حَدان
127 subscribers
68 photos
28 videos
2 links
مرور کن، مرور کن، منو به خاطرت بیار 🤍

https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iabhicfahc
Download Telegram
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان

برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن

خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام

بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
-مریم ناظمی
گفتمش با من بمان، گفت هستم غم مخور
بی وفایان وعده‌های پوچ راحت می‌دهند

-حمیدرضا یگانه
آخرین مرتبه‌ی عشق اگر سوختن است
پس چرا صبر؟ بسوزانم و خاکستر کن

-محمد عزیزی
درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند
معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره‌ها می‌فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند

-کاظم بهمنی
هرجا که تویی مرکزِ تصویر من آنجاست.

حسین منزوی
گر عقل در جدالِ جنون مردِ جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشت

-فاضل نظری
بادی که از حوالی یوسف گذر نکرد
گیرم رسید بر در کنعان چه فایده؟

-حامد عسکری
اگر بدی کرده‌ای با خود کرده‌ای، جفای تو به وِی کجا رسد؟!
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بِنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

-مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یعنی هیچی ارزش جنگیدن نداشت؟
❤1👎1
تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی‌جدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ویران کرد، ویران شد در این آتش‌سرا؛
هیزم اول پایه‌ی سوزاندن خود را گذاشت

اعتبار سربلندی، در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
موج، راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف‌هایی که بین ساحل و دریا گذاشت...

-فاضل نظری
بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود