Forwarded from اکرام بسیم
بیا بتاب به من ماهجانِ هر شبِ من
که بیتو تیره شده آسمان هر شب من
بیا که ناز مرا کس نمیخرد جز تو
که بسته است درِ این دکان هر شب من
روا مدار که در غیبتات فرو ریزد
میان هر شب من، بامیان هر شب من
ندیدهای در عرض نبودنت شبها
چقدر طول کشیده زمان هر شب من
نشسته ام تنها، گرچه جمع شان جمع است
غزل، غریبی و غم؛ دوستان هر شب من
شب- آن چنان که عقابی- فرود میآید
به جان بی رمقِ آشیان هر شب من
دو [ماه] بود، یکی رفت و دیگری پژمرد
کنار پنجره در استکان هر شب من
اکرام بسیم
@ikrsim
که بیتو تیره شده آسمان هر شب من
بیا که ناز مرا کس نمیخرد جز تو
که بسته است درِ این دکان هر شب من
روا مدار که در غیبتات فرو ریزد
میان هر شب من، بامیان هر شب من
ندیدهای در عرض نبودنت شبها
چقدر طول کشیده زمان هر شب من
نشسته ام تنها، گرچه جمع شان جمع است
غزل، غریبی و غم؛ دوستان هر شب من
شب- آن چنان که عقابی- فرود میآید
به جان بی رمقِ آشیان هر شب من
دو [ماه] بود، یکی رفت و دیگری پژمرد
کنار پنجره در استکان هر شب من
اکرام بسیم
@ikrsim
وَالصُّبْحِ اِذَا تَنَفَّسَ
آمد نفسِ صبح و سلامت نرسانید
بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید
خاقانی
این بیت از غزل خاقانی را سالها پیش شنیده بودم. در سالهای اخیر استفاده از نفسِ صبح، نفس و صبح را در شعر بیدل فراوان دیدهام. بیدل در اشعار وزینش، بیش از هر شاعر دیگری، صبح را در اشعارش به کار برده است. تقریباً بیش از دو هزار بار. در کنار بیشتر از نیمی از این صبحها، نفَس را هم استفاده کرده است. گاهی برای صبح نفسی قائل شده مثل این ابیات:
شرمندۀ صیاد خودم چون نفسِ صبح
کز نیمِ تپش، گردِ من از چاک قفس ریخت
از یک دو نفس، صبح هم ایجاد شفق کرد
هستی دَمِ تیغیست که خون همهکس ریخت
•••
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
که غبارم نفسِ صبح کمر میبندد
•••
چون صبح به گَردِ رمِ فرصت نفَسم سوخت
آن سرمه که شد رهزن فریاد من ایناست
•••
بودم گردی فسردۀ یأس مآل
پرواز به باده داده و ریخته بال
چون عکس نمود داشتم، لیک به وهم
چون صبح نفس میزدم، اما به خیال
گاهی به شکل ضمنی صبح را در تقابل با نفس قرار دادهاست:
نه عشق سوخته و نی هوس گداختهاست
چو صبح، آینۀ ما نفس گداختهاست
•••
پامال غارتِ نفسِ سردِ یأس نیست
صبح مرادِ ما، که گُلش نادمیدن است
زمانی هم از بابِ زودگذری و ناپایداری صبح و نفس را مشبه و مشبهبه یا برعکس قرار داده است:
این یک دو دَم که زندگیاش نام کردهاند
چون صبح، بر بساطِ هوا دامچیدن است
این مورد سوم بیشترین بسامد را در اشعار بیدل دارد؛ در غزلیات، رباعیات و نثرها.
گونههای فراوان دیگری نیز از این تشبیه، تقابل، همنشینی، جانشینی و... در شعر او وجود دارد که ذکر همه در این مقال نمیگنجد.
همواره برایم سوال بود که این کاربرد وافر و تأکید مؤکّد را بیدل از چه سرچشمهای جز شعر اسلافش برداشته است.
بیدل بر هیچ تکنیکی از شعر قدما مخصوصاً این قدر پا نفشرده است.
تا اینکه امروز «صبح» حین تلاوت قرآنکریم رسیدم به آیۀ آغاز این جستار:
وَالصُّبْحِ اِذَا تَنَفَّسَ «قرآنکریم، سورۀ تکویر، آیۀ ۱۸»
میفرماید: قسم به صبح وقتیکه نفس بکشد
بلافاصله اشعار بیدل به یادم آمد و به خاستگاه اصلیِ این مفهوم دست یافتم.
البته توجیه علمیِ قایلشدن نفس برای صبح را نمیدانم و موضوع این بحث نیز نیست. اما قطعاً باید قضیهای باشد.
