حَدان
128 subscribers
68 photos
28 videos
2 links
مرور کن، مرور کن، منو به خاطرت بیار 🤍

https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iabhicfahc
Download Telegram
مرا دوست بدار
اندک؛
ولی طولانی ...

-کريستوفر مارلو
صبا ز طرهٔ جانان من چه می‌خواهی
ز روزگار پریشان من چه می‌خواهی‌؟

دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست
به‌ حیرتم که تو از جان من چه میخواهی‌؟

-ملک الشعرای بهار
💔1
غم مخور جانا در این عالم که عالم هیچ نیست
نیست‌ هستی‌جز دمی‌ ناچیز و آن‌دم‌ هیچ‌ نیست

گر به‌واقع بنگری بینی که ملک لایزال
ابتدا و انتهای هر دو عالم هیچ نیست
بر سر یک مشت خاک اندر فضای بی‌کنار
کر و فر آدم و فرزند آدم هیچ نیست

در میان اصل‌های عام جز اصل وجود
بنگری اصلی مسلم و آن مسلم هیچ نیست
دفتر هستی وجود واحد بی‌انتها است
حشو این‌ دفتر اگر بیش‌ است‌ اگر کم‌ هیچ‌ نیست

در سراپای جهان گر بنگری بینی درست
کاین جهان غیر از اساس نامنظم هیچ نیست
چیزی از ناچیز را عمر و زمان کردند نام
زندگی چیزی‌ ز ناچیز است‌ و آن‌ هم‌ هیچ نیست

عمر،‌ در غم خوردن بیهوده ضایع شد «‌بهار»
شاد زی‌ باری که اصلا شادی و غم هیچ نیست
-ملک‌الشعرابهار
قطع امید کردی؟🍒
🍓4❤1
من و مستان و آسمون
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
با حال مناسب گوش کنید.
😭2
كَي لا تَموت مرّتين لا تعُد لمن خذلك

برای اینکه دوبار نمیری، سوی کسی که تو را رها کرد بازنگرد.
❤4
❤5
هروقت اینجا بیشتر شعر میذارم یعنی خودمو بیشتر دوست دارم.
❤3🍓3
میشه هروقت پیامای منو اینجا دیدید و دوست داشتید لایک کنید؟
متاسفانه من واقعا لایک و ریکشن دوست دارم.
❤5👀3🍓1👻1
*/چایی آتیشی موکب
☃1
*/داستانِ دستها
☃1
می‌نویسم غزلی از تو که دنیای منی
من که خود معنی شعرم و تو معنای منی

-رهی معیری
❤2☃1
Forwarded from آهیات؛🌱 (marYam🌙)
من در وجودت چیزهایی نهاده‌ام که هر روز، بی‌آن‌که از تو اجازه‌ای بخواهند، برای ماندنت تلاش می‌کنند. وقتی خوابی، در تو زندگی ادامه دارد؛ وقتی غمگینی، قلبت هنوز بهانه‌ای برای تپیدن پیدا می‌کند؛ وقتی از همه‌چیز دست کشیده‌ای، درونت هنوز دست از تو نکشیده است. تو هنوز ایستاده‌ای، با آن‌همه چیزی که از سر گذرانده‌ای. هنوز زخمی داری که راهِ ترمیم را بلد است، قلبی داری که خسته می‌شود اما از کار نمی‌ایستد، و نفسی داری که هر بار آمدنش، گواه دیگری‌ست بر اینکه من هنوز از ساختنِ تو دست نکشیده‌ام. به بدنت نگاه کن؛ به زخم‌هایی که روزی فکر می‌کردی قرار نیست خوب شوند و امروز تنها ردّی کم‌رنگ از آن‌ها باقی مانده است. به استخوان‌هایی که شکسته‌اند و دوباره جوش خورده‌اند. به پوستت که هر بار راهی برای بستنِ شکاف‌هایش پیدا کرده است. به قلبت که هزار بار از چیزی ترسیده و باز هم تپیده است. اگر یک زخم در تو توانسته دوباره پوست بیاورد، چرا از قلبت انتظار نداری که روزی آرام بگیرد؟! اگر جسمت بلد است خودش را از دل‌شکستگی‌ها نجات دهد، چرا باور نداری روح تو نیز راهی برای برخاستن خواهد یافت؟ «مگر ندیدی؟ من هنوز در تو مشغولِ ساختنم. تو پایان داستانت را از میان یک صفحه‌ی تاریک خوانده‌ای؛ و من تمام کتاب را می‌دانم.»
_خداوندِ تو، به تو.