This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو بیـا کنـارِ قلبم، بـه میـانِ غربتِ دل
که به جز خیالِ خوبت ، دلم آشنا ندارد
نفسم گرفته دیگر، زِ غمِ فراق و عشقت
و جدایِ از تو جانـا ، دلِ خسته نا ندارد
#سید
که به جز خیالِ خوبت ، دلم آشنا ندارد
نفسم گرفته دیگر، زِ غمِ فراق و عشقت
و جدایِ از تو جانـا ، دلِ خسته نا ندارد
#سید
هــوای سینـه ام تنـگ است، بـرگرد
نفـس بی رنگِ بی رنگ است، بـرگرد
زمیــن روی مــدارش نیست، انـگـار
دو تا پـای زمـان لَـنگ است، بــرگرد
میانِ خوب وبدتشخیص سخت است
جـهـان لـبریـزِ نیـرنـگ است، بـرگرد
تــو دریــایی تـرینی و پـس از تــو
دلِ دریــا بـد آهنـگ اسـت، بـرگـرد
در ایـــن بــازارِ داغِ سـیـب مـمنوع
تـمـامِ زنـدگی نـنـگ اسـت ، بـرگرد
در ایـــن ایـــامِ دلــگـیـر و مـوازی
جهان بی تـو چه دلـتنگ است، برگرد
#میثم_سلطانی
نفـس بی رنگِ بی رنگ است، بـرگرد
زمیــن روی مــدارش نیست، انـگـار
دو تا پـای زمـان لَـنگ است، بــرگرد
میانِ خوب وبدتشخیص سخت است
جـهـان لـبریـزِ نیـرنـگ است، بـرگرد
تــو دریــایی تـرینی و پـس از تــو
دلِ دریــا بـد آهنـگ اسـت، بـرگـرد
در ایـــن بــازارِ داغِ سـیـب مـمنوع
تـمـامِ زنـدگی نـنـگ اسـت ، بـرگرد
در ایـــن ایـــامِ دلــگـیـر و مـوازی
جهان بی تـو چه دلـتنگ است، برگرد
#میثم_سلطانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو را برای این دل بی پناه می خـواهـم
برای قلب خسته ام تکیه گاه می خواهم
تویی که روشن وجاودانه ای، ای عشق
همیشه با دلم تو را روبراه می خواهم.
#پدیده_احمدی
برای قلب خسته ام تکیه گاه می خواهم
تویی که روشن وجاودانه ای، ای عشق
همیشه با دلم تو را روبراه می خواهم.
#پدیده_احمدی
امشب قلم با یادتو نغمه سرایی میکند
در قالب شعر غزل بس خود نمایی میکند
پر سوز اوسر می دهداز قصه مهر وفا
بر دفتر دیوان عشق فرمانروایی میکند
امشب نگارد این قلم یاد تو را در خاطرم
نقش تو را زیبا کشد که او دلربایی میکند
من عاشق طرح قلم اندر خیال خود شدم
بیچاره دل گویا قلم او را هوایی میکند
پنهان کنم عشق تورا درسینه ی پر راز خود
تاهرزمان که زنده ام عشقت خدایی میکند
#زهرا_حشمتی
در قالب شعر غزل بس خود نمایی میکند
پر سوز اوسر می دهداز قصه مهر وفا
بر دفتر دیوان عشق فرمانروایی میکند
امشب نگارد این قلم یاد تو را در خاطرم
نقش تو را زیبا کشد که او دلربایی میکند
من عاشق طرح قلم اندر خیال خود شدم
بیچاره دل گویا قلم او را هوایی میکند
پنهان کنم عشق تورا درسینه ی پر راز خود
تاهرزمان که زنده ام عشقت خدایی میکند
#زهرا_حشمتی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم بـرای تـو و شعرِ تازه ات تنگ است
دلم هوايیِ آن لهجهٔ خوش آهنگ است
هنـوز پـرسه زدن، در نگاهِ او خوب است
هنوز سادگیِ چشمِ يار، خوشرنگ است
چـه ديـر می گذرد، لحظه های آمدنش
هميشه عقـربـه ی انتظارها، لنگ است!
#جميله_سادات_کراماتی
دلم هوايیِ آن لهجهٔ خوش آهنگ است
هنـوز پـرسه زدن، در نگاهِ او خوب است
هنوز سادگیِ چشمِ يار، خوشرنگ است
چـه ديـر می گذرد، لحظه های آمدنش
هميشه عقـربـه ی انتظارها، لنگ است!
#جميله_سادات_کراماتی
خبرت هست که دلتنگِ نگاهت شده ام
بی قـرارِ تـو و چشمـانِ خمـارت شده ام
خبرت هست دلم مستِ حضورِ تـو شده
عـاشق و شیفته ی، زنگِ صدایت شده ام
خبـرت هست کـه بـارانِ بهـارم شده ای
چـون پـرستـوی مهـاجر نگرانت شده ام
خط به خط زنده گۍام پُر شده از بودنِ تو
خبرت نیست و شادم کـه فدایت شده ام
#راضیه_بیگی
بی قـرارِ تـو و چشمـانِ خمـارت شده ام
خبرت هست دلم مستِ حضورِ تـو شده
عـاشق و شیفته ی، زنگِ صدایت شده ام
خبـرت هست کـه بـارانِ بهـارم شده ای
چـون پـرستـوی مهـاجر نگرانت شده ام
خط به خط زنده گۍام پُر شده از بودنِ تو
خبرت نیست و شادم کـه فدایت شده ام
#راضیه_بیگی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینجا چه کنم؟ از که بگیرم خبرت را؟
از دست تو و ناز تو فریاد، کجایی؟
دانم که مرا بیخبری میکشد آخر
دیوانه شدم خانهات آباد، کجایی؟
#پریناز_جهانگیر
از دست تو و ناز تو فریاد، کجایی؟
دانم که مرا بیخبری میکشد آخر
دیوانه شدم خانهات آباد، کجایی؟
#پریناز_جهانگیر
شاعرم باش و براے دل ویران بنویس
دو سہ خط از من بیمار و پریشان بنویس
بنویس هرچہ دلت خواست ڪہ آرام شوم
تا ڪہ آرام شوم، شعر فراوان بنویس
مدتے هست دلم تنگ غزلخوانیهاست
تا دلم وا شود از یار غزلخوان بنویس
سر و سامان ڪہ ندارد غم و آشفتگیام
چند خطے ز من بے سر و سامان بنویس
قلمت سبز و دلت شاد بماند شاعر
از پریشانے من هر دم و هر آن بنویس
بردہ چشمان تو آرامش شبهاے مرا
شاعرم باش و برایم سر و سامان بنویس
تو طبیب دل سرگشتہ و مجنون منی
لااقل نسخهام امشب لب و دندان بنویس
باب میل دل من باش و بہ پروندهے من
تا قیامت تو فقط واژهے عصیان بنویس...
#پديده_احمدی
دو سہ خط از من بیمار و پریشان بنویس
بنویس هرچہ دلت خواست ڪہ آرام شوم
تا ڪہ آرام شوم، شعر فراوان بنویس
مدتے هست دلم تنگ غزلخوانیهاست
تا دلم وا شود از یار غزلخوان بنویس
سر و سامان ڪہ ندارد غم و آشفتگیام
چند خطے ز من بے سر و سامان بنویس
قلمت سبز و دلت شاد بماند شاعر
از پریشانے من هر دم و هر آن بنویس
بردہ چشمان تو آرامش شبهاے مرا
شاعرم باش و برایم سر و سامان بنویس
تو طبیب دل سرگشتہ و مجنون منی
لااقل نسخهام امشب لب و دندان بنویس
باب میل دل من باش و بہ پروندهے من
تا قیامت تو فقط واژهے عصیان بنویس...
#پديده_احمدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای شهر نگاهت دلم پر از غوغاست
برای دیدن رویت نگر که بی پرواست
حضور سبز تو باشد بهار هر غزلم
بیا غزاله ی زیباا که بی تو دل تنهاست
دلیل هر نفسَم گشته مهر سوزانت
کنار من که تو باشی چه زندگی زیباست
به صد زبان و سخن گفته ام که شیدایم
اگر چه طرز نگاهم به چهرهات گویاست
کویر دشت دلم را تویی چو اقیانوس
که با تو دولت عشقم همیشه در اعلاست
خوشا رسیدن و دیدار شمع رخسارت
بساط شور و شکفتن کنار تو برپاست
چه اتّفاق قشنگی که عاشقت باشم
در این زمانه ی حسرت که عشق بیمعناست
در ازدحام سکوتی که از تو پنهانست
هزار حرف نگفته به روی لب پیداست
قسم به صبح وصالت که بی تو تاریکم
تو ماه باور من باش اگر چه دل رسواست
شکوفهزارِ لبت طرح نوبهارانست
لبم به شوق رسیدن دلم ولی شیداست
#علی_خوشقامت
برای دیدن رویت نگر که بی پرواست
حضور سبز تو باشد بهار هر غزلم
بیا غزاله ی زیباا که بی تو دل تنهاست
دلیل هر نفسَم گشته مهر سوزانت
کنار من که تو باشی چه زندگی زیباست
به صد زبان و سخن گفته ام که شیدایم
اگر چه طرز نگاهم به چهرهات گویاست
کویر دشت دلم را تویی چو اقیانوس
که با تو دولت عشقم همیشه در اعلاست
خوشا رسیدن و دیدار شمع رخسارت
بساط شور و شکفتن کنار تو برپاست
چه اتّفاق قشنگی که عاشقت باشم
در این زمانه ی حسرت که عشق بیمعناست
در ازدحام سکوتی که از تو پنهانست
هزار حرف نگفته به روی لب پیداست
قسم به صبح وصالت که بی تو تاریکم
تو ماه باور من باش اگر چه دل رسواست
شکوفهزارِ لبت طرح نوبهارانست
لبم به شوق رسیدن دلم ولی شیداست
#علی_خوشقامت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نگاهت می کنم جانا، قلم هوشیار می رقصد
صدایت می کنم قلبم چُنان خَمّار می رقصد
خرابم می کنی آتش به جان واژه می ریزد
غزل سرمست، بی ساغر، بر این آوار می رقصد
به جولانگاه عشقم می بری، شوری نمی خیزد
سپندِ لحظه های غم، بر این تکرار می رقصد
چو شمعی پرفروغم در جهان سرد و تاریکی
به سودای نگاهت، شعله ام هر بار می رقصد
به شعرم می کشی حالا چو اقیانوس آرامم
درونم کودکی سرکش از این اجبار می رقصد
#فرشته_تابنده
صدایت می کنم قلبم چُنان خَمّار می رقصد
خرابم می کنی آتش به جان واژه می ریزد
غزل سرمست، بی ساغر، بر این آوار می رقصد
به جولانگاه عشقم می بری، شوری نمی خیزد
سپندِ لحظه های غم، بر این تکرار می رقصد
چو شمعی پرفروغم در جهان سرد و تاریکی
به سودای نگاهت، شعله ام هر بار می رقصد
به شعرم می کشی حالا چو اقیانوس آرامم
درونم کودکی سرکش از این اجبار می رقصد
#فرشته_تابنده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی تو شهرم قفس است ای همه آزادیِ من
غم مرا همنفساست ای تو همه شادیِ من
بی تـو آوارم و در خـویـش فـرو ریختـه ام
ای هـمه سقف و ستون و هـمه آبادیِ من
#حسین_منزوی
غم مرا همنفساست ای تو همه شادیِ من
بی تـو آوارم و در خـویـش فـرو ریختـه ام
ای هـمه سقف و ستون و هـمه آبادیِ من
#حسین_منزوی