حَدان
127 subscribers
68 photos
28 videos
2 links
مرور کن، مرور کن، منو به خاطرت بیار 🤍

https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iabhicfahc
Download Telegram
-مهدی فرجی
بله حق با آقای بمانی بود: [من سرزمینم هرکجا باشه چشمای تو زیباترین جاشه...]
سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم 
که چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌کردم

‌همان "آغاز" باید بر حذر می‌بودم از عشقت 
همان دیدار "اول" باید استغفار می‌کردم

‌
ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود 
تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌کردم

‌«به روی نامه‌هایت قطره ی اشک است، غمگینی؟»
تو می‌پرسیدی و با چشم خون انکار می‌کردم

‌
در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود 
به پای مرگ می‌افتادم و اصرار می‌کردم
‌خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر 
غزل در گوش من می‌خواند و من تکرار می‌کردم
‌
-سجاد سامان
‏جنگ پايان خواهد يافت
و رهبران با هم گرم خواهند گرفت
و باقى می‌ماند آن مادرِ پيرى كه چشم به راهِ فرزندِ شهيدش است
و آن دخترِ جوانى كه منتظرِ معشوقِ خويش است
و فرزندانى كه به انتظارِ پدرِ قهرمان‌ِشان نشسته‌اند
نمی‌دانم چه كسى وطن را فروخت
اما ديدم چه كسى بهاىِ آن را پرداخت.

-محمود درويش
تا اخر دنیا لعنت به آمریکا و آمریکایی صفت.
هر رعد و برقی مژده‌ی باران نخواهد داد
لبخند تو اوضاع را سامان نخواهد داد

طوفان بی‌گاهی که از سمت تو می آید
مهلت به قایق‌های سرگردان نخواهد داد
پیک سپیدی و به قصد جنگ می‌آیی
بهمن امان‌نامه به کوهستان نخواهد داد

این زن که می‌پنداشتی یک ساقه ترد است
تا مرگ از پا در نیاید جان نخواهد داد
هر چند از یک کیسه در ما بذر پاشیدند 
خاک من و تو حاصل یکسان نخواهد داد

غم‌های کوچک در خور دل‌های ناچیزند
اندوه من را هیچ کس پایان نخواهد داد
-کبری‌ موسوی
Forwarded from مـلـجـأ؛
موقعی که آمدی به مجلس ِ ترحیم ِ من
اشک هایت را نبینم ، پیش می‌آید ، بخند .
جلو نرو کـه به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب

-سید مهدی موسوی
خودش با خنده‌هایی تلخ بند کفش من را بست
وگرنه پای من تردید ماندن را نمی‌فهمید

اگر تنها رفیقم هر‌کسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزش‌های دشمن را نمی‌فهمید
وجود شعر در دنیای ماشینی غنیمت بود
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمی‌فهمید

سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
ولی او فرق شب با روز روشن را نمی‌فهمید
من او را خوب فهمیدم کمی عاقل تر از من بود
همیشه درد اینجا بود، او من را نمی‌فهمید
-علی صفری
تو به آن خنده شبیهی که پرید از لب من
مثل ماهی، که گریزان شده‌ای از شب من
رفته‌ای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم

تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
مانده‌ام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتی‌تر شده‌ام با نفسِ پیرهنت