منی که از همهی داشتن تو را دارم
چقدر شعر به تو تا ابد بدهکارم
هر آنچه داد و نداد و گرفت، مالِ خودش
ولی همیشه تو را از خدا طلب دارم
بگو چطور به یک عمر پشتِپا بزنم
چطور از خود من -از تو- دست بردارم
به جز تو چیزی از این زندگی نمیخواهم
فقط تو را بشود پیشِ خود نگه دارم
تویی که دغدغهی تازهی جهانِ منی
که بیتو روز و شبی پوچ و غرقِ تکرارم
کنار من تو نبودی اگر، نمیدانم
کشیده بود کجا بیتو تا کنون کارم
اگر چه شهر، پُر از خیرخواه و دلسوز است!
ولی من از همهی شهر، جز تو بیزارم...
#محمد_شریف
چقدر شعر به تو تا ابد بدهکارم
هر آنچه داد و نداد و گرفت، مالِ خودش
ولی همیشه تو را از خدا طلب دارم
بگو چطور به یک عمر پشتِپا بزنم
چطور از خود من -از تو- دست بردارم
به جز تو چیزی از این زندگی نمیخواهم
فقط تو را بشود پیشِ خود نگه دارم
تویی که دغدغهی تازهی جهانِ منی
که بیتو روز و شبی پوچ و غرقِ تکرارم
کنار من تو نبودی اگر، نمیدانم
کشیده بود کجا بیتو تا کنون کارم
اگر چه شهر، پُر از خیرخواه و دلسوز است!
ولی من از همهی شهر، جز تو بیزارم...
#محمد_شریف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در دل دردےست ازتو پنهان ڪه مپرس
تنڪَ آمده چندان دلم ازجان ڪه مپرس
با این همه حال و در چنین تنڪَدلی
جاڪرده محبت تو چندانڪه مپرس
#ابوسعیدابوالخیر
تنڪَ آمده چندان دلم ازجان ڪه مپرس
با این همه حال و در چنین تنڪَدلی
جاڪرده محبت تو چندانڪه مپرس
#ابوسعیدابوالخیر
چشم در چشمِ تو هر ثانیه دیدن دارد
چشم من از تو تمنای شنیدن دارد
حرفها با دلِ تنگم بزن ای جااانِ دلم!
نازِ چشم تو به هر نرخ خریدن دارد
تو اگر مقصدِ آغوشِ منی در همه عمر،
دلم از قافِ جهان قصدِ پریدن دارد
پیله کردم؛ دلم از حسرتِ پروانه شدن،
با کلافِ تنِ تو میلِ تنیدن دارد
طرحِ لبخندِ ژکوندی و پر از ابهامی
طرزِ تصویرِ نگاهت چه کشیدن دارد!
کاش پیراهنی از بوی تنت را بدهی
به تو هر لحظه دلم شوقِ رسیدن دارد
#نیلوفر_رضایی
چشم من از تو تمنای شنیدن دارد
حرفها با دلِ تنگم بزن ای جااانِ دلم!
نازِ چشم تو به هر نرخ خریدن دارد
تو اگر مقصدِ آغوشِ منی در همه عمر،
دلم از قافِ جهان قصدِ پریدن دارد
پیله کردم؛ دلم از حسرتِ پروانه شدن،
با کلافِ تنِ تو میلِ تنیدن دارد
طرحِ لبخندِ ژکوندی و پر از ابهامی
طرزِ تصویرِ نگاهت چه کشیدن دارد!
کاش پیراهنی از بوی تنت را بدهی
به تو هر لحظه دلم شوقِ رسیدن دارد
#نیلوفر_رضایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگو چرا بنویسم؟ به دفتری که ندارم
هنوز هم غزل از حال بهتری که ندارم
دلم هوای تو دارد ولی چگونه ببندم
هزار نامه به پای کبوتری که ندارم؟
به رغم آنکه نبودی، همیشه پای تو ماندم
که سخت مؤمنم اما به باوری که ندارم!
اگرچه بافتنی نیست راهِ تا تو رسیدن
بهجز خیال ولی راه دیگری که ندارم
شبیه ابر بهاری، دلم عجیب گرفته
کجاست شانهی امنِ برادری که ندارم؟!
#سجاد_رشیدیپور
هنوز هم غزل از حال بهتری که ندارم
دلم هوای تو دارد ولی چگونه ببندم
هزار نامه به پای کبوتری که ندارم؟
به رغم آنکه نبودی، همیشه پای تو ماندم
که سخت مؤمنم اما به باوری که ندارم!
اگرچه بافتنی نیست راهِ تا تو رسیدن
بهجز خیال ولی راه دیگری که ندارم
شبیه ابر بهاری، دلم عجیب گرفته
کجاست شانهی امنِ برادری که ندارم؟!
#سجاد_رشیدیپور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به هم بزن به سلامی، شب خیالم را
بپرس مثل همیشه دوباره حالم را
شبیه رود خروشان بیا و طوفان کن
به هم بریز شب و روز و ماه و سالم را
به نام عشق به پا خیز و با سرانگشتت
ببند زخم تنم را، شکسته بالم را
به زلفهای پریشان من بزن شانه
و باز کن به نگاهی زبان لالم را
که من گرفتهام از گرمی نفسهایت
تمام شاعری و شوکت و جلالم را
#زهرا_آرین_نژاد
بپرس مثل همیشه دوباره حالم را
شبیه رود خروشان بیا و طوفان کن
به هم بریز شب و روز و ماه و سالم را
به نام عشق به پا خیز و با سرانگشتت
ببند زخم تنم را، شکسته بالم را
به زلفهای پریشان من بزن شانه
و باز کن به نگاهی زبان لالم را
که من گرفتهام از گرمی نفسهایت
تمام شاعری و شوکت و جلالم را
#زهرا_آرین_نژاد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلم تنگ است و بارانی،ببارانم که غم دارم
به زیر سقف بی مهرت زیادی عشق کم دارم
به بارانی بشوی از دل مرا اندوه دلتنگی
شدم پروانه ای محزون که آتش در پرم دارم
#یڪتا_حق_پرست
به زیر سقف بی مهرت زیادی عشق کم دارم
به بارانی بشوی از دل مرا اندوه دلتنگی
شدم پروانه ای محزون که آتش در پرم دارم
#یڪتا_حق_پرست
تلخی خاطره را با لب فنجان گفتم
چای نوشیدم و اشعار پریشان گفتم
برخلاف تو که بر خانۀ لب قفل زدی
قصۀ عشق خودم را به تو آسان گفتم
هیچ کس از منِ کمحرف، صدایی نشنید
درِ گوش 'تو' سخنهای فراوان گفتم
بس که آغوش تو ای عشقِ قدیمی سرد است
به تو در شعرِ خودم "فصل زمستان" گفتم
ای زمستان من! ای داغِ دلِ یخزدهام!
درد خود را به تو با سینۀ سوزان گفتم
دست اشک آمد و بر حلقۀ چشمم زد باز
غصهها را به تو با چِکچک باران گفتم
#زینب_نجفی
چای نوشیدم و اشعار پریشان گفتم
برخلاف تو که بر خانۀ لب قفل زدی
قصۀ عشق خودم را به تو آسان گفتم
هیچ کس از منِ کمحرف، صدایی نشنید
درِ گوش 'تو' سخنهای فراوان گفتم
بس که آغوش تو ای عشقِ قدیمی سرد است
به تو در شعرِ خودم "فصل زمستان" گفتم
ای زمستان من! ای داغِ دلِ یخزدهام!
درد خود را به تو با سینۀ سوزان گفتم
دست اشک آمد و بر حلقۀ چشمم زد باز
غصهها را به تو با چِکچک باران گفتم
#زینب_نجفی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر طرفی کشیدم این ، حسرت جاودانه را
پُشتِ سرم گُذاشتم ، خوب و بدِ زمانه را
مُرغِ بُریده بال را ، نیست غمِ گُرسنگی
کُنجِ قفس که میخورد ، غُصه ی آب و دانه را
منتظرم بیایی ای باعث شعرهای من
با تو مگر عوض کنم ، حال و هوای خانه را
سوزِ دلی نشان بده ، تا نمِ اَشکی آورم
آب نمی زند کسی ، آتش بی زبانه را
رفته ای و نمی رود حال و هوایت از سرم
بی تو به گور می برم ، اینهمه عاشقانه را
فرق نمی کند بگو ، هر چه رسید بر لبت
حرف بزن ، قشنگ کُن ، آخرِ این ترانه را
#محمد_علی_جوشایی_بم
پُشتِ سرم گُذاشتم ، خوب و بدِ زمانه را
مُرغِ بُریده بال را ، نیست غمِ گُرسنگی
کُنجِ قفس که میخورد ، غُصه ی آب و دانه را
منتظرم بیایی ای باعث شعرهای من
با تو مگر عوض کنم ، حال و هوای خانه را
سوزِ دلی نشان بده ، تا نمِ اَشکی آورم
آب نمی زند کسی ، آتش بی زبانه را
رفته ای و نمی رود حال و هوایت از سرم
بی تو به گور می برم ، اینهمه عاشقانه را
فرق نمی کند بگو ، هر چه رسید بر لبت
حرف بزن ، قشنگ کُن ، آخرِ این ترانه را
#محمد_علی_جوشایی_بم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من اگر گاه نهانی بسرایم غزلی
تو که یک مثنوی از عشقی و استاد منی!
فقط این قافیه ها با تو ردیفند ،ببین!
توغزل گونه ترین حالت فریاد منی...
#هدی اقبالی
تو که یک مثنوی از عشقی و استاد منی!
فقط این قافیه ها با تو ردیفند ،ببین!
توغزل گونه ترین حالت فریاد منی...
#هدی اقبالی
نشود دیدن هر باره ے تو تڪرارے
تو ڪه زیباتر و جذاب تر از هر یاری
من به دیدار تو از دور قناعت ڪردم
نڪند باز قدم از قدمت برداری
درد من دورے و دلتنگے و دلشوره ے توست
چاره اے ڪن ڪه براے تو ندارد ڪاری
با تو عاشق شدم و یاد خدا افتادم
واے از ان روز ڪه من را به خدا بسپاری
هر ڪسے جاے خودش را به دلم دارد و تو
چون خداوند درون دل من جا داری
عاشقم بر تو و از عشق تو دیوانه ترین
ان چنانم ڪه تو در خواب نبینے ،آری
#اسماعیل_حاج_علیان
تو ڪه زیباتر و جذاب تر از هر یاری
من به دیدار تو از دور قناعت ڪردم
نڪند باز قدم از قدمت برداری
درد من دورے و دلتنگے و دلشوره ے توست
چاره اے ڪن ڪه براے تو ندارد ڪاری
با تو عاشق شدم و یاد خدا افتادم
واے از ان روز ڪه من را به خدا بسپاری
هر ڪسے جاے خودش را به دلم دارد و تو
چون خداوند درون دل من جا داری
عاشقم بر تو و از عشق تو دیوانه ترین
ان چنانم ڪه تو در خواب نبینے ،آری
#اسماعیل_حاج_علیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM