حَدان
127 subscribers
68 photos
28 videos
2 links
مرور کن، مرور کن، منو به خاطرت بیار 🤍

https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iabhicfahc
Download Telegram
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند

-کاظم بهمنی
هرجا که تویی مرکزِ تصویر من آنجاست.

حسین منزوی
گر عقل در جدالِ جنون مردِ جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

-فاضل نظری
بادی که از حوالی یوسف گذر نکرد
گیرم رسید بر در کنعان چه فایده؟

-حامد عسکری
اگر بدی کرده‌ای با خود کرده‌ای، جفای تو به وِی کجا رسد؟!
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بِنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

-مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یعنی هیچی ارزش جنگیدن نداشت؟
❤1👎1
تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی‌جدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ویران کرد، ویران شد در این آتش‌سرا؛
هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی، در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
موج، راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف‌هایی که بین ساحل و دریا گذاشت...

-فاضل نظری
بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود
گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود


چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود
من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه
در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود
❤1
-فاضل نظری
در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

بیزارم از این پا و آن پا كردنت ای عشق
یا نوشدارو باش یا زخمی بزن كاری
من دختری از نسل چنگیزم كه عاشق شد
بیگانه با آداب و تشریفات درباری

هر كس نگاهت كرد چشمش را درآوردم
شد قصه ی آغامحمدخان قاجاری

آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری
چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم كرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری

تو می‌رسی روزی كه دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری كه از من چشم برداری


-فاطمه سلیمان پور