Forwarded from خوبان پارسیگو۲
محمد اکرام بسیم
یک سمت دیوار است، یک سمتم دری بسته
پرواز خواهم کرد با بال و پری بسته
سرخوردگی را از خودم، چون اشک، میرانم
بر روی دنیا میشوم چشمِ تری بسته
در حیرتم از کارِ دنیا، باغبان گویی
با دستِ خود بر بستر گلها خری بسته
بهتر که خود محشر کنم بر پا، که بیآنهم
تقدیر پایم را به روزِ محشری بسته
غم را اگر راهی نه، در خود غرق خواهم کرد
وقتیکه این کشتی به جانم لنگری بسته
بر فرقِ گردون میزنم سنگِ رهایی را
بگذار تا گِردش بگردد، با سری بسته
در گُمشدن پر میکشم، مثلِ پر طاووس
نامِ مرا بگذار لای دفتری بسته
https://t.me/joinchat/AAAAAFAopXYZ-WPimDHmJg
یک سمت دیوار است، یک سمتم دری بسته
پرواز خواهم کرد با بال و پری بسته
سرخوردگی را از خودم، چون اشک، میرانم
بر روی دنیا میشوم چشمِ تری بسته
در حیرتم از کارِ دنیا، باغبان گویی
با دستِ خود بر بستر گلها خری بسته
بهتر که خود محشر کنم بر پا، که بیآنهم
تقدیر پایم را به روزِ محشری بسته
غم را اگر راهی نه، در خود غرق خواهم کرد
وقتیکه این کشتی به جانم لنگری بسته
بر فرقِ گردون میزنم سنگِ رهایی را
بگذار تا گِردش بگردد، با سری بسته
در گُمشدن پر میکشم، مثلِ پر طاووس
نامِ مرا بگذار لای دفتری بسته
https://t.me/joinchat/AAAAAFAopXYZ-WPimDHmJg
Audio
دکلمه کوتاه شماره #شصت و دوم
📖شاعر: اکرام بسیم
🎼دکلمه: بانو آرزو پویش
🎶اسم اثر: بیشتر
🎹تنظیم کننده: کانال شعر کده
🎯کانال ما را فوروارد کنید !
@Sher_kade_HRT
📖شاعر: اکرام بسیم
🎼دکلمه: بانو آرزو پویش
🎶اسم اثر: بیشتر
🎹تنظیم کننده: کانال شعر کده
🎯کانال ما را فوروارد کنید !
@Sher_kade_HRT
فرعون که مغرورِ تعیُّن میزیست
میگفت خدایم و به خود مینگریست
زد شیطان تیرِ طعنْ در حالتِ نزع
کان گُهخوردن چه بود و این ریدن چیست؟
بیدل دهلوی
@ikrsim
میگفت خدایم و به خود مینگریست
زد شیطان تیرِ طعنْ در حالتِ نزع
کان گُهخوردن چه بود و این ریدن چیست؟
بیدل دهلوی
@ikrsim
شهر خالی
امیرجان صبوری
شهر خالی
ترانه، موسیقی و صدا: استاد امیرجان صبوری
در این آهنگ انگار امیرجان صبوری پانزده سال پیش کرونا را پیشبینی کرده است.😊 آهنگیست به غایت زیبا و تاثیرگذار.
استاد صبوری از اساتید برجستۀ موسیقی هرات است.
@ikrsim
ترانه، موسیقی و صدا: استاد امیرجان صبوری
در این آهنگ انگار امیرجان صبوری پانزده سال پیش کرونا را پیشبینی کرده است.😊 آهنگیست به غایت زیبا و تاثیرگذار.
استاد صبوری از اساتید برجستۀ موسیقی هرات است.
@ikrsim
Forwarded from Haroon Behyar/هارون بهیار
چنانکه میشود از دشتها سراب بلند
شدهست آه ازین سینهی کباب بلند
همیشه در شُرُف مردنم به پیش لبت
همیشه میشود از بینیِ من آب بلند
مزاحم دگرانم شدم رفیق از بس
تو را صدا زدهام در میان خواب؛ بلند
عجیب نیست اگر شعرهای من بشوند
به احترام نگاه تو از کتاب؛ بلند
چگونه در نگرفتی رفیق کوه!؟ بگو
چگونه میشود از دوشات آفتاب بلند؟
به موی بافتهات فکر کرده؛ میافتم
به یاد ساقهی یاسی که پیچ و تاب بلند...
بلند داد زدم عاشقت شدم؛ چون کوه-
نترس پشتِ تو هستم؛ بده جواب؛ بلند
بدون دست؛ به این فکر میکنم کوتاه:
چگونه دوشِ تو کرده خمی شراب بلند
#هارون_بهیار
شدهست آه ازین سینهی کباب بلند
همیشه در شُرُف مردنم به پیش لبت
همیشه میشود از بینیِ من آب بلند
مزاحم دگرانم شدم رفیق از بس
تو را صدا زدهام در میان خواب؛ بلند
عجیب نیست اگر شعرهای من بشوند
به احترام نگاه تو از کتاب؛ بلند
چگونه در نگرفتی رفیق کوه!؟ بگو
چگونه میشود از دوشات آفتاب بلند؟
به موی بافتهات فکر کرده؛ میافتم
به یاد ساقهی یاسی که پیچ و تاب بلند...
بلند داد زدم عاشقت شدم؛ چون کوه-
نترس پشتِ تو هستم؛ بده جواب؛ بلند
بدون دست؛ به این فکر میکنم کوتاه:
چگونه دوشِ تو کرده خمی شراب بلند
#هارون_بهیار
Forwarded from اکرام بسیم
میگفت که من کوهم و لیکِن افتاد
وارفته به شکل تپهی شن افتاد
آنکس که تو را ندیده، مَن مَن میکرد
شد با تو مقابل و به مِنمِن افتاد
اکرام بسیم
@ikrsim
وارفته به شکل تپهی شن افتاد
آنکس که تو را ندیده، مَن مَن میکرد
شد با تو مقابل و به مِنمِن افتاد
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
❗️این نوشته حاوی الفاظ رکیک است که خواندنش برای همه ممکناست خوشایند نباشد❗️
آخر طور زمانه واژون گردید
همتها کاست، خِسّت افزون گردید
از خلق بر افتاد ره و رسم وفا
نام دادن منحصر کون گردید
بیدل دهلوی
رسم است که در فرهنگ ما و بیشتر در جمع، برخی واژهها را که حتی در فرهنگهای لغات معنامند معرفی شدهاند، سانسور میکنیم. اگر گاهی هم در جایی و کسی جسارت کند و عنداللزوم واژۀ رکیکی را استفاده کند، میگوییم: فلانی «عفتِ کلام» را رعایت نمیکند. حقیقتاً نمیدانم این ترکیب عفتِ کلام از چه زمانی وارد ادبیات و فرهنگ ما شده است. اما هرچه هست، مثل این است که از ورود یک آدمی که چهرۀ زیبایی ندارد، در اجتماع جلوگیری کنند. قدر مسلم این آدم مسکین حق دارد در جامعه حضور داشته باشد. به همینترتیب آن واژۀ رکیک بیچاره هم ساخته شده که در صورت ضرورت، در متن کلام جا خوش کند. حذف اینها در واقع بخشی از ظرفیت و کارایی جامعه و زبان را سلب میکند.
کنش جالب و متناقض ما ایناست که گاهی این الفاظ رکیک در متون مقدس هم وجود دارند که در همه جا و همه حال، با صدایی رسا میخوانیمشان. از جمله در قرآنکریم!
مثلاً در قرآن و در آیههای آغازین جزء هجدهم، خداوند در توصیف نیکوکاران فرموده است: «...الذین هم لفروجهم حافظون» یعنی آنها کسانیاند که فرجها یا اندامهای تناسلی شان را از عمل حرام نگاه میدارند. فرج در لغتنامهها به معنای آلۀ تناسلی زنان ذکر شده است. یا در جایی که از زنا و طلاق یا مسایل زناشویی حرفی به میان آمده، خداوند متعال بی هیچ اکراهی از لفظ «دخول» در حین مقاربت جنسی سخن گفته است.
