نویسنده روانی؛
1.64K subscribers
1 link
اینجا تکست‌هام قصه میسازن...
Download Telegram
بعضی آدما میرن، ولی جای خالیشون...
من فکر میکردم عادت کردم ولی هربار بیشتر از قبل درد کشیدم.
هر شب می‌خوابم که فردا یکی شم که امروز نبودم.
قبلاً ناراحت می‌شدم وقتی یکی از زندگیم می‌رفت؛ الان فقط نگاه می‌کنم ببینم کی تا آخر حرفاش پایبند می‌مونه.
کاش بعضی حرفا رو هیچ‌وقت نمی‌شنیدم.
یه جایی از زندگی می‌رسی که دیگه توضیح دادن خسته‌ت می‌کنه.
خسته‌ام، نه از کار، از فکرایی که ول‌کن نیستن.
فقط ادامه میدیم، با یه مشت دردی که هیچ‌کس حوصله شنیدنش رو نداره. اینه رسم زندگی؟
همه یه رویی از خودشون رو به دنیا نشون میدن که خیلی خوبه، ولی اون قسمتی که واقعاً خسته‌ست، یه جایی پنهونه...
آدما میان و میرن، آخرش تو می‌مونی و یه مشت خاطره‌ی نصفه نیمه...
هرچی بزرگ‌تر می‌شیم، کمتر توضیح می‌دیم.
بعضی شبا فقط می‌گذره، زندگی نیست.
تنهایی، از شلوغی آدمای اشتباه خیلی بهتره!
یه وقتایی هست که وسط خندیدن با بقیه، تو ذهنت داری یه چیز دیگه‌ای رو مرور می‌کنی.
یه جاهایی می‌رسی که حس گم شدن و پوچی بهت دست میده...
و نمیدونی چطور برگردی به خود قبلی‌ت!
چیزی نیست، فقط از خودم ناراحتم که باورِت کردم.
شبها طولانی تر میشن وقتی کسی نیست که حالتو بپرسه...
یکی از بدترین تجربه ها برا وقتیه که چیزی یا کسی رو از دست دادی و می‌دونی دیگه راهی برای برگشتش نیست.
به قول صادق هدایت «سگ بریند روی قسمت و همه چیز»
بعضی چیزا رو دیگه نمیگم، نه چون مهم نیستن، چون حوصله‌ی گفتنشونو ندارم.
وقت‌هایی که تنهایی تصمیم بگیری، یاد میگیری! حتی اگه اون تصمیمت اشتباه باشه بازم تجربه خوبی میشه برات.