او پارهای از وجودِ خیرالبشر است
یعنی که بشر به هستیاش مفتخر است
هرچند که همچنان زمان در گذر است
از خونِ حسین چشمِ تاریخ تر است
اکرام بسیم
@ikrsim
یعنی که بشر به هستیاش مفتخر است
هرچند که همچنان زمان در گذر است
از خونِ حسین چشمِ تاریخ تر است
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سهگانیهای محمداکرام بسیم) (Ba sim)
#سه_گانی
هوا بارانیَست و نیست بارانی
اگرچه باغ جانی بیرمق دارد،
نبارد ابر، حق دارد.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
هوا بارانیَست و نیست بارانی
اگرچه باغ جانی بیرمق دارد،
نبارد ابر، حق دارد.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
Forwarded from یعقوب یسنا
سپیدخوانی شعری از اکرام بسیم
رومن یاکوبسن میگوید شاعر در زبان ادب، دوگونه استفاده میکند: انتخاب و ترکیب. اگر از ترکیب استفاده کند، شعر بیشتر واقعگرا میشود؛ اگر از انتخاب استفاده کند شعر جنبهی رومانتیسم و سمبولیسم و... پیدا میکند.
شعر بسیم در دید نخست یک شعر سپید است. ساختار و فرم دارد. هر بند شعر ابهام هنری دارد. در پایان هر بند فرصت سپیدخوانی به خواننده داده شدهاست.
پنج هزار سال جریان داشت (ترکیب است). زیر یک پوست (انتخاب است). اگر میآمد که پنج هزار سال جریان داشت در کشوری بنام افغانستان. در این صورت سخن از شعر نبود. اینکه پوست به جای افغانستان انتخاب شدهاست. اینجا وارد زبان ادب و شعر شدهایم. این انتخاب خیلی خوب و زیرکانه اتفاق افتاده است. سطرهای بعد نیز بنابه این انتخاب معنادار شده است.
در بند دوم نیز با انتخاب رو به رویم: خنجر شد پنجهای/ شاید از پنجاب. خنجرشدن پنجه، انتخاب از نوع تشبیه است. پنجه و پنجاب نیز تداعی معنایی، همحروفی و همنامی دارد. اشاره به نام شهرها خواننده را به سوی پیام شعر فرامیخواند که شعر موضوع تاریخی-سیاسی دارد.
ذکر نام شعرها با آنکه ترکیب اند اما کتف بر کابل زدن و هوش از هرات گریختن، جاندارانگارانه است. این جاندارانگاری به شعر جنبه بخشیده است. پنج هزار سال تبدیل به پنج هزار قطره میشود. نوعی از انتخاب است. این قطرهها از زیر پوست بر زمین میریزد و بعد به هوا میرود. این گونه برخورد، مجال فکر کردن و سپیدخوانی میدهد که این قطرههای چیست!
بند آخر، اشاره به واقعیت زندگی اجتماعی سرباز (با تداعیهای معنادار) دارد: چهارپنج دست/ پنجهزار افغانی. چهارپنج دست اشاره به کشتهشدنهای بیهودهی ما است برای پنج هزار افغانی. این پنجهزار افغانی با پنجهزار سال و پنجهزار قطره میتواند تداعی و تناسب برقرار کند؛ یعنی بیهودگی تاریخ ما. با وصفیکه بند آخر شعر، زیبا است؛ اما بهنوعی به شعر پایان بخشیده و پایانِ شعر را بستهاست.
این روزها میبینم تعدادی از دوستان هر چیز بی در و پیکر را بنام شعر عرضه میکنند و بعد مدعیاند که پساسپید و... استند؛ تعجب میکنم و با خود میگویم شاید این افراد نابغهاند و تو افتادگی ذهنی داری که نمیتوانی نبوغ این افراد را درک کنی. با این وقوف به افتادگی ذهنی خود بازهم تاکید میکنم هر چیزی بی در و پیکر نه شعر سپید است و نه شعر فراسپید. اینکه ما از شعر سپید عبور کردهباشیم برایم قابل بحث است. فکر میکنم شعر معاصر فارسی هنوز در بوطیقای شعر سپید است. چیزهاییکه فراتر از این بوطیقا گویا سروده میشوند؛ شاید هر چیز باشند اما شعر نه. با پوزش از شاعران نابغه!
پنجهزار سال جریان داشت
زیرِ یک پوست
روی استخوانهایی کمسنوسال
تا سری بالا
چشمی باز
خنجر شد پنجهای
شاید از پنجاب
فرو در سینهای که میتپید غزنی
کتفی زد بر کابل که مثلِ کفِ دست
هوش از هرات گریخت
پنجهزار قطره قطره از زیر پوست
بر زمین
به آسمان رفت
چهار پنج دست به گورستان
پنجهزار افغانی در حفرهی سربازِ یک عبا
رومن یاکوبسن میگوید شاعر در زبان ادب، دوگونه استفاده میکند: انتخاب و ترکیب. اگر از ترکیب استفاده کند، شعر بیشتر واقعگرا میشود؛ اگر از انتخاب استفاده کند شعر جنبهی رومانتیسم و سمبولیسم و... پیدا میکند.
شعر بسیم در دید نخست یک شعر سپید است. ساختار و فرم دارد. هر بند شعر ابهام هنری دارد. در پایان هر بند فرصت سپیدخوانی به خواننده داده شدهاست.
پنج هزار سال جریان داشت (ترکیب است). زیر یک پوست (انتخاب است). اگر میآمد که پنج هزار سال جریان داشت در کشوری بنام افغانستان. در این صورت سخن از شعر نبود. اینکه پوست به جای افغانستان انتخاب شدهاست. اینجا وارد زبان ادب و شعر شدهایم. این انتخاب خیلی خوب و زیرکانه اتفاق افتاده است. سطرهای بعد نیز بنابه این انتخاب معنادار شده است.
در بند دوم نیز با انتخاب رو به رویم: خنجر شد پنجهای/ شاید از پنجاب. خنجرشدن پنجه، انتخاب از نوع تشبیه است. پنجه و پنجاب نیز تداعی معنایی، همحروفی و همنامی دارد. اشاره به نام شهرها خواننده را به سوی پیام شعر فرامیخواند که شعر موضوع تاریخی-سیاسی دارد.
ذکر نام شعرها با آنکه ترکیب اند اما کتف بر کابل زدن و هوش از هرات گریختن، جاندارانگارانه است. این جاندارانگاری به شعر جنبه بخشیده است. پنج هزار سال تبدیل به پنج هزار قطره میشود. نوعی از انتخاب است. این قطرهها از زیر پوست بر زمین میریزد و بعد به هوا میرود. این گونه برخورد، مجال فکر کردن و سپیدخوانی میدهد که این قطرههای چیست!
بند آخر، اشاره به واقعیت زندگی اجتماعی سرباز (با تداعیهای معنادار) دارد: چهارپنج دست/ پنجهزار افغانی. چهارپنج دست اشاره به کشتهشدنهای بیهودهی ما است برای پنج هزار افغانی. این پنجهزار افغانی با پنجهزار سال و پنجهزار قطره میتواند تداعی و تناسب برقرار کند؛ یعنی بیهودگی تاریخ ما. با وصفیکه بند آخر شعر، زیبا است؛ اما بهنوعی به شعر پایان بخشیده و پایانِ شعر را بستهاست.
