تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت
میروم از قلبت
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی
برنمی گردم ، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد
-سهراب
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت
میروم از قلبت
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی
برنمی گردم ، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد
-سهراب
❤2
خاطرت هست روزگارم را؟
جایگاهِ مقدسی بودم
وزنِ یک عشق روی دوشم بود
من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم
دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آنکه دل از تو برد،هر کس هست
بندِ انگشت کوچکم هم نیست
جایگاهِ مقدسی بودم
وزنِ یک عشق روی دوشم بود
من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم
دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آنکه دل از تو برد،هر کس هست
بندِ انگشت کوچکم هم نیست
🍓1
میشد از وِردهای کولیها
با دعا و قسم طلسمت کرد
میشد آن سیبِ سرخِ جادو را
از تو پنهان و با تو قسمت کرد
میشد از خود بگیرمت اما
زورِ بازو به دستهایم نیست
میشد از رفتنت گذشت اما
جان در اندازههای پایم نیست
با دعا و قسم طلسمت کرد
میشد آن سیبِ سرخِ جادو را
از تو پنهان و با تو قسمت کرد
میشد از خود بگیرمت اما
زورِ بازو به دستهایم نیست
میشد از رفتنت گذشت اما
جان در اندازههای پایم نیست
🍓1
زندگی سرد بود اما خُب
خانه و سقف و سایهای هم بود
گهگداری نوشتهای چیزی
از قلم دستمایهای هم بود
زندگی سرد بود اما عشق
میتواسنت کارگر باشد
میتوان قطب را جهنم کرد
پای دل در میان اگر باشد
خانه و سقف و سایهای هم بود
گهگداری نوشتهای چیزی
از قلم دستمایهای هم بود
زندگی سرد بود اما عشق
میتواسنت کارگر باشد
میتوان قطب را جهنم کرد
پای دل در میان اگر باشد
🍓1
خواب دیدم که شعر و شاعر را
هردو را در عذاب میخواهی
از تعابیرِ خوابها پیداست
خانهام را خراب میخواهی
خانهام را خراب میخواهی؟
دست در دستِ دیگری برگرد
دست در دستِ دیگری برگرد
خانهام را خراب خواهی کرد
هردو را در عذاب میخواهی
از تعابیرِ خوابها پیداست
خانهام را خراب میخواهی
خانهام را خراب میخواهی؟
دست در دستِ دیگری برگرد
دست در دستِ دیگری برگرد
خانهام را خراب خواهی کرد
🍓1
دیگر اِی داغِ دل چه میخواهی؟
از چنین مردِ زیرِ آواری
رد شو از این درختِ افتاده
میتوانی که دست برداری
لحنِ آن بوسههای ناکرده است
بیتها را جدا جدا کرده است
از چنین مردِ زیرِ آواری
رد شو از این درختِ افتاده
میتوانی که دست برداری
لحنِ آن بوسههای ناکرده است
بیتها را جدا جدا کرده است
🍓1
گفته بودی همیشه خواهی ماند
سنگ بارید،شیشه خواهی ماند
گفته بودی ترَک نخواهی خورد
دین و دل از کسی نخواهی برد
گفته بودی عروسِ فردایی
با جهانم کنار میآیی
گفته بودی دچار باید بود
مردِ این روزگار بابد بود
سنگ بارید،شیشه خواهی ماند
گفته بودی ترَک نخواهی خورد
دین و دل از کسی نخواهی برد
گفته بودی عروسِ فردایی
با جهانم کنار میآیی
گفته بودی دچار باید بود
مردِ این روزگار بابد بود
🍓1
گفته بودی بهار در راه است
ماهِ باران سوار در راه است
گفته بودی،ولی نشد انگار
دست از این کودکانهها بردار
گفته بودم نفاق میافتد
اتفاق،اتفاق میافتد
گفته بودم شکست خواهم خورد
از تو هم ضربِ شَست خواهم
ماهِ باران سوار در راه است
گفته بودی،ولی نشد انگار
دست از این کودکانهها بردار
گفته بودم نفاق میافتد
اتفاق،اتفاق میافتد
گفته بودم شکست خواهم خورد
از تو هم ضربِ شَست خواهم
🍓1
گفته بودم در اوجِ ویرانی
از من و خانه رو بگردانی
هر چه بود و نبود خواهد مُرد
مردِ این قصه زود خواهد مُرد
ماجرا،زخم و داستانها،درد
نازنین،پیچِ قصه را برگرد
نازنین،قصهها خطر دارند
نقشها نقشه زیرِ سر دارند
از من و خانه رو بگردانی
هر چه بود و نبود خواهد مُرد
مردِ این قصه زود خواهد مُرد
ماجرا،زخم و داستانها،درد
نازنین،پیچِ قصه را برگرد
نازنین،قصهها خطر دارند
نقشها نقشه زیرِ سر دارند
🍓1
نازنین،راه و چاه را گفتم
آخرِ اشتباه را گفتم
گفتم اما عقب عقب رفتی
شب شنیدی و نیمه شب رفتی
دیدی آخر نفاق هم افتاد؟
اتفاق از اتاق هم افتاد؟
از اتاقی که باز تنها ماند
پَر کشیدی و لای در وا ماند
آخرِ اشتباه را گفتم
گفتم اما عقب عقب رفتی
شب شنیدی و نیمه شب رفتی
دیدی آخر نفاق هم افتاد؟
اتفاق از اتاق هم افتاد؟
از اتاقی که باز تنها ماند
پَر کشیدی و لای در وا ماند
🍓1
چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد میآمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد میآمد
با دعاهای پشت در پشتم
باید این درد مختصر میشد
حرفها را به کوه میگفتم
قلبش از موم نرمتر میشد
لای در باز و باد میآمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد میآمد
با دعاهای پشت در پشتم
باید این درد مختصر میشد
حرفها را به کوه میگفتم
قلبش از موم نرمتر میشد
🍓1
صبا ز طرهٔ جانان من چه میخواهی
ز روزگار پریشان من چه میخواهی؟
دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست
به حیرتم که تو از جان من چه میخواهی؟
-ملک الشعرای بهار
ز روزگار پریشان من چه میخواهی؟
دلم ببردی و گویی که جان بیار ای دوست
به حیرتم که تو از جان من چه میخواهی؟
-ملک الشعرای بهار
💔1
غم مخور جانا در این عالم که عالم هیچ نیست
نیست هستیجز دمی ناچیز و آندم هیچ نیست
گر بهواقع بنگری بینی که ملک لایزال
ابتدا و انتهای هر دو عالم هیچ نیست
نیست هستیجز دمی ناچیز و آندم هیچ نیست
گر بهواقع بنگری بینی که ملک لایزال
ابتدا و انتهای هر دو عالم هیچ نیست
بر سر یک مشت خاک اندر فضای بیکنار
کر و فر آدم و فرزند آدم هیچ نیست
در میان اصلهای عام جز اصل وجود
بنگری اصلی مسلم و آن مسلم هیچ نیست
کر و فر آدم و فرزند آدم هیچ نیست
در میان اصلهای عام جز اصل وجود
بنگری اصلی مسلم و آن مسلم هیچ نیست
دفتر هستی وجود واحد بیانتها است
حشو این دفتر اگر بیش است اگر کم هیچ نیست
در سراپای جهان گر بنگری بینی درست
کاین جهان غیر از اساس نامنظم هیچ نیست
حشو این دفتر اگر بیش است اگر کم هیچ نیست
در سراپای جهان گر بنگری بینی درست
کاین جهان غیر از اساس نامنظم هیچ نیست