هر رعد و برقی مژدهی باران نخواهد داد
لبخند تو اوضاع را سامان نخواهد داد
طوفان بیگاهی که از سمت تو می آید
مهلت به قایقهای سرگردان نخواهد داد
لبخند تو اوضاع را سامان نخواهد داد
طوفان بیگاهی که از سمت تو می آید
مهلت به قایقهای سرگردان نخواهد داد
پیک سپیدی و به قصد جنگ میآیی
بهمن اماننامه به کوهستان نخواهد داد
این زن که میپنداشتی یک ساقه ترد است
تا مرگ از پا در نیاید جان نخواهد داد
بهمن اماننامه به کوهستان نخواهد داد
این زن که میپنداشتی یک ساقه ترد است
تا مرگ از پا در نیاید جان نخواهد داد
هر چند از یک کیسه در ما بذر پاشیدند
خاک من و تو حاصل یکسان نخواهد داد
غمهای کوچک در خور دلهای ناچیزند
اندوه من را هیچ کس پایان نخواهد داد
خاک من و تو حاصل یکسان نخواهد داد
غمهای کوچک در خور دلهای ناچیزند
اندوه من را هیچ کس پایان نخواهد داد
خودش با خندههایی تلخ بند کفش من را بست
وگرنه پای من تردید ماندن را نمیفهمید
اگر تنها رفیقم هرکسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزشهای دشمن را نمیفهمید
وگرنه پای من تردید ماندن را نمیفهمید
اگر تنها رفیقم هرکسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزشهای دشمن را نمیفهمید
وجود شعر در دنیای ماشینی غنیمت بود
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمیفهمید
سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
ولی او فرق شب با روز روشن را نمیفهمید
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمیفهمید
سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
ولی او فرق شب با روز روشن را نمیفهمید
تو به آن خنده شبیهی که پرید از لب من
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفتهای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
ماندهام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتیتر شدهام با نفسِ پیرهنت
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفتهای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
ماندهام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتیتر شدهام با نفسِ پیرهنت
همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
گفتمش با من بمان، گفت هستم غم مخور
بی وفایان وعدههای پوچ راحت میدهند
-حمیدرضا یگانه
بی وفایان وعدههای پوچ راحت میدهند
-حمیدرضا یگانه