این روزها میبینم تعدادی از دوستان هر چیز بی در و پیکر را بنام شعر عرضه میکنند و بعد مدعیاند که پساسپید و... استند؛ تعجب میکنم و با خود میگویم شاید این افراد نابغهاند و تو افتادگی ذهنی داری که نمیتوانی نبوغ این افراد را درک کنی. با این وقوف به افتادگی ذهنی خود بازهم تاکید میکنم هر چیزی بی در و پیکر نه شعر سپید است و نه شعر فراسپید. اینکه ما از شعر سپید عبور کردهباشیم برایم قابل بحث است. فکر میکنم شعر معاصر فارسی هنوز در بوطیقای شعر سپید است. چیزهاییکه فراتر از این بوطیقا گویا سروده میشوند؛ شاید هر چیز باشند اما شعر نه. با پوزش از شاعران نابغه!
پنجهزار سال جریان داشت
زیرِ یک پوست
روی استخوانهایی کمسنوسال
تا سری بالا
چشمی باز
خنجر شد پنجهای
شاید از پنجاب
فرو در سینهای که میتپید غزنی
کتفی زد بر کابل که مثلِ کفِ دست
هوش از هرات گریخت
پنجهزار قطره قطره از زیر پوست
بر زمین
به آسمان رفت
چهار پنج دست به گورستان
پنجهزار افغانی در حفرهی سربازِ یک عبا
یک ذرّه نیست بیغمت ای عشقِ سینهسوز!
کوتاهی سخن که: تو هم بینهایتی
«مجذوبِ تبریزی»
به آنچه امروز ما «خلاصه» میگوییم، سابقاً «کوتاهیِ سخن» میگفتند. این اصطلاح تا چندی پیش در گویش هرات بسیار رایج بود و البته هنوز هم از زبان افراد خیلی مسن شنیده میشود. ما امروزیها به رسمِ تقلید و به زعم خودمان باکلاسسازی زبان، آن را با یک اصطلاح عربی عوض کردهایم.
@kelkinche
@ikrsim
یک ذرّه نیست بیغمت ای عشقِ سینهسوز!
کوتاهی سخن که: تو هم بینهایتی
«مجذوبِ تبریزی»
به آنچه امروز ما «خلاصه» میگوییم، سابقاً «کوتاهیِ سخن» میگفتند. این اصطلاح تا چندی پیش در گویش هرات بسیار رایج بود و البته هنوز هم از زبان افراد خیلی مسن شنیده میشود. ما امروزیها به رسمِ تقلید و به زعم خودمان باکلاسسازی زبان، آن را با یک اصطلاح عربی عوض کردهایم.
@kelkinche
@ikrsim
یارم هرگاه در سخن میآید
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنفُلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
بیدل دهلوی
قرنفُل= گل میخک
در هرات آن را قلمفُر میگویند و آردش را در شوربا میاندازند که به آن بوی و طعم دلپذیری میدهد.
قرار گفتهی خودِ بیدل، او این رباعی را در دهسالگی سروده و اولین شعرش میباشد.
در توضیحِ دلیل سرودنِ این رباعی میگوید همصنفییی داشتیم در دوران مکتب که بیشتر اوقات دانهی قرنفل را زیر لبش میگذاشت. هنگام صحبتکردن نفَساش بوی بسیار خوشی میداد و ما همصنفیها را از آن خوش میآمد و لذت میبردیم. در حقیقت همین اتفاق، روزی باعث گلکردن طبع شعریِ من شد و این رباعی را نوشتم.
جالباست که بیدل هم همچون مولانا از همصحبتی با برخی از همجنسانش لذت میبرده و سرِ ذوق و شوق میآمده است.
متن اصلی سخنان بیدل در چهار عنصر به این شکلاست:
یکی از طفلانِ همدرس، اکثر اوقات قرنفُل زیر زبان گذاشتی و بهاندازِ تکلم در نزهتآباد، نفَسِ ریاحین کاشتی. هنگامِ تبسمِ غنچهاش، شامهی همنفسان در بوی بهار می غلتید و دَمِ تحریکِ برگِ گلاش، دماغ همسبقان بر شمیم ختن میپیچید.
فیالحقیقه آن شمامهی شوقانگیز در ایجادِ روایحِ منظومِ بیدل، نفَس رحمانی بود و همان نکهت بهارآمیز، در شوقپروریِ دماغ، بوی یوسفِ معانی داشت. تا آن که روزی استشمامِ موزونیِ پیاماش، به کیفیتِ این رنگ، سر از نقابِ طبیعت برآورد و در صفتِ ترکیب این رباعی، از پردهی اندیشه گل کرد:
یارم هرگاه در سخن میآید
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنقلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
@ikrsim
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنفُلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
بیدل دهلوی
قرنفُل= گل میخک
در هرات آن را قلمفُر میگویند و آردش را در شوربا میاندازند که به آن بوی و طعم دلپذیری میدهد.
قرار گفتهی خودِ بیدل، او این رباعی را در دهسالگی سروده و اولین شعرش میباشد.
در توضیحِ دلیل سرودنِ این رباعی میگوید همصنفییی داشتیم در دوران مکتب که بیشتر اوقات دانهی قرنفل را زیر لبش میگذاشت. هنگام صحبتکردن نفَساش بوی بسیار خوشی میداد و ما همصنفیها را از آن خوش میآمد و لذت میبردیم. در حقیقت همین اتفاق، روزی باعث گلکردن طبع شعریِ من شد و این رباعی را نوشتم.
جالباست که بیدل هم همچون مولانا از همصحبتی با برخی از همجنسانش لذت میبرده و سرِ ذوق و شوق میآمده است.
متن اصلی سخنان بیدل در چهار عنصر به این شکلاست:
یکی از طفلانِ همدرس، اکثر اوقات قرنفُل زیر زبان گذاشتی و بهاندازِ تکلم در نزهتآباد، نفَسِ ریاحین کاشتی. هنگامِ تبسمِ غنچهاش، شامهی همنفسان در بوی بهار می غلتید و دَمِ تحریکِ برگِ گلاش، دماغ همسبقان بر شمیم ختن میپیچید.
فیالحقیقه آن شمامهی شوقانگیز در ایجادِ روایحِ منظومِ بیدل، نفَس رحمانی بود و همان نکهت بهارآمیز، در شوقپروریِ دماغ، بوی یوسفِ معانی داشت. تا آن که روزی استشمامِ موزونیِ پیاماش، به کیفیتِ این رنگ، سر از نقابِ طبیعت برآورد و در صفتِ ترکیب این رباعی، از پردهی اندیشه گل کرد:
یارم هرگاه در سخن میآید
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنقلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
@ikrsim
Forwarded from سهگانیکو ( خوانش ادبی سهگانی)
دیالکتیک بیدل
رسم بر ایناست که وقتی پای نقد ادبی و بحثهای فلسفی به میان میآید، همهی فارسیزبانان به مصطلحات غربی و به تبعِ آن نظریهپردازان آن سامان مراجعه میکنند.
این قضیه حداقل دو دلیل دارد. یکی اینکه شاعران و فیلسوفان شرق اغلب برداشتها و باورهای فلسفی شان را به صورت تلویجی و موجز در اشعار شان کارگذاشتهاند. البته آراء را نامگذاری هم نکردهاند. اگر منتقد و نویسندهی امروز ما بخواهد به رأی آنها تکیه کند باید زحمت خواندن اشعار و البته تفسیر آن را متقبل شود.
این کار را نمیکند و همین تنبلی باعث مکتومماندن نظریههای اینطرفآبیها میشود.
دلیل دوم شیکبودن نام و آوازهی غربیها در اذهان عمومی است. تصور کنید کسی دیالکتیک را از پستوی اشعار مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی بردارد و هگل و مارکس و انگلس و دیگران را رها کند :)
بردِ نظریهپردازان غرب در تحلیلیبیانکردن نظریات شان، در قالب نثر مستقیم و البته مدونکردن این آراء توسط اخلاف شان است.
