اکرام بسیم
621 subscribers
69 photos
11 videos
4 files
33 links
شعر، ادبیات و موسیقی

اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇
@Basim64
Download Telegram
#سه_گانی

در زمانِ ما
آن که پای‌بند و ایستاده و تک است
بادبادک است

#اکرام_بسیم

@ikrambasim_
از دوریِ تو خراب‌بودن سخت است
مستوجبِ این عذاب بودن سخت است
این‌قدر نگو چرا گل‌آلود شدی
ای ماهیِ ریز! آب بودن سخت است

اکرام بسیم

@ikrsim
Forwarded from برکه‌ی کهن (پری چشم‌چتر)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM


یک آیِنه با بیدل

دوش از نظر خیالِ تو دامن‌کشان گذشت
اشک آن‌قدَر دوید ز پی، کز فغان گذشت

غزلی از «بیدل»، به تصحیحِ «سید مهدی طباطبایی» با اجرای«پری چشم‌چتر».

موسیقی: استاد علی‌اصغر بهاری

تلگرام: @berkeye_kohan

یوتیوب: koole poshti

اینستاگرام: pari_cheshmchatr

🔻از شعرهای زیبای استاد واصف باختری🔻

پاسخ‌ات‌ کوتاه می‌گویم
-ای که گویی: ماجرا چون بود؟-
آن زمستان خوب یادم هست
کاروان‌ها آمدند از شهرهای دور
شهریان را، برف و سرما، خون به رگ‌ها منجمد می‌ساخت
لیک آن بازارگانانی که بارِ استران و اشترانِ کاروان‌ها زانِ آنان بود
در تمام کوچه‌های شهر
دکه‌های یخ‌فروشی باز می‌کردند
چاوشانِ کاروان‌ها می‌زدند از ژرفنای سینه‌ها فریاد:
های مردم!
رادمردی‌های ما هرگز مبادا تان فراموش
ما چه مردانیم هر یک مردِ مردستان
هر یکی از ما دوصد مرد است در یک پیرهن فریاد

شهریان مُردند نیمی، نیم دیگر نیز
مرگ را؛ آسایشِ جاوید را در آرزو بودند
لیک
چاوشانِ کاروان‌ها می‌زدند از ژرفنای سینه‌ها فریاد:
های مردم!
برف، برفِ تازه آوردیم
تا شما از رنجِ این سرما بیاسایید

کاروان‌ها سوی شهر و سرزمینِ خویش برگشتند
در تموزِ سالِ دیگر کاروان دیگری آمد
در چنان گرما که حتی ماهیان در آب می‌مردند
چاوشِ این کاروان فریاد می‌زد در تمام کوچه‌های شهر:
های مردم!
هیمه آوردیم و آتشدان و افروزینه آوردیم
آبِ گرمی نیز از گرمابهٔ تاریخ
رادمردی‌های مان هرگز مبادا تان فراموش

پاسخ‌ات‌ کوتاه گفتم ای که پرسیدی:
ماجرا چون بود؟
ماجرا این بود و خونین بود!

@ikrsim
بادِ صبحی که چنین با ناز
گیسوی سروِ سهی را می‌زند شانه
چند گامی پیش
سخت گرمِ یکه‌تازی بود
با سرِ یک قاصدک در حال بازی بود

اکرام بسیم

@ikrsim
تا دید رویت را، تبِ آیینه بالا رفت
بر پردهٔ گلبافت مورِ کینه بالا رفت

شب بود و مَه می‌گفت با خود: من اگر اینم
یارب که بود آنی که از رازینه بالا رفت!؟

بر خویش می‌لرزید چای داغ در سینی
وقتی بخارش از سرِ آن سینه بالا رفت

نبضش که بر نبضِ تو خورد از خویش بیخود شد
در دست‌هایت قندِ خونِ خینه بالا رفت

آن بالشی را که پریشب زیرِ سر ماندی
خودخواهی‌اش در حدِ یک گنجینه بالا رفت

از جوی «برناباد» مهرت در دلم افتاد
اما صدایش از «پلِ رنگینه» بالا رفت

اکرام بسیم

@ikrsim
چشمی از آن اوج‌ها به زیر بینداز
نیم‌نگاهی بر این فقیر بینداز

ذره که در بیکران نمود ندارد!
خاصّه که تاریکی است، تیر بینداز

بس که دوید آه، راهِ سینه سرک شد
آبی اگر نیست خیر، قیر بینداز

شیر نگفتم بیفگنی به دهانم
صاف مرا در دهان شیر بینداز

سنگ و جغل، خاک و خشت، کُنده و آهن
هر چه از این دست را بگیر بینداز

تا که بیابم مگر، فراغِ دلم را
مثلِ یگان موی در خمیر بینداز

سوخته سرما ولو یکایک ما را
برف بر این بامِ زمهریر بینداز

بس که نینداختی و ما افتادیم
ساعتِ یک عالم است تیر، بینداز!

#تازه
#اکرام_بسیم
گفتم که سر به خاکِ تو دارد رقیب، گفت:
وارونه است کارِ زمان؛ خاک بر سرش!

احسان افشاری

@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
می‌گفت که من کوهم و لیکِن افتاد
وارفته به شکل تپه‌ی شن افتاد
آن‌کس که تو را ندیده، مَن مَن می‌کرد
شد با تو مقابل و به مِن‌مِن افتاد

اکرام بسیم

@ikrsim
شیرخانِ لودی روایت می‌کند که باری بیدل نزد شکرالله خان آمد. ناصرعلی از پیش آن‌جا بود. بیدل غزلی را که آورده بود، چنین خواند:

نشد آیینهٔ کیفیّتِ ما ظاهرآرایی
نهان ماندیم چون معنی به چندین لفظ پیدایی

ناصرعلی بر مصراع دوم اعتراض کرده گفت که این خلاف اصول مسلم است، چه معنی همیشه تابع واژه‌هاست. هرگاه واژه‌ای بیان می‌شود، معنای آن روشن می‌گردد. میرزا لبخندی زد و گفت، معنایی که شما تابع واژه می‌گویید، همانا واژه است و از آن جدا نیست. اما از این نکته‌نظر که هر واژه حامل حقیقت است در هیچ واژه‌ای نمی‌گنجد. پس از آن ادعای خود را با مثالی واضح ساخت که واژهٔ انسان با وجود همه توضیحاتی که در کتاب‌ها آمده، حقیقت آن تا هنوز در پردهٔ راز است. ناصرعلی چاره‌ای غیر از خاموشی نداشت. بیت‌های بعدی را چنان پسندید که حتی به وجد آمد.

زندگی و کارنامهٔ میرزا عبدالقادر بیدل، جلد اول، صفحات ۳۸۰ و ۳۸۱
نوشتهٔ داکتر سید احسن‌الظفر ترجمهٔ حمید هامی

@ikrsim
#سه_گانی:

انبوه تاول را که می‌بینی
روییده بر نان است
آیینهٔ دستان دهقان است

#اکرام_بسیم

@ikrambasim_3
بعد از دیری طالعِ من بیدار است
باز آمده‌ای و شادی‌ام بسیار است
اما مثلِ روزِ نخستِ روزه
ای یار! گرفتنِ تو هم دشوار است

اکرام بسیم

@ikrsim
عالمِ معنا شدیم و داغِ جهلِ ما نرفت
ساخت -بیدل!- علم‌های بی‌عمل ما را کتاب

«بیدل»

نیچه در کتاب «در سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی» نقل به مضمون می‌گوید که تاریخ‌نگاران همچون انسان‌های تن‌پرور استند. آدم‌های تن‌پرور با خوردن و خوابیدن خود را چاق می‌کنند. ولی این عضلات و چربی‌های انباشتهٔ شان کاری از پیش نمی‌برد. تاریخ‌نگاران هم با تغذیه از متون و منابعِ تاریخی ذهن خود را فربه می‌کنند اما خود عامل نیستند. تاریخ‌نگاران انباشتی از اطلاعات و معلومات تاریخی‌اند لیکن خودشان تاریخ‌ساز نیستند و یا حد اقل نگاه انتقادی‌ای به تاریخ ندارند. مثل یک دایرةالمعارف که مشحون از دانش است اما در گوشه‌ای نهاده و منفعل.
بیدل هم همین را گفته است. می‌گوید ذخیره‌سازی دانش ما را تبدیل به یک کتاب کرده است چون خود بدان عمل نمی‌کنیم و حرکتی نداریم. البته به در می‌گوید که دیوار بشنود‌.
در افغانستان هم بیشتر نویسنده‌ها به بهانهٔ نوشتن تحقیق و مقاله به روش علمی، همین‌گونه‌اند. خواننده در انتهای مقاله به لیستی از منابع و مآخذ بر می‌خورد که به اندازه نصف سطور همان مقاله، طویل و عریض است. یعنی عملاً آن مقاله گپی‌پیستی از چند کتاب یا مقالهٔ دیگر است. نام این‌کار هم شده روش علمیِ تحقیق. در واقع نویسندهٔ ما از خودش هیچ چیزی ندارد. او یک کتاب است.

+ اضافه شود که شعر و آثار بیدل شدیداً نیاز به بازخوانی دارد. بازخوانی‌ای که جدا از بیدل‌خوانی‌های میرزاقلمانه و مستانه و شورانگیز باشد. بلکه رمزگشایی و تفسیر فلسفهٔ او و مواجه‌کردنِ این فلسفه با فلسفهٔ فیلسوفان غربی. مواجهه‌ای از جنس مواجههٔ اسپینوزا و ماکیاولی. برآیند این کار بسیار مثمر و راهگشا خواهد بود.

@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس
بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ

بیدل دهلوی

مگس را معمولاً حشره‌ای می‌دانیم که بر نجاست می‌نشیند و از دید ما انسان‌ها مقام پستی دارد. اما همین مگسِ بی‌مقدار بدون زینه یا نردبان یا راه پله، به پشت بام می‌برآید و ما که اشرف مخلوقاتیم قادر به این کار نیستیم. بیدل این جا می‌خواهد نشان بدهد که از جهتی انسان چقدر می‌تواند ضعیف باشد. ضعیف‌تر از یک مگس. پس باید خیلی به خود غَرّه نشود.

از طرف دیگر ضعیفان را دست کم نگیرد.
در جای دیگری می‌گوید:

با عاجزان فروتنی آثارِ عزت است
از هر که همسرِ تو نباشد فزون مباش

اما در کنار این تم اجتماعی و موعظه‌آمیز، بیت مگس نکته‌ای فلسفی هم در خودش دارد؛ این‌که هر چیزِ ناچیزی در جای خودش می‌تواند چیزِ چیزی‌ باشد. بستگی دارد به نوع و زاویهٔ نگاه ما.
در همین موضوع تمثیلی‌ست منسوب به لایب‌نیتس فیلسوف آلمانی که از قضا معاصر بیدل هم هست.
تمثیلش را نقل به مضمون و با حشو و اضافاتی می‌آورم.
می‌گوید یک نقطهٔ هندسی را ما شکلی بسیط می‌دانیم که ناچیز و حتی در محاسبات هیچ است، چون بُعدی ندارد.
حالا اگر صدها خط از این نقطه در جهت‌های مختلف عبور دهیم، صدها زاویه تشکلیل می‌شود. اکنون اگر از شما بپرسند رأس این زوایا کجاست، خواهید گفت این نقطه رأس همهٔ این صدها زاویه است. همین نقطه‌ای که پیشتر می‌گفتیم چیزی نیست. یکی از بنیادی‌ترین مولفه‌های شناخت این زوایا همان نقطهٔ ناچیز خواهد بود. پس هرچیزی در جای خودش اهمیت دارد.
مگس هم از نگاه خودش شاید مرکز کائنات باشد.