در شعر شاعران فارسی به خصوص سنایی، مولانا، سعدی و بیدل بسیاری از مفاهیم قرآنی استفاده شدهاست که جای دقت و بررسی دارد.
نمونههایی از نفس صبح در شعر دیگر شاعران:
صبح نخستین چو نفس بر زند
صبح دوم بانگ بر اختر زند
نظامی
صبح به یک نفس جهان روشن از آن همیکند
کز سرِ صدق هر نفس با تو برآورد دمی
عطار
صبحدم آن صبح من زد یک نفس
زان نفس من بیقرارم اندکی
مولانا
چندان بنشینم که برآید نفسِ صبح
کان وقت به دل میرسد از دوست پیامی
سعدی
ای دمِ صبحِ خوشنفس، نافۀ زلف یار کو؟
حافظ
دعویاش از صدق بوَد بیفروغ
چون نفس صبح نخستین دروغ
جامی
با شعلۀ خورشید چه سازد نفسِ صبح
روشنتر از آنم که توان کرد خموشم
صائب
توضیح۱:
یادآوری از قرآنکریم خواندن را شاید خیلیها به حساب ریاکاری یا هر کار دیگری بگذارند. خب بگذارند 😁
توضیح۲:
شعر خاقانی را بیتی که ازآن در بالا مرقوم گردید، مرحوم احمدظاهر بسیار جانانه آهنگ ساخته و خوانده است. شنیدن دارد. در پست بعد سعی میکنم آهنگ را بگذارم.
@ikrsim
آمد نفسِ صبح و سلامت نرسانید
بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید
خاقانی
این بیت از غزل خاقانی را سالها پیش شنیده بودم. در سالهای اخیر استفاده از نفسِ صبح، نفس و صبح را در شعر بیدل فراوان دیدهام. بیدل در اشعار وزینش، بیش از هر شاعر دیگری، صبح را در اشعارش به کار برده است. تقریباً بیش از دو هزار بار. در کنار بیشتر از نیمی از این صبحها، نفَس را هم استفاده کرده است. گاهی برای صبح نفسی قائل شده مثل این ابیات:
شرمندۀ صیاد خودم چون نفسِ صبح
کز نیمِ تپش، گردِ من از چاک قفس ریخت
از یک دو نفس، صبح هم ایجاد شفق کرد
هستی دَمِ تیغیست که خون همهکس ریخت
•••
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
که غبارم نفسِ صبح کمر میبندد
•••
چون صبح به گَردِ رمِ فرصت نفَسم سوخت
آن سرمه که شد رهزن فریاد من ایناست
•••
بودم گردی فسردۀ یأس مآل
پرواز به باده داده و ریخته بال
چون عکس نمود داشتم، لیک به وهم
چون صبح نفس میزدم، اما به خیال
گاهی به شکل ضمنی صبح را در تقابل با نفس قرار دادهاست:
نه عشق سوخته و نی هوس گداختهاست
چو صبح، آینۀ ما نفس گداختهاست
•••
پامال غارتِ نفسِ سردِ یأس نیست
صبح مرادِ ما، که گُلش نادمیدن است
زمانی هم از بابِ زودگذری و ناپایداری صبح و نفس را مشبه و مشبهبه یا برعکس قرار داده است:
این یک دو دَم که زندگیاش نام کردهاند
چون صبح، بر بساطِ هوا دامچیدن است
این مورد سوم بیشترین بسامد را در اشعار بیدل دارد؛ در غزلیات، رباعیات و نثرها.
گونههای فراوان دیگری نیز از این تشبیه، تقابل، همنشینی، جانشینی و... در شعر او وجود دارد که ذکر همه در این مقال نمیگنجد.
همواره برایم سوال بود که این کاربرد وافر و تأکید مؤکّد را بیدل از چه سرچشمهای جز شعر اسلافش برداشته است.
بیدل بر هیچ تکنیکی از شعر قدما مخصوصاً این قدر پا نفشرده است.
تا اینکه امروز «صبح» حین تلاوت قرآنکریم رسیدم به آیۀ آغاز این جستار:
وَالصُّبْحِ اِذَا تَنَفَّسَ «قرآنکریم، سورۀ تکویر، آیۀ ۱۸»
میفرماید: قسم به صبح وقتیکه نفس بکشد
بلافاصله اشعار بیدل به یادم آمد و به خاستگاه اصلیِ این مفهوم دست یافتم.
البته توجیه علمیِ قایلشدن نفس برای صبح را نمیدانم و موضوع این بحث نیز نیست. اما قطعاً باید قضیهای باشد.
در شعر شاعران فارسی به خصوص سنایی، مولانا، سعدی و بیدل بسیاری از مفاهیم قرآنی استفاده شدهاست که جای دقت و بررسی دارد.
