دنیا طلبان باد فروشاند همه
بیمغز چو طبل و پرخروشاند همه
هرجا سخن کاه و جو آید به میان
این طایفه چون الاغ، گوشاند همه
میرزا ابوطالب مایل هروی
قرن۱۱-۱۲
بیمغز چو طبل و پرخروشاند همه
هرجا سخن کاه و جو آید به میان
این طایفه چون الاغ، گوشاند همه
میرزا ابوطالب مایل هروی
قرن۱۱-۱۲
دوستان عزیز و همراهان گرامی سلام.
احتمالاً در جریان هستید که بساط دولت قبلی تقریباً از سراسر افغانستان برچیده شد و امارت اسلامی طالبان بر کل کشور تسلط یافتند. جنگ ظاهراً خاتمه یافته و ما هم بر گشتیم خانهمان. خیابانها و ساختمانهای اطراف ما بعضاً آسیب دیدهاند.
شهر فعلاً آرام است.
جهت اطلاع شما گرامیان به عرض رساندم.
کوچک همه
اکرام بسیم
احتمالاً در جریان هستید که بساط دولت قبلی تقریباً از سراسر افغانستان برچیده شد و امارت اسلامی طالبان بر کل کشور تسلط یافتند. جنگ ظاهراً خاتمه یافته و ما هم بر گشتیم خانهمان. خیابانها و ساختمانهای اطراف ما بعضاً آسیب دیدهاند.
شهر فعلاً آرام است.
جهت اطلاع شما گرامیان به عرض رساندم.
کوچک همه
اکرام بسیم
اکرام بسیم
تا جان بری ز آفتِ بنیادِ زندگی زین خانه یک دو دَم ز نفس پیشتر برآ بیدل دهلوی حدیثیست منتسب به پیامبر اکرم «ص» که میفرماید: موتوا قبل ان تموتوا یعنی: بمیرید پیش از آن که مرگ به سراغ تان بیاید. این حدیث را بار اول در کتاب چهارعنصر بیدل دیدم که در عنصر…
به نظر میرسد کسانی همچون «واله هروی» که بیدل در «چهارعنصر» از او به نیکی یاد کرده، آثار شاعرانِ آن دورهٔ هرات را با خود به هند بردهاند. من در چندین جا تأثیرپذیری بیدل از ناظم هروی و میرزا ارشد هروی را دیدهام.
در اینجا هم شباهت نثر بیدل با نثر و مضمون میرزا ابوطالب مایل هروی بسیار مشهود است:
غرض از تحریر این سطور حجتدستور آن که چون این پرشکستهٔ عاصیِ بیبضاعت عمر ضایع کرده، ابوطالب بن ابوالفتح برنابادی را سن از عشرِ ششم متجاوز، به عشرِ هفتم نزدیک رسیده، ضعفِ قوا غالب و دل دماغ را دخلِ امور دنیوی نمانده، به مقتضای مضمونِ حقیقتمشحونِ «موتوا قبل ان تموتوا» به خاطرِ فاتر گذشت که خود را از کار دنیا بیدخیل و در سلک امور دانسته، گوشهنشینی اختیار نماید و ...
میرزا ابوطالب هم البته متوفی ۱۱۳۰ است، یعنی در مورد این تاثیرپذیری او و بیدل عکس قضیه نیز محتمل است.
@ikrsim
در اینجا هم شباهت نثر بیدل با نثر و مضمون میرزا ابوطالب مایل هروی بسیار مشهود است:
غرض از تحریر این سطور حجتدستور آن که چون این پرشکستهٔ عاصیِ بیبضاعت عمر ضایع کرده، ابوطالب بن ابوالفتح برنابادی را سن از عشرِ ششم متجاوز، به عشرِ هفتم نزدیک رسیده، ضعفِ قوا غالب و دل دماغ را دخلِ امور دنیوی نمانده، به مقتضای مضمونِ حقیقتمشحونِ «موتوا قبل ان تموتوا» به خاطرِ فاتر گذشت که خود را از کار دنیا بیدخیل و در سلک امور دانسته، گوشهنشینی اختیار نماید و ...