ای منکرِ کیفیتِ پروازِ مگس
بی‌زینه تو نیز بر سرِ بام برآ

@ikrsim
شیخی در وعظ بارِ زحمت می‌برد
حرفِ یک رند خاطرش را آزرد:
گفتی صدها فایده دارد روزه!
چیزی که مفید بود را باید خورد

اکرام بسیم

@ikrsim
تفریح دل و دماغ ما غسل و وضوست
وز صوم و صلات با جوارح نیروست
مگذر ز حضورِ معبد یکتایی
در خدمتِ خود باش؛ همین طاعتِ اوست

بیدل جانان

@ikrsim
شهر از درد به خود می‌پیچد
دردِ هرکس به خودش مربوط است

عفیف باختری

@ikrsim
صداست یک‌روز، تار و پودِ سکوت اگر در گلو بپیچد
که می‌زند قوغ سرخ بیرون، اگرچه در صد پتو بپیچد

به تنگنا چون رسید نرمی‌ست ریشه‌برکن‌تر از درشتی‌
که می‌کَند آب سنگ را هم، در آن محلی که جو بپیچد

مگیر آنقدر ذره را دستِ کم که چون وصل شد به توفان
پزد کبابی که تا به بندِ دماغِ خورشید بو بپیچد

مباش مغرور شاخ و برگت، ببین به چنگی که باز روزیت
اگرچه مثل لباسِ چرکین نمی‌شوی شست‌وشو، بپیچد

بساط بردار ای زمستان، ببر به کوهِ خود و بیابان
که چند روزی شمیم عطرِ بهار این سمت و سو بپیچد

«اکرام بسیم»

@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
گرچه پدرِ ما همه را سوختی، اما
ای عشق کسی از تو پدرسوخته تر نیست

اکرام بسیم
خط نوید اعلم
@ikrsim
نشسته بر فرازِ بامِ تنهایی
زنی
پوقانه‌های مست و رنگارنگ
-یکی امید و دیگر عشق و خوشحالی و خوشبختی و آن دیگر دلِ بی‌درد-
گرفته تنگ با لب‌های خوش‌رنگ خیالاتش
یکایک را و پُر می‌کرد

یکی
-شاید دل بی‌درد یا امید-
را چون دزدها بر داشت با خود باد
و می‌شد دور
وَ پشتِ باد، بادِ تُند راه افتاد آن زن آن، زنِ رنجور

پس از پیمودن یک‌چند منزل لاجرم افتاد آخر پای باد از کار
زن آن پوقانه را تا خواست بردارد
فرو شد خار!

دل‌بی‌دردترکیده
و نومیدانه برگشت آن زنِ مغموم پشتِ بامِ تنهایی
نه یاری نه تسلایی
از آن بدتر
که از پوقانه‌های دیگرش هم نه ردِ پایی

-اگر چه در خیالش بود- شد دلسرد از آن خانه
و زنْ خود گشت پوقانه

«اکرام بسیم»

@ikrsim
Forwarded from اتچ بات
🛑#اکرام_بسیم

کشیده‌است دلم بس‌که انتظار به شانه
شده‌ست دیده‌ی من شیشه‌ای غبار به شانه

بیا و نیش بزن بر غمِ دمار برآرم
چنان که ریخته‌ای حلقه حلقه مار به شانه

مصیبتی‌ست که در من تو هم بمیری و باشم
شبیهِ شهرم؛ در هر قدم مزار به شانه

چه شوکتی‌ست که باشی شکوهِ رفته‌ام و من
به رنگِ مردمِ اندوه و افتخار به شانه؟

در آن زمان که تو را بر زمین گذاشته باشم
نیا، نمی‌برم این بار را دو بار به شانه

گل‌است و خنده‌ی مستش، هوای باغ به دستش
چه غم که خم شده دیوارِ پیرِ خار به شانه؟

#کانال_بچه_های_مولانا 👇
https://telegram.me/khanemwlana