اینها را گفتم که به این بیت بیدل برسیم:
پرده از رمزِ حقیقت که تواند برداشت
این قدَر بس که نقابی به نظر میآید
این بیت یکی از تعاریف مجمل دیالکتیک است که میگویند آن، رسیدن از ندانستنِ ندانستن به دانستنِ ندانستن است.
در همین جهتِ بیتِ بیدل، میگویند ابن سینا هم همیشه این بیت را میخوانده است:
تا بدانجا رسید دانشِ من
که بدانم همی که نادانم
@ikrsim
رسم بر ایناست که وقتی پای نقد ادبی و بحثهای فلسفی به میان میآید، همهی فارسیزبانان به مصطلحات غربی و به تبعِ آن نظریهپردازان آن سامان مراجعه میکنند.
این قضیه حداقل دو دلیل دارد. یکی اینکه شاعران و فیلسوفان شرق اغلب برداشتها و باورهای فلسفی شان را به صورت تلویجی و موجز در اشعار شان کارگذاشتهاند. البته آراء را نامگذاری هم نکردهاند. اگر منتقد و نویسندهی امروز ما بخواهد به رأی آنها تکیه کند باید زحمت خواندن اشعار و البته تفسیر آن را متقبل شود.
این کار را نمیکند و همین تنبلی باعث مکتومماندن نظریههای اینطرفآبیها میشود.
دلیل دوم شیکبودن نام و آوازهی غربیها در اذهان عمومی است. تصور کنید کسی دیالکتیک را از پستوی اشعار مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی بردارد و هگل و مارکس و انگلس و دیگران را رها کند :)
بردِ نظریهپردازان غرب در تحلیلیبیانکردن نظریات شان، در قالب نثر مستقیم و البته مدونکردن این آراء توسط اخلاف شان است.
اینها را گفتم که به این بیت بیدل برسیم:
پرده از رمزِ حقیقت که تواند برداشت
این قدَر بس که نقابی به نظر میآید
این بیت یکی از تعاریف مجمل دیالکتیک است که میگویند آن، رسیدن از ندانستنِ ندانستن به دانستنِ ندانستن است.
در همین جهتِ بیتِ بیدل، میگویند ابن سینا هم همیشه این بیت را میخوانده است:
تا بدانجا رسید دانشِ من
که بدانم همی که نادانم
@ikrsim
Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
اگر بر بالشِ پر، سر ندارم، چشمِ آن دارم
که شبها اشکِ حسرت، نرم سازد خشتِ بالین را
«کلیمِ همدانی»
#تصحیح_محمد_قهرمان غزل ۲۵
معنای مشخصِ بیت این است که:
اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، امیدِ آن را دارم که از شدتِ گریه، خشتِ زیرِ سرم نرم شود و مانندِ بالشِ پر راحت شود.
اما بیت یک ادبیتِ بسیار ظریف دارد در اصطلاحِ «چشمِ آن دارم».
چشم داشتن، به معنای امید داشتن است که از این منظر در معنا بیان شد.
اما معنای زیرینی که دارد این است که اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، چنان چشمِ گریانی دارم که توانِ گِل کردنِ خشت را هم دارد.
مثل وقتی که میگوییم «توانِ فلان کار را داریم» یا مثلا «آدمِ فلان کار هستیم»، ابنجا هم گفته است، چشمِ آن را دارم که با گریه خشت را نرم کنم.
آنقدر این اصطلاح را ظریف به کار برده است که بهتر از این توانِ توضیحش را ندارم که خراب نشود.
ـ @berkeye_kohan ـ
اگر بر بالشِ پر، سر ندارم، چشمِ آن دارم
که شبها اشکِ حسرت، نرم سازد خشتِ بالین را
«کلیمِ همدانی»
#تصحیح_محمد_قهرمان غزل ۲۵
معنای مشخصِ بیت این است که:
اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، امیدِ آن را دارم که از شدتِ گریه، خشتِ زیرِ سرم نرم شود و مانندِ بالشِ پر راحت شود.
اما بیت یک ادبیتِ بسیار ظریف دارد در اصطلاحِ «چشمِ آن دارم».
چشم داشتن، به معنای امید داشتن است که از این منظر در معنا بیان شد.
اما معنای زیرینی که دارد این است که اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، چنان چشمِ گریانی دارم که توانِ گِل کردنِ خشت را هم دارد.
مثل وقتی که میگوییم «توانِ فلان کار را داریم» یا مثلا «آدمِ فلان کار هستیم»، ابنجا هم گفته است، چشمِ آن را دارم که با گریه خشت را نرم کنم.
آنقدر این اصطلاح را ظریف به کار برده است که بهتر از این توانِ توضیحش را ندارم که خراب نشود.
ـ @berkeye_kohan ـ
تا خواند: باسلام... رها کرد نامه را
بر باد داد تا که بخواند ادامه را
آن جا نوشته بود: کدامین گلی که باز
دیوانه کرد واشدنت حس شامه را
تا گوش میدهند به لحنت مؤذنان
از دوش مینهند اذان و اقامه را
دست تو گشت پرچمِ فتح جهانِ من
وقتی به بند رخت زدی صبح، جامه را
یادت همیشه خاک به سر میکند مرا
چون رنجری که عابر یک راهِ خامه را
پایان ندارد از تو نوشتن، گذاشتم
در سطر واپسین، عوض نقطه، کامه را،
اکرام بسیم
@ikrsim
بر باد داد تا که بخواند ادامه را
آن جا نوشته بود: کدامین گلی که باز
دیوانه کرد واشدنت حس شامه را
تا گوش میدهند به لحنت مؤذنان
از دوش مینهند اذان و اقامه را
دست تو گشت پرچمِ فتح جهانِ من
وقتی به بند رخت زدی صبح، جامه را
یادت همیشه خاک به سر میکند مرا
چون رنجری که عابر یک راهِ خامه را
پایان ندارد از تو نوشتن، گذاشتم
در سطر واپسین، عوض نقطه، کامه را،
اکرام بسیم
@ikrsim
زندهام، دنیا ولی لج کرده با من اینوسط
غرق خواریهای خویشم تا به گردن اینوسط
دوستان تنها لباس دوستی پوشیدهاند
از کفم دررفته است آمار دشمن اینوسط
کوهی از غمها تردد میکند بر سینهام
له شدم در بسترِ این خطِ آهن، اینوسط
هر قدَر دل را تکاندم، یک نفس خالی نشد
دائما ً در سایهاش خواباست یکتن اینوسط
هیچ چیزی نیست در جایش، و لیکن ماندهاست
شعر؛ تنها چیز ناچیزِ مدون، اینوسط
اکرام بسیم
@ikrsim
غرق خواریهای خویشم تا به گردن اینوسط
دوستان تنها لباس دوستی پوشیدهاند
از کفم دررفته است آمار دشمن اینوسط
کوهی از غمها تردد میکند بر سینهام
له شدم در بسترِ این خطِ آهن، اینوسط
هر قدَر دل را تکاندم، یک نفس خالی نشد
دائما ً در سایهاش خواباست یکتن اینوسط
هیچ چیزی نیست در جایش، و لیکن ماندهاست
شعر؛ تنها چیز ناچیزِ مدون، اینوسط
اکرام بسیم
@ikrsim
تا مُهرِ وجود بر جبینی دارد
هرکس آنی دارد و اینی دارد
کوچک مشمارش که همان مورچه نیز
در عالمِ خویشْ سرزمینی دارد
اکرام بسیم
@ikrsim
هرکس آنی دارد و اینی دارد
کوچک مشمارش که همان مورچه نیز
در عالمِ خویشْ سرزمینی دارد
اکرام بسیم
@ikrsim
بیدل دهلوی، شاهکابلی و عفیف باختری
شاهکابلی شخصیت درویشی بودهاست کمحرف و اکثراً در خواب و خاموشی که همزمان با بیدل، در دهلی میزیستهاست.
طوریکه بیدل مینویسد، شبی در خواب بیتی به او الهام میشود، از این قرار:
از ما با ماست هر چه گوییم
با همچو تویی دگر چه گوییم
بعدها با شاهکابلیِ مذکور، در محفلی همکاسه میشود. شاهکابلی بعد از برداشتن چند لقمه دست بیدل را میگیرد و به ویرانهای در بیرون شهر میروند. تا نزدیک صبح بیآنکه حرفی بزنند به همدیگر نگاه میکنند. ناگاه شاهکابلی زبان به سخن میگشاید و همان بیتی که بیدل در خواب دیده را میخواند. بیدل حیران میشود و به لرزه میافتد و میپرسد از کیست؟ میگوید از ماست و فردای آن روز شاهکابلی غیب میشود.
بار دوم ملاقات بیدل و شاهکابلی، در حالیکه بیدل شدیداً چشمدرد است اتفاق میافتد که خود داستانی دارد.
اما بار سوم:
بیدل سوار بر اسپ از بازاری میگذرد و از دور میبیند جمعی از بازاریان به طرف او نگاه میکنند و میخندند. وقتی جویای حال میشود میگویند دیوانهی پشت سرت را نگاه کن. وقتی نگاه میکند میبیند شاهکابلی به رد پای اسپش قدم میگذارد و حرکتش شبیه به رقصی عجیب معلوم میشود. سریعاً از اسپ پیاده میشود و یکدیگر در آغوش میکشند.
القصه در دکانی مینشینند و بیدل میگوید:
«متنِ چهارعنصر بیدل»
معروض داشتم که تخمِ تجرد به ریشهی تأهل تنیده است و بهار آزادی به شاخ و برگِ تعلق گرویده. اما نسیم راز به این روایح مخبر است که نهالِ یکتاییام به آبیاریِ نیرنگ علایق ثمری که عبارت از حصول نتایج باشد، نخواهد بست تا آنقدر بار خاطر تواند گردید و حدیقهی بیتعینیام به باغبانیِ اوهامِ اسباب شگوفهی دورنگی نخواهد آورد، تا آن همه تشویشِ دلبستگی توان کشید. فرمود: همچنان است که دانستهای! ما افرادیم، لم یکن له کفوا احد.
رباعی:
ما نشئهی محضیم ز بزم تفرید
فارغ ز خیال صاف و دُرد تقلید
بویی ز بهار رنگ بردیم بس است
زین بین نمیتوان به اعیان جوشید.
و در ادامه سخنانی از این دست میگوید و غزلی با این مطلع:
گهرِ محیطِ توهُّمی، نه سفر گزین نه اقامتی
قدم و حدوث تخیُّلی، نه شکستن و نه سلامتی
بیدل در سطرهای بالا به شاهکابلی گفته که دوران مجردیام گذشت و اکنون ازدواج کردهام، اما همسرم باردار نمیشود، تا بار خاطری برایم شود و دلبستگی دنیایی پیدا کنم. شاهکابلی میگوید درستاست و ادامهی آن.
یاد بیتی از عفیف باختری افتادم که گفته است:
از چه خود را پدر شعر جهان پندارم
من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم
@ikrsim
شاهکابلی شخصیت درویشی بودهاست کمحرف و اکثراً در خواب و خاموشی که همزمان با بیدل، در دهلی میزیستهاست.
طوریکه بیدل مینویسد، شبی در خواب بیتی به او الهام میشود، از این قرار:
از ما با ماست هر چه گوییم
با همچو تویی دگر چه گوییم
بعدها با شاهکابلیِ مذکور، در محفلی همکاسه میشود. شاهکابلی بعد از برداشتن چند لقمه دست بیدل را میگیرد و به ویرانهای در بیرون شهر میروند. تا نزدیک صبح بیآنکه حرفی بزنند به همدیگر نگاه میکنند. ناگاه شاهکابلی زبان به سخن میگشاید و همان بیتی که بیدل در خواب دیده را میخواند. بیدل حیران میشود و به لرزه میافتد و میپرسد از کیست؟ میگوید از ماست و فردای آن روز شاهکابلی غیب میشود.
بار دوم ملاقات بیدل و شاهکابلی، در حالیکه بیدل شدیداً چشمدرد است اتفاق میافتد که خود داستانی دارد.
اما بار سوم:
بیدل سوار بر اسپ از بازاری میگذرد و از دور میبیند جمعی از بازاریان به طرف او نگاه میکنند و میخندند. وقتی جویای حال میشود میگویند دیوانهی پشت سرت را نگاه کن. وقتی نگاه میکند میبیند شاهکابلی به رد پای اسپش قدم میگذارد و حرکتش شبیه به رقصی عجیب معلوم میشود. سریعاً از اسپ پیاده میشود و یکدیگر در آغوش میکشند.
القصه در دکانی مینشینند و بیدل میگوید:
«متنِ چهارعنصر بیدل»
معروض داشتم که تخمِ تجرد به ریشهی تأهل تنیده است و بهار آزادی به شاخ و برگِ تعلق گرویده. اما نسیم راز به این روایح مخبر است که نهالِ یکتاییام به آبیاریِ نیرنگ علایق ثمری که عبارت از حصول نتایج باشد، نخواهد بست تا آنقدر بار خاطر تواند گردید و حدیقهی بیتعینیام به باغبانیِ اوهامِ اسباب شگوفهی دورنگی نخواهد آورد، تا آن همه تشویشِ دلبستگی توان کشید. فرمود: همچنان است که دانستهای! ما افرادیم، لم یکن له کفوا احد.
رباعی:
ما نشئهی محضیم ز بزم تفرید
فارغ ز خیال صاف و دُرد تقلید
بویی ز بهار رنگ بردیم بس است
زین بین نمیتوان به اعیان جوشید.
و در ادامه سخنانی از این دست میگوید و غزلی با این مطلع:
گهرِ محیطِ توهُّمی، نه سفر گزین نه اقامتی
قدم و حدوث تخیُّلی، نه شکستن و نه سلامتی
بیدل در سطرهای بالا به شاهکابلی گفته که دوران مجردیام گذشت و اکنون ازدواج کردهام، اما همسرم باردار نمیشود، تا بار خاطری برایم شود و دلبستگی دنیایی پیدا کنم. شاهکابلی میگوید درستاست و ادامهی آن.
یاد بیتی از عفیف باختری افتادم که گفته است:
از چه خود را پدر شعر جهان پندارم
من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
شاعر نه فسادِ ملّتآزاری کرد
نه ذلّت بیحساب را جاری کرد
از بخشِ پساندازِ خیالش برداشت
از خودکارش کلاهبرداری کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
نه ذلّت بیحساب را جاری کرد
از بخشِ پساندازِ خیالش برداشت
از خودکارش کلاهبرداری کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
🔺روحیهی انقلابی در شعرِ سنایی🔻
اندر این زندان، بر این دندانزنانِ سگصفت
روزکی چند، _ ای ستمکش! _ صبر کن! دندان فشار!
تا ببینی رویِ این مردمکُشان چون زعفران
تا ببینی رنگِ این محنتکشان چون گلانار
گرچه آدم صورتانِ سگصفت مُستُولیاند
هم کنون بینی که از میدانِ دل عیاروار ↓
جوهرِ آدم برون تازد بر آرَد ناگهان
زین سگانِ آدمیکیمُخت و خرمردم، دمار 👊🏼
«سنایی»
ـ @berkeye_kohan ـ
اندر این زندان = هم مملکتِ غرق در ظلم را میتوان زندان گفت، هم جایی را که مبارزانِ علیهِ ظلم، در آن محبوسند. به عبارتی میگوید چه آنکه واقعا در زندان است و چه آنکه به ظاهر آزاد است، در زندانِ ظلم به سر میبرد.
دندانزن = احتمالا فردِ آزار رسان، ظالم. کسی که مثلِ سگ دندان میگیرد و خونِ مردم را میریزد.
دندان فشردن = کنایه از صبر کردن و صبور بودن است. با آوردنِ «دندان فشردن» در کنارِ «دندان زدن»، موسیقیِ درونیِ ظریفی برقرار کرده است. عدهای همچون سگ، مردم را گاز میگیرند و دندان میزنند، مردم هم در مقابلِ اینها ناچارند که روی جگرِ خودشان دندان بفشارند. این تقابل، مثالِ خوبی برای یکی از نمودهای موسیقیِ درونی در ادبیات است.
روی زعفران شدن = زرد روی شدن، کنایه از شکست خوردن
گلاناری شدن = شاد شدن، کنایه از پیروز شدن
آدم صورتانِ سگصفت = کسانی که در زمانِ سنایی حکومت دستشان بوده و گرچه ظاهرا همچون آدم به نظر میرسیدهاند، در باطن مانندِ سگ، حیوانصفت و وحشی و ظالم بودهاند.
مستولی = حاکم، چیره، غالب. بر سرِ کار بودن
عیّار = افرادی جوانمرد که از افرادِ ثروتمند و ظالم دزدی میکرده و به فقرا میدادهاند و به طرق مختلف کمکحالِ مردم بودهاند. معروفترین عیارِ ادبیات فارسی، «سمکِ عیار» میباشد که کتابِ داستانش موجود است و لبربز از قصههای زیبا و دلنشین.
کیمُخت = چرمِ دباغی شده، اینجا مجازاً به معنای لباس است. یعنی سگهایی که لباس و ظاهرِ انسان دارند.
خرمردم = نوعی ایهامِ دور دارد، چون خر علاوه بر الاغ به معنای بزرگ است و در نتیجه به حاکمان میشده لقبِ خر هم داد، چون مردمی مثلا بزرگ بودهاند. اما مشخصا جنبهی فحشِ خر، مدِ نظرِ سناییست.
شعر اجتماعی، از سرمایههایِ ادبیِ ماست که متاسفانه کمتر به آن توجه میشود و در اذهانِ اکثریتِ ما، ادبیاتِ کلاسیک، ادبیاتیست مختصِ گل و بلبل.
اما با خواندنِ این دست اشعار، میفهمیم که شاعرانِ بزرگ، هرگز از جامعه جدا نبوده و همواره صدای مردم بودهاند.
این قصیدهی سنایی، قصیدهای بسیار خواندنیست که من فقط همین چهار بیت را محض نمونه منتشر کردم خواندنش را به دوستانِ عزیر پیشنهاد میدهم.
مصرعِ اولِ قصیده این است:
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
ـ @berkeye_kohan ـ
🔺روحیهی انقلابی در شعرِ سنایی🔻
اندر این زندان، بر این دندانزنانِ سگصفت
روزکی چند، _ ای ستمکش! _ صبر کن! دندان فشار!
تا ببینی رویِ این مردمکُشان چون زعفران
تا ببینی رنگِ این محنتکشان چون گلانار
گرچه آدم صورتانِ سگصفت مُستُولیاند
هم کنون بینی که از میدانِ دل عیاروار ↓
جوهرِ آدم برون تازد بر آرَد ناگهان
زین سگانِ آدمیکیمُخت و خرمردم، دمار 👊🏼
«سنایی»
ـ @berkeye_kohan ـ
اندر این زندان = هم مملکتِ غرق در ظلم را میتوان زندان گفت، هم جایی را که مبارزانِ علیهِ ظلم، در آن محبوسند. به عبارتی میگوید چه آنکه واقعا در زندان است و چه آنکه به ظاهر آزاد است، در زندانِ ظلم به سر میبرد.
دندانزن = احتمالا فردِ آزار رسان، ظالم. کسی که مثلِ سگ دندان میگیرد و خونِ مردم را میریزد.
دندان فشردن = کنایه از صبر کردن و صبور بودن است. با آوردنِ «دندان فشردن» در کنارِ «دندان زدن»، موسیقیِ درونیِ ظریفی برقرار کرده است. عدهای همچون سگ، مردم را گاز میگیرند و دندان میزنند، مردم هم در مقابلِ اینها ناچارند که روی جگرِ خودشان دندان بفشارند. این تقابل، مثالِ خوبی برای یکی از نمودهای موسیقیِ درونی در ادبیات است.
روی زعفران شدن = زرد روی شدن، کنایه از شکست خوردن
گلاناری شدن = شاد شدن، کنایه از پیروز شدن
آدم صورتانِ سگصفت = کسانی که در زمانِ سنایی حکومت دستشان بوده و گرچه ظاهرا همچون آدم به نظر میرسیدهاند، در باطن مانندِ سگ، حیوانصفت و وحشی و ظالم بودهاند.
مستولی = حاکم، چیره، غالب. بر سرِ کار بودن
عیّار = افرادی جوانمرد که از افرادِ ثروتمند و ظالم دزدی میکرده و به فقرا میدادهاند و به طرق مختلف کمکحالِ مردم بودهاند. معروفترین عیارِ ادبیات فارسی، «سمکِ عیار» میباشد که کتابِ داستانش موجود است و لبربز از قصههای زیبا و دلنشین.
کیمُخت = چرمِ دباغی شده، اینجا مجازاً به معنای لباس است. یعنی سگهایی که لباس و ظاهرِ انسان دارند.
خرمردم = نوعی ایهامِ دور دارد، چون خر علاوه بر الاغ به معنای بزرگ است و در نتیجه به حاکمان میشده لقبِ خر هم داد، چون مردمی مثلا بزرگ بودهاند. اما مشخصا جنبهی فحشِ خر، مدِ نظرِ سناییست.
شعر اجتماعی، از سرمایههایِ ادبیِ ماست که متاسفانه کمتر به آن توجه میشود و در اذهانِ اکثریتِ ما، ادبیاتِ کلاسیک، ادبیاتیست مختصِ گل و بلبل.
اما با خواندنِ این دست اشعار، میفهمیم که شاعرانِ بزرگ، هرگز از جامعه جدا نبوده و همواره صدای مردم بودهاند.
این قصیدهی سنایی، قصیدهای بسیار خواندنیست که من فقط همین چهار بیت را محض نمونه منتشر کردم خواندنش را به دوستانِ عزیر پیشنهاد میدهم.
مصرعِ اولِ قصیده این است:
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار
ـ @berkeye_kohan ـ
Forwarded from مصطفا صمدی (مصطفا صمدی)
مادریِ واژهها و زبان
(خوانش از شعرهای مصطفا صمدی)
نوشتهی دکتر یعقوب یسنا
فعالیت فرهنگی و ادبی مصطفا صمدی
مصطفا صمدی (1370) از شاعران هرات است. لیسانس رشتهی «اقتصاد کلان» از دانشگاه هرات دارد. اکنون دانشجو سمستر آخر رشتهی «ارتباطات انترنتی در عصر دیجیتال» در یکی از دانشگاههای آلمان است.
از خوبیهای کار ادبی صمدی در عرصهی سرایش شعر این استکه درگیر فعالیتهای حاشیهای بنام «فعالیت فرهنگی» نبوده است. منظور از فعالیت فرهنگی همان برداشت اشتباه از کار ادبی استکه تعدادی بیآنکه به تولید متن ادبی بپردازند با پارتیبازی و... دست به حاشیهسازی فرهنگی میزنند و نام این حاشیهسازیها را فعالیت فرهنگی میگذارند؛ با چنین حاشیهسازیهای میخواهند از آدرس ادبیات سوء استفاده کنند و به شهرت برسند.
صمدی کار شاعری را از شعر سپید آغاز کرده است. از سال 95 تا اکنون چهار مجموعهشعر بنامهای «بی دوزخ و دوری»، «من هم آدمم»، «عشق رحمهالله علیه» و «برادریدن» از او نشر شده است. در واقع از سال 95 به بعد هر سال یک مجموعهشعر بیرون داده است. در بارهی کیفیت کار اگر قضاوت نکنم از نظر کمیت خیلی کار است.
رویکرد زبانگرایی در شعرهای صمدی
صمدی شعر را با رویکرد مدرن که شعر سپید باشد، آغاز میکند و بعد به رویکرد پستمدرن گرایش پیدا میکند. در رویکرد پستمدرن بیشتر رویکرد زبانگرایانه دارد. رویکردی که در دههی هفتاد در شعر ایران رواج یافت. با وصف تفاوت فرم، ساختار شعر و بحث ذهنیت و عینیت بین شعر مدرن و پیشامدرن؛ اما در شعر مدرن و پیشامدرن در بارهی معنا نسبتا توافق نظر وجود دارد اینکه زبان شعر در خدمت معنا باشد. یعنی شاعر مادر معنا است، توسط زبان معنا را پرورش میدهد. فرزندیکه باید پرورش پیدا کند معنا است.
شاعر در شعرهایی با رویکرد پستمدرنیستی برای معنا نه، بلکه برای واژهها و زبان مادری میکند. فرزندی که در شعر باید پرورش یابد واژهها و زبان است. شاعر با واژهها و زبان شوخی میکند، واژهها و زبان را وادار به خنده میکند، از شعر بهعنوان فرصتی برای رقص واژهها و زبان استفاده میکند؛ اینجاست که واژهها و زبان فعال میشود، مناسبات خود را نه با پیشفرض معنا بلکه بنابه ظرفیتهای بازیگرانه و پازلگرایانهی زبان ایجاد میکند. اینکه از شعر، خوانندهها چه تداعیهای معنایی را تصور و برداشت میکنند به ذهنیت خوانندهها ارتباط میگیرد. شاعر و شعر قصد تاکید تولید معنای خاصی را ندارد.
اگر با این رویکرد دایهگی و مادری شاعر برای واژهها و زبان در شعر پستمدرن توجه داشته باشیم، مصطفا صمدی در مجموعهشعر «من هم آدمم» ورود خوبی به شعر زبانگرا داشته است. شاعر در ورود به شعر زبان ذوقزدگی ندارد، بلکه خیلی تجربی و از روی شناخت ظرفیتهای زبانی به شعر زبان ورود میکند. این گونه تجربهی ورود به شعر زبان را در شعر افغانستان خیلی کم داشتهایم؛ زیرا اکثرا بیآنکه درک درستی از شعر زبان داشته باشند، ذوقزده میشوند و میخواهند از کاروان نوگرایی، آوانگاردیسم و... عقب نمانند؛ بنابراین ذوق سرایش شعر زبان و پستمدرن به سر شان میزند. این گونه ذوقزدگی در سرایش شعر به فساد و تباهی معنا و زبان در شعر میانجامد.
صمدی در مجموعهشعر من هم آدمم دچار هیچگونه محتوای کلانروایتی نیست. شعرها خیلی جدی با روزگار خود چه در مناسبات اجتماعی و چه در مناسبات زبانی رابطه و درگیری دارد. شاعر در مناسبات اجتماعی به هر رویداد فکری، عقیدتی، فرهنگی، سیاسی و روزمرگی دست میاندازد اما همه را درون مناسبات زبانی شعر به کار میبرد؛ یعنی جنبهی ارجاعی فرهنگی و اجتماعی رویدادها را در زبان شعر به بازی میگیرد: «.../ خدا/ محمد/ موسی/ یکی بیاید این قاب را/ بیرون کند از سرم».
خوبی این مجموعهشعر در این استکه شاعر از زبان شعر استفادهی گزارشی و بیان مستقیم نکرده است. مثلا نگفته وضعیت جامعه خراب است؛ بلکه بیشتر از ظرفیت مجازی زبان استفاده کرده است: در شعر فقر: «آن بالا/ ابر سمج روی شهر/ که خیال رفتنش نیست/ این پایین/ با بوی غلیظی از چرس/ زیر پلی سگ خواب/...». از نشانههایی در شعر استفاده میشود بیآنکه در بارهی فقر صحبت شود، فقر دیده میشود.
در مجموعهشعر من هم آدمم استفاده از زبانگرایی جدا از زبان شعر نمیایستد. شاعر استفاده از ظرفیت زبان را میداند و در استفاده از زبان به زبان شعر ظرفیت میبخشد: «وقتی از درخت دری/ و از گذشته گودالی مانده/ از زندگی چه انتظار؟ که روی نقش باغ/ نمیدانم بکار یا ببخشید/...». در این سطرها مناسبات زبانی خوبی اتفاق افتاده استکه مناسبت بین «درخت و دری»، استفاده از «نمیدانم» در کارکرد زبانی متفاوت و جایگاه و رابطهی «روی نقش باغ» در مناسبت بافتاری شعر است.
شاعر ظرفیتهای شعر زبان را در شعر قربانی بیشتر به کار میگیرد.
(خوانش از شعرهای مصطفا صمدی)
نوشتهی دکتر یعقوب یسنا
فعالیت فرهنگی و ادبی مصطفا صمدی
مصطفا صمدی (1370) از شاعران هرات است. لیسانس رشتهی «اقتصاد کلان» از دانشگاه هرات دارد. اکنون دانشجو سمستر آخر رشتهی «ارتباطات انترنتی در عصر دیجیتال» در یکی از دانشگاههای آلمان است.
از خوبیهای کار ادبی صمدی در عرصهی سرایش شعر این استکه درگیر فعالیتهای حاشیهای بنام «فعالیت فرهنگی» نبوده است. منظور از فعالیت فرهنگی همان برداشت اشتباه از کار ادبی استکه تعدادی بیآنکه به تولید متن ادبی بپردازند با پارتیبازی و... دست به حاشیهسازی فرهنگی میزنند و نام این حاشیهسازیها را فعالیت فرهنگی میگذارند؛ با چنین حاشیهسازیهای میخواهند از آدرس ادبیات سوء استفاده کنند و به شهرت برسند.
صمدی کار شاعری را از شعر سپید آغاز کرده است. از سال 95 تا اکنون چهار مجموعهشعر بنامهای «بی دوزخ و دوری»، «من هم آدمم»، «عشق رحمهالله علیه» و «برادریدن» از او نشر شده است. در واقع از سال 95 به بعد هر سال یک مجموعهشعر بیرون داده است. در بارهی کیفیت کار اگر قضاوت نکنم از نظر کمیت خیلی کار است.
رویکرد زبانگرایی در شعرهای صمدی
صمدی شعر را با رویکرد مدرن که شعر سپید باشد، آغاز میکند و بعد به رویکرد پستمدرن گرایش پیدا میکند. در رویکرد پستمدرن بیشتر رویکرد زبانگرایانه دارد. رویکردی که در دههی هفتاد در شعر ایران رواج یافت. با وصف تفاوت فرم، ساختار شعر و بحث ذهنیت و عینیت بین شعر مدرن و پیشامدرن؛ اما در شعر مدرن و پیشامدرن در بارهی معنا نسبتا توافق نظر وجود دارد اینکه زبان شعر در خدمت معنا باشد. یعنی شاعر مادر معنا است، توسط زبان معنا را پرورش میدهد. فرزندیکه باید پرورش پیدا کند معنا است.
