همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم
زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم
بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان
برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن
خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام
بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
گفتمش با من بمان، گفت هستم غم مخور
بی وفایان وعدههای پوچ راحت میدهند
-حمیدرضا یگانه
بی وفایان وعدههای پوچ راحت میدهند
-حمیدرضا یگانه
درد یک پنجره را پنجرهها میفهمند
معنی کور شدن را گرهها میفهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُرهها میفهمند
معنی کور شدن را گرهها میفهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُرهها میفهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشمها بیشتر از حنجرهها میفهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکرهها میفهمند
چشمها بیشتر از حنجرهها میفهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکرهها میفهمند
اگر بدی کردهای با خود کردهای، جفای تو به وِی کجا رسد؟!
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بِنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست
-مولانا
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بِنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست
-مولانا
تا بپیوندد به دریا، کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
هیچ وصلی بیجدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
هیچ وصلی بیجدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ویران کرد، ویران شد در این آتشسرا؛
هیزم اول پایهی سوزاندن خود را گذاشت
اعتبار سربلندی، در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
هیزم اول پایهی سوزاندن خود را گذاشت
اعتبار سربلندی، در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت