کسی به عشق و عاشقی نمی رسد به پای تو
ز درد وغم رها شدم بـه لطفِ خنده های تو
همیشه با دلم بمان که باتو شاد و سرخوشم
چـو مرغِ عشق پَـر زنم همیشه در هـوای تو
#پدیده_احمدی
ز درد وغم رها شدم بـه لطفِ خنده های تو
همیشه با دلم بمان که باتو شاد و سرخوشم
چـو مرغِ عشق پَـر زنم همیشه در هـوای تو
#پدیده_احمدی
.
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام درخودکه ازمن می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
درآن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفته
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی...
#قاسمترابی
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام درخودکه ازمن می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
درآن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفته
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی...
#قاسمترابی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا به کی اندوه و زاری ؛ لحظه لحظه انتظار
کی به پایان می رسد این رنج و دردِ بیشمار
از هجوم غصه ها ؛ بر لب رسیده جانِ من؛
پس چرا با ما سرِ سازش ندارد روزگار...؟
#نگار_حسینی
کی به پایان می رسد این رنج و دردِ بیشمار
از هجوم غصه ها ؛ بر لب رسیده جانِ من؛
پس چرا با ما سرِ سازش ندارد روزگار...؟
#نگار_حسینی
نشود فاش ڪسے آنچہ میان من و توست
تا اشارات نظر ، نامہ رسان من توست
گوش ڪن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو بہ نگاهے ڪہ زبان من و توست
روزگارے شد و ڪس مَرد رہ عشق ندید
حالیا چشم جهانے نگران من و توست
گرچہ در خلوت راز دل ما ڪس نرسید
همہ جا زمزمهٔ عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
اے بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همہ قصہ ے فردوس و تمناے بهشت
گفت و گویے و خیالے ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند بہ دیباچہ ے عقل
هرکجانامهی عشق است نشان من و توست
زآتشڪدهے ماست فروغ مہ و مهر
وہ ازین آتش روشن که به جان من و توست...
#هوشنگ_ابتهاج
تا اشارات نظر ، نامہ رسان من توست
گوش ڪن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو بہ نگاهے ڪہ زبان من و توست
روزگارے شد و ڪس مَرد رہ عشق ندید
حالیا چشم جهانے نگران من و توست
گرچہ در خلوت راز دل ما ڪس نرسید
همہ جا زمزمهٔ عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
اے بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همہ قصہ ے فردوس و تمناے بهشت
گفت و گویے و خیالے ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند بہ دیباچہ ے عقل
هرکجانامهی عشق است نشان من و توست
زآتشڪدهے ماست فروغ مہ و مهر
وہ ازین آتش روشن که به جان من و توست...
#هوشنگ_ابتهاج
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چون آتش افتاده به جان من و توست
انگار که یک عمر از آن من و توست
مانند دو خطی که گذشتند ز هم
غم نقطۀ مشترک میان من و توست
#مرتضی_برخورداری
انگار که یک عمر از آن من و توست
مانند دو خطی که گذشتند ز هم
غم نقطۀ مشترک میان من و توست
#مرتضی_برخورداری
بر بغضِ بی امانِ من ای مهربان بخند
بر حالِ بیقرارِ منِ نیمهجان، بخند
گاهی مرا به خلوتِ بیانتها بخوان
با شعلههای شورِ دلم در نهان، بخند
در انتظارِ رویشِ سبزم چه ناشکیب
ای حسرتت چو متهی بر استخوان، بخند
در حبسِ خاطرت به تمنا نشستهام
آری، مرا رها کن و با دیگران بخند
بر مرغزارِ دل چه نشاندی به جای عشق
خشکید آرزو و، به این ناتوان بخند
باران زدهست بر تنِ غمگینِ کوچهها
باری بخند بر منِ بیسایبان بخند
#فرح_فردوسی
بر حالِ بیقرارِ منِ نیمهجان، بخند
گاهی مرا به خلوتِ بیانتها بخوان
با شعلههای شورِ دلم در نهان، بخند
در انتظارِ رویشِ سبزم چه ناشکیب
ای حسرتت چو متهی بر استخوان، بخند
در حبسِ خاطرت به تمنا نشستهام
آری، مرا رها کن و با دیگران بخند
بر مرغزارِ دل چه نشاندی به جای عشق
خشکید آرزو و، به این ناتوان بخند
باران زدهست بر تنِ غمگینِ کوچهها
باری بخند بر منِ بیسایبان بخند
#فرح_فردوسی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خسته از این زندگی هر دم نگاهت میکنم
بشنو از نجوای من عشقم صدایت میکنم
صامت دردم؛ درونم غصه ها باران گرفت
خیس بارانت شدم ؛ازخودشکایت میکنم
گوشه گیرم در پس بیتوته احساس جان
با همین احساس؛ دلتنگی دعایت میکنم
آنچه می گوید قلم بازم پریشان خاطرم
خاطرت درخاطرم ؛ هر دم بقایت میکنم
قصه ی تنهایی ام را می برم کنج قفس
درب سلولم تو بگشایی؛ رضایت میکنم
حاجت عشقم ؛ فقط چشم خمار دلبرت
یک نظر بر من کنی ؛آن دم شفایت میکنم
ضامن آهوی قلبم این دلم اذعان توست
این دل دیوانه ام را ؛ من فدایت میکنم
#ثریا شجاعی اصل
بشنو از نجوای من عشقم صدایت میکنم
صامت دردم؛ درونم غصه ها باران گرفت
خیس بارانت شدم ؛ازخودشکایت میکنم
گوشه گیرم در پس بیتوته احساس جان
با همین احساس؛ دلتنگی دعایت میکنم
آنچه می گوید قلم بازم پریشان خاطرم
خاطرت درخاطرم ؛ هر دم بقایت میکنم
قصه ی تنهایی ام را می برم کنج قفس
درب سلولم تو بگشایی؛ رضایت میکنم
حاجت عشقم ؛ فقط چشم خمار دلبرت
یک نظر بر من کنی ؛آن دم شفایت میکنم
ضامن آهوی قلبم این دلم اذعان توست
این دل دیوانه ام را ؛ من فدایت میکنم
#ثریا شجاعی اصل
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را
من دوست دارم زندگی با دستهایت را
از بیقراریهای قلب من خبر دارد
بادی که میدزدد برای من صدایت را
روی زمین بودی و من در ماه دنبالت
باید ببخشی شاعر سر به هوایت را
تسخیر تو سخت است آنقدری که انگاری
در مشت خود جا داده باشم بینهایت را
زود است حالا روی پاهای خودم باشم
از دستهای من نگیری دستهایت را
هرکس تو را گم کرد دنبال تو در من گشت
انگار میبینند در من رد پایت را
بگذار تا دنیا بفهمد مال من هستی
گنجشکها خانه به خانه ماجرایت را
#رویا باقری
من دوست دارم زندگی با دستهایت را
از بیقراریهای قلب من خبر دارد
بادی که میدزدد برای من صدایت را
روی زمین بودی و من در ماه دنبالت
باید ببخشی شاعر سر به هوایت را
تسخیر تو سخت است آنقدری که انگاری
در مشت خود جا داده باشم بینهایت را
زود است حالا روی پاهای خودم باشم
از دستهای من نگیری دستهایت را
هرکس تو را گم کرد دنبال تو در من گشت
انگار میبینند در من رد پایت را
بگذار تا دنیا بفهمد مال من هستی
گنجشکها خانه به خانه ماجرایت را
#رویا باقری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم
میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم
بزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسم
بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم
برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم
که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم
نمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستم
دلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم
نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم
برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم
بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم
که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم
شدم عاقل ترین عاشق ، ندانستی که ناچارم
به بازی درسکانسِ صحنه ی آخر که بیزارم...
#مهدی جابری
میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم
بزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسم
بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم
برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم
که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم
نمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستم
دلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم
نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم
برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم
بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم
که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم
شدم عاقل ترین عاشق ، ندانستی که ناچارم
به بازی درسکانسِ صحنه ی آخر که بیزارم...
#مهدی جابری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شبیهِ پنجره ها بسته بـاش، اما باش
بیا و یک غمِ پیوسته بـاش ، اما باش
دلـم بـرای حضورت، بهـانـه میگیرد
تو از بهانهٔ من خسته بـاش، اما باش
#مریم_صفری
بیا و یک غمِ پیوسته بـاش ، اما باش
دلـم بـرای حضورت، بهـانـه میگیرد
تو از بهانهٔ من خسته بـاش، اما باش
#مریم_صفری
کاش میشد که از این پنجره بارید تو را
از صدای نفس فاصله، فهمید تو را
مثل عطر خنک کوچهی نارِنجِستان
در همآغوشی گل، یکسره بویید تو را
در فراسوی شب خاطرههایی شیرین
باز با تیشهی فرهاد، تراشید تو را
گاه در برکهی تنهایی خود سنگ انداخت
با صدای تپش ثانیه، نالید تو را
یک قدم مانده به دلواپسی اشک غروب
پشت بیتابترین خاطره، پاشید تو را
و به کوتاهی بوییدن عطر یک سیب
خام حوا شد و چون وسوسهای چید تو را
ته این راه سراسیمه، کمی آه کشید
در سکوتی به بلندای افق، دید تو را
#محمد جوکار
از صدای نفس فاصله، فهمید تو را
مثل عطر خنک کوچهی نارِنجِستان
در همآغوشی گل، یکسره بویید تو را
در فراسوی شب خاطرههایی شیرین
باز با تیشهی فرهاد، تراشید تو را
گاه در برکهی تنهایی خود سنگ انداخت
با صدای تپش ثانیه، نالید تو را
یک قدم مانده به دلواپسی اشک غروب
پشت بیتابترین خاطره، پاشید تو را
و به کوتاهی بوییدن عطر یک سیب
خام حوا شد و چون وسوسهای چید تو را
ته این راه سراسیمه، کمی آه کشید
در سکوتی به بلندای افق، دید تو را
#محمد جوکار