نمونههایی از نفس صبح در شعر دیگر شاعران:
صبح نخستین چو نفس بر زند
صبح دوم بانگ بر اختر زند
نظامی
صبح به یک نفس جهان روشن از آن همیکند
کز سرِ صدق هر نفس با تو برآورد دمی
عطار
صبحدم آن صبح من زد یک نفس
زان نفس من بیقرارم اندکی
مولانا
چندان بنشینم که برآید نفسِ صبح
کان وقت به دل میرسد از دوست پیامی
سعدی
ای دمِ صبحِ خوشنفس، نافۀ زلف یار کو؟
حافظ
دعویاش از صدق بوَد بیفروغ
چون نفس صبح نخستین دروغ
جامی
با شعلۀ خورشید چه سازد نفسِ صبح
روشنتر از آنم که توان کرد خموشم
صائب
توضیح۱:
یادآوری از قرآنکریم خواندن را شاید خیلیها به حساب ریاکاری یا هر کار دیگری بگذارند. خب بگذارند 😁
توضیح۲:
شعر خاقانی را بیتی که ازآن در بالا مرقوم گردید، مرحوم احمدظاهر بسیار جانانه آهنگ ساخته و خوانده است. شنیدن دارد. در پست بعد سعی میکنم آهنگ را بگذارم.
@ikrsim
یه پایانِ تلخ بهتر از تلخیِ بیپایانه
دیالوگی از فیلم «دربارۀ الی» ساختۀ اصغر فرهادی
پروانهوار یکباره به آتش زدن محفوظتر از آن است که هر ساعت رنج سوختنی تازه باید کشید و بر تیغ، یکایک گردننهادن مأمونتر از آن که هر روز عضوی از خود باید بُرید.
چهارعنصر، عنصر چهارم، بیدل دهلوی
@ikrsim
دیالوگی از فیلم «دربارۀ الی» ساختۀ اصغر فرهادی
پروانهوار یکباره به آتش زدن محفوظتر از آن است که هر ساعت رنج سوختنی تازه باید کشید و بر تیغ، یکایک گردننهادن مأمونتر از آن که هر روز عضوی از خود باید بُرید.
چهارعنصر، عنصر چهارم، بیدل دهلوی
@ikrsim
هرجا سنگیست بر پای لنگیست.
«ضربالمثل فارسی»
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده، میگوید:
خانۀ انوری کجا باشد!
«انوری»
عالمی محملبدوشِ رنج و راحت میرود
لیک پامالی ندارد جز غبارِ بیدلان
در بیابانی که طاقت بارِ آفت میکشد
میزند فرسودگی بر دوشهای ناتوان
شعله هرجا میشود جوهرنمای سوختن
اول از خاشاک میگیرد عیارِ امتحان
«بیدل»
@ikrsim
«ضربالمثل فارسی»
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده، میگوید:
خانۀ انوری کجا باشد!
«انوری»
عالمی محملبدوشِ رنج و راحت میرود
لیک پامالی ندارد جز غبارِ بیدلان
در بیابانی که طاقت بارِ آفت میکشد
میزند فرسودگی بر دوشهای ناتوان
شعله هرجا میشود جوهرنمای سوختن
اول از خاشاک میگیرد عیارِ امتحان
«بیدل»
@ikrsim
نداری ذاتِ صیقلخوردن ای رود
ندارد سربهبسترسودنت، سود
اگرچه هست قرص ماه کامل
نیفتد عکس در آب گلآلود
اکرام بسیم
@ikrsim
ندارد سربهبسترسودنت، سود
اگرچه هست قرص ماه کامل
نیفتد عکس در آب گلآلود
اکرام بسیم
@ikrsim
از هر که در این بساطْ رنجی دیدم
بر جادۀ انتقامْ کم پیچیدم
شعری گفتم مناسب احوالش
آنگه خواندم پیشِ خود و خندیدم
از معدود اشعار طنزآلود بیدل دهلویست😁
@ikrsim
بر جادۀ انتقامْ کم پیچیدم
شعری گفتم مناسب احوالش
آنگه خواندم پیشِ خود و خندیدم
از معدود اشعار طنزآلود بیدل دهلویست😁
@ikrsim
قیافه میگرفت
پایش در حنای آهِ منفی
دستانش گردنبندِ بلا
بر هر یخنی
دوخته بودند
زمین را به آسمان
آسمان را به همان
سنجاقکهای آهنیش
چشمهایی که گوش میدراندند
پشهای
پشۀ پشهای
شاید پشۀ پشۀ پشهای
بست پوزش
قیافهاش را ببینید!
اکرام بسیم
@ikrsim
پایش در حنای آهِ منفی
دستانش گردنبندِ بلا
بر هر یخنی
دوخته بودند
زمین را به آسمان
آسمان را به همان
سنجاقکهای آهنیش
چشمهایی که گوش میدراندند
پشهای
پشۀ پشهای
شاید پشۀ پشۀ پشهای
بست پوزش
قیافهاش را ببینید!
اکرام بسیم
@ikrsim
با آنکه هست ماهیِ آزاد اسیرِ آب
کَی دست روی دست نشستهست زیرِ آب؟
گاهی پرنده است، ولو یک وجب بلند
گاهی شناگر است خلافِ مسیرِ آب
باز است چشمهاش شب و روز، لحظهای
راحت لمیده نیست به روی حریرِ آب
از حرص، روی سفرۀ ساحل نمیپرد
قانع به زندگیِّ بنوش و نمیرِ آب
کَی دوختهست چشم به بالای قامتی؟
حالش خوشاست لای گریبانِ چیرِ آب
بیهوده لب به لعنِ کسی تر نمیکند؛
ای مرگ بر بلندیِ موج، ای به پیرِ آب
...
ماهی کجاست؟ مرده و خشکیده آبِ رود
کردهست افتتاح سدی را وزیرِ آب
ای وای! رفت یادم و غافل شدم که باز
آن ظرف را گذاشتهام زیرِ شیرِ آب
@ikrsim
کَی دست روی دست نشستهست زیرِ آب؟
گاهی پرنده است، ولو یک وجب بلند
گاهی شناگر است خلافِ مسیرِ آب
باز است چشمهاش شب و روز، لحظهای
راحت لمیده نیست به روی حریرِ آب
از حرص، روی سفرۀ ساحل نمیپرد
قانع به زندگیِّ بنوش و نمیرِ آب
کَی دوختهست چشم به بالای قامتی؟
حالش خوشاست لای گریبانِ چیرِ آب
بیهوده لب به لعنِ کسی تر نمیکند؛
ای مرگ بر بلندیِ موج، ای به پیرِ آب
...
ماهی کجاست؟ مرده و خشکیده آبِ رود
کردهست افتتاح سدی را وزیرِ آب
ای وای! رفت یادم و غافل شدم که باز
آن ظرف را گذاشتهام زیرِ شیرِ آب
@ikrsim
Forwarded from حیرتکده
نیافت عشق جفاپیشه قابلِستمی
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
#بیدل_دهلوی........................شعر
#خلیل_فریدی.......................خط
@HeiratKade
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
#بیدل_دهلوی........................شعر
#خلیل_فریدی.......................خط
@HeiratKade
حیرتکده👆 کانال خطاطیها و اشعار استاد خلیل فریدیست. خواندن شعر بیدل از این قلمِ ماه واقعاً شور مضاعفی دارد.
Forwarded from اکرام بسیم
گاهْ میگویم بیا راهی شوم
لحظهای اینپا و آنپا میکنم
مینشینم باز با تنهاییام
رفتنِ خود را تماشا میکنم
اکرام بسیم
@ikrsim
لحظهای اینپا و آنپا میکنم
مینشینم باز با تنهاییام
رفتنِ خود را تماشا میکنم
اکرام بسیم
@ikrsim
ناصرعلی سرهندی از شاعران برجستۀ روزگار بیدل، شاعری بسیار مغرور بوده و هیچکس را جز خودش قبول نداشته است.
