Forwarded from سقف آسمان
نسیم بود، شدم تازه تا گذشت از من
به جای دستکشیدن، کشید دشت از من
چه قصه دارد اگر رفت نیز از من بود
چه غصه دارد اگر نیز باز گشت از من
برای گفتن از آنی که عطر و بوی گل است
نمیکند چو قلم غیرِ رنگ نشت از من
همیشه شانه شدم روی موی او، هرچند
شبیه قیچی خود ساخت هفت و هشت از من
و باز بام بلندم نمود، ممنونم
اگرچه خواست بیفتد مدام طشت از من
سپردهام که دلش هرچه خواست بنویسد
از اوست دفتر و خودکار و...
سرگذشت از من!
#اکرام_بسیم
@saghfe_aseman2
به جای دستکشیدن، کشید دشت از من
چه قصه دارد اگر رفت نیز از من بود
چه غصه دارد اگر نیز باز گشت از من
برای گفتن از آنی که عطر و بوی گل است
نمیکند چو قلم غیرِ رنگ نشت از من
همیشه شانه شدم روی موی او، هرچند
شبیه قیچی خود ساخت هفت و هشت از من
و باز بام بلندم نمود، ممنونم
اگرچه خواست بیفتد مدام طشت از من
سپردهام که دلش هرچه خواست بنویسد
از اوست دفتر و خودکار و...
سرگذشت از من!
#اکرام_بسیم
@saghfe_aseman2
چنانکه پنجره را موج انفجار شکست
ببین چسان کمرِ شعر را شعار شکست
گذشت سیل و نفسکش نماند و شاعرِ ما
سکوت را به غزلهای آبدار شکست
گشوده داشت بساطی پر از گل و بلبل
به پای شهر اگرچند نیشِ خار شکست
به کامِ تلخ و لبِ خشکِ کس نگاه نکرد
کنار ِ خانِ وطن نانِ افتخار شکست
چه کار داشت که آن سنگ از کجا آمد
نشست ماست بلیسد اگر تغار شکست
همیشه حرفِ خوشش وصفِ کوهِ بابا بود
چه غم اگر الفِ قامت تخار شکست
چه غم که گربهگکی جای شیر سلطان شد
چه غم که مس به طلا چیره شد، عیار شکست
...
نشستم و دو سه خط شعر را کشیدم و بعد
به یمن سرزدنِ نشهگی خمار شکست
اکرام بسیم
@ikrsim
ببین چسان کمرِ شعر را شعار شکست
گذشت سیل و نفسکش نماند و شاعرِ ما
سکوت را به غزلهای آبدار شکست
گشوده داشت بساطی پر از گل و بلبل
به پای شهر اگرچند نیشِ خار شکست
به کامِ تلخ و لبِ خشکِ کس نگاه نکرد
کنار ِ خانِ وطن نانِ افتخار شکست
چه کار داشت که آن سنگ از کجا آمد
نشست ماست بلیسد اگر تغار شکست
همیشه حرفِ خوشش وصفِ کوهِ بابا بود
چه غم اگر الفِ قامت تخار شکست
چه غم که گربهگکی جای شیر سلطان شد
چه غم که مس به طلا چیره شد، عیار شکست
...
نشستم و دو سه خط شعر را کشیدم و بعد
به یمن سرزدنِ نشهگی خمار شکست
اکرام بسیم
@ikrsim
آدم خوب را هر کس دوست دارد. اما دوستداشتن به تنهایی کافی نیست. باید منش و سجیۀ آن فرد خوب را زندگی کرد.
کارنامۀ سنگین استاد زریاب و شیوۀ زیستنش میگوید که:
ادبیات متن است. تولید متن. ادبیات جشنواره نیست. شب شعر نیست. فرت فرت در این رسانه و آن رسانه ظاهرشدن نیست. چهرۀ مکرر خود را در حلقِ خلق فروکردن نیست. ادبیات رفاقت و همپیالهگی نیست. ادبیات خروجییی با ماهیت پروژه و سلیبریتی ندارد.
ادبیات متنیست که در گوشهای بیتوشه خلق میشود و خودش خود را به بیرون تسری میبخشد.
روح استاد رهنورد زریاب شاد
@ikrsim
کارنامۀ سنگین استاد زریاب و شیوۀ زیستنش میگوید که:
ادبیات متن است. تولید متن. ادبیات جشنواره نیست. شب شعر نیست. فرت فرت در این رسانه و آن رسانه ظاهرشدن نیست. چهرۀ مکرر خود را در حلقِ خلق فروکردن نیست. ادبیات رفاقت و همپیالهگی نیست. ادبیات خروجییی با ماهیت پروژه و سلیبریتی ندارد.
ادبیات متنیست که در گوشهای بیتوشه خلق میشود و خودش خود را به بیرون تسری میبخشد.
روح استاد رهنورد زریاب شاد
@ikrsim
دَور انسان به میانِ دو قدح مشترک است
تا چه اقبال کند، جام لدُن یا دنیا
بیدل دهلوی
از محتوای بیت که بگذریم، تکرار طبیعی «دنیا» در مصراع دوم چقدر زیباست: ل«دُن یا دنیا».
@ikrsim
تا چه اقبال کند، جام لدُن یا دنیا
بیدل دهلوی
از محتوای بیت که بگذریم، تکرار طبیعی «دنیا» در مصراع دوم چقدر زیباست: ل«دُن یا دنیا».
@ikrsim
گرفتی ای دست باهنر کردی از چه خاکی درُست ما را؟
که هیچ سنگی نداد صیقل، که هیچ آبی نشُست ما را
نبود پاییز و زرد بودیم، بینِ خود در نبرد بودیم
بهار بود و به روی کوه و کمر گیاهی نرُست ما را
شنید از بسترِ غنیُّ و به جستوجو هرکسی که آمد
ندید جز خون و جز خیانت هرآنقدَر هم که جُست ما را
بلند بودیم و پست هستیم، تا گلو در نشست هستیم
نمانده از کاخِ سربلندی به غیرِ تهدابِ سُست ما را
مکانِ باافتخار بودن شدهست داغِ شعار بودن
مگر به سوراخِ مار بودن رسد مقامِ نخُست ما را
به هر طریقی که هست ویرانهایم حالا، هنرمدارا!
تو ساختی و به بازسازی نگاه بر دست توست ما را
اکرام بسیم
@ikrsim
که هیچ سنگی نداد صیقل، که هیچ آبی نشُست ما را
نبود پاییز و زرد بودیم، بینِ خود در نبرد بودیم
بهار بود و به روی کوه و کمر گیاهی نرُست ما را
شنید از بسترِ غنیُّ و به جستوجو هرکسی که آمد
ندید جز خون و جز خیانت هرآنقدَر هم که جُست ما را
بلند بودیم و پست هستیم، تا گلو در نشست هستیم
نمانده از کاخِ سربلندی به غیرِ تهدابِ سُست ما را
مکانِ باافتخار بودن شدهست داغِ شعار بودن
مگر به سوراخِ مار بودن رسد مقامِ نخُست ما را
به هر طریقی که هست ویرانهایم حالا، هنرمدارا!
تو ساختی و به بازسازی نگاه بر دست توست ما را
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
بیا بتاب به من ماهجانِ هر شبِ من
که بیتو تیره شده آسمان هر شب من
بیا که ناز مرا کس نمیخرد جز تو
که بسته است درِ این دکان هر شب من
روا مدار که در غیبتات فرو ریزد
میان هر شب من، بامیان هر شب من
ندیدهای در عرض نبودنت شبها
چقدر طول کشیده زمان هر شب من
نشسته ام تنها، گرچه جمع شان جمع است
غزل، غریبی و غم؛ دوستان هر شب من
شب- آن چنان که عقابی- فرود میآید
به جان بی رمقِ آشیان هر شب من
دو [ماه] بود، یکی رفت و دیگری پژمرد
کنار پنجره در استکان هر شب من
اکرام بسیم
@ikrsim
که بیتو تیره شده آسمان هر شب من
بیا که ناز مرا کس نمیخرد جز تو
که بسته است درِ این دکان هر شب من
روا مدار که در غیبتات فرو ریزد
میان هر شب من، بامیان هر شب من
ندیدهای در عرض نبودنت شبها
چقدر طول کشیده زمان هر شب من
نشسته ام تنها، گرچه جمع شان جمع است
غزل، غریبی و غم؛ دوستان هر شب من
شب- آن چنان که عقابی- فرود میآید
به جان بی رمقِ آشیان هر شب من
دو [ماه] بود، یکی رفت و دیگری پژمرد
کنار پنجره در استکان هر شب من
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
تا خواند: باسلام... رها کرد نامه را