مثالهای دیگر هم از این دست الفاظ در قرآنکریم وجود دارد. این الفاظ که البته ایرادی هم برآن وارد نیست از بلندگوهای مساجد یا رسانهها همیشه شنیده میشوند.
در احادیث نبوی نیزی موارد زیادی از کاربرد این الفاظ وجود دارد، از آن جمله است:
عنْ أبي قَتَادةَ س عنِ النبي ص قَال: «إذَا بال أحدُكُمْ. فَلاَ يأْخُذَنَّ ذَكَرهُ بِيَمِينِهِ، وَلاَ يسْتَنْجِ بِيمِينِهِ، ولاَ يتنَفَّسْ في الإنَاءِ»» متفقٌ عليه بخاری ۱۵۴ مسلم ۲۶۷
از ابوقتاده رض روایت شده است که پیامبر ص فرمودند: «هنگامی که یکی از شما ادرار کرد، هرگز آلت تناسلیاش را با دست راست نگیرد و نیز با دست راست استنجا نکند و (هنگام آب خوردن) در ظرف آب ندمد»
اما وقتی در گفتار عادی و در جلسات، در یک نوشته یا هرجایی این واژهها استفاده میشوند، اهالیِ «ادب🤔» پای عفت کلام را پیش میکشند. نمیخواهم بگویم اینطور نباید باشد، میگویم چرا اینطور است؟
این نوعی روراستنبودن با خود و دیگران نیست؟
حالا اگر نگاهی به ادبیات فارسی داشته باشیم، متوجه میشویم که این الفاظ تند و گاه رکیک، راحت و به وفور در شعر شاعران ما استفاده شده است. نمونهاش رباعی آغاز این یادداشت و این دو رباعی از مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی:
دل صافیِ آیینه اگر دارد دوست
با طبعِ خبیث التفاتش نه نکوست
سگ را نگذارند به مسجد، زیرا
ریدن به مقامِ پاک، خاصیّت اوست
زین علم و فضلِ دردِسرتعلیمت
تا کی بر خلق، حسرتِ تقدیمت
تحصیلِ زری اگر شود مایۀ ناز
عالم گُه خورده میکند تعظیمت
در شعر دیگر شاعران از جمله سنایی، مولانا و از متأخرین اسماعیل کرُخی و برخی از شعرا و نویسندگان امروز نیز چنین بیانی وجود دارد.
نتیجتاً برعکس برداشت عام، استفاده از واژههای «ناپسند🤔» در صورت الزام متن، موردی ندارد.
اکرام بسیم
@ikrsim
مطلبی در همین مورد از حمید زارعی عزیز👇
https://t.me/berkeye_kohan/2696
آخر طور زمانه واژون گردید
همتها کاست، خِسّت افزون گردید
از خلق بر افتاد ره و رسم وفا
نام دادن منحصر کون گردید
بیدل دهلوی
رسم است که در فرهنگ ما و بیشتر در جمع، برخی واژهها را که حتی در فرهنگهای لغات معنامند معرفی شدهاند، سانسور میکنیم. اگر گاهی هم در جایی و کسی جسارت کند و عنداللزوم واژۀ رکیکی را استفاده کند، میگوییم: فلانی «عفتِ کلام» را رعایت نمیکند. حقیقتاً نمیدانم این ترکیب عفتِ کلام از چه زمانی وارد ادبیات و فرهنگ ما شده است. اما هرچه هست، مثل این است که از ورود یک آدمی که چهرۀ زیبایی ندارد، در اجتماع جلوگیری کنند. قدر مسلم این آدم مسکین حق دارد در جامعه حضور داشته باشد. به همینترتیب آن واژۀ رکیک بیچاره هم ساخته شده که در صورت ضرورت، در متن کلام جا خوش کند. حذف اینها در واقع بخشی از ظرفیت و کارایی جامعه و زبان را سلب میکند.
کنش جالب و متناقض ما ایناست که گاهی این الفاظ رکیک در متون مقدس هم وجود دارند که در همه جا و همه حال، با صدایی رسا میخوانیمشان. از جمله در قرآنکریم!
مثلاً در قرآن و در آیههای آغازین جزء هجدهم، خداوند در توصیف نیکوکاران فرموده است: «...الذین هم لفروجهم حافظون» یعنی آنها کسانیاند که فرجها یا اندامهای تناسلی شان را از عمل حرام نگاه میدارند. فرج در لغتنامهها به معنای آلۀ تناسلی زنان ذکر شده است. یا در جایی که از زنا و طلاق یا مسایل زناشویی حرفی به میان آمده، خداوند متعال بی هیچ اکراهی از لفظ «دخول» در حین مقاربت جنسی سخن گفته است.
مثالهای دیگر هم از این دست الفاظ در قرآنکریم وجود دارد. این الفاظ که البته ایرادی هم برآن وارد نیست از بلندگوهای مساجد یا رسانهها همیشه شنیده میشوند.
در احادیث نبوی نیزی موارد زیادی از کاربرد این الفاظ وجود دارد، از آن جمله است:
عنْ أبي قَتَادةَ س عنِ النبي ص قَال: «إذَا بال أحدُكُمْ. فَلاَ يأْخُذَنَّ ذَكَرهُ بِيَمِينِهِ، وَلاَ يسْتَنْجِ بِيمِينِهِ، ولاَ يتنَفَّسْ في الإنَاءِ»» متفقٌ عليه بخاری ۱۵۴ مسلم ۲۶۷
از ابوقتاده رض روایت شده است که پیامبر ص فرمودند: «هنگامی که یکی از شما ادرار کرد، هرگز آلت تناسلیاش را با دست راست نگیرد و نیز با دست راست استنجا نکند و (هنگام آب خوردن) در ظرف آب ندمد»
اما وقتی در گفتار عادی و در جلسات، در یک نوشته یا هرجایی این واژهها استفاده میشوند، اهالیِ «ادب🤔» پای عفت کلام را پیش میکشند. نمیخواهم بگویم اینطور نباید باشد، میگویم چرا اینطور است؟
این نوعی روراستنبودن با خود و دیگران نیست؟
حالا اگر نگاهی به ادبیات فارسی داشته باشیم، متوجه میشویم که این الفاظ تند و گاه رکیک، راحت و به وفور در شعر شاعران ما استفاده شده است. نمونهاش رباعی آغاز این یادداشت و این دو رباعی از مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی:
دل صافیِ آیینه اگر دارد دوست
با طبعِ خبیث التفاتش نه نکوست
سگ را نگذارند به مسجد، زیرا
ریدن به مقامِ پاک، خاصیّت اوست
زین علم و فضلِ دردِسرتعلیمت
تا کی بر خلق، حسرتِ تقدیمت
تحصیلِ زری اگر شود مایۀ ناز
عالم گُه خورده میکند تعظیمت
در شعر دیگر شاعران از جمله سنایی، مولانا و از متأخرین اسماعیل کرُخی و برخی از شعرا و نویسندگان امروز نیز چنین بیانی وجود دارد.
نتیجتاً برعکس برداشت عام، استفاده از واژههای «ناپسند🤔» در صورت الزام متن، موردی ندارد.
اکرام بسیم
@ikrsim
مطلبی در همین مورد از حمید زارعی عزیز👇
https://t.me/berkeye_kohan/2696
Telegram
برکهی کهن
🔺روحیهی انقلابی در شعرِ سنایی🔻
اندر این زندان، بر این دندانزنانِ سگصفت
روزکی چند، _ ای ستمکش! _ صبر کن! دندان فشار!
تا ببینی رویِ این مردمکُشان چون زعفران
تا ببینی رنگِ این محنتکشان چون گلانار
گرچه آدم صورتانِ سگصفت مُستُولیاند
هم کنون بینی…
🔺روحیهی انقلابی در شعرِ سنایی🔻
اندر این زندان، بر این دندانزنانِ سگصفت
روزکی چند، _ ای ستمکش! _ صبر کن! دندان فشار!