سیدحسامالدین راشدی در «تذکرۀ شاعران کشمیر» مینویسد:
شیخ [ناصرعلی] در جنب خود هیچ شاعری را به خاطر نمیآورد و معاصرین را وقعتی نمینهاده. روزی میرزا بیدل با وی ملاقات کرد، پرسید: چه نام داری؟ گفت: بیدل منم. گفت: دریافتم، چندی از خرابکردههای تو، اینجا آمده بودند. یارا! بگو در این روزها چقدر مضامین را خراب کردهای؟ میرزا جواب به نرمی ادا کرد. روزی شیخ به دیدن میرزا آمد. میرزا مثنوی خود را که به «طور معرفت» موسوم است، در سواد پیرایه سکانه پیش شیخ عرض کرد. چون به این بیت رسید:
مزن بر هیچ سنگی سخت دستی
که مینادربغل خفتهست مستی
شیخ گفت: مصراع آخر خوب گفتهای. میرزا گفت: مصراع اول خود تضمین مینمایند؟ گفت: قابل آن مصراع نیست که من مصرع خودش تضمین نمایم. 😏
جالب است که در بین شاعران امروز هم گاهی این گفتگوها در مورد بیتی و مصراعی وجود دارد. 😊
@ikrsim
سیدحسامالدین راشدی در «تذکرۀ شاعران کشمیر» مینویسد:
شیخ [ناصرعلی] در جنب خود هیچ شاعری را به خاطر نمیآورد و معاصرین را وقعتی نمینهاده. روزی میرزا بیدل با وی ملاقات کرد، پرسید: چه نام داری؟ گفت: بیدل منم. گفت: دریافتم، چندی از خرابکردههای تو، اینجا آمده بودند. یارا! بگو در این روزها چقدر مضامین را خراب کردهای؟ میرزا جواب به نرمی ادا کرد. روزی شیخ به دیدن میرزا آمد. میرزا مثنوی خود را که به «طور معرفت» موسوم است، در سواد پیرایه سکانه پیش شیخ عرض کرد. چون به این بیت رسید:
مزن بر هیچ سنگی سخت دستی
که مینادربغل خفتهست مستی
شیخ گفت: مصراع آخر خوب گفتهای. میرزا گفت: مصراع اول خود تضمین مینمایند؟ گفت: قابل آن مصراع نیست که من مصرع خودش تضمین نمایم. 😏
جالب است که در بین شاعران امروز هم گاهی این گفتگوها در مورد بیتی و مصراعی وجود دارد. 😊
@ikrsim
حالا که شدم خمیده و خوار و خرِفت
دیدم او را بهتاب و ورزیده و سِفت
افسوس! که دست بود، چیزی که نداد
ای داد! قیافه بود، چیزی که گرفت
اکرام بسیم
@ikrsim
دیدم او را بهتاب و ورزیده و سِفت
افسوس! که دست بود، چیزی که نداد
ای داد! قیافه بود، چیزی که گرفت
اکرام بسیم
@ikrsim
در دستِ تو خوشههای انگور در آب
چشمم شدهاست خیره از دور در آب
میرقصد عکسِ ماهِ محصور در آب
روی سرِ ماهیانِ مسحور در آب
اکرام بسیم
@ikrsim
چشمم شدهاست خیره از دور در آب
میرقصد عکسِ ماهِ محصور در آب
روی سرِ ماهیانِ مسحور در آب
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سهگانیهای محمداکرام بسیم) (اکرام بسیم)
#سه_گانی
جارو اگر هزار زبان بر زمین کشید
تنها زباله رٌفت
اما به یک زبان قلم از هست و نیست گفت
#اکرام_بسیم
@ikrambasim_3
جارو اگر هزار زبان بر زمین کشید
تنها زباله رٌفت
اما به یک زبان قلم از هست و نیست گفت
#اکرام_بسیم
@ikrambasim_3
🐑در باب قربانیکردن🐑
بیدل دهلوی قصه میکند که شخصی به نام مهرعلی که از دوستان میرزاظریف/مامای بیدل بوده، گوسفند فربهی داشته به غایت دلفریب و محرکِ اشتها. ذایقۀ میرزا ظریف تحریک میشود تا از گوشت گوسفند موصوف تناول کند. از مهرعلی خواهش میکند که گوسفند را ذبح کند تا دوستان «به اشک کبابش مائدهای معین حاصل نمایند».
مهرعلی که گوسفندش را دوست داشته از کشتن آن سر باز میزند. میرزا ناراحت و خاموش میشود. شاهقاسم، یکی از دراویش زمان بیدل که شاهد این گفتگوست به میرزا میگوید ساعتی صبر کن و ببین که خود مهرعلی با رضایتِ خاطر گوشت گوسفندش را بر دسترخوان دوستان قرار خواهد داد.
در همین اثنا طوفانی به راه میافتد و گردبادی بزرگ تلاطمکنان از راه میرسد. به نحوی که گشادن چشم ناممکن شده و هر کس به سمتی میگریزد.
مهرعلی هم به سمت خانه میدود. در ورودی خانه وقتی میخواهد در را ببندد، مارِ سیاه بسیار بزرگی مانع بستن در میشود و در مقابل مهرعلی قد علم نموده و حالت حمله میگیرد. مهرعلی که دستش خالیست و راه گریزی هم ندارد رنگ از رویش میپرد و آمادۀ مرگ میشود. در همین حال شاهقاسم هواللهی از راه میرسد و با عصایش بر فرق مار کوبیده و نقش بر زمینش میکند و مهرعلی را نجات میدهد.
ادامۀ داستان از زبان خود بیدل:
«فیالحال، به شکرانۀ آثارِ سلامت و رفع انفعال غرامت، گوسفند قربان نمود و چون چشمِ قربانی به صفای آئینۀ عقیدت مژگان گشود. همانساعت دیدیم طوفان غبار نیز فرونشسته بود و کدورت هوا به صافیِ دلها پیوسته» چهارعنصر،عنصر دوم، صفحۀ 141
بله! به پاس دفع مار، گوسفند عزیزش را قربانی میکند. جالب اینکه طوفان هم فروکش میکند.
در پایان قصه هم این ابیات را مرقوم میفرماید که:
حقمشربان به حکمِ حضورِ کمالِ فقر
تقدیر کاف و نون ز حق اسناد میکنند
گاهی ز کوهِ محضْ صدا جلوه میدهند
گاهی ز بوی گل چمن ایجاد میکنند
زانسان که صبح بوی گل از غنچه وا کشد
دلهای مرده را نفسامداد میکنند
یک نکته گر ز علمِ یقین میدهند عرض
از وهمِ هر دو عالمات آزاد میکنند
تا حرفی از تمیز به گوش تو واخورَد
در پردۀ خیال تو فریاد میکنند
تا معنیات ز پردۀ صورت عیان شود
از حیرتِ تو آینه ایجاد میکنند
جان حقیقت اند در این پردۀ مجاز
همچون نفس چهها که نه ارشاد میکنند
@ikrsim
بیدل دهلوی قصه میکند که شخصی به نام مهرعلی که از دوستان میرزاظریف/مامای بیدل بوده، گوسفند فربهی داشته به غایت دلفریب و محرکِ اشتها. ذایقۀ میرزا ظریف تحریک میشود تا از گوشت گوسفند موصوف تناول کند. از مهرعلی خواهش میکند که گوسفند را ذبح کند تا دوستان «به اشک کبابش مائدهای معین حاصل نمایند».
مهرعلی که گوسفندش را دوست داشته از کشتن آن سر باز میزند. میرزا ناراحت و خاموش میشود. شاهقاسم، یکی از دراویش زمان بیدل که شاهد این گفتگوست به میرزا میگوید ساعتی صبر کن و ببین که خود مهرعلی با رضایتِ خاطر گوشت گوسفندش را بر دسترخوان دوستان قرار خواهد داد.
در همین اثنا طوفانی به راه میافتد و گردبادی بزرگ تلاطمکنان از راه میرسد. به نحوی که گشادن چشم ناممکن شده و هر کس به سمتی میگریزد.
مهرعلی هم به سمت خانه میدود. در ورودی خانه وقتی میخواهد در را ببندد، مارِ سیاه بسیار بزرگی مانع بستن در میشود و در مقابل مهرعلی قد علم نموده و حالت حمله میگیرد. مهرعلی که دستش خالیست و راه گریزی هم ندارد رنگ از رویش میپرد و آمادۀ مرگ میشود. در همین حال شاهقاسم هواللهی از راه میرسد و با عصایش بر فرق مار کوبیده و نقش بر زمینش میکند و مهرعلی را نجات میدهد.
ادامۀ داستان از زبان خود بیدل:
«فیالحال، به شکرانۀ آثارِ سلامت و رفع انفعال غرامت، گوسفند قربان نمود و چون چشمِ قربانی به صفای آئینۀ عقیدت مژگان گشود. همانساعت دیدیم طوفان غبار نیز فرونشسته بود و کدورت هوا به صافیِ دلها پیوسته» چهارعنصر،عنصر دوم، صفحۀ 141
بله! به پاس دفع مار، گوسفند عزیزش را قربانی میکند. جالب اینکه طوفان هم فروکش میکند.
در پایان قصه هم این ابیات را مرقوم میفرماید که:
حقمشربان به حکمِ حضورِ کمالِ فقر
تقدیر کاف و نون ز حق اسناد میکنند
گاهی ز کوهِ محضْ صدا جلوه میدهند
گاهی ز بوی گل چمن ایجاد میکنند
زانسان که صبح بوی گل از غنچه وا کشد
دلهای مرده را نفسامداد میکنند
یک نکته گر ز علمِ یقین میدهند عرض
از وهمِ هر دو عالمات آزاد میکنند
تا حرفی از تمیز به گوش تو واخورَد
در پردۀ خیال تو فریاد میکنند
تا معنیات ز پردۀ صورت عیان شود
از حیرتِ تو آینه ایجاد میکنند
جان حقیقت اند در این پردۀ مجاز
همچون نفس چهها که نه ارشاد میکنند
@ikrsim
هر روز هزار دفعه نفرین شدهاید
تا قاتل مردمانِ مسکین شدهاید
هر سال به سیبِ سرخْ رنگین میشد
امسال به خونِ خلقْ رنگین شده عید
#اکرام_بسیم
#لوگر
@ikrsim
تا قاتل مردمانِ مسکین شدهاید
هر سال به سیبِ سرخْ رنگین میشد
امسال به خونِ خلقْ رنگین شده عید
#اکرام_بسیم
#لوگر
@ikrsim
شعر خوبِ موزون به زبان ساده
حالا که در صفحات اجتماعی شاهد ریزش و فروزش اینهمه کلام موزون استیم بد نیست نیمنگاهی داشته باشیم به شعر خوب. هر سخن موزونی شعر نیست، شعر خوب که بماند.
