سفر میکردی و کار تو را دشوار میکردم
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار میکردم
همان "آغاز" باید بر حذر میبودم از عشقت
همان دیدار "اول" باید استغفار میکردم
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار میکردم
همان "آغاز" باید بر حذر میبودم از عشقت
همان دیدار "اول" باید استغفار میکردم
ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود
تو را دیگر میان خوابها دیدار میکردم
«به روی نامههایت قطره ی اشک است، غمگینی؟»
تو میپرسیدی و با چشم خون انکار میکردم
تو را دیگر میان خوابها دیدار میکردم
«به روی نامههایت قطره ی اشک است، غمگینی؟»
تو میپرسیدی و با چشم خون انکار میکردم
در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود
به پای مرگ میافتادم و اصرار میکردم
خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر
غزل در گوش من میخواند و من تکرار میکردم
به پای مرگ میافتادم و اصرار میکردم
خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر
غزل در گوش من میخواند و من تکرار میکردم
جنگ پايان خواهد يافت
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت
و باقى میماند آن مادرِ پيرى كه چشم به راهِ فرزندِ شهيدش است
و آن دخترِ جوانى كه منتظرِ معشوقِ خويش است
و فرزندانى كه به انتظارِ پدرِ قهرمانِشان نشستهاند
نمیدانم چه كسى وطن را فروخت
اما ديدم چه كسى بهاىِ آن را پرداخت.
-محمود درويش
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت
و باقى میماند آن مادرِ پيرى كه چشم به راهِ فرزندِ شهيدش است
و آن دخترِ جوانى كه منتظرِ معشوقِ خويش است
و فرزندانى كه به انتظارِ پدرِ قهرمانِشان نشستهاند
نمیدانم چه كسى وطن را فروخت
اما ديدم چه كسى بهاىِ آن را پرداخت.
-محمود درويش
هر رعد و برقی مژدهی باران نخواهد داد
لبخند تو اوضاع را سامان نخواهد داد
طوفان بیگاهی که از سمت تو می آید
مهلت به قایقهای سرگردان نخواهد داد
لبخند تو اوضاع را سامان نخواهد داد
طوفان بیگاهی که از سمت تو می آید
مهلت به قایقهای سرگردان نخواهد داد
پیک سپیدی و به قصد جنگ میآیی
بهمن اماننامه به کوهستان نخواهد داد
این زن که میپنداشتی یک ساقه ترد است
تا مرگ از پا در نیاید جان نخواهد داد
بهمن اماننامه به کوهستان نخواهد داد
این زن که میپنداشتی یک ساقه ترد است
تا مرگ از پا در نیاید جان نخواهد داد
هر چند از یک کیسه در ما بذر پاشیدند
خاک من و تو حاصل یکسان نخواهد داد
غمهای کوچک در خور دلهای ناچیزند
اندوه من را هیچ کس پایان نخواهد داد
خاک من و تو حاصل یکسان نخواهد داد
غمهای کوچک در خور دلهای ناچیزند
اندوه من را هیچ کس پایان نخواهد داد
خودش با خندههایی تلخ بند کفش من را بست
وگرنه پای من تردید ماندن را نمیفهمید
اگر تنها رفیقم هرکسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزشهای دشمن را نمیفهمید
وگرنه پای من تردید ماندن را نمیفهمید
اگر تنها رفیقم هرکسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزشهای دشمن را نمیفهمید
وجود شعر در دنیای ماشینی غنیمت بود
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمیفهمید
سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
ولی او فرق شب با روز روشن را نمیفهمید
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمیفهمید
سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
ولی او فرق شب با روز روشن را نمیفهمید
تو به آن خنده شبیهی که پرید از لب من
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفتهای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
ماندهام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتیتر شدهام با نفسِ پیرهنت
مثل ماهی، که گریزان شدهای از شب من
رفتهای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم
تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
ماندهام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتیتر شدهام با نفسِ پیرهنت
همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند