Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
پدرم دوستی داشت از آن پولدارهای شیراز، خانهاش در خیابان خاکشناسی بود و یک خانهی بسیار بسیار بزرگ هم در مرودشت داشت.
این خانهی بسیار بزرگ را دو سالی به ما قرض داد تا خانهی خودمان را بسازیم به شرطِ این که مراقب خانه باشیم و به آن رسیدگی کنیم تا خراب نشود.
این خانه، یک عمارتِ پهلویساز داشت در وسط و دور تا دورش را درختانِ بلند گرفته بودند.
خلاصه برای کودک، بهشتی بود منتظرِ کشف شدن.
ما دو سالی در آن خانه ماندیم و خانهمان که تکمیل شد رفتیم.
دوست پدرم، خانه را به یک خانوادهی افغانستانی داد تا همان وظیفه را به عهده بگیرند.
گاهی که میخواست نذری بدهد از همان خانه برای آشپزی استفاده میکرد.
یک روز ما را دعوت کرد برای پختنِ نذری و خانوادهی خودش هم بودند. نوههایی همسن و سال من داشت که آنها هم همگی ثروتمند بودند.
من بنا به فاصلهی طبقاتی که حس میکردم، با نوههای صاحبخانه نمیجوشیدم. هم پولدار بودند و هم جهانی متفاوت داشتند.
آن خانوادهی افغانستانی، یک دختر داشتند به اسمِ زهرا.
زهرا که هنوز چشمهای درشتِ سیاه و زیبایش در ذهنم مانده، دختری خندهرو بود و شاد و لهجهی زیبایی داشت که در آن سن و سالِ هفتهشت سالگی نمیدانستم لهجهی افغانستانیست اما حقیقتا به دلم مینشست.
چون خودِ زهرا دخترِ دلنشینی بود.
میانِ بچههای پولداری که نوهی صاحبخانه بودند و سرد و خشک و بورژوازیطور بودند، گرمای حضورِ زهرا مرا از تنهایی بیرون میآورد.
با زهرا دوست شدم.
این ماجرا دو سه سالی بعد از رفتنمان از آن خانه بود و پدرم همان ابتدای رفتنمان به خانهی خودمان فوت شد و به فقرِ مالیِ شدیدی دچار شدیم که این فقر مرا کودکی تنها کرده بود.
آن روز هم همین فقر، بینِ من و نوههای آن صاحبخانهی پولدار دیوار کشیده بود.
اینطرفِ دیوار فقط من بودم و زهرا که چیزهایی از آن خانه نشانم میداد که در زمانِ خودمان ندیده بودم.
مثلا بذرهای یک درخت که اگر به هوا پرتش میکردیم مثل هلیکوپتر میچرخید و پایین میآمد. یا مثلا گلهایی که مثل میمون بودند و اگر دو طرفش را فشار میدادی لبش باز میشد.
زهرا لباسِ مخملِ قرمزی پوشیده بود و زیرش هم شلواری خاکستری داشت و لباسش مشخصاً با لباسهای نوههای صاحبخانه فرق داشت.
در همین کودکیها میچرخیدیم که یکی آمد و گفت دخترِ حاجی (صاحبخانه) گفته به حمید بگویید با «اینها» بازی نکند!
پرسیدم چرا؟
گفتند نمیدانیم، شاید چون افغانی هستند خوششان نمیآید!
میخواهید باور کنید یا نه، همان لحظه نفرتی عجیب از دخترِ صاحبخانه سراپایم را گرفت، در همان لحظه برای من معنای تبعیض روشن شد.
با همهی کودکیام فهمیدم این رفتار از جنسِ همان دیواریست که مرا از نوادگانِ نازپروردهی حاجی جدا میکرد.
متاسفانه حتا با آگاهی از این موضوع، از فرطِ بیاعتماد به نفسی، توانِ سرپیچی از این فرمانِ صادره را نداشتم و به آغوش مادرم خزیدم، اما باز با نگاه و شکلک به بازیهایم با زهرا ادامه دادم، بازیهایی از راهِ دور با شکلک در آوردن و کارهایی کودکانه.
اما همیشه این جدایی در ذهنم ماند و برایم مهم بود که هرگز نگذارم این دیوار در ذهنِ من شکل ببندد.
زهرای مهربان و شاد برایم عزیز ماند و نوادگانِ حاجی در تختِ عاجشان پشتِ دیوارهای بلورینشان از من دور شدند.
این اتفاق از مهمترین لحظاتِ زندگیِ من شد و خوشبختانه از تبدیل شدنم به یک نژادپرستِ از خودراضی جلوگیری کرد.
البته باید بعد از هر بحثی در رابطه با تبعیض، این نکته را یادآور شد که مراقبِ «تبعیضِ معکوس» هم باشیم که به همان اندازهی تبعیضِ معمول مخرب است.
راجع به تبعیضِ معکوس در همین کانال مطلبی نوشتهام که با سرچ کردن پیدا میشود.
ـ @berkeye_kohan ـ
پدرم دوستی داشت از آن پولدارهای شیراز، خانهاش در خیابان خاکشناسی بود و یک خانهی بسیار بسیار بزرگ هم در مرودشت داشت.
این خانهی بسیار بزرگ را دو سالی به ما قرض داد تا خانهی خودمان را بسازیم به شرطِ این که مراقب خانه باشیم و به آن رسیدگی کنیم تا خراب نشود.
این خانه، یک عمارتِ پهلویساز داشت در وسط و دور تا دورش را درختانِ بلند گرفته بودند.
خلاصه برای کودک، بهشتی بود منتظرِ کشف شدن.
ما دو سالی در آن خانه ماندیم و خانهمان که تکمیل شد رفتیم.
دوست پدرم، خانه را به یک خانوادهی افغانستانی داد تا همان وظیفه را به عهده بگیرند.
گاهی که میخواست نذری بدهد از همان خانه برای آشپزی استفاده میکرد.
یک روز ما را دعوت کرد برای پختنِ نذری و خانوادهی خودش هم بودند. نوههایی همسن و سال من داشت که آنها هم همگی ثروتمند بودند.
من بنا به فاصلهی طبقاتی که حس میکردم، با نوههای صاحبخانه نمیجوشیدم. هم پولدار بودند و هم جهانی متفاوت داشتند.
آن خانوادهی افغانستانی، یک دختر داشتند به اسمِ زهرا.
زهرا که هنوز چشمهای درشتِ سیاه و زیبایش در ذهنم مانده، دختری خندهرو بود و شاد و لهجهی زیبایی داشت که در آن سن و سالِ هفتهشت سالگی نمیدانستم لهجهی افغانستانیست اما حقیقتا به دلم مینشست.
چون خودِ زهرا دخترِ دلنشینی بود.
میانِ بچههای پولداری که نوهی صاحبخانه بودند و سرد و خشک و بورژوازیطور بودند، گرمای حضورِ زهرا مرا از تنهایی بیرون میآورد.
با زهرا دوست شدم.
این ماجرا دو سه سالی بعد از رفتنمان از آن خانه بود و پدرم همان ابتدای رفتنمان به خانهی خودمان فوت شد و به فقرِ مالیِ شدیدی دچار شدیم که این فقر مرا کودکی تنها کرده بود.
آن روز هم همین فقر، بینِ من و نوههای آن صاحبخانهی پولدار دیوار کشیده بود.
اینطرفِ دیوار فقط من بودم و زهرا که چیزهایی از آن خانه نشانم میداد که در زمانِ خودمان ندیده بودم.
مثلا بذرهای یک درخت که اگر به هوا پرتش میکردیم مثل هلیکوپتر میچرخید و پایین میآمد. یا مثلا گلهایی که مثل میمون بودند و اگر دو طرفش را فشار میدادی لبش باز میشد.
زهرا لباسِ مخملِ قرمزی پوشیده بود و زیرش هم شلواری خاکستری داشت و لباسش مشخصاً با لباسهای نوههای صاحبخانه فرق داشت.
در همین کودکیها میچرخیدیم که یکی آمد و گفت دخترِ حاجی (صاحبخانه) گفته به حمید بگویید با «اینها» بازی نکند!
پرسیدم چرا؟
گفتند نمیدانیم، شاید چون افغانی هستند خوششان نمیآید!
میخواهید باور کنید یا نه، همان لحظه نفرتی عجیب از دخترِ صاحبخانه سراپایم را گرفت، در همان لحظه برای من معنای تبعیض روشن شد.
با همهی کودکیام فهمیدم این رفتار از جنسِ همان دیواریست که مرا از نوادگانِ نازپروردهی حاجی جدا میکرد.
متاسفانه حتا با آگاهی از این موضوع، از فرطِ بیاعتماد به نفسی، توانِ سرپیچی از این فرمانِ صادره را نداشتم و به آغوش مادرم خزیدم، اما باز با نگاه و شکلک به بازیهایم با زهرا ادامه دادم، بازیهایی از راهِ دور با شکلک در آوردن و کارهایی کودکانه.
اما همیشه این جدایی در ذهنم ماند و برایم مهم بود که هرگز نگذارم این دیوار در ذهنِ من شکل ببندد.
زهرای مهربان و شاد برایم عزیز ماند و نوادگانِ حاجی در تختِ عاجشان پشتِ دیوارهای بلورینشان از من دور شدند.
این اتفاق از مهمترین لحظاتِ زندگیِ من شد و خوشبختانه از تبدیل شدنم به یک نژادپرستِ از خودراضی جلوگیری کرد.
البته باید بعد از هر بحثی در رابطه با تبعیض، این نکته را یادآور شد که مراقبِ «تبعیضِ معکوس» هم باشیم که به همان اندازهی تبعیضِ معمول مخرب است.
راجع به تبعیضِ معکوس در همین کانال مطلبی نوشتهام که با سرچ کردن پیدا میشود.