بر باد داد تا که بخواند ادامه را
آن جا نوشته بود: کدامین گلی که باز
دیوانه کرد واشدنت حس شامه را
تا گوش میدهند به لحنت مؤذنان
از دوش مینهند اذان و اقامه را
دست تو گشت پرچمِ فتح جهانِ من
وقتی به بند رخت زدی صبح، جامه را
یادت همیشه خاک به سر میکند مرا
چون رنجری که عابر یک راهِ خامه را
پایان ندارد از تو نوشتن، گذاشتم
در سطر واپسین، عوض نقطه، کامه را،
اکرام بسیم
@ikrsim
بر باد داد تا که بخواند ادامه را
آن جا نوشته بود: کدامین گلی که باز
دیوانه کرد واشدنت حس شامه را
تا گوش میدهند به لحنت مؤذنان
از دوش مینهند اذان و اقامه را
دست تو گشت پرچمِ فتح جهانِ من
وقتی به بند رخت زدی صبح، جامه را
یادت همیشه خاک به سر میکند مرا
چون رنجری که عابر یک راهِ خامه را
پایان ندارد از تو نوشتن، گذاشتم
در سطر واپسین، عوض نقطه، کامه را،
اکرام بسیم
@ikrsim
تا جان بری ز آفتِ بنیادِ زندگی
زین خانه یک دو دَم ز نفس پیشتر برآ
بیدل دهلوی
حدیثیست منتسب به پیامبر اکرم «ص» که میفرماید: موتوا قبل ان تموتوا
یعنی: بمیرید پیش از آن که مرگ به سراغ تان بیاید.
این حدیث را بار اول در کتاب چهارعنصر بیدل دیدم که در عنصر سوم و ذیل عنوان «فواید خموشی» میگوید: هرجا صداییست از شکست میجوشد و هرجا شکستیست بیصداییش میپوشد. از کتاب خموشی مضمون «موتوا قبل ان تموتوا» بیبیان روشن و معمای «من صمت نجا» ناشکافته مبرهن.
«چهارعنصر، عنصر سوم، صفحۀ ۲۴۹»
در آنجا بیدل «موتو» یعنی «بمیرید» را به خاموشیگزیدن تعبیر میکند. یعنی پیش از آن که بمیرید و مرگ خاموش تان کند، خود سکوت اختیار کنید. منظورش پرهیز از پرگویی و حرافیست.
اما همانگونه که از روایات تفاسیر متعددی صورت میگیرد، بیدل هم در جاهای مختلف، صورتهای متفاوتی از ترک اسباب دنیوی را به دست میدهد.
فیالجمله بیت آغازین این یادداشت را هم میشود در راستای تفسیر حدیث مذکور قرار داد. این جا میگوید که پیش از آن که نفسات از سینه برداشته شود، دل از تعلقات دنیایی بردار و رها باش.
معمول است که در مساجد واعظان منبر بیشتر بر روایات مربوط به زکات و روزه و نماز و حج میپیچند. آنچه در این وعظها کمرنگ است تفسیر آیات و احادیث عرفانیست. اما آنچه که مایۀ دلگرمیست این است که اهالی حکمت و عرفان و به گونۀ مثال بیدل پیرامون اقوال مزبور نظریه پرداختهاند.
گاه میشنویم که برای آگاهی از امور دینی نمیتوان به گفتههای شعرا و عرفا نظر داشت و استناد کرد. سوال اینجاست که پس دنبال کدام منبع را باید گرفت؟ من ندیدم که عالم دینی در جایی روایاتی از این دست را شکافته باشد.
دو باره برگردیم به بیت بیدل. در فورم این بیت هم از آن ترفندهای بیدلی به کار رفته است و آن، همنشینی دَم به معنای لحظه، در کنار نفس است. میدانیم معنای دیگر دم، نفَس است.
زین خانه یک دو دَم ز نفس پیشتر برآ
ابیات دیگری از همین غزل:
ای مدعی! حریفیِ ما جوهرِ تو نیست
با تیغ تا طرف نشوی، بیجگر برآ
غیریّت از نتایجِ طبع درشت ِ توست
اجزای آب شو؛ ز دلِ یکدگر برآ
کثرت جنونمعماملگیهای وحدت است
یک دانه کم شو از خود و چندین ثمر برآ
کم نیستی ز شمع در این عبرتانجمن
از خویش آنقدَر که ببالد نظر برآ
بیدل! تمیزت اینقدَر افسون کلفت است
آیینه بشکن، از غمِ عیب و هنر برآ
@ikrsim
زین خانه یک دو دَم ز نفس پیشتر برآ
بیدل دهلوی
حدیثیست منتسب به پیامبر اکرم «ص» که میفرماید: موتوا قبل ان تموتوا
یعنی: بمیرید پیش از آن که مرگ به سراغ تان بیاید.
این حدیث را بار اول در کتاب چهارعنصر بیدل دیدم که در عنصر سوم و ذیل عنوان «فواید خموشی» میگوید: هرجا صداییست از شکست میجوشد و هرجا شکستیست بیصداییش میپوشد. از کتاب خموشی مضمون «موتوا قبل ان تموتوا» بیبیان روشن و معمای «من صمت نجا» ناشکافته مبرهن.
«چهارعنصر، عنصر سوم، صفحۀ ۲۴۹»
در آنجا بیدل «موتو» یعنی «بمیرید» را به خاموشیگزیدن تعبیر میکند. یعنی پیش از آن که بمیرید و مرگ خاموش تان کند، خود سکوت اختیار کنید. منظورش پرهیز از پرگویی و حرافیست.
اما همانگونه که از روایات تفاسیر متعددی صورت میگیرد، بیدل هم در جاهای مختلف، صورتهای متفاوتی از ترک اسباب دنیوی را به دست میدهد.
فیالجمله بیت آغازین این یادداشت را هم میشود در راستای تفسیر حدیث مذکور قرار داد. این جا میگوید که پیش از آن که نفسات از سینه برداشته شود، دل از تعلقات دنیایی بردار و رها باش.
معمول است که در مساجد واعظان منبر بیشتر بر روایات مربوط به زکات و روزه و نماز و حج میپیچند. آنچه در این وعظها کمرنگ است تفسیر آیات و احادیث عرفانیست. اما آنچه که مایۀ دلگرمیست این است که اهالی حکمت و عرفان و به گونۀ مثال بیدل پیرامون اقوال مزبور نظریه پرداختهاند.
گاه میشنویم که برای آگاهی از امور دینی نمیتوان به گفتههای شعرا و عرفا نظر داشت و استناد کرد. سوال اینجاست که پس دنبال کدام منبع را باید گرفت؟ من ندیدم که عالم دینی در جایی روایاتی از این دست را شکافته باشد.
دو باره برگردیم به بیت بیدل. در فورم این بیت هم از آن ترفندهای بیدلی به کار رفته است و آن، همنشینی دَم به معنای لحظه، در کنار نفس است. میدانیم معنای دیگر دم، نفَس است.
زین خانه یک دو دَم ز نفس پیشتر برآ
ابیات دیگری از همین غزل:
ای مدعی! حریفیِ ما جوهرِ تو نیست
با تیغ تا طرف نشوی، بیجگر برآ
غیریّت از نتایجِ طبع درشت ِ توست
اجزای آب شو؛ ز دلِ یکدگر برآ
کثرت جنونمعماملگیهای وحدت است
یک دانه کم شو از خود و چندین ثمر برآ
کم نیستی ز شمع در این عبرتانجمن
از خویش آنقدَر که ببالد نظر برآ
بیدل! تمیزت اینقدَر افسون کلفت است
آیینه بشکن، از غمِ عیب و هنر برآ
@ikrsim
یادت اگر بر درِ خیال نمیزد
بر رُخِ این صفحه مرغ بال نمیزد
گرچه دوصد تیر هم به سمت دلم داشت
شَستِ سیاهی، یکی به خال نمیزد
حال خوشی داشتم؛ تو بودی و حالا
کاش نبودِ تو ضدِ حال نمیزد
کاش که بودی و زیر سایۀ مادر
طفلِ درون سنگ بر سفال نمیزد
تارِ نفس رنگِ عنکبوت نمیبرد
بالِ مگس بر تنم شمال نمیزد
تا که تصور کنند شکلِ جنون را
وضعِ مرا هیچکس مثال نمیزد
کاش دلم مثل رود مست و رها بود
-خود را ماهیرقم به جال نمیزد-
بر قفسِ سینه، پشتِ پر زدنِ تو
حال خودش را به این روال نمیزد
اکرام بسیم
@ikrsim
بر رُخِ این صفحه مرغ بال نمیزد
گرچه دوصد تیر هم به سمت دلم داشت
شَستِ سیاهی، یکی به خال نمیزد
حال خوشی داشتم؛ تو بودی و حالا
کاش نبودِ تو ضدِ حال نمیزد
کاش که بودی و زیر سایۀ مادر
طفلِ درون سنگ بر سفال نمیزد
تارِ نفس رنگِ عنکبوت نمیبرد
بالِ مگس بر تنم شمال نمیزد
تا که تصور کنند شکلِ جنون را
وضعِ مرا هیچکس مثال نمیزد
کاش دلم مثل رود مست و رها بود
-خود را ماهیرقم به جال نمیزد-
بر قفسِ سینه، پشتِ پر زدنِ تو
حال خودش را به این روال نمیزد
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
#غزل_منتشر_نشده از نسخهی رامپور صفحهی ۱۶۲۵ با خطِ بیدل در حاشیه.
تا چند رموزِ من و ما با همه گوئی؟
ای هیچ مگو هیچ مگو تا همه گوئی
آن گوش که افسانهی معنی شنود کو؟
گیرم که تو پوشیده و پیدا همه گوئی
رازِ دلت ای غنچه! همین رنگی و بوئیست
پُر لب نگشایی که مبادا همه گوئی
قاصد ندهی درد سر شکر و شکایت
آن به که ببندی لب و یکجا همه گوئی
موج و کف و گوهر، همه دریاست، ولیکن
غیرت نپسندد که یکی را همه گوئی
فهمِ خُمِ اسرارِ ازل حوصلهخواه است
شرمی که به هر ساغر و مینا همه گوئی
کافیست ز رمزِ دهنت نیم تبسم
آن ظرف که دارد که تو با ما همه گوئی؟
ناقص پی اظهار حقیقت نتوان بود
لب بندی از این صوت و صدا، یا همه گوئی
چون نامهی اعمال حیا کن ز خطائی
کامروز نهان داری و فردا همه گوئی
یک حرف هم اینجا که توئی، از تو محال است
جائی که نباشی مگر آنجا همه گوئی
بیدل به خَمِ قدرتِ چوگانِ ارادت
هرچند سپهری که سراپا همه گویی
«بیدلِ دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
تصویر: نسخهی رامپور، همین غزل در حاشیه با خط بیدل
#غزل_منتشر_نشده از نسخهی رامپور صفحهی ۱۶۲۵ با خطِ بیدل در حاشیه.
تا چند رموزِ من و ما با همه گوئی؟
ای هیچ مگو هیچ مگو تا همه گوئی
آن گوش که افسانهی معنی شنود کو؟
گیرم که تو پوشیده و پیدا همه گوئی
رازِ دلت ای غنچه! همین رنگی و بوئیست
پُر لب نگشایی که مبادا همه گوئی
قاصد ندهی درد سر شکر و شکایت
آن به که ببندی لب و یکجا همه گوئی
موج و کف و گوهر، همه دریاست، ولیکن
غیرت نپسندد که یکی را همه گوئی
فهمِ خُمِ اسرارِ ازل حوصلهخواه است
شرمی که به هر ساغر و مینا همه گوئی
کافیست ز رمزِ دهنت نیم تبسم
آن ظرف که دارد که تو با ما همه گوئی؟
ناقص پی اظهار حقیقت نتوان بود
لب بندی از این صوت و صدا، یا همه گوئی
چون نامهی اعمال حیا کن ز خطائی
کامروز نهان داری و فردا همه گوئی
یک حرف هم اینجا که توئی، از تو محال است
جائی که نباشی مگر آنجا همه گوئی
بیدل به خَمِ قدرتِ چوگانِ ارادت
هرچند سپهری که سراپا همه گویی
«بیدلِ دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
تصویر: نسخهی رامپور، همین غزل در حاشیه با خط بیدل
روز قیامت هرکسی در دست گیرد نامهای
من نیز حاضر میشوم، تصویر جانان در بغل
«قدسی مشهدی متوفی ۱۰۵۶»
با همین وزن و قافیه بیدل هم غزلی دارد:
از چشم خویش ایمن نیام، کاین قطرۀ دریانسب
دارد به وضع شبنمی صد رنگ طوفان در بغل
@ikrsim
من نیز حاضر میشوم، تصویر جانان در بغل
«قدسی مشهدی متوفی ۱۰۵۶»
با همین وزن و قافیه بیدل هم غزلی دارد:
از چشم خویش ایمن نیام، کاین قطرۀ دریانسب
دارد به وضع شبنمی صد رنگ طوفان در بغل
@ikrsim
گفتماش: میکنی به من نگهی؟
از سرِ ناز گفت: باید دید😉
عبدالغنی «سخنآرا؟» متوفی ۱۱۳۹
از سرِ ناز گفت: باید دید😉
عبدالغنی «سخنآرا؟» متوفی ۱۱۳۹
کجا از خوابِ ناز آن فتنۀ دورِ قمر خیزد
مگر بر دست و پایش آفتاب افتد که برخیزد
«مشفقی بخارایی - قرن دهم»
از ارتباط قمر و آفتاب که بگذریم، مصراع دوم این بیت ایهامی بسیار زیبا و دلنواز دارد که نمیتوان از آن گذشت.
