ای آنکه تو جان بنده را جان شدهای
در ظلمت کفر شمع ایمان شدهای
اندر دل من ترانه گویان شدهای
واندر سر من چو باده رقصان شدهای
#مولانا
در ظلمت کفر شمع ایمان شدهای
اندر دل من ترانه گویان شدهای
واندر سر من چو باده رقصان شدهای
#مولانا
ای نقطه آرامشم ای دار و ندارم!
من بیشتر از خود به وجود تو دچارم
دلباختگی حادثه ی اول عشق است
بگذار در این حادثه من سر بسپارم
بگذار در آرامش آغوش تو یکبار
پا را کمی از مرگ فراتر بگذارم
اینبار اگر فرصت دریا شدنی هست
بگذار که من ابر شوم سیر ببارم
زیبایی چشمان تو آغاز جنون است
طوری که من عاشق شده ام آخر کارم
می میرم اگر باشم و یک روز نباشی
من بیشتر از خود به وجود تو دچارم
#علی_صفری
من بیشتر از خود به وجود تو دچارم
دلباختگی حادثه ی اول عشق است
بگذار در این حادثه من سر بسپارم
بگذار در آرامش آغوش تو یکبار
پا را کمی از مرگ فراتر بگذارم
اینبار اگر فرصت دریا شدنی هست
بگذار که من ابر شوم سیر ببارم
زیبایی چشمان تو آغاز جنون است
طوری که من عاشق شده ام آخر کارم
می میرم اگر باشم و یک روز نباشی
من بیشتر از خود به وجود تو دچارم
#علی_صفری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیگیری سراغی از نبودنهای ما دیگر
دلت مثل نگاهت نیست با ما آشنا دیگر
در این آیینهها، آن لحظهتصویرِ فراموشیم
که حتی رفتهایم انگار از یادِ خدا دیگر
تو هستی؟ نیستی؟ حرفی بزن در این مِهِ مُبهم!
تُهی شد معبدِ خاموشی از وَهمِ صدا دیگر
طلسمِ کُهنهی این باغ را، نشکست زیبایی
نشد دستی دخیلِ شاخهی خُشکِ دُعا دیگر
پُر از فکرِ فرار از این قطار و ریلها هستم
شبیه واگنی خالی، ملول از هرکجا دیگر...
نسیمی باز آورده است عطرِ زخم آهو تا
بگِریَم گِردبادِ شعلهور در خویش را دیگر
و شاید کبریای عشق، اوجِ عجزِ ما باشد؛
بمیرم هم نمیگویم: بیا،...، اما بیا دیگر!
#عبدالحمید_ضیایی
دلت مثل نگاهت نیست با ما آشنا دیگر
در این آیینهها، آن لحظهتصویرِ فراموشیم
که حتی رفتهایم انگار از یادِ خدا دیگر
تو هستی؟ نیستی؟ حرفی بزن در این مِهِ مُبهم!
تُهی شد معبدِ خاموشی از وَهمِ صدا دیگر
طلسمِ کُهنهی این باغ را، نشکست زیبایی
نشد دستی دخیلِ شاخهی خُشکِ دُعا دیگر
پُر از فکرِ فرار از این قطار و ریلها هستم
شبیه واگنی خالی، ملول از هرکجا دیگر...
نسیمی باز آورده است عطرِ زخم آهو تا
بگِریَم گِردبادِ شعلهور در خویش را دیگر
و شاید کبریای عشق، اوجِ عجزِ ما باشد؛
بمیرم هم نمیگویم: بیا،...، اما بیا دیگر!
#عبدالحمید_ضیایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهم بزن به سلامی شب خیالم را
بپرس مثل همیشه دوباره حالم را
شبیه رود خروشان بیاوطوفان کن
به هم بریز شب وروز وماه.وسالم را
به نام عشق به پا خیز وبا سرانگشتت
ببند زخم تنم را، شکسته بالم را
به زلف های پریشان من بزن شانه
و باز کن به نگاهی زبان لالم را
که من گرفته ام ازگرمی نفس هایت
تمام شاعری و شوکت و جلالم را
#زهرا_آرین_نژاد
بپرس مثل همیشه دوباره حالم را
شبیه رود خروشان بیاوطوفان کن
به هم بریز شب وروز وماه.وسالم را
به نام عشق به پا خیز وبا سرانگشتت
ببند زخم تنم را، شکسته بالم را
به زلف های پریشان من بزن شانه
و باز کن به نگاهی زبان لالم را
که من گرفته ام ازگرمی نفس هایت
تمام شاعری و شوکت و جلالم را
#زهرا_آرین_نژاد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ضربانم ، نفسم ، روح و روانم همه تو
اشتیاق وهوسم، جان و جهانم همه تو
انتخاب منی از روز نخست، از آن روز
ساعت و ثانیه، هر لحظه ، زمانم همه تو
تا تورا دیدم و مؤمن به نگاه تو شدم
قبله گاهم شدی و ورد زبانم همه تو
باغ پر عطرِ گل و فصل بهاران منی
بوی باران و نم و فصل خزانم همه تو
قفس عشق تو رویای پرستوی دلم
سایه ی روی سرم، حافظ جانم همه تو
در وجودم عطش روی تو بیداد کند
مالک قلب من و عشق نهانم همه تو
در تپش های دلم بوده ای از روز اَزل
در تو گمگشته دلُ نام و نشانم همه تو
#پریا_تاجیک
اشتیاق وهوسم، جان و جهانم همه تو
انتخاب منی از روز نخست، از آن روز
ساعت و ثانیه، هر لحظه ، زمانم همه تو
تا تورا دیدم و مؤمن به نگاه تو شدم
قبله گاهم شدی و ورد زبانم همه تو
باغ پر عطرِ گل و فصل بهاران منی
بوی باران و نم و فصل خزانم همه تو
قفس عشق تو رویای پرستوی دلم
سایه ی روی سرم، حافظ جانم همه تو
در وجودم عطش روی تو بیداد کند
مالک قلب من و عشق نهانم همه تو
در تپش های دلم بوده ای از روز اَزل
در تو گمگشته دلُ نام و نشانم همه تو
#پریا_تاجیک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جای پاهای دلم را ، به دلت محکم کن
دلپریشانیِ دل را ، تو به مِهرت کم کن
نکن ای عشق ، دلـم را نفسی بی یـاور
به تو دلبسته شدم باز، تو هم درکم کن
#اسماعیل_حاج_علیان
دلپریشانیِ دل را ، تو به مِهرت کم کن
نکن ای عشق ، دلـم را نفسی بی یـاور
به تو دلبسته شدم باز، تو هم درکم کن
#اسماعیل_حاج_علیان
در ڪنارم همہ دم چون ڪہ تو را ڪم دارم
درد و هم مهر تو را همیشہ با هم دارم
تا شوَد چشم بہ دیدار تو روشن روزی
بہ رهت چشمِ امیدے همہ شبنم دارم
با ڪہ گویم تو بگو قصہ ے تنهایے را
در نبودت بہ ڪنارم ڪہ فقط غم دارم
گر چہ دورے تو اینجا دل و جان را سوزاند
نیشِ هجرت همہ نوشم ، ڪہ تو مرهم دارم
این مپندار ڪہ یادت برود از ذهنم
یاد زیباے تو هر لحظہ و هر دم دارم
تو ڪہ باشے شدہ ام فصل بهارے سرسبز
با تو انگار ڪہ صدها گل مریم دارم
خلوتم سخت تو را از تو تمنا دارد
بے تو در سینہ ے خود هالہ ے مبهم دارم
حرف ها ماندہ بہ دل تا بہ تو گویم برگرد
خوش بحالم ڪہ یڪے مثل تو محرم دارم ...
#علی_خوش_قامت
درد و هم مهر تو را همیشہ با هم دارم
تا شوَد چشم بہ دیدار تو روشن روزی
بہ رهت چشمِ امیدے همہ شبنم دارم
با ڪہ گویم تو بگو قصہ ے تنهایے را
در نبودت بہ ڪنارم ڪہ فقط غم دارم
گر چہ دورے تو اینجا دل و جان را سوزاند
نیشِ هجرت همہ نوشم ، ڪہ تو مرهم دارم
این مپندار ڪہ یادت برود از ذهنم
یاد زیباے تو هر لحظہ و هر دم دارم
تو ڪہ باشے شدہ ام فصل بهارے سرسبز
با تو انگار ڪہ صدها گل مریم دارم
خلوتم سخت تو را از تو تمنا دارد
بے تو در سینہ ے خود هالہ ے مبهم دارم
حرف ها ماندہ بہ دل تا بہ تو گویم برگرد
خوش بحالم ڪہ یڪے مثل تو محرم دارم ...
#علی_خوش_قامت
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیتو من تندیسی از یک آدمِ وا رفتهام
پادشاه سرزمینهای به یغما رفتهام
مرگ را بیشک جوابی نیست اما بعدِ تو
بارها تا مرزِ حلِ این معما رفتهام
اوج در راه تو بیمعناست، من با این حساب
گویی از کوهی بدون قله بالا رفتهام
من شبیه تشنهای هستم که دنبال سراب
بارها گفتم نخواهم رفت اما رفتهام
از ازل خود را به جای سایهام جا زد، مدام
بختِ بد همراه من بوده است هر جا رفتهام
نیستی و عایدم دستیست خالی، این منم
رودِ بیآبی که با ذلت به دریا رفتهام
#جواد_منفرد
پادشاه سرزمینهای به یغما رفتهام
مرگ را بیشک جوابی نیست اما بعدِ تو
بارها تا مرزِ حلِ این معما رفتهام
اوج در راه تو بیمعناست، من با این حساب
گویی از کوهی بدون قله بالا رفتهام
من شبیه تشنهای هستم که دنبال سراب
بارها گفتم نخواهم رفت اما رفتهام
از ازل خود را به جای سایهام جا زد، مدام
بختِ بد همراه من بوده است هر جا رفتهام
نیستی و عایدم دستیست خالی، این منم
رودِ بیآبی که با ذلت به دریا رفتهام
#جواد_منفرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
منی که از همهی داشتن تو را دارم
چقدر شعر به تو تا ابد بدهکارم
هر آنچه داد و نداد و گرفت، مالِ خودش
ولی همیشه تو را از خدا طلب دارم
بگو چطور به یک عمر پشتِپا بزنم
چطور از خود من -از تو- دست بردارم
به جز تو چیزی از این زندگی نمیخواهم
فقط تو را بشود پیشِ خود نگه دارم
تویی که دغدغهی تازهی جهانِ منی
که بیتو روز و شبی پوچ و غرقِ تکرارم
کنار من تو نبودی اگر، نمیدانم
کشیده بود کجا بیتو تا کنون کارم
اگر چه شهر، پُر از خیرخواه و دلسوز است!
ولی من از همهی شهر، جز تو بیزارم...
#محمد_شریف
چقدر شعر به تو تا ابد بدهکارم
هر آنچه داد و نداد و گرفت، مالِ خودش
ولی همیشه تو را از خدا طلب دارم
بگو چطور به یک عمر پشتِپا بزنم
چطور از خود من -از تو- دست بردارم
به جز تو چیزی از این زندگی نمیخواهم
فقط تو را بشود پیشِ خود نگه دارم
تویی که دغدغهی تازهی جهانِ منی
که بیتو روز و شبی پوچ و غرقِ تکرارم
کنار من تو نبودی اگر، نمیدانم
کشیده بود کجا بیتو تا کنون کارم
اگر چه شهر، پُر از خیرخواه و دلسوز است!
ولی من از همهی شهر، جز تو بیزارم...
#محمد_شریف