یکی باید بالاخره برای خوانندگان غیرحرفهایِ شعر توضیح بدهد که همۀ سخنان موزون را با یک چشم ندیده و بهبه و چهچه راه نیندازند. چرا، چون آن بهبه صاحب آن سخن را تشویق میکند که همچنان بر صراط نامستقیمش پای بفشارد.
شعر موزون خوب کلامیست موزون، مقفا، دارای تخیل و عاطفه و تکنیک، اندیشه و در نهایت فرم. فرم به معنای وجود شبکهای از رابطههای محکم بین اجزای تشکیلدهندۀ شعر در صورت و در سیرت. شبکهای از تداعیگری معنایی و صوری. اما یک شعر میتواند همۀ ویژگیها را در خود نداشته باشد، اما وجود وزن و قافیه و یکی از ویژگیهای دیگر حتمیست.
چند مثال شعر خوب از شاعران حال حاضر ما را با کمی گپ در ادامه میآورم.
برخیز پیش از آن که جگرگوشههای ما
بر سنگِ گورِ ما بنویسند بیبخار
«استاد فضلالله زرکوب»
بیتی عالیست که هم اندیشه دارد، هم فرم. محتوای پیامش این است: پیش از آن که فرزندان ما بگویند پدرمان آدم بیخاصیتی بود، کاری بکن.
اما چرا زیباست. با توجه به این که بیتی تخاطبی و انگیزهدهنده است، تکیهای که روی چینش واجهای «گاف» و «ب» وجود دارد بسیار موجه و هوشمندانه است. مثل این که کسی برای انگیزهدادن یک مبارز با مشتش بر زمین بکوبد که برخیز!!! رابطه بین برخاستن و بخار هم بسیار محکم است. یعنی شما هیچ واژهای را جای بخار نمیتوانید بگذارید که این کارایی را داشته باشد. رابطههای فرعیتری هم بین گوشه و سنگ و گور وجود دارد که از آن میگذریم.
اما این بیت:
قبول میکنم این را که من کمات هستم
قبول کن تو هم این را که من همینقدَرم
«روحالامین امینی»
بارزترین ویژگیِ این بیت عاطفیبودن آن است. اما تنها همین نیست. پیام دارد. این که هر کسی را با همان دارایییی مادی و معنوییی که دارد بپذیریم. نباید انتظارات ما از یک آدمِ خاکی بسیار بسیار زیاد باشد. اما مگر میشود از ایجازِ موجود در «من کمات هستم» گذشت؟ از قرینهسازی بین دو مصراع چطور؟
شبیهِ باد اگر بودنت به رفتنت است
چگونه از تو بخواهم که چند لحظه باِیست
«رامین عربنژاد»
الحق که تشبیهی جانانه و بدیع است. ببینید این بیت هیچ واژۀ قلمبهای ندارد، در عین روانی، زیبا و بدیع است. باد را نمیتوان نگه داشت. باد فقط زمانی که حرکت کند حس میشود. کسی را هم بودنش در رفتن نمود پیدا میکند باید بگذاریم برود.
واژهها در این بیت سنگِ سنگین در جای خود نشستهاند و نمیتوان تکانشان داد.
همیشه پیشِ تو بودم، عبور اگر شده بودم
برِ تو بودم، موهای بور اگر شده بودم
«جاوید نبیزاده»
بیتی زیبا و عاشقانهاست. در کنار موسیقی خوبی که صامتهای «ب» در این بیت ایجاد کردهاند، ربط دادن موجودی حسی یعنی «من» به فعلی عقلی «عبور» بسیار بدیع است.
چه بیدلم، چه دو دل میشوی به پهلوی من
درود ای که دلم را دلت ربود، درود!
«هارون بهیار»
خواننده وقتی مصراع اول این بیت را بخواند به این معنا میرسد: من در حضورت کمجرئتم و تو مردد
اما وقتی مصراع دوم را میخواند معنا با چاشنیِ طنزی ظریف دیگر میشود: من که دلم را میبازم بیدل میشوم و تو که دلم را میربایی، دو دل. دو دل دارای دو دل و دو دل به معنای مردد. الحق که بیتی دوپهلوست و دارای ایهامی ظریف.
خلاصه شعر خوب نمیتواند که از این ویژگیها تهی باشد. هر کلام موزونی شعر نیست. کمی عمیق بخوانیم و قدر زر را بدانیم و با مس در یک خط قرارش ندهیم.