میرزا ابوطالب هم البته متوفی ۱۱۳۰ است، یعنی در مورد این تاثیرپذیری او و بیدل عکس قضیه نیز محتمل است.
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
یا بعد از این تردید را ای نازنین بگذار
یا گوشههای قلب من را دوربین بگذار
بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم:
این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار
دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد
یک خطِ پایان پای این دیوارِ چین بگذار
صد بار گردیدم شکارت، باز میگردم
باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار
اصلن بیا بشکن همه ضرب المثلها را
تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار
اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش است
افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار
الحمدلله عشق را آغاز کن با من
پایان آن را هم به رب العالمین بگذار
اکرام بسیم
@ikrsim
یا گوشههای قلب من را دوربین بگذار
بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم:
این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار
دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد
یک خطِ پایان پای این دیوارِ چین بگذار
صد بار گردیدم شکارت، باز میگردم
باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار
اصلن بیا بشکن همه ضرب المثلها را
تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار
اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش است
افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار
الحمدلله عشق را آغاز کن با من
پایان آن را هم به رب العالمین بگذار
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سهگانیهای محمداکرام بسیم) (اکرام بسیم)
سرمای خزان با دلِ یک برگ که زرد است
کاری که دلی با دلِ من کرده، نکردهست
افتاده دلِ سادهٔ من بر سرِ راهِ-
آن چشم که جادوگر و آن چهره که تردست...
من در اثرِ عشوهبری گشته زمینگیر
او در هنرِ عشوهگری گشته زبردست
هرگاه دلم خواست بچیند، به حذر گفت:
بر میوهٔ ممنوعهٔ این باغ مبر دست
تا تکیه کند، پشتِ سرش کوه شدم، لیک
دیدم صنمِ سنگدلم کوهنورد است
اکرام بسیم
از مجموعهٔ «صلحِ تنبهتن»
۱۳۹۷
@ikrsim
کاری که دلی با دلِ من کرده، نکردهست
افتاده دلِ سادهٔ من بر سرِ راهِ-
آن چشم که جادوگر و آن چهره که تردست...
من در اثرِ عشوهبری گشته زمینگیر
او در هنرِ عشوهگری گشته زبردست
هرگاه دلم خواست بچیند، به حذر گفت:
بر میوهٔ ممنوعهٔ این باغ مبر دست
تا تکیه کند، پشتِ سرش کوه شدم، لیک
دیدم صنمِ سنگدلم کوهنورد است
اکرام بسیم
از مجموعهٔ «صلحِ تنبهتن»
۱۳۹۷
@ikrsim
اکرام بسیم
محسن چاوشی از خوانندههاییست که کارش و صدایش به نظر من بسیار خاصاست. آهنگهایش را بسیار دوست دارم و همیشه گوش میدهم، البته منهای آهنگهایی که ترانههای ضعیفی دارند، از جمله آهنگِ «بیا که رگا مو تو خونت بریزم» 😳 در یکی دو آلبوم آخریش شعرهایی از مولانا،…
در افغانستان یک آهنگ میهنی نستالژیک وجود دارد که در مقاطعی حیثیت سرود ملی را داشته، این آهنگ «وطن عشقِ تو افتخارم» است که آن را عبدالوهاب مددی به گمانم در دههٔ هفتاد اجرا کرده. در مناسبتهای مختلف، از قبیل جشنها و مراسم ورزشی و غیره همیشه استفاده شده و میشود.
امشب گزارشی در مورد مرگِ یک آهنگساز مشهور یونانی «میکیس تئودوراکیس» دیدم که در انتهای آن گزارش، قسمتی از موسیقی متن فیلم «ضد» ساختهٔ این آهنگساز نشر شد. دیدم همان آهنگ میهنی ماست😊
این که آهنگی را برداری و با آن نام و نشان کسب کنی و بدتر از آن آهنگ تبدیل به بخشی از هویت مردمت بشود و در عین حال ساختهٔ دیگری باشد و چیزی نگویی خیلی بیمروتیست. استاد مددی و اقرانش وقتی این اثر را استفاده کردند حداقل یادآوری مینمودند که میدانستیم اصلش یونانیست.
