حَدان
127 subscribers
68 photos
28 videos
2 links
مرور کن، مرور کن، منو به خاطرت بیار 🤍

https://t.me/iRoChatBot?start=sec-iabhicfahc
Download Telegram
جلو نرو کـه به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب

-سید مهدی موسوی
خودش با خنده‌هایی تلخ بند کفش من را بست
وگرنه پای من تردید ماندن را نمی‌فهمید

اگر تنها رفیقم هر‌کسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزش‌های دشمن را نمی‌فهمید
وجود شعر در دنیای ماشینی غنیمت بود
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمی‌فهمید

سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
ولی او فرق شب با روز روشن را نمی‌فهمید
من او را خوب فهمیدم کمی عاقل تر از من بود
همیشه درد اینجا بود، او من را نمی‌فهمید
-علی صفری
تو به آن خنده شبیهی که پرید از لب من
مثل ماهی، که گریزان شده‌ای از شب من
رفته‌ای تا به تب فاصله عادت بکنم
به خیالات تو ابراز ارادت بکنم

تا تورا ساده ترین راه تجسم کردم
کوچه به کوچه تورا در دل خود گُم کردم
مانده‌ام زیر همین سقف پراز عطرتنت
آشتی‌تر شده‌ام با نفسِ پیرهنت
همه جا پرشده از شرح پریشانی من
ردِ داغ تو نشسته است به پیشانی من
هرچه گفتند نکن ،بازحماقت کردم
پشت سر با تو و یاد تو رفاقت کردم

زیر عکس تو نوشتم ، که تو هم نامردی
حضرت عشق چرا اینهمه کم آوردی ؟
شک نکن !از همه ی سِر ِّدلت باخبرم
ترس تو مثل بلاییست که آمد به سرم
ترست از حادثه ی سبز بهاری شدن است
پشت دلشوره ی پاییز فراری شدن است
حیف ،بر عکس تو از زردشدن میترسم
عاشق عشقم و ازسرد شدن می ترسم

بعد تو مردم این شهر تبانی کردند
به دل پنجره ام سنگ پرانی کردند
تا که جا داشت به من وصله ی ناجور زدند
روی تصویر منِ غمزده هاشور زدند
وسط مهلکه انگشت نشانم کردند
نیش صد عقرب جرّاره به جانم کردند
پشت ما قصه زیادست ؟فدای سرمان
حرف بی ربط نباید که ببندد پَرِمان

برنگرد از وسط راه ، برو دور بمان
روی تصمیم خودت محکم و مغرور بمان
بارِ رسوایی این عشقِ پُرازغم بامن
پچ پچِ خاله زنکهای محل هم بامن
در دلت جشن بپا کن که رهایی زیباست
از دل کینه ای ات عقده گشایی زیباست
به تنم ضربه بزن ،محکم و بی اخم بزن
جای خالی که زیادست ،تو هی زخم بزن

خاطراتت به تو وابسته و وادارم کرد
تا ابد درته این چاه گرفتارم کرد
بعد تو شاعرکی گیج و توهم زده ام
تهمتی تازه به قدقامت گندم زده ام

بی خیال من و این شهر و همه خوب وبدش
کاشکی دق بکند شاعرک نابلدش
-مریم ناظمی
گفتمش با من بمان، گفت هستم غم مخور
بی وفایان وعده‌های پوچ راحت می‌دهند

-حمیدرضا یگانه
آخرین مرتبه‌ی عشق اگر سوختن است
پس چرا صبر؟ بسوزانم و خاکستر کن

-محمد عزیزی
درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند
معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره‌ها می‌فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند

-کاظم بهمنی