آدینهی گذشته در مسجدی پای صحبتهای شیخی نشستیم. شیخ در باب حجاب اسلامی و فواید آن ایراد سخن میفرمود.
میگفت: وقتی زنِ زیبارویِ عنبرینمویِ یاسمنبویی حجاب میپوشد از شرِ اشرار و لندهغران و یلهگردان در امان میباشد و اگر زن زشترویی حجاب میپوشد از نگاه تمسخرآمیز خلایق برکنار میماند. پس چرا این غربیان و شرقیان و شمالیان و جنوبیان حجاب را بد می پندارند؟
حاضرانِ محفل را این گفتار خوش آمد و بر سبیلِ اقناع، تکبیری وزین نثار کردند. فیالجمله ما نیز مستفیض گردیده تا ختم بحث نشستن گرفتیم.
در آخر دستاوردمان مشکوکشدن به بیت زیر بود :
به هر رنگی که خواهی جامه میپوش
من از طرزِ خرامت میشناسم
@ikrsim
میگفت: وقتی زنِ زیبارویِ عنبرینمویِ یاسمنبویی حجاب میپوشد از شرِ اشرار و لندهغران و یلهگردان در امان میباشد و اگر زن زشترویی حجاب میپوشد از نگاه تمسخرآمیز خلایق برکنار میماند. پس چرا این غربیان و شرقیان و شمالیان و جنوبیان حجاب را بد می پندارند؟
حاضرانِ محفل را این گفتار خوش آمد و بر سبیلِ اقناع، تکبیری وزین نثار کردند. فیالجمله ما نیز مستفیض گردیده تا ختم بحث نشستن گرفتیم.
در آخر دستاوردمان مشکوکشدن به بیت زیر بود :
به هر رنگی که خواهی جامه میپوش
من از طرزِ خرامت میشناسم
@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سهگانیهای محمداکرام بسیم) (Ikram Basim)
#سه_گانی
با سری خالی نشاید لب گشود
باد بیرون میشود از شیرِ باز
سد که خالی بود
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
با سری خالی نشاید لب گشود
باد بیرون میشود از شیرِ باز
سد که خالی بود
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
بیزارم از آن گریه که دامن نکند تَر
اشکی که نریزد به زمین، میوهی خام است
درکی قمی «متوفی ۱۰۶۳ق»
مغرور کمالی، ز فلک شکوه چه لازم
کار تو هم از پختگیِ طبع تو خام است
بیدل دهلوی «متوفی ۱۱۳۳ق»
@ikrsim
اشکی که نریزد به زمین، میوهی خام است
درکی قمی «متوفی ۱۰۶۳ق»
مغرور کمالی، ز فلک شکوه چه لازم
کار تو هم از پختگیِ طبع تو خام است
بیدل دهلوی «متوفی ۱۱۳۳ق»
@ikrsim
میفرماید:
هلالِ یکشبه دید و به هم کشید ابرو
گرفت ناخن زیبا و روی آب انداخت
اینجا نه رو و نه ابروی یار به ماه تشبیه شده، بلکه ناخن گرفتهشدهی معشوق است که به روی آب افتیده و مهسان به نظر میرسد. جالب است که این ماهِ شب نیست، بلکه هلالِ سفیدیست که در روزهای اولِ ماهِ قمری و از طرفِ روز هم دیده میشود. آسمان هم آبیست. پس ناخن گرفتهی یار را که روی آب انداخته همسانِ هلالی دانسته که در طول روز در آسمان معلوم میشود.
یاد آور شوم که ابرو هم با هلال تناسب دارد و این هم بر زیبایی بیت افزوده است.
شاعرش را نمیدانم کیست، اما هرکسی هست کارش کارستان است.
@ikrsim
هلالِ یکشبه دید و به هم کشید ابرو
گرفت ناخن زیبا و روی آب انداخت
اینجا نه رو و نه ابروی یار به ماه تشبیه شده، بلکه ناخن گرفتهشدهی معشوق است که به روی آب افتیده و مهسان به نظر میرسد. جالب است که این ماهِ شب نیست، بلکه هلالِ سفیدیست که در روزهای اولِ ماهِ قمری و از طرفِ روز هم دیده میشود. آسمان هم آبیست. پس ناخن گرفتهی یار را که روی آب انداخته همسانِ هلالی دانسته که در طول روز در آسمان معلوم میشود.
یاد آور شوم که ابرو هم با هلال تناسب دارد و این هم بر زیبایی بیت افزوده است.
شاعرش را نمیدانم کیست، اما هرکسی هست کارش کارستان است.
@ikrsim
👆👆👆
هیچ قالبی در شعر فارسی نیست که از گزند و صدمه ی مدح بر کنار مانده باشد و از این رو در رباعیات فراوان مضامین مدحی ملاحظه میشود و مخصوصاً بدیهه و مدح در رباعی به طرز وسیعی با یکدیگر آمیخته اند به نحوی که رباعی را شعر بدیهی و بدیهه را شعر مدح خوانده اند.
این رباعیات غالباً در ذکر واقعه ای هستند ولی این وقایع مستقیماً به ممدوح مربوط میشود، عنصری، امیر معزی، ازرقی و ... با سرودن رباعیات مدحی در حالات و موقعیت های مناسب صله های گرانی گرفتند و مخصوصا امیر معزی رباعیات مدحی فراوانی دارد از آنجا که خواندن و سرودن رباعی (مدحی) وقت چندانی نمیخواهد شاعران مترصد صله غالباً در مواقع غیر رسمی از همین شکل شعری برای مدح استفاده کرده اند. با این همه رباعی نسبت به قصیده و برخی از قوالب دیگر کمتر به مدح آلوده شده است.
یک رباعی از انوری که در ناخن گرفتن ممدوح سروده شده است 👇
از مشرق دست گوهر آل نظام
ده ماه تمام را طلوع است مدام
اینک بنگر که آن خداوند کرام
بفکند مه نوی ز هر ماه تمام
دیوان انوری ص ۱۰۰۷
#شعر_مدحی
#سیر_رباعی
#شمیسا
پ.ن: فارغ از اینکه رباعی انوری مدحی است اما ببینید چقدر بدیع و زیبا سروده شده است ، مشرق دست ، ده ماه تمام یا همان ده انگشت( یا اشاره به کلیت ناخن که پیوسته رشد می کند) و ناخن هایی که شبیه هلال است و به ماه نو تشبیه شده است.
از مشرق دست و از هر ده انگشت یک یک ماه نوی پدید می آورد و به زمین می افکند .
در واقع از یک موضوع ناخوشایند که همانا ناخن گیریست شاعر چنین تصویر زیبا و بکری می سازد !
اتفاقا بیشتر استعدادهای شعری ما در طول تاریخ مداح بوده اند و دریغا!
@siyamakkeyhani
@ikrsim
هیچ قالبی در شعر فارسی نیست که از گزند و صدمه ی مدح بر کنار مانده باشد و از این رو در رباعیات فراوان مضامین مدحی ملاحظه میشود و مخصوصاً بدیهه و مدح در رباعی به طرز وسیعی با یکدیگر آمیخته اند به نحوی که رباعی را شعر بدیهی و بدیهه را شعر مدح خوانده اند.
این رباعیات غالباً در ذکر واقعه ای هستند ولی این وقایع مستقیماً به ممدوح مربوط میشود، عنصری، امیر معزی، ازرقی و ... با سرودن رباعیات مدحی در حالات و موقعیت های مناسب صله های گرانی گرفتند و مخصوصا امیر معزی رباعیات مدحی فراوانی دارد از آنجا که خواندن و سرودن رباعی (مدحی) وقت چندانی نمیخواهد شاعران مترصد صله غالباً در مواقع غیر رسمی از همین شکل شعری برای مدح استفاده کرده اند. با این همه رباعی نسبت به قصیده و برخی از قوالب دیگر کمتر به مدح آلوده شده است.
یک رباعی از انوری که در ناخن گرفتن ممدوح سروده شده است 👇
از مشرق دست گوهر آل نظام
ده ماه تمام را طلوع است مدام
اینک بنگر که آن خداوند کرام
بفکند مه نوی ز هر ماه تمام
دیوان انوری ص ۱۰۰۷
#شعر_مدحی
#سیر_رباعی
#شمیسا
پ.ن: فارغ از اینکه رباعی انوری مدحی است اما ببینید چقدر بدیع و زیبا سروده شده است ، مشرق دست ، ده ماه تمام یا همان ده انگشت( یا اشاره به کلیت ناخن که پیوسته رشد می کند) و ناخن هایی که شبیه هلال است و به ماه نو تشبیه شده است.
از مشرق دست و از هر ده انگشت یک یک ماه نوی پدید می آورد و به زمین می افکند .
در واقع از یک موضوع ناخوشایند که همانا ناخن گیریست شاعر چنین تصویر زیبا و بکری می سازد !
اتفاقا بیشتر استعدادهای شعری ما در طول تاریخ مداح بوده اند و دریغا!
@siyamakkeyhani
@ikrsim
میگفت که من کوهم و لیکِن افتاد
وارفته به شکل تپهی شن افتاد
آنکس که تو را ندیده، مَن مَن میکرد
شد با تو مقابل و به مِنمِن افتاد
اکرام بسیم
@ikrsim
وارفته به شکل تپهی شن افتاد
آنکس که تو را ندیده، مَن مَن میکرد
شد با تو مقابل و به مِنمِن افتاد
اکرام بسیم
@ikrsim
گاهْ میگویم بیا راهی شوم
لحظهای اینپا و آنپا میکنم
مینشینم باز با تنهاییام
رفتنِ خود را تماشا میکنم
اکرام بسیم
@ikrsim
لحظهای اینپا و آنپا میکنم
مینشینم باز با تنهاییام
رفتنِ خود را تماشا میکنم
اکرام بسیم
@ikrsim
او پارهای از وجودِ خیرالبشر است
یعنی که بشر به هستیاش مفتخر است
هرچند که همچنان زمان در گذر است
از خونِ حسین چشمِ تاریخ تر است
اکرام بسیم
@ikrsim
یعنی که بشر به هستیاش مفتخر است
هرچند که همچنان زمان در گذر است
از خونِ حسین چشمِ تاریخ تر است
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from بغلِ باد (سهگانیهای محمداکرام بسیم) (Ba sim)
#سه_گانی
هوا بارانیَست و نیست بارانی
اگرچه باغ جانی بیرمق دارد،
نبارد ابر، حق دارد.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
هوا بارانیَست و نیست بارانی
اگرچه باغ جانی بیرمق دارد،
نبارد ابر، حق دارد.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
Forwarded from یعقوب یسنا
سپیدخوانی شعری از اکرام بسیم
رومن یاکوبسن میگوید شاعر در زبان ادب، دوگونه استفاده میکند: انتخاب و ترکیب. اگر از ترکیب استفاده کند، شعر بیشتر واقعگرا میشود؛ اگر از انتخاب استفاده کند شعر جنبهی رومانتیسم و سمبولیسم و... پیدا میکند.
شعر بسیم در دید نخست یک شعر سپید است. ساختار و فرم دارد. هر بند شعر ابهام هنری دارد. در پایان هر بند فرصت سپیدخوانی به خواننده داده شدهاست.
پنج هزار سال جریان داشت (ترکیب است). زیر یک پوست (انتخاب است). اگر میآمد که پنج هزار سال جریان داشت در کشوری بنام افغانستان. در این صورت سخن از شعر نبود. اینکه پوست به جای افغانستان انتخاب شدهاست. اینجا وارد زبان ادب و شعر شدهایم. این انتخاب خیلی خوب و زیرکانه اتفاق افتاده است. سطرهای بعد نیز بنابه این انتخاب معنادار شده است.
در بند دوم نیز با انتخاب رو به رویم: خنجر شد پنجهای/ شاید از پنجاب. خنجرشدن پنجه، انتخاب از نوع تشبیه است. پنجه و پنجاب نیز تداعی معنایی، همحروفی و همنامی دارد. اشاره به نام شهرها خواننده را به سوی پیام شعر فرامیخواند که شعر موضوع تاریخی-سیاسی دارد.
ذکر نام شعرها با آنکه ترکیب اند اما کتف بر کابل زدن و هوش از هرات گریختن، جاندارانگارانه است. این جاندارانگاری به شعر جنبه بخشیده است. پنج هزار سال تبدیل به پنج هزار قطره میشود. نوعی از انتخاب است. این قطرهها از زیر پوست بر زمین میریزد و بعد به هوا میرود. این گونه برخورد، مجال فکر کردن و سپیدخوانی میدهد که این قطرههای چیست!
بند آخر، اشاره به واقعیت زندگی اجتماعی سرباز (با تداعیهای معنادار) دارد: چهارپنج دست/ پنجهزار افغانی. چهارپنج دست اشاره به کشتهشدنهای بیهودهی ما است برای پنج هزار افغانی. این پنجهزار افغانی با پنجهزار سال و پنجهزار قطره میتواند تداعی و تناسب برقرار کند؛ یعنی بیهودگی تاریخ ما. با وصفیکه بند آخر شعر، زیبا است؛ اما بهنوعی به شعر پایان بخشیده و پایانِ شعر را بستهاست.
این روزها میبینم تعدادی از دوستان هر چیز بی در و پیکر را بنام شعر عرضه میکنند و بعد مدعیاند که پساسپید و... استند؛ تعجب میکنم و با خود میگویم شاید این افراد نابغهاند و تو افتادگی ذهنی داری که نمیتوانی نبوغ این افراد را درک کنی. با این وقوف به افتادگی ذهنی خود بازهم تاکید میکنم هر چیزی بی در و پیکر نه شعر سپید است و نه شعر فراسپید. اینکه ما از شعر سپید عبور کردهباشیم برایم قابل بحث است. فکر میکنم شعر معاصر فارسی هنوز در بوطیقای شعر سپید است. چیزهاییکه فراتر از این بوطیقا گویا سروده میشوند؛ شاید هر چیز باشند اما شعر نه. با پوزش از شاعران نابغه!
پنجهزار سال جریان داشت
زیرِ یک پوست
روی استخوانهایی کمسنوسال
تا سری بالا
چشمی باز
خنجر شد پنجهای
شاید از پنجاب
فرو در سینهای که میتپید غزنی
کتفی زد بر کابل که مثلِ کفِ دست
هوش از هرات گریخت
پنجهزار قطره قطره از زیر پوست
بر زمین
به آسمان رفت
چهار پنج دست به گورستان
پنجهزار افغانی در حفرهی سربازِ یک عبا
رومن یاکوبسن میگوید شاعر در زبان ادب، دوگونه استفاده میکند: انتخاب و ترکیب. اگر از ترکیب استفاده کند، شعر بیشتر واقعگرا میشود؛ اگر از انتخاب استفاده کند شعر جنبهی رومانتیسم و سمبولیسم و... پیدا میکند.
شعر بسیم در دید نخست یک شعر سپید است. ساختار و فرم دارد. هر بند شعر ابهام هنری دارد. در پایان هر بند فرصت سپیدخوانی به خواننده داده شدهاست.
پنج هزار سال جریان داشت (ترکیب است). زیر یک پوست (انتخاب است). اگر میآمد که پنج هزار سال جریان داشت در کشوری بنام افغانستان. در این صورت سخن از شعر نبود. اینکه پوست به جای افغانستان انتخاب شدهاست. اینجا وارد زبان ادب و شعر شدهایم. این انتخاب خیلی خوب و زیرکانه اتفاق افتاده است. سطرهای بعد نیز بنابه این انتخاب معنادار شده است.
در بند دوم نیز با انتخاب رو به رویم: خنجر شد پنجهای/ شاید از پنجاب. خنجرشدن پنجه، انتخاب از نوع تشبیه است. پنجه و پنجاب نیز تداعی معنایی، همحروفی و همنامی دارد. اشاره به نام شهرها خواننده را به سوی پیام شعر فرامیخواند که شعر موضوع تاریخی-سیاسی دارد.
ذکر نام شعرها با آنکه ترکیب اند اما کتف بر کابل زدن و هوش از هرات گریختن، جاندارانگارانه است. این جاندارانگاری به شعر جنبه بخشیده است. پنج هزار سال تبدیل به پنج هزار قطره میشود. نوعی از انتخاب است. این قطرهها از زیر پوست بر زمین میریزد و بعد به هوا میرود. این گونه برخورد، مجال فکر کردن و سپیدخوانی میدهد که این قطرههای چیست!
بند آخر، اشاره به واقعیت زندگی اجتماعی سرباز (با تداعیهای معنادار) دارد: چهارپنج دست/ پنجهزار افغانی. چهارپنج دست اشاره به کشتهشدنهای بیهودهی ما است برای پنج هزار افغانی. این پنجهزار افغانی با پنجهزار سال و پنجهزار قطره میتواند تداعی و تناسب برقرار کند؛ یعنی بیهودگی تاریخ ما. با وصفیکه بند آخر شعر، زیبا است؛ اما بهنوعی به شعر پایان بخشیده و پایانِ شعر را بستهاست.
این روزها میبینم تعدادی از دوستان هر چیز بی در و پیکر را بنام شعر عرضه میکنند و بعد مدعیاند که پساسپید و... استند؛ تعجب میکنم و با خود میگویم شاید این افراد نابغهاند و تو افتادگی ذهنی داری که نمیتوانی نبوغ این افراد را درک کنی. با این وقوف به افتادگی ذهنی خود بازهم تاکید میکنم هر چیزی بی در و پیکر نه شعر سپید است و نه شعر فراسپید. اینکه ما از شعر سپید عبور کردهباشیم برایم قابل بحث است. فکر میکنم شعر معاصر فارسی هنوز در بوطیقای شعر سپید است. چیزهاییکه فراتر از این بوطیقا گویا سروده میشوند؛ شاید هر چیز باشند اما شعر نه. با پوزش از شاعران نابغه!
پنجهزار سال جریان داشت
زیرِ یک پوست
روی استخوانهایی کمسنوسال
تا سری بالا
چشمی باز
خنجر شد پنجهای
شاید از پنجاب
فرو در سینهای که میتپید غزنی
کتفی زد بر کابل که مثلِ کفِ دست
هوش از هرات گریخت
پنجهزار قطره قطره از زیر پوست
بر زمین
به آسمان رفت
چهار پنج دست به گورستان
پنجهزار افغانی در حفرهی سربازِ یک عبا
یک ذرّه نیست بیغمت ای عشقِ سینهسوز!
کوتاهی سخن که: تو هم بینهایتی
«مجذوبِ تبریزی»
به آنچه امروز ما «خلاصه» میگوییم، سابقاً «کوتاهیِ سخن» میگفتند. این اصطلاح تا چندی پیش در گویش هرات بسیار رایج بود و البته هنوز هم از زبان افراد خیلی مسن شنیده میشود. ما امروزیها به رسمِ تقلید و به زعم خودمان باکلاسسازی زبان، آن را با یک اصطلاح عربی عوض کردهایم.
@kelkinche
@ikrsim
یک ذرّه نیست بیغمت ای عشقِ سینهسوز!
کوتاهی سخن که: تو هم بینهایتی
«مجذوبِ تبریزی»
به آنچه امروز ما «خلاصه» میگوییم، سابقاً «کوتاهیِ سخن» میگفتند. این اصطلاح تا چندی پیش در گویش هرات بسیار رایج بود و البته هنوز هم از زبان افراد خیلی مسن شنیده میشود. ما امروزیها به رسمِ تقلید و به زعم خودمان باکلاسسازی زبان، آن را با یک اصطلاح عربی عوض کردهایم.
@kelkinche
@ikrsim
یارم هرگاه در سخن میآید
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنفُلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
بیدل دهلوی
قرنفُل= گل میخک
در هرات آن را قلمفُر میگویند و آردش را در شوربا میاندازند که به آن بوی و طعم دلپذیری میدهد.
قرار گفتهی خودِ بیدل، او این رباعی را در دهسالگی سروده و اولین شعرش میباشد.
در توضیحِ دلیل سرودنِ این رباعی میگوید همصنفییی داشتیم در دوران مکتب که بیشتر اوقات دانهی قرنفل را زیر لبش میگذاشت. هنگام صحبتکردن نفَساش بوی بسیار خوشی میداد و ما همصنفیها را از آن خوش میآمد و لذت میبردیم. در حقیقت همین اتفاق، روزی باعث گلکردن طبع شعریِ من شد و این رباعی را نوشتم.
جالباست که بیدل هم همچون مولانا از همصحبتی با برخی از همجنسانش لذت میبرده و سرِ ذوق و شوق میآمده است.
متن اصلی سخنان بیدل در چهار عنصر به این شکلاست:
یکی از طفلانِ همدرس، اکثر اوقات قرنفُل زیر زبان گذاشتی و بهاندازِ تکلم در نزهتآباد، نفَسِ ریاحین کاشتی. هنگامِ تبسمِ غنچهاش، شامهی همنفسان در بوی بهار می غلتید و دَمِ تحریکِ برگِ گلاش، دماغ همسبقان بر شمیم ختن میپیچید.
فیالحقیقه آن شمامهی شوقانگیز در ایجادِ روایحِ منظومِ بیدل، نفَس رحمانی بود و همان نکهت بهارآمیز، در شوقپروریِ دماغ، بوی یوسفِ معانی داشت. تا آن که روزی استشمامِ موزونیِ پیاماش، به کیفیتِ این رنگ، سر از نقابِ طبیعت برآورد و در صفتِ ترکیب این رباعی، از پردهی اندیشه گل کرد:
یارم هرگاه در سخن میآید
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنقلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
@ikrsim
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنفُلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
بیدل دهلوی
قرنفُل= گل میخک
در هرات آن را قلمفُر میگویند و آردش را در شوربا میاندازند که به آن بوی و طعم دلپذیری میدهد.
قرار گفتهی خودِ بیدل، او این رباعی را در دهسالگی سروده و اولین شعرش میباشد.
در توضیحِ دلیل سرودنِ این رباعی میگوید همصنفییی داشتیم در دوران مکتب که بیشتر اوقات دانهی قرنفل را زیر لبش میگذاشت. هنگام صحبتکردن نفَساش بوی بسیار خوشی میداد و ما همصنفیها را از آن خوش میآمد و لذت میبردیم. در حقیقت همین اتفاق، روزی باعث گلکردن طبع شعریِ من شد و این رباعی را نوشتم.
جالباست که بیدل هم همچون مولانا از همصحبتی با برخی از همجنسانش لذت میبرده و سرِ ذوق و شوق میآمده است.
متن اصلی سخنان بیدل در چهار عنصر به این شکلاست:
یکی از طفلانِ همدرس، اکثر اوقات قرنفُل زیر زبان گذاشتی و بهاندازِ تکلم در نزهتآباد، نفَسِ ریاحین کاشتی. هنگامِ تبسمِ غنچهاش، شامهی همنفسان در بوی بهار می غلتید و دَمِ تحریکِ برگِ گلاش، دماغ همسبقان بر شمیم ختن میپیچید.
فیالحقیقه آن شمامهی شوقانگیز در ایجادِ روایحِ منظومِ بیدل، نفَس رحمانی بود و همان نکهت بهارآمیز، در شوقپروریِ دماغ، بوی یوسفِ معانی داشت. تا آن که روزی استشمامِ موزونیِ پیاماش، به کیفیتِ این رنگ، سر از نقابِ طبیعت برآورد و در صفتِ ترکیب این رباعی، از پردهی اندیشه گل کرد:
یارم هرگاه در سخن میآید
بوی عجبیش از دهن میآید
این بوی قرنقلاست یا نکهتِ گُل!
یا رایحهی مشکِ ختن میآید!؟
@ikrsim
Forwarded from سهگانیکو ( خوانش ادبی سهگانی)
دیالکتیک بیدل
رسم بر ایناست که وقتی پای نقد ادبی و بحثهای فلسفی به میان میآید، همهی فارسیزبانان به مصطلحات غربی و به تبعِ آن نظریهپردازان آن سامان مراجعه میکنند.
این قضیه حداقل دو دلیل دارد. یکی اینکه شاعران و فیلسوفان شرق اغلب برداشتها و باورهای فلسفی شان را به صورت تلویجی و موجز در اشعار شان کارگذاشتهاند. البته آراء را نامگذاری هم نکردهاند. اگر منتقد و نویسندهی امروز ما بخواهد به رأی آنها تکیه کند باید زحمت خواندن اشعار و البته تفسیر آن را متقبل شود.
این کار را نمیکند و همین تنبلی باعث مکتومماندن نظریههای اینطرفآبیها میشود.
دلیل دوم شیکبودن نام و آوازهی غربیها در اذهان عمومی است. تصور کنید کسی دیالکتیک را از پستوی اشعار مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی بردارد و هگل و مارکس و انگلس و دیگران را رها کند :)
بردِ نظریهپردازان غرب در تحلیلیبیانکردن نظریات شان، در قالب نثر مستقیم و البته مدونکردن این آراء توسط اخلاف شان است.
اینها را گفتم که به این بیت بیدل برسیم:
پرده از رمزِ حقیقت که تواند برداشت
این قدَر بس که نقابی به نظر میآید
این بیت یکی از تعاریف مجمل دیالکتیک است که میگویند آن، رسیدن از ندانستنِ ندانستن به دانستنِ ندانستن است.
در همین جهتِ بیتِ بیدل، میگویند ابن سینا هم همیشه این بیت را میخوانده است:
تا بدانجا رسید دانشِ من
که بدانم همی که نادانم
@ikrsim
رسم بر ایناست که وقتی پای نقد ادبی و بحثهای فلسفی به میان میآید، همهی فارسیزبانان به مصطلحات غربی و به تبعِ آن نظریهپردازان آن سامان مراجعه میکنند.
این قضیه حداقل دو دلیل دارد. یکی اینکه شاعران و فیلسوفان شرق اغلب برداشتها و باورهای فلسفی شان را به صورت تلویجی و موجز در اشعار شان کارگذاشتهاند. البته آراء را نامگذاری هم نکردهاند. اگر منتقد و نویسندهی امروز ما بخواهد به رأی آنها تکیه کند باید زحمت خواندن اشعار و البته تفسیر آن را متقبل شود.
این کار را نمیکند و همین تنبلی باعث مکتومماندن نظریههای اینطرفآبیها میشود.
دلیل دوم شیکبودن نام و آوازهی غربیها در اذهان عمومی است. تصور کنید کسی دیالکتیک را از پستوی اشعار مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی بردارد و هگل و مارکس و انگلس و دیگران را رها کند :)
بردِ نظریهپردازان غرب در تحلیلیبیانکردن نظریات شان، در قالب نثر مستقیم و البته مدونکردن این آراء توسط اخلاف شان است.
اینها را گفتم که به این بیت بیدل برسیم:
پرده از رمزِ حقیقت که تواند برداشت
این قدَر بس که نقابی به نظر میآید
این بیت یکی از تعاریف مجمل دیالکتیک است که میگویند آن، رسیدن از ندانستنِ ندانستن به دانستنِ ندانستن است.
در همین جهتِ بیتِ بیدل، میگویند ابن سینا هم همیشه این بیت را میخوانده است:
تا بدانجا رسید دانشِ من
که بدانم همی که نادانم
@ikrsim
Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
اگر بر بالشِ پر، سر ندارم، چشمِ آن دارم
که شبها اشکِ حسرت، نرم سازد خشتِ بالین را
«کلیمِ همدانی»
#تصحیح_محمد_قهرمان غزل ۲۵
معنای مشخصِ بیت این است که:
اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، امیدِ آن را دارم که از شدتِ گریه، خشتِ زیرِ سرم نرم شود و مانندِ بالشِ پر راحت شود.
اما بیت یک ادبیتِ بسیار ظریف دارد در اصطلاحِ «چشمِ آن دارم».
چشم داشتن، به معنای امید داشتن است که از این منظر در معنا بیان شد.
اما معنای زیرینی که دارد این است که اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، چنان چشمِ گریانی دارم که توانِ گِل کردنِ خشت را هم دارد.
مثل وقتی که میگوییم «توانِ فلان کار را داریم» یا مثلا «آدمِ فلان کار هستیم»، ابنجا هم گفته است، چشمِ آن را دارم که با گریه خشت را نرم کنم.
آنقدر این اصطلاح را ظریف به کار برده است که بهتر از این توانِ توضیحش را ندارم که خراب نشود.
ـ @berkeye_kohan ـ
اگر بر بالشِ پر، سر ندارم، چشمِ آن دارم
که شبها اشکِ حسرت، نرم سازد خشتِ بالین را
«کلیمِ همدانی»
#تصحیح_محمد_قهرمان غزل ۲۵
معنای مشخصِ بیت این است که:
اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، امیدِ آن را دارم که از شدتِ گریه، خشتِ زیرِ سرم نرم شود و مانندِ بالشِ پر راحت شود.
اما بیت یک ادبیتِ بسیار ظریف دارد در اصطلاحِ «چشمِ آن دارم».
چشم داشتن، به معنای امید داشتن است که از این منظر در معنا بیان شد.
اما معنای زیرینی که دارد این است که اگر بالشِ پر زیرِ سرم نیست، چنان چشمِ گریانی دارم که توانِ گِل کردنِ خشت را هم دارد.
مثل وقتی که میگوییم «توانِ فلان کار را داریم» یا مثلا «آدمِ فلان کار هستیم»، ابنجا هم گفته است، چشمِ آن را دارم که با گریه خشت را نرم کنم.
آنقدر این اصطلاح را ظریف به کار برده است که بهتر از این توانِ توضیحش را ندارم که خراب نشود.
ـ @berkeye_kohan ـ
تا خواند: باسلام... رها کرد نامه را
بر باد داد تا که بخواند ادامه را
آن جا نوشته بود: کدامین گلی که باز
دیوانه کرد واشدنت حس شامه را
تا گوش میدهند به لحنت مؤذنان
از دوش مینهند اذان و اقامه را
دست تو گشت پرچمِ فتح جهانِ من
وقتی به بند رخت زدی صبح، جامه را
یادت همیشه خاک به سر میکند مرا
چون رنجری که عابر یک راهِ خامه را
پایان ندارد از تو نوشتن، گذاشتم
در سطر واپسین، عوض نقطه، کامه را،
اکرام بسیم
@ikrsim
بر باد داد تا که بخواند ادامه را
آن جا نوشته بود: کدامین گلی که باز
دیوانه کرد واشدنت حس شامه را
تا گوش میدهند به لحنت مؤذنان
از دوش مینهند اذان و اقامه را
دست تو گشت پرچمِ فتح جهانِ من
وقتی به بند رخت زدی صبح، جامه را
یادت همیشه خاک به سر میکند مرا
چون رنجری که عابر یک راهِ خامه را
پایان ندارد از تو نوشتن، گذاشتم
در سطر واپسین، عوض نقطه، کامه را،
اکرام بسیم
@ikrsim
زندهام، دنیا ولی لج کرده با من اینوسط
غرق خواریهای خویشم تا به گردن اینوسط
دوستان تنها لباس دوستی پوشیدهاند
از کفم دررفته است آمار دشمن اینوسط
کوهی از غمها تردد میکند بر سینهام
له شدم در بسترِ این خطِ آهن، اینوسط
هر قدَر دل را تکاندم، یک نفس خالی نشد
دائما ً در سایهاش خواباست یکتن اینوسط
هیچ چیزی نیست در جایش، و لیکن ماندهاست
شعر؛ تنها چیز ناچیزِ مدون، اینوسط
اکرام بسیم
@ikrsim
غرق خواریهای خویشم تا به گردن اینوسط
دوستان تنها لباس دوستی پوشیدهاند
از کفم دررفته است آمار دشمن اینوسط
کوهی از غمها تردد میکند بر سینهام
له شدم در بسترِ این خطِ آهن، اینوسط
هر قدَر دل را تکاندم، یک نفس خالی نشد
دائما ً در سایهاش خواباست یکتن اینوسط
هیچ چیزی نیست در جایش، و لیکن ماندهاست
شعر؛ تنها چیز ناچیزِ مدون، اینوسط
اکرام بسیم
@ikrsim
تا مُهرِ وجود بر جبینی دارد
هرکس آنی دارد و اینی دارد
کوچک مشمارش که همان مورچه نیز
در عالمِ خویشْ سرزمینی دارد
اکرام بسیم
@ikrsim
هرکس آنی دارد و اینی دارد
کوچک مشمارش که همان مورچه نیز
در عالمِ خویشْ سرزمینی دارد
اکرام بسیم
@ikrsim
بیدل دهلوی، شاهکابلی و عفیف باختری
شاهکابلی شخصیت درویشی بودهاست کمحرف و اکثراً در خواب و خاموشی که همزمان با بیدل، در دهلی میزیستهاست.
طوریکه بیدل مینویسد، شبی در خواب بیتی به او الهام میشود، از این قرار:
از ما با ماست هر چه گوییم
با همچو تویی دگر چه گوییم
بعدها با شاهکابلیِ مذکور، در محفلی همکاسه میشود. شاهکابلی بعد از برداشتن چند لقمه دست بیدل را میگیرد و به ویرانهای در بیرون شهر میروند. تا نزدیک صبح بیآنکه حرفی بزنند به همدیگر نگاه میکنند. ناگاه شاهکابلی زبان به سخن میگشاید و همان بیتی که بیدل در خواب دیده را میخواند. بیدل حیران میشود و به لرزه میافتد و میپرسد از کیست؟ میگوید از ماست و فردای آن روز شاهکابلی غیب میشود.
بار دوم ملاقات بیدل و شاهکابلی، در حالیکه بیدل شدیداً چشمدرد است اتفاق میافتد که خود داستانی دارد.
اما بار سوم:
بیدل سوار بر اسپ از بازاری میگذرد و از دور میبیند جمعی از بازاریان به طرف او نگاه میکنند و میخندند. وقتی جویای حال میشود میگویند دیوانهی پشت سرت را نگاه کن. وقتی نگاه میکند میبیند شاهکابلی به رد پای اسپش قدم میگذارد و حرکتش شبیه به رقصی عجیب معلوم میشود. سریعاً از اسپ پیاده میشود و یکدیگر در آغوش میکشند.
القصه در دکانی مینشینند و بیدل میگوید:
«متنِ چهارعنصر بیدل»
معروض داشتم که تخمِ تجرد به ریشهی تأهل تنیده است و بهار آزادی به شاخ و برگِ تعلق گرویده. اما نسیم راز به این روایح مخبر است که نهالِ یکتاییام به آبیاریِ نیرنگ علایق ثمری که عبارت از حصول نتایج باشد، نخواهد بست تا آنقدر بار خاطر تواند گردید و حدیقهی بیتعینیام به باغبانیِ اوهامِ اسباب شگوفهی دورنگی نخواهد آورد، تا آن همه تشویشِ دلبستگی توان کشید. فرمود: همچنان است که دانستهای! ما افرادیم، لم یکن له کفوا احد.
رباعی:
ما نشئهی محضیم ز بزم تفرید
فارغ ز خیال صاف و دُرد تقلید
بویی ز بهار رنگ بردیم بس است
زین بین نمیتوان به اعیان جوشید.
و در ادامه سخنانی از این دست میگوید و غزلی با این مطلع:
گهرِ محیطِ توهُّمی، نه سفر گزین نه اقامتی
قدم و حدوث تخیُّلی، نه شکستن و نه سلامتی
بیدل در سطرهای بالا به شاهکابلی گفته که دوران مجردیام گذشت و اکنون ازدواج کردهام، اما همسرم باردار نمیشود، تا بار خاطری برایم شود و دلبستگی دنیایی پیدا کنم. شاهکابلی میگوید درستاست و ادامهی آن.
یاد بیتی از عفیف باختری افتادم که گفته است:
از چه خود را پدر شعر جهان پندارم
من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم
@ikrsim
شاهکابلی شخصیت درویشی بودهاست کمحرف و اکثراً در خواب و خاموشی که همزمان با بیدل، در دهلی میزیستهاست.
طوریکه بیدل مینویسد، شبی در خواب بیتی به او الهام میشود، از این قرار:
از ما با ماست هر چه گوییم
با همچو تویی دگر چه گوییم
بعدها با شاهکابلیِ مذکور، در محفلی همکاسه میشود. شاهکابلی بعد از برداشتن چند لقمه دست بیدل را میگیرد و به ویرانهای در بیرون شهر میروند. تا نزدیک صبح بیآنکه حرفی بزنند به همدیگر نگاه میکنند. ناگاه شاهکابلی زبان به سخن میگشاید و همان بیتی که بیدل در خواب دیده را میخواند. بیدل حیران میشود و به لرزه میافتد و میپرسد از کیست؟ میگوید از ماست و فردای آن روز شاهکابلی غیب میشود.
بار دوم ملاقات بیدل و شاهکابلی، در حالیکه بیدل شدیداً چشمدرد است اتفاق میافتد که خود داستانی دارد.
اما بار سوم:
بیدل سوار بر اسپ از بازاری میگذرد و از دور میبیند جمعی از بازاریان به طرف او نگاه میکنند و میخندند. وقتی جویای حال میشود میگویند دیوانهی پشت سرت را نگاه کن. وقتی نگاه میکند میبیند شاهکابلی به رد پای اسپش قدم میگذارد و حرکتش شبیه به رقصی عجیب معلوم میشود. سریعاً از اسپ پیاده میشود و یکدیگر در آغوش میکشند.
القصه در دکانی مینشینند و بیدل میگوید:
«متنِ چهارعنصر بیدل»
معروض داشتم که تخمِ تجرد به ریشهی تأهل تنیده است و بهار آزادی به شاخ و برگِ تعلق گرویده. اما نسیم راز به این روایح مخبر است که نهالِ یکتاییام به آبیاریِ نیرنگ علایق ثمری که عبارت از حصول نتایج باشد، نخواهد بست تا آنقدر بار خاطر تواند گردید و حدیقهی بیتعینیام به باغبانیِ اوهامِ اسباب شگوفهی دورنگی نخواهد آورد، تا آن همه تشویشِ دلبستگی توان کشید. فرمود: همچنان است که دانستهای! ما افرادیم، لم یکن له کفوا احد.
رباعی:
ما نشئهی محضیم ز بزم تفرید
فارغ ز خیال صاف و دُرد تقلید
بویی ز بهار رنگ بردیم بس است
زین بین نمیتوان به اعیان جوشید.
و در ادامه سخنانی از این دست میگوید و غزلی با این مطلع:
گهرِ محیطِ توهُّمی، نه سفر گزین نه اقامتی
قدم و حدوث تخیُّلی، نه شکستن و نه سلامتی
بیدل در سطرهای بالا به شاهکابلی گفته که دوران مجردیام گذشت و اکنون ازدواج کردهام، اما همسرم باردار نمیشود، تا بار خاطری برایم شود و دلبستگی دنیایی پیدا کنم. شاهکابلی میگوید درستاست و ادامهی آن.
یاد بیتی از عفیف باختری افتادم که گفته است:
از چه خود را پدر شعر جهان پندارم
من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم
@ikrsim