در ادامه اول لینک اجرای مددی و بعدش آهنگ یونانی را میگذارم👇
https://m.youtube.com/watch?v=wIj3mhXvSjM
https://m.youtube.com/watch?v=SgUPq3TvtcQ&feature=youtu.be
امشب گزارشی در مورد مرگِ یک آهنگساز مشهور یونانی «میکیس تئودوراکیس» دیدم که در انتهای آن گزارش، قسمتی از موسیقی متن فیلم «ضد» ساختهٔ این آهنگساز نشر شد. دیدم همان آهنگ میهنی ماست😊
این که آهنگی را برداری و با آن نام و نشان کسب کنی و بدتر از آن آهنگ تبدیل به بخشی از هویت مردمت بشود و در عین حال ساختهٔ دیگری باشد و چیزی نگویی خیلی بیمروتیست. استاد مددی و اقرانش وقتی این اثر را استفاده کردند حداقل یادآوری مینمودند که میدانستیم اصلش یونانیست.
در ادامه اول لینک اجرای مددی و بعدش آهنگ یونانی را میگذارم👇
https://m.youtube.com/watch?v=wIj3mhXvSjM
https://m.youtube.com/watch?v=SgUPq3TvtcQ&feature=youtu.be
دیریست که قطع است در این دهکده خطها
جاریست در اطرافِ من از یادِ تو شطها
شیرینیِ آن صحبتِ پرُمهر بماند
تنگ است دلِ ذایقهام پُشتِ سقطها
روزی که تو آن سمت و من این سمت، صفا بود
یک برگ اگر باز فضا بود وسطها
در باغ نشستیم که لبهات به گُل گفت:
در محضرِ ما باز شدن؟ عه چه غلطها!
متن است، نشد مات شود صحنهٔ بعدی
بایست سخن را بسپارم به نقَط...ها
اکرام بسیم
@ikrsim
جاریست در اطرافِ من از یادِ تو شطها
شیرینیِ آن صحبتِ پرُمهر بماند
تنگ است دلِ ذایقهام پُشتِ سقطها
روزی که تو آن سمت و من این سمت، صفا بود
یک برگ اگر باز فضا بود وسطها
در باغ نشستیم که لبهات به گُل گفت:
در محضرِ ما باز شدن؟ عه چه غلطها!
متن است، نشد مات شود صحنهٔ بعدی
بایست سخن را بسپارم به نقَط...ها
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
برای همزبانان:
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
ولی دریغ که پشتِ درِ قفس، باز است
کبوتریم و در این عصرِ سرخِ خون و سلاح
نه ماندن است صلاح و نه وقتِ پرواز است
اگرچه درّه بُریدند و تَل علم کردند
ولی به هر دو طرف ریشههای ما تازهست
ندیدهای تو که در شهرِ ناظم و جامی
سرودِ دلکشِ حافظ چقدر در ساز است
ندیدهای که در این سوی خاکریز، هرات
به خط و خال و خراماش، چقدر شیراز است
چقدر لفظِ دری با لبِ تو میخواند
و فارسی به زبانم چهخوب اندازهست
ولی دریغ، در این خاکِ مشترک، هرچیز
که بین راهِ من و توست، دستانداز است
به جای منزلِ خوبان پارسی، دیریست
میان راهِ من و تو تفنگ و سرباز است
برای کمزدنِ من به چشمِ اهل زمین
ببین که با دلِ شب سایهٔ تو انباز است!
