چو مغرورانِ بی منطق، نگو از "عشق" بیزارم
که ناگه می زند بر دل... شگردِ او شبیخون است ...
-صائب تبريزی
که ناگه می زند بر دل... شگردِ او شبیخون است ...
-صائب تبريزی
❤1
با خیالت سر کنم یا بیخیالت میروی
خوب میدانم تو هم در هر دو حالت میروی
خوب میدانم تو هم روزی خیانت میکنی
من تورا میبخشم اما از خجالت میروی
خوب میدانم تو هم در هر دو حالت میروی
خوب میدانم تو هم روزی خیانت میکنی
من تورا میبخشم اما از خجالت میروی
من چه مجنون باشم ای لیلا! چه عاقل، عاقبت
میرسد روزی که با ابن السلامات میروی
آب در هاون نمیکوبم... نمیگِریم... برو
بینهایت هم بگریم در نهایت میروی
میرسد روزی که با ابن السلامات میروی
آب در هاون نمیکوبم... نمیگِریم... برو
بینهایت هم بگریم در نهایت میروی
زانوانم سست و لرزان میشود روز وداع
با قدمهای بلند و با صلابت میروی
طبق عادت شعر خواهم شد غم بعد از تو را
طبق عادت مینشینم طبق عادت میروی
با قدمهای بلند و با صلابت میروی
طبق عادت شعر خواهم شد غم بعد از تو را
طبق عادت مینشینم طبق عادت میروی
هرچه بسمل سخت جان قصاب هم بیرحمتر
هر چه من سخت از تو میبرم تو راحت میروی
صفر (۰۰:۰۰) گاهی ساعت عشق است گاهی انفجار
بغض را خنثی نکرده رأس ساعت...
هر چه من سخت از تو میبرم تو راحت میروی
صفر (۰۰:۰۰) گاهی ساعت عشق است گاهی انفجار
بغض را خنثی نکرده رأس ساعت...
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
-محمدعلی بهمنی
بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
-محمدعلی بهمنی
میخواهمت چنانکه شبِ خسته خواب را...
میجویمت چنانکه لبِ تشنه آب را...
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
میجویمت چنانکه لبِ تشنه آب را...
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی!
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را؟
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنیتر ز پاسخی!
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را؟
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
-هوشنگ ابتهاج
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
-هوشنگ ابتهاج
ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را
شعر من و شکوه تو،رمز دوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه
اين داستان به نام "تو" اينجا تمام شد
-حسین منزوی
شعر من و شکوه تو،رمز دوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه
اين داستان به نام "تو" اينجا تمام شد
-حسین منزوی
Forwarded from عج؛
من حکومت و حاکمیت رو در اتفاقافتادن خیلی چیزها مقصر میدونم. منجمله این چند دستگی و گسل عجیبی که بین مردم یک جامعه، یک شهر و حتی یک خانواده افتاده/انداخته. در اینموضوع لااقل به عقیدهی من شکّی نیست، که دلایل مختلفی میتونه داشته باشه و الان حرف من این نیست و بعدتر مفصلتر دربارهش حرف میزنم.
صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول گوشیم رو برداشتم، وارد اینستاگرام شدم و اولینپستی که دیدم، پست مجتبیشکوری بود با تیشرت سیاه و سرووضع آشفته، از کربلا و بعد از پیادهروی مرسوم اربعین. توی این ویدئو شکوری میگه که نمیخواسته چیزی ضبط و منتشر کنه، و ترس از قضاوتشدن، مانع میشه از اینکه آدمها حرف بزنن از چیزی که بهش رسیدن. شکوری از دگرگونیای که توی پیادهروی از نجف به کربلا واسهش اتفاق افتاده حرف میزنه و میگه در نهایت به این رسیدم که توی این نبرد خیر و شری که وجود داشت و هنوز وجود داره، من کجای این قضیه ایستادم؛ یک عالمه توجیه داشتم برای خودم توی این حوادثی که برای ایران اتفاق افتاده که چرا چیزی نمیگم، و ترس از دوستداشتهنشده و ترس از قضاوت خودش رو قایم کرده بود پشت این توجیهات. اینکه پشت وطنی که انقدر مهجوره بایستی یا توی کنج عافیت بمونی. و چیزهای دیگری که حالا برید کاملش رو گوش بدید، چون حرفهای بسیار درست و دلنشینی زده. من شجاعتش رو در گفتن این حرفها خیلی ستودم. جلوی دوربیننشستن و این حرفها رو زدن، در معرض قضاوت خودت رو قراردادن چیزی نیست که راحت باشه و به راحتی از همه بر بیاد. شکوری توی این ویدئو حرف سیاسیای نزده بود. از یک سفر عرفانی گفته بود، یک عقیده و ضرورت دفاع از تمامیت ارضی. و کامنتها پر بود از ابراز تأسف برای وقتی که صرف شنیدن این آدم کرده بودند و «تکلیف تو هم مشخص شد»ها و «آنفالو»ها. طبیعتا هر کس مخیله تصمیم بگیره دیگری رو دنبال کنه، توی زندگیش نگه داره یا نه. ولی خب من این سطح از این روادارینداشتن و تحملنکردن نه سخن و تفکر مخالف، که سخن و تفکر کمی متفاوت با تو رو در «افراد» طیف مخالف با حاکمیت بیشتر دیدم تا در «افراد» طیف موافق. یعنی تمام حق رو برای خودشون در نظر میگیرن که عقیده و مسئلهشون رو آزادانه بیان کنن، ولی وقتی تو هم بخوای اینکار رو نه برای جواب به اونها، که صرف همین ابراز عقیده انجام بدی، به شدت در مقابلت جبهه میگیرن. و فضا انقدر بسته و مسموم شده که آدمها حتی باید برای اینکه چرا با جنگ و تجاوز بیگانه مخالفن و چرا معتقد به حفظ تمامیت ارضی ایرانن و چرا از آسیبدیدن زیرساختها و ابنیهها و آثار تاریخی ناراحتن، دلیل و توجیه بیارن. شاید این رفتار به دلیل دیدهنشدن و نایدیدهگرفتهشدن توی همهی این سالها بوده. ولی هر چیزی که هست، دقیقا همون رفتاریه که بهخاطرش معتقدن اینها برن و دیگری جاش رو بگیره. اگر تو به این باور داری که «آزادی» ِ در «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»، نسخهی غیر واقعی از آزادیه و باید بره تا جاش «آزادی» ِ در «زن، زندگی، آزادی» بیاد، پس طبیعتا نباید انقدر سخن و صدای متفاوت و حتی مخالف با خودت رو خفه کنی، تقبیح کنی و برچسب بزنی. این تفتیش عقاید و این دادگاههای صحراییای که توی ذهنت برای این و اون برگزار میکنی دقیقا مخالف آزادیه. این همون رفتاریه که بهخاطرش دیگری رو مذمت میکنی و حالا که قدرت در دست تو نیست که روی افکار کنترل داشته باشی، شبیه به تفکری که نقدش میکنی، لااقل فضا رو برای بیانش مسموم میکنی.
ولی خب در نهایت، به نقل قول از مجتبیشکوری، «اگر این حنجره به درد دفاع از این سرزمین نخوره پس به چه دردی میخوره؟ دوست دارم کایند باشم، نه نایس».