تا ببینی رویِ این مردمکُشان چون زعفران
تا ببینی رنگِ این محنتکشان چون گلانار
گرچه آدم صورتانِ سگصفت مُستُولیاند
هم کنون بینی…
Forwarded from اکرام بسیم
بیا بتاب به من ماهجانِ هر شبِ من
که بیتو تیره شده آسمان هر شب من
بیا که ناز مرا کس نمیخرد جز تو
که بسته است درِ این دکان هر شب من
روا مدار که در غیبتات فرو ریزد
میان هر شب من، بامیان هر شب من
ندیدهای در عرض نبودنت شبها
چقدر طول کشیده زمان هر شب من
نشسته ام تنها، گرچه جمع شان جمع است
غزل، غریبی و غم؛ دوستان هر شب من
شب- آن چنان که عقابی- فرود میآید
به جان بی رمقِ آشیان هر شب من
دو [ماه] بود، یکی رفت و دیگری پژمرد
کنار پنجره در استکان هر شب من
اکرام بسیم
@ikrsim
که بیتو تیره شده آسمان هر شب من
بیا که ناز مرا کس نمیخرد جز تو
که بسته است درِ این دکان هر شب من
روا مدار که در غیبتات فرو ریزد
میان هر شب من، بامیان هر شب من
ندیدهای در عرض نبودنت شبها
چقدر طول کشیده زمان هر شب من
نشسته ام تنها، گرچه جمع شان جمع است
غزل، غریبی و غم؛ دوستان هر شب من
شب- آن چنان که عقابی- فرود میآید
به جان بی رمقِ آشیان هر شب من
دو [ماه] بود، یکی رفت و دیگری پژمرد
کنار پنجره در استکان هر شب من
اکرام بسیم
@ikrsim
وَالصُّبْحِ اِذَا تَنَفَّسَ
آمد نفسِ صبح و سلامت نرسانید
بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید
خاقانی
این بیت از غزل خاقانی را سالها پیش شنیده بودم. در سالهای اخیر استفاده از نفسِ صبح، نفس و صبح را در شعر بیدل فراوان دیدهام. بیدل در اشعار وزینش، بیش از هر شاعر دیگری، صبح را در اشعارش به کار برده است. تقریباً بیش از دو هزار بار. در کنار بیشتر از نیمی از این صبحها، نفَس را هم استفاده کرده است. گاهی برای صبح نفسی قائل شده مثل این ابیات:
شرمندۀ صیاد خودم چون نفسِ صبح
کز نیمِ تپش، گردِ من از چاک قفس ریخت
از یک دو نفس، صبح هم ایجاد شفق کرد
هستی دَمِ تیغیست که خون همهکس ریخت
•••
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
که غبارم نفسِ صبح کمر میبندد
•••
چون صبح به گَردِ رمِ فرصت نفَسم سوخت
آن سرمه که شد رهزن فریاد من ایناست
•••
بودم گردی فسردۀ یأس مآل
پرواز به باده داده و ریخته بال
چون عکس نمود داشتم، لیک به وهم
چون صبح نفس میزدم، اما به خیال
گاهی به شکل ضمنی صبح را در تقابل با نفس قرار دادهاست:
نه عشق سوخته و نی هوس گداختهاست
چو صبح، آینۀ ما نفس گداختهاست
•••
پامال غارتِ نفسِ سردِ یأس نیست
صبح مرادِ ما، که گُلش نادمیدن است
زمانی هم از بابِ زودگذری و ناپایداری صبح و نفس را مشبه و مشبهبه یا برعکس قرار داده است:
این یک دو دَم که زندگیاش نام کردهاند
چون صبح، بر بساطِ هوا دامچیدن است
این مورد سوم بیشترین بسامد را در اشعار بیدل دارد؛ در غزلیات، رباعیات و نثرها.
گونههای فراوان دیگری نیز از این تشبیه، تقابل، همنشینی، جانشینی و... در شعر او وجود دارد که ذکر همه در این مقال نمیگنجد.
همواره برایم سوال بود که این کاربرد وافر و تأکید مؤکّد را بیدل از چه سرچشمهای جز شعر اسلافش برداشته است.
بیدل بر هیچ تکنیکی از شعر قدما مخصوصاً این قدر پا نفشرده است.
تا اینکه امروز «صبح» حین تلاوت قرآنکریم رسیدم به آیۀ آغاز این جستار:
وَالصُّبْحِ اِذَا تَنَفَّسَ «قرآنکریم، سورۀ تکویر، آیۀ ۱۸»
میفرماید: قسم به صبح وقتیکه نفس بکشد
بلافاصله اشعار بیدل به یادم آمد و به خاستگاه اصلیِ این مفهوم دست یافتم.
البته توجیه علمیِ قایلشدن نفس برای صبح را نمیدانم و موضوع این بحث نیز نیست. اما قطعاً باید قضیهای باشد.
در شعر شاعران فارسی به خصوص سنایی، مولانا، سعدی و بیدل بسیاری از مفاهیم قرآنی استفاده شدهاست که جای دقت و بررسی دارد.
نمونههایی از نفس صبح در شعر دیگر شاعران:
صبح نخستین چو نفس بر زند
صبح دوم بانگ بر اختر زند
نظامی
صبح به یک نفس جهان روشن از آن همیکند
کز سرِ صدق هر نفس با تو برآورد دمی
عطار
صبحدم آن صبح من زد یک نفس
زان نفس من بیقرارم اندکی
مولانا
چندان بنشینم که برآید نفسِ صبح
کان وقت به دل میرسد از دوست پیامی
سعدی
ای دمِ صبحِ خوشنفس، نافۀ زلف یار کو؟
حافظ
دعویاش از صدق بوَد بیفروغ
چون نفس صبح نخستین دروغ
جامی
با شعلۀ خورشید چه سازد نفسِ صبح
روشنتر از آنم که توان کرد خموشم
صائب
توضیح۱:
یادآوری از قرآنکریم خواندن را شاید خیلیها به حساب ریاکاری یا هر کار دیگری بگذارند. خب بگذارند 😁
توضیح۲:
شعر خاقانی را بیتی که ازآن در بالا مرقوم گردید، مرحوم احمدظاهر بسیار جانانه آهنگ ساخته و خوانده است. شنیدن دارد. در پست بعد سعی میکنم آهنگ را بگذارم.
@ikrsim
آمد نفسِ صبح و سلامت نرسانید
بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید
خاقانی
این بیت از غزل خاقانی را سالها پیش شنیده بودم. در سالهای اخیر استفاده از نفسِ صبح، نفس و صبح را در شعر بیدل فراوان دیدهام. بیدل در اشعار وزینش، بیش از هر شاعر دیگری، صبح را در اشعارش به کار برده است. تقریباً بیش از دو هزار بار. در کنار بیشتر از نیمی از این صبحها، نفَس را هم استفاده کرده است. گاهی برای صبح نفسی قائل شده مثل این ابیات:
شرمندۀ صیاد خودم چون نفسِ صبح
کز نیمِ تپش، گردِ من از چاک قفس ریخت
از یک دو نفس، صبح هم ایجاد شفق کرد
هستی دَمِ تیغیست که خون همهکس ریخت
•••
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
که غبارم نفسِ صبح کمر میبندد
•••
چون صبح به گَردِ رمِ فرصت نفَسم سوخت
آن سرمه که شد رهزن فریاد من ایناست
•••
بودم گردی فسردۀ یأس مآل
پرواز به باده داده و ریخته بال
چون عکس نمود داشتم، لیک به وهم
چون صبح نفس میزدم، اما به خیال
گاهی به شکل ضمنی صبح را در تقابل با نفس قرار دادهاست:
نه عشق سوخته و نی هوس گداختهاست
چو صبح، آینۀ ما نفس گداختهاست
•••
پامال غارتِ نفسِ سردِ یأس نیست
صبح مرادِ ما، که گُلش نادمیدن است
زمانی هم از بابِ زودگذری و ناپایداری صبح و نفس را مشبه و مشبهبه یا برعکس قرار داده است:
این یک دو دَم که زندگیاش نام کردهاند
چون صبح، بر بساطِ هوا دامچیدن است
این مورد سوم بیشترین بسامد را در اشعار بیدل دارد؛ در غزلیات، رباعیات و نثرها.
گونههای فراوان دیگری نیز از این تشبیه، تقابل، همنشینی، جانشینی و... در شعر او وجود دارد که ذکر همه در این مقال نمیگنجد.
همواره برایم سوال بود که این کاربرد وافر و تأکید مؤکّد را بیدل از چه سرچشمهای جز شعر اسلافش برداشته است.
بیدل بر هیچ تکنیکی از شعر قدما مخصوصاً این قدر پا نفشرده است.
تا اینکه امروز «صبح» حین تلاوت قرآنکریم رسیدم به آیۀ آغاز این جستار:
وَالصُّبْحِ اِذَا تَنَفَّسَ «قرآنکریم، سورۀ تکویر، آیۀ ۱۸»
میفرماید: قسم به صبح وقتیکه نفس بکشد
بلافاصله اشعار بیدل به یادم آمد و به خاستگاه اصلیِ این مفهوم دست یافتم.
البته توجیه علمیِ قایلشدن نفس برای صبح را نمیدانم و موضوع این بحث نیز نیست. اما قطعاً باید قضیهای باشد.
در شعر شاعران فارسی به خصوص سنایی، مولانا، سعدی و بیدل بسیاری از مفاهیم قرآنی استفاده شدهاست که جای دقت و بررسی دارد.
نمونههایی از نفس صبح در شعر دیگر شاعران:
صبح نخستین چو نفس بر زند
صبح دوم بانگ بر اختر زند
نظامی
صبح به یک نفس جهان روشن از آن همیکند
کز سرِ صدق هر نفس با تو برآورد دمی
عطار
صبحدم آن صبح من زد یک نفس
زان نفس من بیقرارم اندکی
مولانا
چندان بنشینم که برآید نفسِ صبح
کان وقت به دل میرسد از دوست پیامی
سعدی
ای دمِ صبحِ خوشنفس، نافۀ زلف یار کو؟
حافظ
دعویاش از صدق بوَد بیفروغ
چون نفس صبح نخستین دروغ
جامی
با شعلۀ خورشید چه سازد نفسِ صبح
روشنتر از آنم که توان کرد خموشم
صائب
توضیح۱:
یادآوری از قرآنکریم خواندن را شاید خیلیها به حساب ریاکاری یا هر کار دیگری بگذارند. خب بگذارند 😁
توضیح۲:
شعر خاقانی را بیتی که ازآن در بالا مرقوم گردید، مرحوم احمدظاهر بسیار جانانه آهنگ ساخته و خوانده است. شنیدن دارد. در پست بعد سعی میکنم آهنگ را بگذارم.
@ikrsim
یه پایانِ تلخ بهتر از تلخیِ بیپایانه
دیالوگی از فیلم «دربارۀ الی» ساختۀ اصغر فرهادی
پروانهوار یکباره به آتش زدن محفوظتر از آن است که هر ساعت رنج سوختنی تازه باید کشید و بر تیغ، یکایک گردننهادن مأمونتر از آن که هر روز عضوی از خود باید بُرید.
چهارعنصر، عنصر چهارم، بیدل دهلوی
@ikrsim
دیالوگی از فیلم «دربارۀ الی» ساختۀ اصغر فرهادی
پروانهوار یکباره به آتش زدن محفوظتر از آن است که هر ساعت رنج سوختنی تازه باید کشید و بر تیغ، یکایک گردننهادن مأمونتر از آن که هر روز عضوی از خود باید بُرید.
چهارعنصر، عنصر چهارم، بیدل دهلوی
@ikrsim
هرجا سنگیست بر پای لنگیست.
«ضربالمثل فارسی»
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده، میگوید:
خانۀ انوری کجا باشد!
«انوری»
عالمی محملبدوشِ رنج و راحت میرود
لیک پامالی ندارد جز غبارِ بیدلان
در بیابانی که طاقت بارِ آفت میکشد
میزند فرسودگی بر دوشهای ناتوان
شعله هرجا میشود جوهرنمای سوختن
اول از خاشاک میگیرد عیارِ امتحان
«بیدل»
@ikrsim
«ضربالمثل فارسی»
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده، میگوید:
خانۀ انوری کجا باشد!
«انوری»
عالمی محملبدوشِ رنج و راحت میرود
لیک پامالی ندارد جز غبارِ بیدلان
در بیابانی که طاقت بارِ آفت میکشد
میزند فرسودگی بر دوشهای ناتوان
شعله هرجا میشود جوهرنمای سوختن
اول از خاشاک میگیرد عیارِ امتحان
«بیدل»
@ikrsim
نداری ذاتِ صیقلخوردن ای رود
ندارد سربهبسترسودنت، سود
اگرچه هست قرص ماه کامل
نیفتد عکس در آب گلآلود
اکرام بسیم
@ikrsim
ندارد سربهبسترسودنت، سود
اگرچه هست قرص ماه کامل
نیفتد عکس در آب گلآلود
اکرام بسیم
@ikrsim
از هر که در این بساطْ رنجی دیدم
بر جادۀ انتقامْ کم پیچیدم
شعری گفتم مناسب احوالش
آنگه خواندم پیشِ خود و خندیدم
از معدود اشعار طنزآلود بیدل دهلویست😁
@ikrsim
بر جادۀ انتقامْ کم پیچیدم
شعری گفتم مناسب احوالش
آنگه خواندم پیشِ خود و خندیدم
از معدود اشعار طنزآلود بیدل دهلویست😁
@ikrsim
قیافه میگرفت
پایش در حنای آهِ منفی
دستانش گردنبندِ بلا
بر هر یخنی
دوخته بودند
زمین را به آسمان
آسمان را به همان
سنجاقکهای آهنیش
چشمهایی که گوش میدراندند
پشهای
پشۀ پشهای
شاید پشۀ پشۀ پشهای
بست پوزش
قیافهاش را ببینید!
اکرام بسیم
@ikrsim
پایش در حنای آهِ منفی
دستانش گردنبندِ بلا
بر هر یخنی
دوخته بودند
زمین را به آسمان
آسمان را به همان
سنجاقکهای آهنیش
چشمهایی که گوش میدراندند
پشهای
پشۀ پشهای
شاید پشۀ پشۀ پشهای
بست پوزش
قیافهاش را ببینید!
اکرام بسیم
@ikrsim
با آنکه هست ماهیِ آزاد اسیرِ آب
کَی دست روی دست نشستهست زیرِ آب؟
گاهی پرنده است، ولو یک وجب بلند
گاهی شناگر است خلافِ مسیرِ آب
باز است چشمهاش شب و روز، لحظهای
راحت لمیده نیست به روی حریرِ آب
از حرص، روی سفرۀ ساحل نمیپرد
قانع به زندگیِّ بنوش و نمیرِ آب
کَی دوختهست چشم به بالای قامتی؟
حالش خوشاست لای گریبانِ چیرِ آب
بیهوده لب به لعنِ کسی تر نمیکند؛
ای مرگ بر بلندیِ موج، ای به پیرِ آب
...
ماهی کجاست؟ مرده و خشکیده آبِ رود
کردهست افتتاح سدی را وزیرِ آب
ای وای! رفت یادم و غافل شدم که باز
آن ظرف را گذاشتهام زیرِ شیرِ آب
@ikrsim
کَی دست روی دست نشستهست زیرِ آب؟
گاهی پرنده است، ولو یک وجب بلند
گاهی شناگر است خلافِ مسیرِ آب
باز است چشمهاش شب و روز، لحظهای
راحت لمیده نیست به روی حریرِ آب
از حرص، روی سفرۀ ساحل نمیپرد
قانع به زندگیِّ بنوش و نمیرِ آب
کَی دوختهست چشم به بالای قامتی؟
حالش خوشاست لای گریبانِ چیرِ آب
بیهوده لب به لعنِ کسی تر نمیکند؛
ای مرگ بر بلندیِ موج، ای به پیرِ آب
...
ماهی کجاست؟ مرده و خشکیده آبِ رود
کردهست افتتاح سدی را وزیرِ آب
ای وای! رفت یادم و غافل شدم که باز
آن ظرف را گذاشتهام زیرِ شیرِ آب
@ikrsim
Forwarded from حیرتکده
نیافت عشق جفاپیشه قابلِستمی
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
#بیدل_دهلوی........................شعر
#خلیل_فریدی.......................خط
@HeiratKade
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
#بیدل_دهلوی........................شعر
#خلیل_فریدی.......................خط
@HeiratKade
حیرتکده👆 کانال خطاطیها و اشعار استاد خلیل فریدیست. خواندن شعر بیدل از این قلمِ ماه واقعاً شور مضاعفی دارد.