شاعر در شعرهایی با رویکرد پستمدرنیستی برای معنا نه، بلکه برای واژهها و زبان مادری میکند. فرزندی که در شعر باید پرورش یابد واژهها و زبان است. شاعر با واژهها و زبان شوخی میکند، واژهها و زبان را وادار به خنده میکند، از شعر بهعنوان فرصتی برای رقص واژهها و زبان استفاده میکند؛ اینجاست که واژهها و زبان فعال میشود، مناسبات خود را نه با پیشفرض معنا بلکه بنابه ظرفیتهای بازیگرانه و پازلگرایانهی زبان ایجاد میکند. اینکه از شعر، خوانندهها چه تداعیهای معنایی را تصور و برداشت میکنند به ذهنیت خوانندهها ارتباط میگیرد. شاعر و شعر قصد تاکید تولید معنای خاصی را ندارد.
اگر با این رویکرد دایهگی و مادری شاعر برای واژهها و زبان در شعر پستمدرن توجه داشته باشیم، مصطفا صمدی در مجموعهشعر «من هم آدمم» ورود خوبی به شعر زبانگرا داشته است. شاعر در ورود به شعر زبان ذوقزدگی ندارد، بلکه خیلی تجربی و از روی شناخت ظرفیتهای زبانی به شعر زبان ورود میکند. این گونه تجربهی ورود به شعر زبان را در شعر افغانستان خیلی کم داشتهایم؛ زیرا اکثرا بیآنکه درک درستی از شعر زبان داشته باشند، ذوقزده میشوند و میخواهند از کاروان نوگرایی، آوانگاردیسم و... عقب نمانند؛ بنابراین ذوق سرایش شعر زبان و پستمدرن به سر شان میزند. این گونه ذوقزدگی در سرایش شعر به فساد و تباهی معنا و زبان در شعر میانجامد.
صمدی در مجموعهشعر من هم آدمم دچار هیچگونه محتوای کلانروایتی نیست. شعرها خیلی جدی با روزگار خود چه در مناسبات اجتماعی و چه در مناسبات زبانی رابطه و درگیری دارد. شاعر در مناسبات اجتماعی به هر رویداد فکری، عقیدتی، فرهنگی، سیاسی و روزمرگی دست میاندازد اما همه را درون مناسبات زبانی شعر به کار میبرد؛ یعنی جنبهی ارجاعی فرهنگی و اجتماعی رویدادها را در زبان شعر به بازی میگیرد: «.../ خدا/ محمد/ موسی/ یکی بیاید این قاب را/ بیرون کند از سرم».
خوبی این مجموعهشعر در این استکه شاعر از زبان شعر استفادهی گزارشی و بیان مستقیم نکرده است. مثلا نگفته وضعیت جامعه خراب است؛ بلکه بیشتر از ظرفیت مجازی زبان استفاده کرده است: در شعر فقر: «آن بالا/ ابر سمج روی شهر/ که خیال رفتنش نیست/ این پایین/ با بوی غلیظی از چرس/ زیر پلی سگ خواب/...». از نشانههایی در شعر استفاده میشود بیآنکه در بارهی فقر صحبت شود، فقر دیده میشود.
در مجموعهشعر من هم آدمم استفاده از زبانگرایی جدا از زبان شعر نمیایستد. شاعر استفاده از ظرفیت زبان را میداند و در استفاده از زبان به زبان شعر ظرفیت میبخشد: «وقتی از درخت دری/ و از گذشته گودالی مانده/ از زندگی چه انتظار؟ که روی نقش باغ/ نمیدانم بکار یا ببخشید/...». در این سطرها مناسبات زبانی خوبی اتفاق افتاده استکه مناسبت بین «درخت و دری»، استفاده از «نمیدانم» در کارکرد زبانی متفاوت و جایگاه و رابطهی «روی نقش باغ» در مناسبت بافتاری شعر است.
شاعر ظرفیتهای شعر زبان را در شعر قربانی بیشتر به کار میگیرد.
Forwarded from مصطفا صمدی (مصطفا صمدی)
در ضمنِ استفاده از ظرفیتهای شعر زبان به چند صدایی و شالودهشکنی تکصدایی نیز در این شعر توجه میکند. یعنی ایدههای آوانگاردیسم زبانگرایانهای که در سراسر مجموعهشعر من هم آدمم وجود دارد، تلاش میشود در این شعر بیشتر تحقق پیدا کند.
در کل مجموعهشعر من هم آدمم یکی از بهترین نمونههای شعر زبانگرای معاصر افغانستان است. بعد از مجموعهشعر من هم آدمم، مجموعه شعر عشق رحمهالله علیه نشر شده است. در این مجموعهشعر، جنبههای زبانگرایانهی مجموعهشعر من هم آدمم چندان دنبال نمیشود. از نظر جنبههای ظرفیتِ شعر زبان، شاعر در مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه نتوانسته فراتر برود و به ظرفیتهای زبانی و ادبی بیشتر دست یابد.
این مجموعهشعر عاشقانه است. در عاشقانه بودن نیز از یک شعر تا شعر دیگر تجربهی قابل ملاحظهای در تصرفهای زبانی و در بیان عاطفی احساس نمیشود. فضاهای زبانی و عاطفی شعرها تکرار شده است. اگرچه شاعر قصد ارایهی احساس عشق رمانتیک را ندارد. رویکرد شاعر نسبت به عشق بیشتر جنبهی شوخی و طنزی دارد. اما شاعر در شعرها دچار احساسات است. یعنی شعرها از هر جهت نسبتا سطحی است. همهی شعرهای این مجموعه را میتوان در یک شعر خلاصه کرد. زیرا تجربه و اتفاق خاصی از یک شعر تا شعر دیگر روی نمیدهد. بنابراین در این مجموعه دچار افت ظرفیت زبانی و بیانی شاعر استیم.
تکرار محتوا در شعر پستمدرن و شعر زبان معنا ندارد. برای اینکه شعر زبان دنبال محتوا نیست که نگران محتوا باشیم که محتوا و معنا تکرار نشود. در شعر زبان مهم رویکرد مناسبات زبانی است. به این معنا که شاعر بی آنکه چیزی بگوید یا در پی قصد چه گفتن باشد باید زبان را به بازی بگیرد و زبان را به فعالیت درآورد. اما صمدی در مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه نه زبان را به بازی درآورده است و نه چیزی گفته است.
آخرین مجموعهشعر صمدی «برادریدن» است. نام مجموعهشعر را شاعر بنابه ظرفیت زبانی ساخته است. این نام را خیلی خوب ساخته است. پیش از آنکه خواننده شعرها ببیند از نام مجموعهشعر میداند که شاعر قصد بیان متفاوت در سرایش شعر دارد.
کارکرد زبان در شعرهای مجموعهشعر برادریدن نسبت به مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه بهتر میشود. شعرها از نظر زبانی و نوع نگاه عمق پیدا میکند. شاعر در شعرها درگیری اجتماعی دارد. درگیریهای اجتماعی گاهی نسبت به درگیریهای زبانی در شعرها بیشتر میشود. در این مجموعهشعر نیز شاعر از مجموعهشعر من هم آدمم جلو نمیآید. یعنی ظرفیتهای زبانی و شعری شعرهای من هم آدمم قدرتمندتر از شعرهای برادریدن است.
بهترین شعر برادریدن شعر « سر خط» است. اما شعر سر خط تکرار شعر «قربانی» مجموعهشعر من هم آدمم است. شاعر، شعر قربانی را در شعر سر خط بازنویسی کرده است. در این بازنویسی بیشتر به جنبههای چندصدایی، بازیهای زبانی و واسازی توجه شده استکه این بازنویسی خیلی موفقانه صورت گرفته است. شعر قربانی در صورت قبلی خود نیز یکی از بهترین شعرهای صمدی است اما در این بازنویسی از نظر مولفههای آوانگاردیسم، فوقالعاده شده است.
اگر بخواهم قضاوت کنم، مجموعهشعر من هم آدمم صمدی در بین مجموعهشعرهایش بهترین مجموعه است. شعر قربانی در مجموعهشعر من هم آدمم و بازنویسی این شعر بنام سر خط در مجموعهشعر برادریدن تکاملیافتهترین شعر در رویکرد سرایش شعر صمدی میتواند باشد.
دکتر یعقوب یسنا
#یعقوب_یسنا
#روزنامهی_راه_مدنیت
https://madanyatonline.com/9-5/?fbclid=IwAR25lLBZ5mB2FshU1-hrYRjHBXEITLssPDX2k0GQwT_rjwwJhK1Q7oUPY00
در کل مجموعهشعر من هم آدمم یکی از بهترین نمونههای شعر زبانگرای معاصر افغانستان است. بعد از مجموعهشعر من هم آدمم، مجموعه شعر عشق رحمهالله علیه نشر شده است. در این مجموعهشعر، جنبههای زبانگرایانهی مجموعهشعر من هم آدمم چندان دنبال نمیشود. از نظر جنبههای ظرفیتِ شعر زبان، شاعر در مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه نتوانسته فراتر برود و به ظرفیتهای زبانی و ادبی بیشتر دست یابد.
این مجموعهشعر عاشقانه است. در عاشقانه بودن نیز از یک شعر تا شعر دیگر تجربهی قابل ملاحظهای در تصرفهای زبانی و در بیان عاطفی احساس نمیشود. فضاهای زبانی و عاطفی شعرها تکرار شده است. اگرچه شاعر قصد ارایهی احساس عشق رمانتیک را ندارد. رویکرد شاعر نسبت به عشق بیشتر جنبهی شوخی و طنزی دارد. اما شاعر در شعرها دچار احساسات است. یعنی شعرها از هر جهت نسبتا سطحی است. همهی شعرهای این مجموعه را میتوان در یک شعر خلاصه کرد. زیرا تجربه و اتفاق خاصی از یک شعر تا شعر دیگر روی نمیدهد. بنابراین در این مجموعه دچار افت ظرفیت زبانی و بیانی شاعر استیم.
تکرار محتوا در شعر پستمدرن و شعر زبان معنا ندارد. برای اینکه شعر زبان دنبال محتوا نیست که نگران محتوا باشیم که محتوا و معنا تکرار نشود. در شعر زبان مهم رویکرد مناسبات زبانی است. به این معنا که شاعر بی آنکه چیزی بگوید یا در پی قصد چه گفتن باشد باید زبان را به بازی بگیرد و زبان را به فعالیت درآورد. اما صمدی در مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه نه زبان را به بازی درآورده است و نه چیزی گفته است.
آخرین مجموعهشعر صمدی «برادریدن» است. نام مجموعهشعر را شاعر بنابه ظرفیت زبانی ساخته است. این نام را خیلی خوب ساخته است. پیش از آنکه خواننده شعرها ببیند از نام مجموعهشعر میداند که شاعر قصد بیان متفاوت در سرایش شعر دارد.
کارکرد زبان در شعرهای مجموعهشعر برادریدن نسبت به مجموعهشعر عشق رحمهالله علیه بهتر میشود. شعرها از نظر زبانی و نوع نگاه عمق پیدا میکند. شاعر در شعرها درگیری اجتماعی دارد. درگیریهای اجتماعی گاهی نسبت به درگیریهای زبانی در شعرها بیشتر میشود. در این مجموعهشعر نیز شاعر از مجموعهشعر من هم آدمم جلو نمیآید. یعنی ظرفیتهای زبانی و شعری شعرهای من هم آدمم قدرتمندتر از شعرهای برادریدن است.
بهترین شعر برادریدن شعر « سر خط» است. اما شعر سر خط تکرار شعر «قربانی» مجموعهشعر من هم آدمم است. شاعر، شعر قربانی را در شعر سر خط بازنویسی کرده است. در این بازنویسی بیشتر به جنبههای چندصدایی، بازیهای زبانی و واسازی توجه شده استکه این بازنویسی خیلی موفقانه صورت گرفته است. شعر قربانی در صورت قبلی خود نیز یکی از بهترین شعرهای صمدی است اما در این بازنویسی از نظر مولفههای آوانگاردیسم، فوقالعاده شده است.
اگر بخواهم قضاوت کنم، مجموعهشعر من هم آدمم صمدی در بین مجموعهشعرهایش بهترین مجموعه است. شعر قربانی در مجموعهشعر من هم آدمم و بازنویسی این شعر بنام سر خط در مجموعهشعر برادریدن تکاملیافتهترین شعر در رویکرد سرایش شعر صمدی میتواند باشد.
دکتر یعقوب یسنا
#یعقوب_یسنا
#روزنامهی_راه_مدنیت
https://madanyatonline.com/9-5/?fbclid=IwAR25lLBZ5mB2FshU1-hrYRjHBXEITLssPDX2k0GQwT_rjwwJhK1Q7oUPY00
روزنامه راه مدنیت
مادریِ واژهها و زبان | روزنامه راه مدنیت
(خوانشی از شعرهای مصطفی صمدی) دکتور یعقوب یسنا فعالیت فرهنگی و ادبی «مصطفی صمدی» مصطفی صمدی (۱۳۷۰) از شاعران هرات، دارای لیسانس «اقتصاد کلان» از دانشگاه این شهر و دانشجوی سمستر آخر رشتۀ «ارتباطات
این عشق که یکچند برایم تنهگی کرد
بر برگِ من آخر چه شد، آتشزنهگی کرد؟!
تا نگذرد از من احدی، کوه شد اما
از هر که به من ماند ردی؛ گردنهگی کرد
شد باد که بر خاک رسد برگ به برگم
یکدم بغلی تنگ شد و منگنهگی کرد
یک روز روان گشت چنان خون به رگانم
روز دگرش نیش کشید و کنهگی کرد
بر هر درِ در روبرویم قفل شد اما
بر هر درِ دور از نظرم پاشنهگی کرد
آن سیب که رنگش همهجا نقش دلم بود
سنگی شد و بیزارم از آن آینهگی کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
بر برگِ من آخر چه شد، آتشزنهگی کرد؟!
تا نگذرد از من احدی، کوه شد اما
از هر که به من ماند ردی؛ گردنهگی کرد
شد باد که بر خاک رسد برگ به برگم
یکدم بغلی تنگ شد و منگنهگی کرد
یک روز روان گشت چنان خون به رگانم
روز دگرش نیش کشید و کنهگی کرد
بر هر درِ در روبرویم قفل شد اما
بر هر درِ دور از نظرم پاشنهگی کرد
آن سیب که رنگش همهجا نقش دلم بود
سنگی شد و بیزارم از آن آینهگی کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
نوشتهای از من در مورد مجموعۀ «دیوان باد» سرودۀ هارون بهیار:
https://www.kabulnath.de/Sale-e-Panzdaoum/Shoumare-352/ekram%20basim.html
https://www.kabulnath.de/Sale-e-Panzdaoum/Shoumare-352/ekram%20basim.html