صبح از خواب بیدار شدم و طبق معمول گوشیم رو برداشتم، وارد اینستاگرام شدم و اولینپستی که دیدم، پست مجتبیشکوری بود با تیشرت سیاه و سرووضع آشفته، از کربلا و بعد از پیادهروی مرسوم اربعین. توی این ویدئو شکوری میگه که نمیخواسته چیزی ضبط و منتشر کنه، و ترس از قضاوتشدن، مانع میشه از اینکه آدمها حرف بزنن از چیزی که بهش رسیدن. شکوری از دگرگونیای که توی پیادهروی از نجف به کربلا واسهش اتفاق افتاده حرف میزنه و میگه در نهایت به این رسیدم که توی این نبرد خیر و شری که وجود داشت و هنوز وجود داره، من کجای این قضیه ایستادم؛ یک عالمه توجیه داشتم برای خودم توی این حوادثی که برای ایران اتفاق افتاده که چرا چیزی نمیگم، و ترس از دوستداشتهنشده و ترس از قضاوت خودش رو قایم کرده بود پشت این توجیهات. اینکه پشت وطنی که انقدر مهجوره بایستی یا توی کنج عافیت بمونی. و چیزهای دیگری که حالا برید کاملش رو گوش بدید، چون حرفهای بسیار درست و دلنشینی زده. من شجاعتش رو در گفتن این حرفها خیلی ستودم. جلوی دوربیننشستن و این حرفها رو زدن، در معرض قضاوت خودت رو قراردادن چیزی نیست که راحت باشه و به راحتی از همه بر بیاد. شکوری توی این ویدئو حرف سیاسیای نزده بود. از یک سفر عرفانی گفته بود، یک عقیده و ضرورت دفاع از تمامیت ارضی. و کامنتها پر بود از ابراز تأسف برای وقتی که صرف شنیدن این آدم کرده بودند و «تکلیف تو هم مشخص شد»ها و «آنفالو»ها. طبیعتا هر کس مخیله تصمیم بگیره دیگری رو دنبال کنه، توی زندگیش نگه داره یا نه. ولی خب من این سطح از این روادارینداشتن و تحملنکردن نه سخن و تفکر مخالف، که سخن و تفکر کمی متفاوت با تو رو در «افراد» طیف مخالف با حاکمیت بیشتر دیدم تا در «افراد» طیف موافق. یعنی تمام حق رو برای خودشون در نظر میگیرن که عقیده و مسئلهشون رو آزادانه بیان کنن، ولی وقتی تو هم بخوای اینکار رو نه برای جواب به اونها، که صرف همین ابراز عقیده انجام بدی، به شدت در مقابلت جبهه میگیرن. و فضا انقدر بسته و مسموم شده که آدمها حتی باید برای اینکه چرا با جنگ و تجاوز بیگانه مخالفن و چرا معتقد به حفظ تمامیت ارضی ایرانن و چرا از آسیبدیدن زیرساختها و ابنیهها و آثار تاریخی ناراحتن، دلیل و توجیه بیارن. شاید این رفتار به دلیل دیدهنشدن و نایدیدهگرفتهشدن توی همهی این سالها بوده. ولی هر چیزی که هست، دقیقا همون رفتاریه که بهخاطرش معتقدن اینها برن و دیگری جاش رو بگیره. اگر تو به این باور داری که «آزادی» ِ در «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»، نسخهی غیر واقعی از آزادیه و باید بره تا جاش «آزادی» ِ در «زن، زندگی، آزادی» بیاد، پس طبیعتا نباید انقدر سخن و صدای متفاوت و حتی مخالف با خودت رو خفه کنی، تقبیح کنی و برچسب بزنی. این تفتیش عقاید و این دادگاههای صحراییای که توی ذهنت برای این و اون برگزار میکنی دقیقا مخالف آزادیه. این همون رفتاریه که بهخاطرش دیگری رو مذمت میکنی و حالا که قدرت در دست تو نیست که روی افکار کنترل داشته باشی، شبیه به تفکری که نقدش میکنی، لااقل فضا رو برای بیانش مسموم میکنی.
ولی خب در نهایت، به نقل قول از مجتبیشکوری، «اگر این حنجره به درد دفاع از این سرزمین نخوره پس به چه دردی میخوره؟ دوست دارم کایند باشم، نه نایس».