۀ دم‌طاووسی قاشقِ افشره‌خوری اشعاری وجود داشت، مثل:

تیشه‌ها خوردم به سر فرهادوار
تا رسیدم بر لب شیرین یار
....
کمتر ز قاشقی نتوان بود در طلب
صد تیشه می‌خورد که رساند لبی به لب
...
چوب ضعیف را اگرش تربیت دهی
جایی رسد که بوسه‌گه خسروان شود

(جمال‌زاده، همانجا)

آدرس مقالهٔ مذکور

https://www.cgie.org.ir/fa/article/257659/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C

@ikrsim
در جوانی روشِ حالت پیری دارم
چون گلِ زرد، بهارم به خزان می‌ماند

«اشرف مازندارانی-قرن یازدهم و دوازدهم»

@ikrsim
رفته رفته آبرو را برطرف سازد غضب
آب را چندان که جوشانند کمتر می‌شود

«اشرف مازندارانی-قرن یازدهم و دوازدهم»

@ikrsim
برای دوستان ایرانی‌ام آرزوی تندرستی و سلامتی دارم. متاسفانه به خاطر قطع اینترنت خبری از هیچ‌ عزیزی نداریم. انگار سرنوشت ما کشورهای فارسی‌زبان با جنگ، محرومیت و اختناق گره خورده است.
کوچک‌تر از آنم که در باب تحولات اخیر کشور زیبای تان حرفی بزنم. امیدوارم هرچه خودتان دوست دارید و حق است همان را داشته باشید. برگردید و بنویسید که بدون شعرها و نوشته‌های شما عزیزان گرانقدر چیزی برای ما هم باقی نمی‌ماند.

کوچک یکایک تان

@ikrsim
دوباره یک شبِ بی‌ماه می‌رسد از راه
نفس که می‌کشمت، آه می‌رسد از راه

لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم
قصیدهٔ بد و بی‌راه می‌رسد از راه

نگو که چشم به دنیای خیره باز کنم
تو نیستی، غمِ جان‌کاه می‌رسد از راه

کجا گرفته‌‌ای آه ای سکونِ دل مسکن
که در پیِ تو فقط راه می‌رسد از راه

دلی نمانده و یادت در آمدن، عجبا
که قصرْ ریخته‌ و شاه می‌رسد از راه

در این میانه نه اشک و نه گریه، اما شعر
همین مصیبتِ دلخواه می‌رسد از راه

اکرام بسیم

@ikrsim
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

به خاطر آگاه شدن نسبی از حال همسایهٔ عزیز مان، شبکهٔ خبر جمهوری اسلامی ایران را می‌دیدم. یکی از تیترهای خبرش نظرم را جلب کرد:

با بارش برف سنگین در افغانستان، برق وارداتی ازبکستان به افغانستان قطع شده و چند ده استان این کشور در تاریکی کامل فرو رفته است.

شبکه‌های صدا و سیمای جمهوری اسلامی به ندرت اخبار افغانستان را پوشش می‌دهند آن هم خبرهای نه چندان مربوط و مهم برای ایران را. اما چرا این خبر برای صدا و سیمای شان مهم است. چون می‌خواهند بگویند در کشورهای دیگر هم قطعی برق و در مجموع مشکلات وجود دارد. حکومتی که سیاست‌مداران‌اش همیشه در هنگام بردن نام افغانستان لبخند تمسخرآمیزی بر لب دارند، اکنون برای توجیه نارآمدی شان دست‌به‌دامن اخبار مصیبت‌بار این مملکت جنگ‌زده و عقب‌مانده شده‌اند. در حالی‌که بایستی کشور خود را با کشورهایی مثل ترکیه، امارات و عربستان مقایسه کنند. افغانستان چیزی ندارد که برق داشته باشد. نه نفت دارد، نه اقتصاد و صنعت و فن‌آوری پیش‌رفته‌ای. هرچند ارزش پول آن در چهار سال گذشته در مقابل یک دلار آمریکایی، به اندازه‌ای معادل با ۶۰ هزار تومان افزایش یافته است. این بالا رفتن ارزش پولی افغانستان البته تیتر خبر صدا و سیما نمی‌شود.

