بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو میشد زخمها زد، بر من اما ننگ بود
با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود
بر تو میشد زخمها زد، بر من اما ننگ بود
با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود
گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود
چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود
چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود
من پشیمان نیستم، اما نمیدانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگها یکرنگ بود
در دلم آیینهای دارم که میگوید به آه
در جهان سنگدلها کاش میشد سنگ بود
دل چرا در بازی نیرنگها یکرنگ بود
در دلم آیینهای دارم که میگوید به آه
در جهان سنگدلها کاش میشد سنگ بود
❤1
در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری
موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری
بیزارم از این پا و آن پا كردنت ای عشق
یا نوشدارو باش یا زخمی بزن كاری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری
موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری
بیزارم از این پا و آن پا كردنت ای عشق
یا نوشدارو باش یا زخمی بزن كاری
من دختری از نسل چنگیزم كه عاشق شد
بیگانه با آداب و تشریفات درباری
هر كس نگاهت كرد چشمش را درآوردم
شد قصه ی آغامحمدخان قاجاری
آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری
بیگانه با آداب و تشریفات درباری
هر كس نگاهت كرد چشمش را درآوردم
شد قصه ی آغامحمدخان قاجاری
آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری
چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم كرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری
تو میرسی روزی كه دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری كه از من چشم برداری
-فاطمه سلیمان پور
باید برای چادرم حرمت نگه داری
تو میرسی روزی كه دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری كه از من چشم برداری
-فاطمه سلیمان پور
Forwarded from 『مُسْتَهْلِک』 (•مَحیـٰا•)
من فکر میکنم آنچه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که: غالباً ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان به تمام وقایع دنیا از زاویهی دید ما نگاه کند..
چو مغرورانِ بی منطق، نگو از "عشق" بیزارم
که ناگه می زند بر دل... شگردِ او شبیخون است ...
-صائب تبريزی
که ناگه می زند بر دل... شگردِ او شبیخون است ...
-صائب تبريزی
❤1
با خیالت سر کنم یا بیخیالت میروی
خوب میدانم تو هم در هر دو حالت میروی
خوب میدانم تو هم روزی خیانت میکنی
من تورا میبخشم اما از خجالت میروی
خوب میدانم تو هم در هر دو حالت میروی
خوب میدانم تو هم روزی خیانت میکنی
من تورا میبخشم اما از خجالت میروی
من چه مجنون باشم ای لیلا! چه عاقل، عاقبت
میرسد روزی که با ابن السلامات میروی
آب در هاون نمیکوبم... نمیگِریم... برو
بینهایت هم بگریم در نهایت میروی
میرسد روزی که با ابن السلامات میروی
آب در هاون نمیکوبم... نمیگِریم... برو
بینهایت هم بگریم در نهایت میروی
زانوانم سست و لرزان میشود روز وداع
با قدمهای بلند و با صلابت میروی
طبق عادت شعر خواهم شد غم بعد از تو را
طبق عادت مینشینم طبق عادت میروی
با قدمهای بلند و با صلابت میروی
طبق عادت شعر خواهم شد غم بعد از تو را
طبق عادت مینشینم طبق عادت میروی
هرچه بسمل سخت جان قصاب هم بیرحمتر
هر چه من سخت از تو میبرم تو راحت میروی
صفر (۰۰:۰۰) گاهی ساعت عشق است گاهی انفجار
بغض را خنثی نکرده رأس ساعت...
هر چه من سخت از تو میبرم تو راحت میروی
صفر (۰۰:۰۰) گاهی ساعت عشق است گاهی انفجار
بغض را خنثی نکرده رأس ساعت...