حَدان
127 subscribers
69 photos
29 videos
2 links
مرور کن، مرور کن، منو به خاطرت بیار 🤍

https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iabhicfahc
Download Telegram
❤1
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

-هوشنگ ابتهاج
ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را
شعر من و شکوه تو،‌رمز دوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه
اين داستان به نام "تو" اينجا تمام شد


-حسین منزوی
Forwarded from ع‌ج؛
من حکومت و حاکمیت رو در اتفاق‌افتادن خیلی چیزها مقصر می‌دونم. من‌جمله این چند دستگی و گسل عجیبی که بین مردم یک جامعه، یک شهر و حتی یک خانواده افتاده/انداخته. در این‌موضوع لااقل به عقیده‌ی من شکّی نیست، که دلایل مختلفی می‌تونه داشته باشه و الان حرف من این نیست و بعدتر مفصل‌تر درباره‌ش حرف می‌زنم.
صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول گوشیم رو برداشتم، وارد اینستاگرام شدم و اولین‌پستی که دیدم، پست مجتبی‌شکوری بود با تیشرت سیاه و سرووضع آشفته، از کربلا و بعد از پیاده‌روی مرسوم اربعین. توی این ویدئو شکوری می‌گه که نمی‌خواسته چیزی ضبط و منتشر کنه، و ترس از قضاوت‌شدن، مانع می‌شه از این‌که آدم‌ها حرف بزنن از چیزی که بهش رسیدن. شکوری از دگرگونی‌ای که توی پیاده‌روی از نجف به کربلا واسه‌ش اتفاق افتاده حرف می‌زنه و می‌گه در نهایت به این رسیدم که توی این نبرد خیر و شری که وجود داشت و هنوز وجود داره، من کجای این قضیه ایستادم؛ یک عالمه توجیه داشتم برای خودم توی این حوادثی که برای ایران اتفاق افتاده که چرا چیزی نمی‌گم، و ترس از دوست‌داشته‌نشده و ترس از قضاوت خودش رو قایم کرده بود پشت این توجیهات. این‌که پشت وطنی که انقدر مهجوره بایستی یا توی کنج عافیت بمونی. و چیزهای دیگری که حالا برید کاملش رو گوش بدید، چون حرف‌های بسیار درست و دل‌نشینی زده. من شجاعتش رو در گفتن این حرف‌ها خیلی ستودم. جلوی دوربین‌نشستن و این حرف‌ها رو زدن، در معرض قضاوت‌ خودت رو قراردادن چیزی نیست که راحت باشه و به راحتی از همه بر بیاد. شکوری توی این ویدئو حرف سیاسی‌ای نزده بود. از یک سفر عرفانی گفته بود، یک عقیده و ضرورت دفاع از تمامیت ارضی. و کامنت‌ها پر بود از ابراز تأسف برای وقتی که صرف شنیدن این آدم کرده بودند و «تکلیف تو هم مشخص‌ شد»ها و «آن‌فالو»ها. طبیعتا هر کس مخیله تصمیم بگیره دیگری رو دنبال کنه، توی زندگیش نگه داره یا نه. ولی خب من این سطح از این رواداری‌نداشتن و تحمل‌نکردن نه سخن و تفکر مخالف، که سخن و تفکر کمی متفاوت با تو رو در «افراد» طیف مخالف با حاکمیت بیش‌تر دیدم تا در «افراد» طیف موافق. یعنی تمام حق رو برای خودشون در نظر می‌گیرن که عقیده و مسئله‌شون رو آزادانه بیان کنن، ولی وقتی تو هم بخوای این‌کار رو نه برای جواب به اون‌ها، که صرف همین ابراز عقیده انجام بدی، به شدت در مقابلت جبهه می‌گیرن. و فضا انقدر بسته و مسموم شده که آدم‌ها حتی باید برای این‌که چرا با جنگ و تجاوز بیگانه مخالفن و چرا معتقد به حفظ تمامیت ارضی ایرانن و چرا از آسیب‌دیدن زیرساخت‌ها و ابنیه‌ها و آثار تاریخی ناراحتن، دلیل و توجیه بیارن. شاید این رفتار به دلیل دیده‌نشدن و نایدیده‌گرفته‌شدن توی همه‌ی این سال‌ها بوده. ولی هر چیزی که هست، دقیقا همون رفتاریه که به‌خاطرش معتقدن این‌ها برن و دیگری جاش رو بگیره. اگر تو به این باور داری که «آزادی» ِ در «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»، نسخه‌ی غیر واقعی از آزادیه و باید بره تا جاش «آزادی» ِ در «زن، زندگی، آزادی» بیاد، پس طبیعتا نباید انقدر سخن و صدای متفاوت و حتی مخالف با خودت رو خفه کنی، تقبیح کنی و برچسب بزنی. این تفتیش عقاید و این دادگاه‌های صحرایی‌ای که توی ذهن‌ت برای این و اون برگزار می‌کنی دقیقا مخالف آزادیه. این همون رفتاریه که به‌خاطرش دیگری رو مذمت می‌کنی و حالا که قدرت در دست تو نیست که روی افکار کنترل داشته باشی، شبیه به تفکری که نقدش می‌کنی، لااقل فضا رو برای بیانش مسموم می‌کنی.
ولی خب در نهایت، به نقل قول از مجتبی‌شکوری، «اگر این حنجره به درد دفاع از این سرزمین نخوره پس به چه دردی می‌خوره؟ دوست دارم کایند باشم، نه نایس».
همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند
در من، از بس که به دیدار عزیزت شادم
زندگی سرد بود
اما عشق می‌توانست کارگر باشد
می‌توان قطب را جهنم کرد
پای دل اگر در میان باشد