ـ @berkeye_kohan ـ
در زیرِ کوهِ غمها هستیم سنگِ سنگین، جبرِ زمانهگفته
بر شانهٔ خمیده پشتارهٔ توهُّم را پشتوانهگفته
خاکیست جویجویِ بریانِ باغ اما رؤیای آب برده
زخمیست جایجایِ جسمِ درخت اما برگ و جوانهگفته
یک قوم پایکوبان، یک تیره لنگلنگان، یک خیل گریهخندان
او صوفیانهدیده، آن عارفانهخوانده، این عالمانهگفته
در کوچه و خیابان، مرگ است سخت آسان، از کلکِ سایهمستان-
جاریست روی کاغذ اشکِ قلم، دریغا! شعر و ترانهگفته
این خاکِ پرثمر را گفتیم مهدِ دانش، اما زدیم آتش
خاکستر است و میپاشیمش به سر از این پس دیوانهخانهگفته
اکرام بسیم
@ikrsim
بر شانهٔ خمیده پشتارهٔ توهُّم را پشتوانهگفته
خاکیست جویجویِ بریانِ باغ اما رؤیای آب برده
زخمیست جایجایِ جسمِ درخت اما برگ و جوانهگفته
یک قوم پایکوبان، یک تیره لنگلنگان، یک خیل گریهخندان
او صوفیانهدیده، آن عارفانهخوانده، این عالمانهگفته
در کوچه و خیابان، مرگ است سخت آسان، از کلکِ سایهمستان-
جاریست روی کاغذ اشکِ قلم، دریغا! شعر و ترانهگفته
این خاکِ پرثمر را گفتیم مهدِ دانش، اما زدیم آتش
خاکستر است و میپاشیمش به سر از این پس دیوانهخانهگفته
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from افسانه واحديار
روز نوشت
اخیرا از طرف نهادی با چهار تن از بزرگواران این شهر پژوهشی انجام دادهایم که از شروع این پژوهش تا به امروز ۱۰ ماه شده است. دو روز پیش زنگ زدند که این پژوهش چاپ شده قرار است رونمایی شود و مطابق با تاریخ امروز قرار شد جلسهای برای هماهنگی برنامه رونمایی داشته باشیم صبح با این نیت بیدار شدم که قرار است امروز پس از مدت ها بیرون شوم به این جلسه اشتراک کنم اما چون می دانستم هیچ چیز در این وضعیت دور از انتظار نیست زنگ زدم به منشی دفتر تا جویا شوم جلسه برگزار می شود یا خیر. گفت به دلیل اینکه از گروه تحقیق فقط دو نفر فعلا در هرات هستید برنامه رونمایی به تعویق افتاده است.
من هم فرصت غنیمت شمردم چون
مدت ها میشد برای اصلاح صورتم به آرایشگاه نرفته بودم و همچین باید سری به بازار می رفتم خود را آماده کردم و از خانه بیرون شدم آرایشگاهی که برای اصلاح همیشه نزدش می روم نزدیک به محل وظیفه ام است کل مسیر با یک دلتنگی عجیب طی کردم با خاطراتی که از این مسیر داشتم با دغدغه های ذهنی که قبلا این مسیر می پیمودم به یاد هیاهویی که در این منطقه همیشه برپا بود و اکنون نیست مسیر جاده را طی کردم. هر چه می رفتم این دلتنگی شدید تر می شد جاده نسبت به گذشته خیلی خلوت بود. مقابل درب آرایشگاه رسیدم کرکره مغازه بالا کشیده بود وقتی در کشویی را کشیدم متوجه قفل درشدم درش را از داخل با زنجیر قفل کرده بودند
شاگرد آرایشگاه که متوجه شده بود آمد پشت در برایش گفتم برای اصلاح آمد. قفل در را باز کرد قبلا همیشه در باز بود وقتی داخل مغازه شدم توضیح داد که بخاطر ترس از نا امنی این روزها در را همیشه از داخل قفل می کنیم. علاوه بر من یک مشتری دیگر هم در داخل بود برق هم طبق معمول این روزها که چندین ساعت برق نیست نبود. هر سه از وضعیت نا امنی، بی برقی، هوای گرم، ناامیدی عمیقی که در دل داشتیم و شرایطی که داشت وخیم تر می شد حرف می زدیم مشتری دیگر آرایشگاه گفت شکر من که ویزای ترکیه ام آمده و بخیر خواهم رفت. خانم آرایشگر هم گفت: خوشبحال تان کاش راهی پیدا می شد که من هم می رفتم. من هم مدتهاست هجاهای بلند واژه رفتن عذابم می دهد و به کابوسی آزار دهنده تبدیل شده از سویی عاقبت ماندن هم که معلوم است. برعکس همیشه که هنگام چیدن ابروهایم کلی حواسم بود و سفارش می کردم هیچ توجهی نکردم هنگامی بلند شدم متوجه شدم چقدر ابروهایم را باریک کرده ولی مهم نبود در کشوری که جان انسان ها ارزشی ندارد فرم ابرو چی اهمیتی دارد.
بدون هیچ اعتراضی با نا امیدی دستمزد آرایشگر حساب کردم دوست داشتم بگویم امیدوارم به زودی باز همدیگر را بینیم ولی نگفتم. یعنی بغض نگذاشت. بیرون شدم دوست داشتم کمی پیاده روی کنم اما با هر قدمی که بر می داشتم چهره خسته شهر وناامیدی و ناچاری شهر بیشتر حس می کردم. عده ای با چهره های تکیده مقابل مغازه هایشان چرت می زدند. اغلب کسانی که در شهر دیده می شدند از طبقه متوسط و ضعیف جامعه بودند حتی کارگران سرگذر بیرمق تر از گذشته در حاشیه سرک نشسته بودند گویا حوصله صحبت با هم دیگر را هم نداشتند. هر چه نگاه می کردم بغضم گلوگیر تر می شد. هر چه نگاه می کردم دلم برای سرزمینم بیشتر می سوخت چرا ما باید تا این حد در غم و اندوه و ناچاری غرق شویم. ماسک صورتم را تا زیر چشم هایم بالا کشیدم و زدم زیر گریه نه گریه آرام بلکه گریه با صدایی که از اعماق قلبم بلند می شد دست خودم نبود. در مسیر راهم رسیدم مقابل زیارت خواجه کوزهگر قفل بزرگی بر درش زده بود. در دلم گفتم کاش باز می بود داخل زیارت می رفتم یک دل سیر گریه میکردم چون خوبی گریه کردن در قبرستانی ها این است که هیچ کس نمی پرسد چرا گریه می کنی.
◦ گرچه امروز من چهار جاده را در این شهر پیاده راه رفتم و گریستم اما هیچ کس کوچکترین توجهی نکرد. حتی موقع ای که به وسیله نقلیه سوار شدم راننده در تمام مسیر متوجه نشد که یکی حوالیاش دارد آرام اشک می ریزد. یا این شهر مثل آن قبرستانی شده بود که همه می دانستند که چرا یک نفر در قبرستان دارد گریه می کند و اعتنایی نمی کردند یا هم آنقدر غرق خود و بدبختی هایشان بودند که دیگر نمی دیدند. آدم ها را نمی دیدند اشک را که بماند. راننده آنقدر عصبانی بود که تمام مسیر داشت به راننده های دیگر فحش می داد مثل همه اهالی این روزها که صبر و حوصله شان تمام شده و با تمام هستی سر دعوا دارند. جنگ با آدم ها کاری می کند که قابل وصف نیست فقط باید در قلب جنگ زندگی کنی تا به شدت بی چارگی و ناتوانی انسان پی ببری.
امید واهی است اما:
به امید روزی که بی بغض سپری شود و آرامش از دست رفته به این سرزمین برگردد که روح و روان ما از جنگ خسته است و به شدت خسته
«کاشکی بد نشود آخر این قصه بد»
هرات ۱۴۰۰/۴/۱۶
اخیرا از طرف نهادی با چهار تن از بزرگواران این شهر پژوهشی انجام دادهایم که از شروع این پژوهش تا به امروز ۱۰ ماه شده است. دو روز پیش زنگ زدند که این پژوهش چاپ شده قرار است رونمایی شود و مطابق با تاریخ امروز قرار شد جلسهای برای هماهنگی برنامه رونمایی داشته باشیم صبح با این نیت بیدار شدم که قرار است امروز پس از مدت ها بیرون شوم به این جلسه اشتراک کنم اما چون می دانستم هیچ چیز در این وضعیت دور از انتظار نیست زنگ زدم به منشی دفتر تا جویا شوم جلسه برگزار می شود یا خیر. گفت به دلیل اینکه از گروه تحقیق فقط دو نفر فعلا در هرات هستید برنامه رونمایی به تعویق افتاده است.
من هم فرصت غنیمت شمردم چون
مدت ها میشد برای اصلاح صورتم به آرایشگاه نرفته بودم و همچین باید سری به بازار می رفتم خود را آماده کردم و از خانه بیرون شدم آرایشگاهی که برای اصلاح همیشه نزدش می روم نزدیک به محل وظیفه ام است کل مسیر با یک دلتنگی عجیب طی کردم با خاطراتی که از این مسیر داشتم با دغدغه های ذهنی که قبلا این مسیر می پیمودم به یاد هیاهویی که در این منطقه همیشه برپا بود و اکنون نیست مسیر جاده را طی کردم. هر چه می رفتم این دلتنگی شدید تر می شد جاده نسبت به گذشته خیلی خلوت بود. مقابل درب آرایشگاه رسیدم کرکره مغازه بالا کشیده بود وقتی در کشویی را کشیدم متوجه قفل درشدم درش را از داخل با زنجیر قفل کرده بودند
شاگرد آرایشگاه که متوجه شده بود آمد پشت در برایش گفتم برای اصلاح آمد. قفل در را باز کرد قبلا همیشه در باز بود وقتی داخل مغازه شدم توضیح داد که بخاطر ترس از نا امنی این روزها در را همیشه از داخل قفل می کنیم. علاوه بر من یک مشتری دیگر هم در داخل بود برق هم طبق معمول این روزها که چندین ساعت برق نیست نبود. هر سه از وضعیت نا امنی، بی برقی، هوای گرم، ناامیدی عمیقی که در دل داشتیم و شرایطی که داشت وخیم تر می شد حرف می زدیم مشتری دیگر آرایشگاه گفت شکر من که ویزای ترکیه ام آمده و بخیر خواهم رفت. خانم آرایشگر هم گفت: خوشبحال تان کاش راهی پیدا می شد که من هم می رفتم. من هم مدتهاست هجاهای بلند واژه رفتن عذابم می دهد و به کابوسی آزار دهنده تبدیل شده از سویی عاقبت ماندن هم که معلوم است. برعکس همیشه که هنگام چیدن ابروهایم کلی حواسم بود و سفارش می کردم هیچ توجهی نکردم هنگامی بلند شدم متوجه شدم چقدر ابروهایم را باریک کرده ولی مهم نبود در کشوری که جان انسان ها ارزشی ندارد فرم ابرو چی اهمیتی دارد.
بدون هیچ اعتراضی با نا امیدی دستمزد آرایشگر حساب کردم دوست داشتم بگویم امیدوارم به زودی باز همدیگر را بینیم ولی نگفتم. یعنی بغض نگذاشت. بیرون شدم دوست داشتم کمی پیاده روی کنم اما با هر قدمی که بر می داشتم چهره خسته شهر وناامیدی و ناچاری شهر بیشتر حس می کردم. عده ای با چهره های تکیده مقابل مغازه هایشان چرت می زدند. اغلب کسانی که در شهر دیده می شدند از طبقه متوسط و ضعیف جامعه بودند حتی کارگران سرگذر بیرمق تر از گذشته در حاشیه سرک نشسته بودند گویا حوصله صحبت با هم دیگر را هم نداشتند. هر چه نگاه می کردم بغضم گلوگیر تر می شد. هر چه نگاه می کردم دلم برای سرزمینم بیشتر می سوخت چرا ما باید تا این حد در غم و اندوه و ناچاری غرق شویم. ماسک صورتم را تا زیر چشم هایم بالا کشیدم و زدم زیر گریه نه گریه آرام بلکه گریه با صدایی که از اعماق قلبم بلند می شد دست خودم نبود. در مسیر راهم رسیدم مقابل زیارت خواجه کوزهگر قفل بزرگی بر درش زده بود. در دلم گفتم کاش باز می بود داخل زیارت می رفتم یک دل سیر گریه میکردم چون خوبی گریه کردن در قبرستانی ها این است که هیچ کس نمی پرسد چرا گریه می کنی.
◦ گرچه امروز من چهار جاده را در این شهر پیاده راه رفتم و گریستم اما هیچ کس کوچکترین توجهی نکرد. حتی موقع ای که به وسیله نقلیه سوار شدم راننده در تمام مسیر متوجه نشد که یکی حوالیاش دارد آرام اشک می ریزد. یا این شهر مثل آن قبرستانی شده بود که همه می دانستند که چرا یک نفر در قبرستان دارد گریه می کند و اعتنایی نمی کردند یا هم آنقدر غرق خود و بدبختی هایشان بودند که دیگر نمی دیدند. آدم ها را نمی دیدند اشک را که بماند. راننده آنقدر عصبانی بود که تمام مسیر داشت به راننده های دیگر فحش می داد مثل همه اهالی این روزها که صبر و حوصله شان تمام شده و با تمام هستی سر دعوا دارند. جنگ با آدم ها کاری می کند که قابل وصف نیست فقط باید در قلب جنگ زندگی کنی تا به شدت بی چارگی و ناتوانی انسان پی ببری.
امید واهی است اما:
به امید روزی که بی بغض سپری شود و آرامش از دست رفته به این سرزمین برگردد که روح و روان ما از جنگ خسته است و به شدت خسته
«کاشکی بد نشود آخر این قصه بد»
هرات ۱۴۰۰/۴/۱۶
غزلی از بیدل با قافیه و ردیفی جالب:
نفس عمارتِ دل دارد و شکستنش است اين
کجاست جوهرِ آئينه؟ سينهخستنش است اين
هزار تفرقه جمع است در طلسم حواست
شکسته بر گل رنگی که دستهبستنش است اين
نفس کدام و چه دل؟ ای جنون تخيل هستی!
در آتش است سپندی که گرمجستنش است اين
به حيرت آينه بشکن، نفس به سرمه گره زن
که نقشِ عافيتی داری و نشستنش است اين
عدم شمار وجودت، غبار گير نمودت
جهان شکنجهٔ وهم است و طور رستنش است اين
بلندیِ مژه سامان کن از مراتب همت
به دامنی که تو داری نظر شکستنش است اين
نيافت سعی تأمل ز شور معنیِ بيدل
جز اينکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است اين
@ikrsim
نفس عمارتِ دل دارد و شکستنش است اين
کجاست جوهرِ آئينه؟ سينهخستنش است اين
هزار تفرقه جمع است در طلسم حواست
شکسته بر گل رنگی که دستهبستنش است اين
نفس کدام و چه دل؟ ای جنون تخيل هستی!
در آتش است سپندی که گرمجستنش است اين
به حيرت آينه بشکن، نفس به سرمه گره زن
که نقشِ عافيتی داری و نشستنش است اين
عدم شمار وجودت، غبار گير نمودت
جهان شکنجهٔ وهم است و طور رستنش است اين
بلندیِ مژه سامان کن از مراتب همت
به دامنی که تو داری نظر شکستنش است اين
نيافت سعی تأمل ز شور معنیِ بيدل
جز اينکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است اين
@ikrsim
این روزها مانند بغضی در گلو، بندم
باور کنید این روزها با جبر میخندم
صد بار پشتِ خندههای خویش میگریم
اما نمیفهمد کسی، از بس هنرمندم
هر قدر بالا میروم با تکههای جان
پایین نمیآید از آن بالا خداوندم
من عهد بستم با خودم، با دستهای خود
مالِ خودم باشد فقط، قبری اگر کندم...
این روزگارِ لعنتی از کودکیهایم
با درد و غمهای فراوان داده پیوندم
جز تو کسی از دردهای من نمیفهمد
پیش آ، برای من بنال ای شعر؛ فرزندم!
غمهای من!
دوریِ او!
شبگریهها!
سیگار!
از آشنایی با شما بسیار خرسندم
به قلم زیبای : #هارون_بهیار
دکلمه و میکس : #حیدریار
http://t.me/dkhaidaryar
https://t.me/haroon_behyar1368
باور کنید این روزها با جبر میخندم
صد بار پشتِ خندههای خویش میگریم
اما نمیفهمد کسی، از بس هنرمندم
هر قدر بالا میروم با تکههای جان
پایین نمیآید از آن بالا خداوندم
من عهد بستم با خودم، با دستهای خود
مالِ خودم باشد فقط، قبری اگر کندم...
این روزگارِ لعنتی از کودکیهایم
با درد و غمهای فراوان داده پیوندم
جز تو کسی از دردهای من نمیفهمد
پیش آ، برای من بنال ای شعر؛ فرزندم!
غمهای من!
دوریِ او!
شبگریهها!
سیگار!
از آشنایی با شما بسیار خرسندم
به قلم زیبای : #هارون_بهیار
دکلمه و میکس : #حیدریار
http://t.me/dkhaidaryar
https://t.me/haroon_behyar1368
Telegram
attach 📎
تلخاند بس که آدمیان در مذاقِ هم
لب خوش نمیکنند به شهدِ وثاقِ هم
با هم مگوی خلق جهان متفق نیاند
دارند اتفاق ولی در نفاقِ هم
عباسقلیخان شاملو
حاکم هرات، قرن ۱۱
@ikrsim
لب خوش نمیکنند به شهدِ وثاقِ هم
با هم مگوی خلق جهان متفق نیاند
دارند اتفاق ولی در نفاقِ هم
عباسقلیخان شاملو
حاکم هرات، قرن ۱۱
@ikrsim
بر سری کز سایهٔ قسمت رضاست
آسمان در آسمان بالِ هماست
زلفش از کاکل پریشانخاطر است
زیردستِ چون خودی بودن بلاست😏
عباسقلیخان شاملو
حاکم هرات، قرن ۱۱
@ikrsim
آسمان در آسمان بالِ هماست
زلفش از کاکل پریشانخاطر است
زیردستِ چون خودی بودن بلاست😏
عباسقلیخان شاملو
حاکم هرات، قرن ۱۱
@ikrsim
هزار بار قسم خوردهام که نامِ تو را
به لب نیاورم، اما قسم به نامِ تو بود
میرزا فصیحی هروی، قرن ۱۱
@ikrsim
به لب نیاورم، اما قسم به نامِ تو بود
میرزا فصیحی هروی، قرن ۱۱
@ikrsim
نمیسازد هوای بیدماغی سینهصافان را
حبابآسا ز هم ریزم چو افتد بر جبین چینم
ناظم هروی، قرن ۱۱
نمیسازد=سازگاری ندارد
@ikrsim
حبابآسا ز هم ریزم چو افتد بر جبین چینم
ناظم هروی، قرن ۱۱
نمیسازد=سازگاری ندارد
@ikrsim
پنج شبانهروز است که خانه را ترک کردهایم. خانهٔ ما خط نخست نبرد است. شلیک تفنگ و راکت از یک سو و بمباردمان از سویی دیگر.
این چند شب را در خانهٔ اقوام در مرکز شهر سپری کردهایم، هر شب یا دو شب در خانهای.
به جایی رسیدیم که دیگر مهمانسرخانه نمیتوانیم بود.
وضعیت روحی بسیار بدی دارم. به خاطر پرندههایی که در خانه دارم در این پنج روز، یک بار پیاده و به سختی خودم را به خانه رساندم. امروز باز گرسنهاند اگر بشود باید بروم بیارمشان بدهم به کسی...
آوارهگی سخت است. البته ما گوشهای از آن را تجربه میکنیم؛ تا فعلاً پول برای نیازهای اولیه داریم. تنها بیخانه شدهایم.
نوشتم که این وضعیت-اگر از آن گذر کردیم-در خاطر بماند.
این چند شب را در خانهٔ اقوام در مرکز شهر سپری کردهایم، هر شب یا دو شب در خانهای.
به جایی رسیدیم که دیگر مهمانسرخانه نمیتوانیم بود.
وضعیت روحی بسیار بدی دارم. به خاطر پرندههایی که در خانه دارم در این پنج روز، یک بار پیاده و به سختی خودم را به خانه رساندم. امروز باز گرسنهاند اگر بشود باید بروم بیارمشان بدهم به کسی...
آوارهگی سخت است. البته ما گوشهای از آن را تجربه میکنیم؛ تا فعلاً پول برای نیازهای اولیه داریم. تنها بیخانه شدهایم.
نوشتم که این وضعیت-اگر از آن گذر کردیم-در خاطر بماند.
دوستانی عزیزی با مهربانی پیام دادند و در مورد اتفاقاتی که این روزها در افغانستان دارد میافتد ابراز نگرانی و همدردی کردند. از همهٔ این بزرگواران ممنونم.
ما کماکان از محل زندگیمان دوریم. ما یعنی در حدود یک ملیون آدم از ساکنان حومهٔ شهر هرات. ساحاتی که عملاً درگیر جنگ اند. یعنی این یک درد مشترک است و از این حیث من تنها نیستم. بنابر این لطفاً ناراحت نباشید. انشاءالله اوضاع بهتر میشود.
ما کماکان از محل زندگیمان دوریم. ما یعنی در حدود یک ملیون آدم از ساکنان حومهٔ شهر هرات. ساحاتی که عملاً درگیر جنگ اند. یعنی این یک درد مشترک است و از این حیث من تنها نیستم. بنابر این لطفاً ناراحت نباشید. انشاءالله اوضاع بهتر میشود.
از مزرعهای سوخته برداشته دنیا
سوزی که درونِ دلِ من کاشته دنیا
چون پرچمِ پیروزیِ شاهانِ دغلکار
از سوختنم شعله برافراشته دنیا
با شهد و شکر دور نشد تلخیِ کامم
یارا چقدَر طعمِ بدی داشته دنیا
تا آینهٔ شوقِ مرا بشکند از خشم
هر سنگدلی داشته بگماشته دنیا
من عاشقِ پروازم و مشتاقِ رسیدن
با خیرهسری فاصله نگذاشته دنیا
در رهگذرِ باد پریشانم و تاریک
انگار مرا زلفِ تو انگاشته دنیا
از آهِ دلم شعله به جانِ تو میافتد
یک روز ای انباریِ انباشته، دنیا!
اکرام بسیم
@ikrsim
سوزی که درونِ دلِ من کاشته دنیا
چون پرچمِ پیروزیِ شاهانِ دغلکار
از سوختنم شعله برافراشته دنیا
با شهد و شکر دور نشد تلخیِ کامم
یارا چقدَر طعمِ بدی داشته دنیا
تا آینهٔ شوقِ مرا بشکند از خشم
هر سنگدلی داشته بگماشته دنیا
من عاشقِ پروازم و مشتاقِ رسیدن
با خیرهسری فاصله نگذاشته دنیا
در رهگذرِ باد پریشانم و تاریک
انگار مرا زلفِ تو انگاشته دنیا
از آهِ دلم شعله به جانِ تو میافتد
یک روز ای انباریِ انباشته، دنیا!
اکرام بسیم
@ikrsim
دنیا طلبان باد فروشاند همه
بیمغز چو طبل و پرخروشاند همه
هرجا سخن کاه و جو آید به میان
این طایفه چون الاغ، گوشاند همه
میرزا ابوطالب مایل هروی
قرن۱۱-۱۲
بیمغز چو طبل و پرخروشاند همه
هرجا سخن کاه و جو آید به میان
این طایفه چون الاغ، گوشاند همه
میرزا ابوطالب مایل هروی
قرن۱۱-۱۲
دوستان عزیز و همراهان گرامی سلام.
احتمالاً در جریان هستید که بساط دولت قبلی تقریباً از سراسر افغانستان برچیده شد و امارت اسلامی طالبان بر کل کشور تسلط یافتند. جنگ ظاهراً خاتمه یافته و ما هم بر گشتیم خانهمان. خیابانها و ساختمانهای اطراف ما بعضاً آسیب دیدهاند.
شهر فعلاً آرام است.
جهت اطلاع شما گرامیان به عرض رساندم.
کوچک همه
اکرام بسیم
احتمالاً در جریان هستید که بساط دولت قبلی تقریباً از سراسر افغانستان برچیده شد و امارت اسلامی طالبان بر کل کشور تسلط یافتند. جنگ ظاهراً خاتمه یافته و ما هم بر گشتیم خانهمان. خیابانها و ساختمانهای اطراف ما بعضاً آسیب دیدهاند.
شهر فعلاً آرام است.
جهت اطلاع شما گرامیان به عرض رساندم.
کوچک همه
اکرام بسیم
اکرام بسیم
تا جان بری ز آفتِ بنیادِ زندگی زین خانه یک دو دَم ز نفس پیشتر برآ بیدل دهلوی حدیثیست منتسب به پیامبر اکرم «ص» که میفرماید: موتوا قبل ان تموتوا یعنی: بمیرید پیش از آن که مرگ به سراغ تان بیاید. این حدیث را بار اول در کتاب چهارعنصر بیدل دیدم که در عنصر…
به نظر میرسد کسانی همچون «واله هروی» که بیدل در «چهارعنصر» از او به نیکی یاد کرده، آثار شاعرانِ آن دورهٔ هرات را با خود به هند بردهاند. من در چندین جا تأثیرپذیری بیدل از ناظم هروی و میرزا ارشد هروی را دیدهام.
در اینجا هم شباهت نثر بیدل با نثر و مضمون میرزا ابوطالب مایل هروی بسیار مشهود است:
غرض از تحریر این سطور حجتدستور آن که چون این پرشکستهٔ عاصیِ بیبضاعت عمر ضایع کرده، ابوطالب بن ابوالفتح برنابادی را سن از عشرِ ششم متجاوز، به عشرِ هفتم نزدیک رسیده، ضعفِ قوا غالب و دل دماغ را دخلِ امور دنیوی نمانده، به مقتضای مضمونِ حقیقتمشحونِ «موتوا قبل ان تموتوا» به خاطرِ فاتر گذشت که خود را از کار دنیا بیدخیل و در سلک امور دانسته، گوشهنشینی اختیار نماید و ...
میرزا ابوطالب هم البته متوفی ۱۱۳۰ است، یعنی در مورد این تاثیرپذیری او و بیدل عکس قضیه نیز محتمل است.
@ikrsim
در اینجا هم شباهت نثر بیدل با نثر و مضمون میرزا ابوطالب مایل هروی بسیار مشهود است:
غرض از تحریر این سطور حجتدستور آن که چون این پرشکستهٔ عاصیِ بیبضاعت عمر ضایع کرده، ابوطالب بن ابوالفتح برنابادی را سن از عشرِ ششم متجاوز، به عشرِ هفتم نزدیک رسیده، ضعفِ قوا غالب و دل دماغ را دخلِ امور دنیوی نمانده، به مقتضای مضمونِ حقیقتمشحونِ «موتوا قبل ان تموتوا» به خاطرِ فاتر گذشت که خود را از کار دنیا بیدخیل و در سلک امور دانسته، گوشهنشینی اختیار نماید و ...
میرزا ابوطالب هم البته متوفی ۱۱۳۰ است، یعنی در مورد این تاثیرپذیری او و بیدل عکس قضیه نیز محتمل است.
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
یا بعد از این تردید را ای نازنین بگذار
یا گوشههای قلب من را دوربین بگذار
بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم:
این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار
دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد
یک خطِ پایان پای این دیوارِ چین بگذار
صد بار گردیدم شکارت، باز میگردم
باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار
اصلن بیا بشکن همه ضرب المثلها را
تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار
اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش است
افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار
الحمدلله عشق را آغاز کن با من
پایان آن را هم به رب العالمین بگذار
اکرام بسیم
@ikrsim
یا گوشههای قلب من را دوربین بگذار
بارِ نگاهت را که دیدم، با خودم گفتم:
این وزنه را بالانبرده بر زمین بگذار
دوری میان ما چه طولانی و ممتد شد
یک خطِ پایان پای این دیوارِ چین بگذار
صد بار گردیدم شکارت، باز میگردم
باور نداری چشمِ خود را در کمین بگذار
اصلن بیا بشکن همه ضرب المثلها را
تا مار را دیدی، تله در آستین بگذار
اصلن بیا و فکر کن این زندگی رخش است
افسار را محکم بکش، پا روی زین بگذار
الحمدلله عشق را آغاز کن با من
پایان آن را هم به رب العالمین بگذار
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سهگانیهای محمداکرام بسیم) (اکرام بسیم)
سرمای خزان با دلِ یک برگ که زرد است
کاری که دلی با دلِ من کرده، نکردهست
افتاده دلِ سادهٔ من بر سرِ راهِ-
آن چشم که جادوگر و آن چهره که تردست...
من در اثرِ عشوهبری گشته زمینگیر
او در هنرِ عشوهگری گشته زبردست
هرگاه دلم خواست بچیند، به حذر گفت:
بر میوهٔ ممنوعهٔ این باغ مبر دست
تا تکیه کند، پشتِ سرش کوه شدم، لیک
دیدم صنمِ سنگدلم کوهنورد است
اکرام بسیم
از مجموعهٔ «صلحِ تنبهتن»
۱۳۹۷
@ikrsim
کاری که دلی با دلِ من کرده، نکردهست
افتاده دلِ سادهٔ من بر سرِ راهِ-
آن چشم که جادوگر و آن چهره که تردست...
من در اثرِ عشوهبری گشته زمینگیر
او در هنرِ عشوهگری گشته زبردست
هرگاه دلم خواست بچیند، به حذر گفت:
بر میوهٔ ممنوعهٔ این باغ مبر دست
تا تکیه کند، پشتِ سرش کوه شدم، لیک
دیدم صنمِ سنگدلم کوهنورد است
اکرام بسیم
از مجموعهٔ «صلحِ تنبهتن»
۱۳۹۷
@ikrsim
اکرام بسیم
محسن چاوشی از خوانندههاییست که کارش و صدایش به نظر من بسیار خاصاست. آهنگهایش را بسیار دوست دارم و همیشه گوش میدهم، البته منهای آهنگهایی که ترانههای ضعیفی دارند، از جمله آهنگِ «بیا که رگا مو تو خونت بریزم» 😳 در یکی دو آلبوم آخریش شعرهایی از مولانا،…
در افغانستان یک آهنگ میهنی نستالژیک وجود دارد که در مقاطعی حیثیت سرود ملی را داشته، این آهنگ «وطن عشقِ تو افتخارم» است که آن را عبدالوهاب مددی به گمانم در دههٔ هفتاد اجرا کرده. در مناسبتهای مختلف، از قبیل جشنها و مراسم ورزشی و غیره همیشه استفاده شده و میشود.
امشب گزارشی در مورد مرگِ یک آهنگساز مشهور یونانی «میکیس تئودوراکیس» دیدم که در انتهای آن گزارش، قسمتی از موسیقی متن فیلم «ضد» ساختهٔ این آهنگساز نشر شد. دیدم همان آهنگ میهنی ماست😊
این که آهنگی را برداری و با آن نام و نشان کسب کنی و بدتر از آن آهنگ تبدیل به بخشی از هویت مردمت بشود و در عین حال ساختهٔ دیگری باشد و چیزی نگویی خیلی بیمروتیست. استاد مددی و اقرانش وقتی این اثر را استفاده کردند حداقل یادآوری مینمودند که میدانستیم اصلش یونانیست.
در ادامه اول لینک اجرای مددی و بعدش آهنگ یونانی را میگذارم👇
https://m.youtube.com/watch?v=wIj3mhXvSjM
https://m.youtube.com/watch?v=SgUPq3TvtcQ&feature=youtu.be
امشب گزارشی در مورد مرگِ یک آهنگساز مشهور یونانی «میکیس تئودوراکیس» دیدم که در انتهای آن گزارش، قسمتی از موسیقی متن فیلم «ضد» ساختهٔ این آهنگساز نشر شد. دیدم همان آهنگ میهنی ماست😊
این که آهنگی را برداری و با آن نام و نشان کسب کنی و بدتر از آن آهنگ تبدیل به بخشی از هویت مردمت بشود و در عین حال ساختهٔ دیگری باشد و چیزی نگویی خیلی بیمروتیست. استاد مددی و اقرانش وقتی این اثر را استفاده کردند حداقل یادآوری مینمودند که میدانستیم اصلش یونانیست.
در ادامه اول لینک اجرای مددی و بعدش آهنگ یونانی را میگذارم👇
https://m.youtube.com/watch?v=wIj3mhXvSjM
https://m.youtube.com/watch?v=SgUPq3TvtcQ&feature=youtu.be