برای لهشدن بسترِ سلامتِ تو
به دستِ من خرِ تریاک در تک و تاز است
زمانهایست که حس میکنیم سنگ شدیم
رسیده است به انجام هرچه آغاز است
چه حسرتی که فقط دست روی دست نشست
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
#اکرام_بسیم
@ikrsim
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
ولی دریغ که پشتِ درِ قفس، باز است
کبوتریم و در این عصرِ سرخِ خون و سلاح
نه ماندن است صلاح و نه وقتِ پرواز است
اگرچه درّه بُریدند و تَل علم کردند
ولی به هر دو طرف ریشههای ما تازهست
ندیدهای تو که در شهرِ ناظم و جامی
سرودِ دلکشِ حافظ چقدر در ساز است
ندیدهای که در این سوی خاکریز، هرات
به خط و خال و خراماش، چقدر شیراز است
چقدر لفظِ دری با لبِ تو میخواند
و فارسی به زبانم چهخوب اندازهست
ولی دریغ، در این خاکِ مشترک، هرچیز
که بین راهِ من و توست، دستانداز است
به جای منزلِ خوبان پارسی، دیریست
میان راهِ من و تو تفنگ و سرباز است
برای کمزدنِ من به چشمِ اهل زمین
ببین که با دلِ شب سایهٔ تو انباز است!
برای لهشدن بسترِ سلامتِ تو
به دستِ من خرِ تریاک در تک و تاز است
زمانهایست که حس میکنیم سنگ شدیم
رسیده است به انجام هرچه آغاز است
چه حسرتی که فقط دست روی دست نشست
اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است
#اکرام_بسیم
@ikrsim
همواره سپُرد راه با من سایه
افتاد به پرتگاه با من سایه
پایم که شکست، پای او نیز شکست
اما نکشید آه با من سایه
یعنی باش یاور و نیاور به زبان
عمری بُرده بارِ زمین را خورشید
بخشیده همیشه نور و گرما خورشید
اما در را تا نگشاید، هرگز
در خلوت کس نمینهد پا خورشید
بخشندگی و همین بده و نستان
باد آمد و زد نخست پهلو بر برگ
باران که گرفت شد کلاهی تر، برگ
از دستِ درخت اگر رها شد، بگذاشت
تا خاکشدن به روی پایش سر، برگ
اینگونه دهند پاسخ خوردنِ نان
با لحن ملایم خودش نم نم، ابر
بارید، اگرچه کمکمک شد کم، ابر
یک ریگ شکست شیشه را، لیک شهاب
بشکافتش و دوباره شد مدغم، ابر
این است طبیعت ملایمخویان
میگوید هر چهراست سرحد، دیوار
از حدِ خودش نمیشود رد دیوار
پیش روی دزد شده سد دیوار
جنبیده اگر نمیتواند دیوار
گاهی خود را از ایستادن نتکان
#اکرام_بسیم
@ikrsim
افتاد به پرتگاه با من سایه
پایم که شکست، پای او نیز شکست
اما نکشید آه با من سایه
یعنی باش یاور و نیاور به زبان
عمری بُرده بارِ زمین را خورشید
بخشیده همیشه نور و گرما خورشید
اما در را تا نگشاید، هرگز
در خلوت کس نمینهد پا خورشید
بخشندگی و همین بده و نستان
باد آمد و زد نخست پهلو بر برگ
باران که گرفت شد کلاهی تر، برگ
از دستِ درخت اگر رها شد، بگذاشت
تا خاکشدن به روی پایش سر، برگ
اینگونه دهند پاسخ خوردنِ نان
با لحن ملایم خودش نم نم، ابر
بارید، اگرچه کمکمک شد کم، ابر
یک ریگ شکست شیشه را، لیک شهاب
بشکافتش و دوباره شد مدغم، ابر
این است طبیعت ملایمخویان
میگوید هر چهراست سرحد، دیوار
از حدِ خودش نمیشود رد دیوار
پیش روی دزد شده سد دیوار
جنبیده اگر نمیتواند دیوار
گاهی خود را از ایستادن نتکان
#اکرام_بسیم
@ikrsim
اکرام بسیم
ناصرعلی سرهندی از شاعران برجستۀ روزگار بیدل، شاعری بسیار مغرور بوده و هیچکس را جز خودش قبول نداشته است. سیدحسامالدین راشدی در «تذکرۀ شاعران کشمیر» مینویسد: شیخ [ناصرعلی] در جنب خود هیچ شاعری را به خاطر نمیآورد و معاصرین را وقعتی نمینهاده. روزی میرزا…
شیرخان لودی روایت میکند که باری بیدل نزد شکرالله خان آمد. ناصرعلی از پیشْ در آن جا بود. بیدل غزلی را که آورده بود چنین خواند:
نشد آیینهٔ کیفیتِ ما ظاهرآرایی
نهان ماندیم چون معنا به چندین لفظ پیدایی
ناصرعلی بر مصراع دوم اعتراض کرده گفت که این گفته خلاف اصول مسلم است، چه معنی همیشه تابع واژههاست. هرگاه واژهای بیان میشود، معنای آن روشن میگردد. میرزا لبخندی زد و گفت: معنایی را که شما تابع واژه میگویید همانا واژه است و از آن جدا نیست. اما از این نکتهنظر که هر واژه حامل حقیقت است، در هیچ واژهای نمیگنجد. پس از آن ادعای خود را با مثالی واضح ساخت که واژهٔ انسان با وجود همه توضیحاتی که در کتابها آمده، حقیقت آن تا هنوز در پردهٔ راز است. ناصرعلی چارهای غیر از خاموشی نداشت. بیتهای بعدی را چنان پسندید که حتی به وجد آمد.
«زندگی و کارنامهٔ میرزا عبدالقادر بیدل» نوشتهٔ دکتر سید احسن ظفر، ترجمهٔ حمید هامی
@ikrsim
نشد آیینهٔ کیفیتِ ما ظاهرآرایی
نهان ماندیم چون معنا به چندین لفظ پیدایی
ناصرعلی بر مصراع دوم اعتراض کرده گفت که این گفته خلاف اصول مسلم است، چه معنی همیشه تابع واژههاست. هرگاه واژهای بیان میشود، معنای آن روشن میگردد. میرزا لبخندی زد و گفت: معنایی را که شما تابع واژه میگویید همانا واژه است و از آن جدا نیست. اما از این نکتهنظر که هر واژه حامل حقیقت است، در هیچ واژهای نمیگنجد. پس از آن ادعای خود را با مثالی واضح ساخت که واژهٔ انسان با وجود همه توضیحاتی که در کتابها آمده، حقیقت آن تا هنوز در پردهٔ راز است. ناصرعلی چارهای غیر از خاموشی نداشت. بیتهای بعدی را چنان پسندید که حتی به وجد آمد.
«زندگی و کارنامهٔ میرزا عبدالقادر بیدل» نوشتهٔ دکتر سید احسن ظفر، ترجمهٔ حمید هامی
@ikrsim
هر آن که بعد از من با تو آشنا بادا
شبیه ناخن از گوشتت جدا بادا
شبیه کوه به هر کس که پاسخی دادی
شبیه سنگ الهی که بیصدا بادا
عزیز! هرکه به جز من عصای دست تو شد
سرش همیشه سری خمتر از عصا بادا
شبان گلهٔ تو هر که هست خوش باشد
شبان گلهٔ تو گرگ ناشتا بادا
به امن آغوشت میروند و میآیند
تن تو بعد از من کاروانسرا بادا
اگر به جز تو بخواهم من از تو... خالیتر
قنوت دستم از کاسهٔ گدا بادا
بخشی از یک شعر
«جوادِ افرا»
@ikrsim
شبیه ناخن از گوشتت جدا بادا
شبیه کوه به هر کس که پاسخی دادی
شبیه سنگ الهی که بیصدا بادا
عزیز! هرکه به جز من عصای دست تو شد
سرش همیشه سری خمتر از عصا بادا
شبان گلهٔ تو هر که هست خوش باشد
شبان گلهٔ تو گرگ ناشتا بادا
به امن آغوشت میروند و میآیند
تن تو بعد از من کاروانسرا بادا
اگر به جز تو بخواهم من از تو... خالیتر
قنوت دستم از کاسهٔ گدا بادا
بخشی از یک شعر
«جوادِ افرا»
@ikrsim
اندوه ما اگرچه «به ما دل ندادی»است
ما را به یاد هم که بیاری، زیادی است
تنها چنان شدیم که حتی اگر کسی
پیغام غم به ما بدهد پیک شادی است
پیش پرندهای که به صیّاد بسته دل
دنیای خارج از قَفَسَش انفرادی است
ما را تو پیر کردهای و صد هزار شکر
موی سفید از سَرِ ما هم زیادی است
آتشفشانم و فورانی نمیکنم
این یادگار تو که به سینه نهادی است
امید داشتم که خدا باورم کند
اما زمان، زمانهٔ بیاعتقادی است
در جستجوی گور منی؟ کار سادهایست
جایی که وقت رفتن خود ایستادی است
مرتضا رستمی
@ikrsim
ما را به یاد هم که بیاری، زیادی است
تنها چنان شدیم که حتی اگر کسی
پیغام غم به ما بدهد پیک شادی است
پیش پرندهای که به صیّاد بسته دل
دنیای خارج از قَفَسَش انفرادی است
ما را تو پیر کردهای و صد هزار شکر
موی سفید از سَرِ ما هم زیادی است
آتشفشانم و فورانی نمیکنم
این یادگار تو که به سینه نهادی است
امید داشتم که خدا باورم کند
اما زمان، زمانهٔ بیاعتقادی است
در جستجوی گور منی؟ کار سادهایست
جایی که وقت رفتن خود ایستادی است
مرتضا رستمی
@ikrsim
در این عصری که نه مرز است و نه حد
نشان دادهست ما را مو به مو بد
اگر آن دوربینِ کور، بیناست
بگو عکسِ خودش را هم بگیرد
اکرام بسیم
@ikrsim
نشان دادهست ما را مو به مو بد
اگر آن دوربینِ کور، بیناست
بگو عکسِ خودش را هم بگیرد
اکرام بسیم
@ikrsim
کرد آشکار ماه من از پشتِ بام، قد
صد جلوه میکند به همان یک خرام، قد
گفتم چه صحنهایست که اینگونه ماهتاب
خم کرده است پیش تو با احترام قد
دل آینهست؛ صفحهٔ پاکی که یک پری
استادهاست روبهروی آن تمامقد
دل خانه است، خانهٔ خالی که خانه نیست
از برکتِ شراب کشیدهست جام قد
یک شاخهٔ انار به روی سرِ من است
چیدن میسر است، ولی با کدام قد؟
از بام تا پیاده شد و جاده را گرفت
از پشتِ او دویدم و بعد از سلام قد...!
گفتم اگرچه جاده شلوغاست و مِه غلیظ
برگِ برندهاست در این ازدحام، قد
اکرام بسیم
از مجموعهٔ «صلحِ تنبهتن»
@ikrsim
صد جلوه میکند به همان یک خرام، قد
گفتم چه صحنهایست که اینگونه ماهتاب
خم کرده است پیش تو با احترام قد
دل آینهست؛ صفحهٔ پاکی که یک پری
استادهاست روبهروی آن تمامقد
دل خانه است، خانهٔ خالی که خانه نیست
از برکتِ شراب کشیدهست جام قد
یک شاخهٔ انار به روی سرِ من است
چیدن میسر است، ولی با کدام قد؟
از بام تا پیاده شد و جاده را گرفت
از پشتِ او دویدم و بعد از سلام قد...!
گفتم اگرچه جاده شلوغاست و مِه غلیظ
برگِ برندهاست در این ازدحام، قد
اکرام بسیم
از مجموعهٔ «صلحِ تنبهتن»
@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سهگانیهای محمداکرام بسیم) (اکرام بسیم)
#سه_گانی
مپرس از دل، چگونه-
تحمل میکند داغِ عطش را
که آیینه نمیبیند خودش را
#اکرام_بسیم
@ikrambasim_3
مپرس از دل، چگونه-
تحمل میکند داغِ عطش را
که آیینه نمیبیند خودش را
#اکرام_بسیم
@ikrambasim_3
Forwarded from نمونههای سهگانی
#سه_گانی:
تنها که باشی٬
جز خود به روی دوشِ خود باری نداری؛
غمگین مباش ای آن که غمخواری نداری!
#محمداکرام_بسیم
👇👇👇👇👇👇👇👇
@nemounehayesegani
تنها که باشی٬
جز خود به روی دوشِ خود باری نداری؛
غمگین مباش ای آن که غمخواری نداری!
#محمداکرام_بسیم
👇👇👇👇👇👇👇👇
@nemounehayesegani
زلف رها کن که بختِ تیره بخندد
باش که باری دهانِ گیره بخندد
پلک بزن تا که پای شهر بلغزد
هر طرفش چشمهای خیره بخندد
رو به درِ بسته کن که باز به حالش
قفل کند رقص و دستگیره بخندد
دست بکش بر نگاه خانه که، هرچند
گشته برآن گرد و خاک چیره، بخندد
پا به زیارت گذار تا که زن و مرد
جای دعا بر سرِ هدیره بخندد
خود غزلی گرچه، این غزل به فدایت
باد که کرمان به بارِ زیره بخندد
#اکرام_بسیم
#غزل_تازه
@ikrsim
باش که باری دهانِ گیره بخندد
پلک بزن تا که پای شهر بلغزد
هر طرفش چشمهای خیره بخندد
رو به درِ بسته کن که باز به حالش
قفل کند رقص و دستگیره بخندد
دست بکش بر نگاه خانه که، هرچند
گشته برآن گرد و خاک چیره، بخندد
پا به زیارت گذار تا که زن و مرد
جای دعا بر سرِ هدیره بخندد
خود غزلی گرچه، این غزل به فدایت
باد که کرمان به بارِ زیره بخندد
#اکرام_بسیم
#غزل_تازه
@ikrsim
سایهفگندهست باز یک شبِ ابری
شهر؛ غزالی که گشته طعمهٔ ببری
در پیِ صد انفجار، هیچ نلرزد
داده خدا هم به ما چه کاسهٔ صبری
ای غمِ سربرکشیده! گردنه میشد
جایت اگر بود کوهِ سینهستبری
خود دمِ تیغیم، کو فریب و چه خصمی؟
خود رگِ گردن، کدام زور و چه جبری؟
پایِ فراریم جنگناشده، هرچند
یکسره داریم ادعای هژبری
خانهٔ خود را نساختیم و نسازیم
ما و همین اشتغالِ کندنِ قبری
#اکرام_بسیم
#غزل_تازه
@ikrsim
شهر؛ غزالی که گشته طعمهٔ ببری
در پیِ صد انفجار، هیچ نلرزد
داده خدا هم به ما چه کاسهٔ صبری
ای غمِ سربرکشیده! گردنه میشد
جایت اگر بود کوهِ سینهستبری
خود دمِ تیغیم، کو فریب و چه خصمی؟
خود رگِ گردن، کدام زور و چه جبری؟
پایِ فراریم جنگناشده، هرچند
یکسره داریم ادعای هژبری
خانهٔ خود را نساختیم و نسازیم
ما و همین اشتغالِ کندنِ قبری
#اکرام_بسیم
#غزل_تازه
@ikrsim
اکرام بسیم
ز خُردهگیریِ روزِ حساب آزادم؛ ورق سیاه چنان کردهام که نتوان خواند طالب آملی @ikrsim
دوست بسیار عزیزی فرمود که بیت مذکورِ طالب آملی را جایی به این شکل دیده است:
ز خُردهگیریِ روزِ حساب آزادم؛
ورق سیه نه چنان کردهام که بتوان خواند
تفاوت تنها در مصراع دوم است:
ورق سیاه چنان کردهام که نتوان خواند
ورق سیه نه چنان کردهام که بتوان خواند
توجه میفرمایید که دومی رندانهتر، مهیجتر، دارای تاکید بیشتر و موسیقیِ بسیار بهتریست.
ببینید یک تفاوت جزیی چه تغییری ایجاد میکند.
@ikrsim
ز خُردهگیریِ روزِ حساب آزادم؛
ورق سیه نه چنان کردهام که بتوان خواند
تفاوت تنها در مصراع دوم است:
ورق سیاه چنان کردهام که نتوان خواند
ورق سیه نه چنان کردهام که بتوان خواند
توجه میفرمایید که دومی رندانهتر، مهیجتر، دارای تاکید بیشتر و موسیقیِ بسیار بهتریست.
ببینید یک تفاوت جزیی چه تغییری ایجاد میکند.
@ikrsim