-علیرضا آذر
از جنون، این عالَمِ بیگانه را گم کرده‌ام
آسمان‌سیرم زمینِ خانه را گم کرده‌ام

نه من از خود، نه کسی از حالِ من دارد خبر
دل، مرا و من، دلِ دیوانه را گم کرده‌ام
چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین
تا ز مستی، شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام

از منِ بی‌عاقبت، آغازِ هستی را مپرس
کز گران‌خوابی، سرِ افسانه را گم کرده‌ام
در چنین وقتی که بی‌پرواز شد زلفِ سخن
از پریشان‌خاطری‌ها، شانه را گم کرده‌ام

بس که در یک‌جا ز غلطانی نمی‌گیرد قرار
در نظر، آن گوهرِ یکدانه را گم کرده‌ام
طفل می‌گرید چو راهِ خانه را گم می‌کند
چون نگریم من که صاحب‌خانه را گم کرده‌ام؟

به که در دنبالِ دل باشم به هرجا می‌رود
من که «صائب»، کعبه و بتخانه را گم کرده‌ام
_صائب تبریزی
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت
میروم از قلبت
میشوم دورترین خاطره در شبهایت 
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی
برنمی گردم ، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد

-سهراب
❤2
بیاید براتون از علیرضا آذر شعر بذارم.
❤1
خاطرت هست روزگارم را؟
جایگاهِ مقدسی بودم
وزنِ یک عشق روی دوشم بود
من برای خودم کسی بودم
من برای خودم کسی هستم
دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آن‌که دل از تو برد،هر کس هست
بندِ انگشت کوچکم هم نیست
🍓1
می‌شد از وِردهای کولی‌ها
با دعا و قسم طلسمت کرد
می‌شد آن سیبِ سرخِ جادو را
از تو پنهان و با تو قسمت کرد
می‌شد از خود بگیرمت اما
زورِ بازو به دست‌هایم نیست
می‌شد از رفتنت گذشت اما
جان در اندازه‌های پایم نیست
🍓1
زندگی سرد بود اما خُب
خانه و سقف و سایه‌ای هم بود
گه‌گداری نوشته‌ای چیزی
از قلم دست‌مایه‌‌ای هم بود
زندگی سرد بود اما عشق
می‌تواسنت کارگر باشد
می‌توان قطب را جهنم کرد
پای دل در میان اگر باشد
🍓1
خواب دیدم که شعر و شاعر را
هردو را در عذاب می‌خواهی
از تعابیرِ خواب‌ها پیداست
خانه‌ام را خراب می‌خواهی
خانه‌ام را خراب می‌خواهی؟
دست در دستِ دیگری برگرد
دست در دستِ دیگری برگرد
خانه‌ام را خراب خواهی کرد
🍓1
دیگر اِی داغِ دل چه می‌خواهی؟
از چنین مردِ زیرِ آواری
رد شو از این درختِ افتاده
می‌توانی که دست برداری
لحنِ آن بوسه‌های ناکرده‌ است
بیت‌ها را جدا جدا کرده است
🍓1
گفته بودی همیشه خواهی ماند
سنگ بارید،شیشه خواهی ماند
گفته بودی ترَک نخواهی خورد
دین و دل از کسی نخواهی برد

گفته بودی عروسِ فردایی
با جهانم کنار می‌آیی
گفته بودی دچار باید بود
مردِ این روزگار بابد بود
🍓1