@ikrsim
حالا که در صفحات اجتماعی شاهد ریزش و فروزش اینهمه کلام موزون استیم بد نیست نیمنگاهی داشته باشیم به شعر خوب. هر سخن موزونی شعر نیست، شعر خوب که بماند.
یکی باید بالاخره برای خوانندگان غیرحرفهایِ شعر توضیح بدهد که همۀ سخنان موزون را با یک چشم ندیده و بهبه و چهچه راه نیندازند. چرا، چون آن بهبه صاحب آن سخن را تشویق میکند که همچنان بر صراط نامستقیمش پای بفشارد.
شعر موزون خوب کلامیست موزون، مقفا، دارای تخیل و عاطفه و تکنیک، اندیشه و در نهایت فرم. فرم به معنای وجود شبکهای از رابطههای محکم بین اجزای تشکیلدهندۀ شعر در صورت و در سیرت. شبکهای از تداعیگری معنایی و صوری. اما یک شعر میتواند همۀ ویژگیها را در خود نداشته باشد، اما وجود وزن و قافیه و یکی از ویژگیهای دیگر حتمیست.
چند مثال شعر خوب از شاعران حال حاضر ما را با کمی گپ در ادامه میآورم.
برخیز پیش از آن که جگرگوشههای ما
بر سنگِ گورِ ما بنویسند بیبخار
«استاد فضلالله زرکوب»
بیتی عالیست که هم اندیشه دارد، هم فرم. محتوای پیامش این است: پیش از آن که فرزندان ما بگویند پدرمان آدم بیخاصیتی بود، کاری بکن.
اما چرا زیباست. با توجه به این که بیتی تخاطبی و انگیزهدهنده است، تکیهای که روی چینش واجهای «گاف» و «ب» وجود دارد بسیار موجه و هوشمندانه است. مثل این که کسی برای انگیزهدادن یک مبارز با مشتش بر زمین بکوبد که برخیز!!! رابطه بین برخاستن و بخار هم بسیار محکم است. یعنی شما هیچ واژهای را جای بخار نمیتوانید بگذارید که این کارایی را داشته باشد. رابطههای فرعیتری هم بین گوشه و سنگ و گور وجود دارد که از آن میگذریم.
اما این بیت:
قبول میکنم این را که من کمات هستم
قبول کن تو هم این را که من همینقدَرم
«روحالامین امینی»
بارزترین ویژگیِ این بیت عاطفیبودن آن است. اما تنها همین نیست. پیام دارد. این که هر کسی را با همان دارایییی مادی و معنوییی که دارد بپذیریم. نباید انتظارات ما از یک آدمِ خاکی بسیار بسیار زیاد باشد. اما مگر میشود از ایجازِ موجود در «من کمات هستم» گذشت؟ از قرینهسازی بین دو مصراع چطور؟
شبیهِ باد اگر بودنت به رفتنت است
چگونه از تو بخواهم که چند لحظه باِیست
«رامین عربنژاد»
الحق که تشبیهی جانانه و بدیع است. ببینید این بیت هیچ واژۀ قلمبهای ندارد، در عین روانی، زیبا و بدیع است. باد را نمیتوان نگه داشت. باد فقط زمانی که حرکت کند حس میشود. کسی را هم بودنش در رفتن نمود پیدا میکند باید بگذاریم برود.
واژهها در این بیت سنگِ سنگین در جای خود نشستهاند و نمیتوان تکانشان داد.
همیشه پیشِ تو بودم، عبور اگر شده بودم
برِ تو بودم، موهای بور اگر شده بودم
«جاوید نبیزاده»
بیتی زیبا و عاشقانهاست. در کنار موسیقی خوبی که صامتهای «ب» در این بیت ایجاد کردهاند، ربط دادن موجودی حسی یعنی «من» به فعلی عقلی «عبور» بسیار بدیع است.
چه بیدلم، چه دو دل میشوی به پهلوی من
درود ای که دلم را دلت ربود، درود!
«هارون بهیار»
خواننده وقتی مصراع اول این بیت را بخواند به این معنا میرسد: من در حضورت کمجرئتم و تو مردد
اما وقتی مصراع دوم را میخواند معنا با چاشنیِ طنزی ظریف دیگر میشود: من که دلم را میبازم بیدل میشوم و تو که دلم را میربایی، دو دل. دو دل دارای دو دل و دو دل به معنای مردد. الحق که بیتی دوپهلوست و دارای ایهامی ظریف.
خلاصه شعر خوب نمیتواند که از این ویژگیها تهی باشد. هر کلام موزونی شعر نیست. کمی عمیق بخوانیم و قدر زر را بدانیم و با مس در یک خط قرارش ندهیم.
@ikrsim