تیترهای دیگر خبرها هم تظاهرات و رسیدن توفان و کمبود مواد غذایی در آمریکا، شکسته‌شدن چندین بارهٔ آتش‌بس اسراییل و فلسطین از سوی اسراییل و چند خبر کلی در بارهٔ حمایت ملت ایران و... از این دست بود.

خبرگزاری‌های خارجی هم که اغلب جانبدارانه و مغرضانه رفتار می‌کنند. این وسط آدم گیج می‌ماند و بی‌خبر از وضعیت واقعی دوستان و عزیزان.

با آرزوی سلامتی برای هر جان و دلی که برای انسانیت و محبت و نوع‌دوستی می‌تپد.


@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
همواره سپُرد راه با من سایه
افتاد به پرتگاه با من سایه
پایم که شکست، پای او نیز شکست
اما نکشید آه با من سایه

یعنی باش یاور و نیاور به زبان

عمری بُرده بارِ زمین را خورشید
بخشیده همیشه نور و گرما خورشید
اما در را تا نگشاید، هرگز
در خلوت کس نمی‌نهد پا خورشید

بخشندگی و همین بده و نستان

باد آمد و زد نخست پهلو بر برگ
باران که گرفت شد کلاهی تر، برگ
از دستِ درخت اگر رها شد، بگذاشت
تا خاک‌شدن به روی پایش سر، برگ

این‌گونه دهند پاسخ خوردنِ نان

با لحن ملایم خودش نم نم، ابر
بارید، اگرچه کم‌کمک شد کم، ابر
یک ریگ شکست شیشه را، لیک شهاب
بشکافتش و دوباره شد مدغم، ابر

این است طبیعت ملایم‌خویان

می‌گوید هر چه‌راست سرحد، دیوار
از حدِ خودش نمی‌شود رد دیوار
پیش روی دزد شده سد دیوار
جنبیده اگر نمی‌تواند دیوار

گاهی خود را از ایستادن نتکان

#اکرام_بسیم

@ikrsim
روشن شود به پیش تو چون شمع، سوزِ من
یک شب تو هم اگر بنشینی به روزِ من

«قزلباش خان امید-قرن یازدهم و دوازدهم»

@ikrsim
ناله پنداشت که در سینۀ ما جا تنگ است
رفت و برگشت سراسیمه که؛ دنیا تنگ است

«شیخ حسین شیرازی، شهرت-قرن یازدهم و دوازدهم»

@ikrsim
به رهگذار تو چون خاک ره شدم، ترسم
که نگذری به من و بگذری به راه دگر

«میرزا لعلی بدخشی-قرن دهم و یازدهم»

@ikrsim
آن روز که از مشرقِ خُم مست صبوحیم
روزش نشماریم، اگر روزِ شمار است

ما دجله‌کشی یاد گرفتیم ز استاد
ما را خطِ بغداد به از خطهٔ بغداد

«حکیم فغفوری گیلانی-قرن دهم و یازدهم»

@ikrsim
حلّ هر نکته که بر پیرِ خرد مشکل بود
آزمودیم، به یک قطرهٔ می حاصل بود

گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمتِ می
درِ هرکس که زدم بی‌خود و لایعقل بود

خواستم سوزِ دل خویش بگویم با شمع
داشت او خود به زبان آن‌چه مرا در دل بود

در چمن صبحدم از گریه و از زاریِ من
لالهٔ سوخته خون در دل و پا در گل بود

آن‌چه از بابل و هاروت روایت کردند
سحر چشم تو بدیدم، همه را شامل بود

دولتی بود تماشای رخت مهری را
حیف صد حیف که این دولتِ مستعجل بود

«مهریِ هروی-قرن یازدهم»

@ikrsim