ظاهر معنای بیت این است: آن عزیز دلانگیز از خواب برنمیخیزد تا آن زمان که آفتاب کاملاً بالا نیاید و پرتو آن بر دست و پایش نیفتد. یعنی تا کاملاً روز نشود. سحرخیز نبوده است آن یار تنبل.
اما از نگاهی دیگر میگوید: ... بیدار نمیشود تا آن که آفتاب به دست و پایش نیفتد، یعنی التماس نکند. ملاحظه فرمودید که چقدر زیباست!
مشفقی شاعر بسیار خوبی بوده و این بیت نیز از اوست:
بس که از جعدش گره بر جمله اعضای من است
سایهام پیوسته چون زنجیر در پای من است
+ بیت زیرین هم از مسموعات است و نمیدانم از کیست:
یار من هرگز نمیخیزد ز خواب
تا نبوسد دست و پایش آفتاب
با توضیح این که بوسیدن دست و پا تا افتادن به دست و پا تفاوتها دارد.
@ikrsim
مگر بر دست و پایش آفتاب افتد که برخیزد
«مشفقی بخارایی - قرن دهم»
از ارتباط قمر و آفتاب که بگذریم، مصراع دوم این بیت ایهامی بسیار زیبا و دلنواز دارد که نمیتوان از آن گذشت.
ظاهر معنای بیت این است: آن عزیز دلانگیز از خواب برنمیخیزد تا آن زمان که آفتاب کاملاً بالا نیاید و پرتو آن بر دست و پایش نیفتد. یعنی تا کاملاً روز نشود. سحرخیز نبوده است آن یار تنبل.
اما از نگاهی دیگر میگوید: ... بیدار نمیشود تا آن که آفتاب به دست و پایش نیفتد، یعنی التماس نکند. ملاحظه فرمودید که چقدر زیباست!
مشفقی شاعر بسیار خوبی بوده و این بیت نیز از اوست:
بس که از جعدش گره بر جمله اعضای من است
سایهام پیوسته چون زنجیر در پای من است
+ بیت زیرین هم از مسموعات است و نمیدانم از کیست:
یار من هرگز نمیخیزد ز خواب
تا نبوسد دست و پایش آفتاب
با توضیح این که بوسیدن دست و پا تا افتادن به دست و پا تفاوتها دارد.
@ikrsim
کلیم همدانی یا کاشانی از شاعران برجسته و پیشگام سبک هندیست. میگویند تنها کسی که به شعرش همیشه ایراد میگرفته نورجهان بیگم همسرِ شاهجهان بوده است.
روزی کلیم بیتی مینویسد و با این امید که هیچ نقدی بر آن وارد نیست، آن را برای نورجهان بیگم میفرستد. این بیت:
ز شرم آب شدم، آب را شکستی نیست
به حیرتم که مرا روزگار چون بشکست؟!
نورجهان در پای بیت مینویسد: وقتی شکست که آب یخ بسته بود. 😉
نقل به مضمون.
منبع: تذکرۀ نشتر عشق
@ikrsim
روزی کلیم بیتی مینویسد و با این امید که هیچ نقدی بر آن وارد نیست، آن را برای نورجهان بیگم میفرستد. این بیت:
ز شرم آب شدم، آب را شکستی نیست
به حیرتم که مرا روزگار چون بشکست؟!
نورجهان در پای بیت مینویسد: وقتی شکست که آب یخ بسته بود. 😉
نقل به مضمون.
منبع: تذکرۀ نشتر عشق
@ikrsim
Forwarded from مولاداد رستمی
من به آن پروانه از دل اعتمادی داشتم
زود فهمیدم که شمع رو به بادی داشتم
یک نفر از هر کسی دیگر برایم فرق داشت
آن زمانها حس تبعیض نژادی داشتم
هرچه را میخواست دادم حسرت یک عمر داد
کاشکی یک ذره فکر اقتصادی داشتم
شاه مخلوعم اگر چه سرگذشتم قصههاست
روزگاری دور من هم شهرزادی داشتم
مارها در این میان چندان مقصر نیستند
یادم آمد آستینهای گشادی داشتم
دشمنان از ریز ریز کارهایم واقفند
دور و پیشم مدتی یار زیادی داشتم
درد دل هی مینوشتم گریه اما سررسید
نم کشید آری اگر قدر سوادی داشتم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
زود فهمیدم که شمع رو به بادی داشتم
یک نفر از هر کسی دیگر برایم فرق داشت
آن زمانها حس تبعیض نژادی داشتم
هرچه را میخواست دادم حسرت یک عمر داد
کاشکی یک ذره فکر اقتصادی داشتم
شاه مخلوعم اگر چه سرگذشتم قصههاست
روزگاری دور من هم شهرزادی داشتم
مارها در این میان چندان مقصر نیستند
یادم آمد آستینهای گشادی داشتم
دشمنان از ریز ریز کارهایم واقفند
دور و پیشم مدتی یار زیادی داشتم
درد دل هی مینوشتم گریه اما سررسید
نم کشید آری اگر قدر سوادی داشتم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دیریست هوای دلم ابری شده است
سرکردنِ روزگار، جبری شده است
حالا که به سینهام نهادی، سرِ تو
چون شاخ گلی بر سرِ قبری شده است
اکرام بسیم
@ikrsim
سرکردنِ روزگار، جبری شده است
حالا که به سینهام نهادی، سرِ تو
چون شاخ گلی بر سرِ قبری شده است
اکرام بسیم
@ikrsim
هرچند که سلطان شده روباه به حیله
خوابیدگیِ جنگلیان است وسیله
میگوید: میسوزد و... بگذار بگوید
شیری که خودش خواسته، باشد پسِ میله
خواب و خور مفت است مهیا و طبیعیست
امروزه اگر فخر کند خر به طویله
یک سمت روان شوخیِ گرم سگ و دُمّش
در سمتِ دگر بازیِ بوزینه و کیله
مفت است ببافیم به سر فکرِ رهاییش
زندانیِ خود هست چو پروانۀ پیله
()
تا اسپصفت تاختکنانیم، عجب نیست
با گُردۀ ما عشق کند خانِ قبیله
اکرام بسیم
در گویش افغانستان، به موز، کیله میگوییم.
@ikrsim
خوابیدگیِ جنگلیان است وسیله
میگوید: میسوزد و... بگذار بگوید
شیری که خودش خواسته، باشد پسِ میله
خواب و خور مفت است مهیا و طبیعیست
امروزه اگر فخر کند خر به طویله
یک سمت روان شوخیِ گرم سگ و دُمّش
در سمتِ دگر بازیِ بوزینه و کیله
مفت است ببافیم به سر فکرِ رهاییش
زندانیِ خود هست چو پروانۀ پیله
()
تا اسپصفت تاختکنانیم، عجب نیست
با گُردۀ ما عشق کند خانِ قبیله
اکرام بسیم
در گویش افغانستان، به موز، کیله میگوییم.
@ikrsim
Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلقِ شاهکار با بطریهای آب (بُتلِ آب)
نه فقط خلاقیتش زیباست، نه فقط آهنگش دلنشین است که حال و هوایش در نوازندگی، این ویدئو را اینگونه دلنشین میکند.
حال و هوایی جدای از این جهان خاکی. حال و هوایی که روحانیِ هیچ مذهب و دینی تجربهاش نمیکند.
ـ @berkeye_kohan ـ
خلقِ شاهکار با بطریهای آب (بُتلِ آب)
نه فقط خلاقیتش زیباست، نه فقط آهنگش دلنشین است که حال و هوایش در نوازندگی، این ویدئو را اینگونه دلنشین میکند.
حال و هوایی جدای از این جهان خاکی. حال و هوایی که روحانیِ هیچ مذهب و دینی تجربهاش نمیکند.
ـ @berkeye_kohan ـ