چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تو ویرانم
تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم
برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم
تویی سر چشمه امید و درد و درمانم
نگر بر قلب بیمارم ببین این جسم بی جانم
بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم...
#ساسان مظهری
تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم
برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم
تویی سر چشمه امید و درد و درمانم
نگر بر قلب بیمارم ببین این جسم بی جانم
بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم...
#ساسان مظهری
خود خبر دارے دلم آوارہ و حیران توست؟
جان من باشے اگر،تا پاے جان،خواهان توست
گر نمیدانے بدان این بَردہ با میلِ خودش
بے غُل و زنجیرهم درگوشہ ے زندان توست
مثل آن گنجشگڪِ آوارہ و بے سرپناه
آرزویش لانہ اے در سایہ ے مژگان توست
گرڪہ بگشایے بہ رویش قلب خودرا تا اَبد
گوشہ اے ازقلب تو لایق ترین مهمان توست
جان نثارِ دوست ڪردن،خوب مے داند ولی...
همچنان در انتظار دادن فرمان توست
خاطرت آسودہ باشد ماندگارے در دلم
این دل شوریدہ وشیدا بلاگردان توست
گرچہ مے دانم نمے آیم بہ چشمانت ولی...
چشم جانم تاقیامت در پیِ چشمان توست
گوشہ ے چشمے نما تا فاش گویم بعداز این
شانہ هایم تڪیہ گاہ امن بے پایان توست
#رهی_معیرے
جان من باشے اگر،تا پاے جان،خواهان توست
گر نمیدانے بدان این بَردہ با میلِ خودش
بے غُل و زنجیرهم درگوشہ ے زندان توست
مثل آن گنجشگڪِ آوارہ و بے سرپناه
آرزویش لانہ اے در سایہ ے مژگان توست
گرڪہ بگشایے بہ رویش قلب خودرا تا اَبد
گوشہ اے ازقلب تو لایق ترین مهمان توست
جان نثارِ دوست ڪردن،خوب مے داند ولی...
همچنان در انتظار دادن فرمان توست
خاطرت آسودہ باشد ماندگارے در دلم
این دل شوریدہ وشیدا بلاگردان توست
گرچہ مے دانم نمے آیم بہ چشمانت ولی...
چشم جانم تاقیامت در پیِ چشمان توست
گوشہ ے چشمے نما تا فاش گویم بعداز این
شانہ هایم تڪیہ گاہ امن بے پایان توست
#رهی_معیرے
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی دلم از غصه میگیرد، کجایی؟
وقتی تمام قصه میمیرد، کجایی؟
بغضی ترک خورده میان چشمهایم
آن دم که اشک از چشم میبارد، کجایی؟
من را به این دلدادگیها کوچ دادی
در کوچ تو جانی نمیماند، کجایی؟
این خانه با فهم نبودن آشنا نیست
دارد طناب دار میبافد، کجایی؟
نوشیدن یک چای، بیتو درد دارد
این چای، چشمانِ تو میخواهد، کجایی؟
شبزندهداریهای من بوی تو دارند
این چشمها شبها نمیخوابد، کجایی؟
تو رفتهای دیروز تا فردا بیایی
حرفی بگو، فردا نمیآید، کجایی؟
شعری برایم خوانده بودی تا نمیرم
دیگر کسی شعری نمیخواند، کجایی؟
#مهدی_دهباشی
وقتی تمام قصه میمیرد، کجایی؟
بغضی ترک خورده میان چشمهایم
آن دم که اشک از چشم میبارد، کجایی؟
من را به این دلدادگیها کوچ دادی
در کوچ تو جانی نمیماند، کجایی؟
این خانه با فهم نبودن آشنا نیست
دارد طناب دار میبافد، کجایی؟
نوشیدن یک چای، بیتو درد دارد
این چای، چشمانِ تو میخواهد، کجایی؟
شبزندهداریهای من بوی تو دارند
این چشمها شبها نمیخوابد، کجایی؟
تو رفتهای دیروز تا فردا بیایی
حرفی بگو، فردا نمیآید، کجایی؟
شعری برایم خوانده بودی تا نمیرم
دیگر کسی شعری نمیخواند، کجایی؟
#مهدی_دهباشی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از تو غزل سرایم و یاد کنم یاد تو را
شب که شود طلب کنم یاری و امداد تو را
شادی من ز شادیت شاد بکن حال مرا
کاش ببینم ای نفس، آن دل دلشاد تو را
#سید_شهریار_موسوی
شب که شود طلب کنم یاری و امداد تو را
شادی من ز شادیت شاد بکن حال مرا
کاش ببینم ای نفس، آن دل دلشاد تو را
#سید_شهریار_موسوی
حلالم کن اگر فردا از اینجا بیخبر رفتم
شبیه شاعری تنها، به رویا بیخبر رفتم
چه پنهان از تو... این شبها، دلم بسیار میگیرد
اگر رفتم چو موج از داغ دریا بیخبر رفتم
اگر رفتم، بدان داغی درون سینهام بوده
که با یاد تو بودم لیک تنها بیخبر رفتم
همین امروز را شاید برای دیدنت ماندم
و مثل اشک چشمان تو فردا بیخبر رفتم
حلالم میکنی یا نه؟ دلم قصد سفر دارد
حلالم کن اگر فردا از اینجا بیخبر رفتم
#هادی_عبدی
شبیه شاعری تنها، به رویا بیخبر رفتم
چه پنهان از تو... این شبها، دلم بسیار میگیرد
اگر رفتم چو موج از داغ دریا بیخبر رفتم
اگر رفتم، بدان داغی درون سینهام بوده
که با یاد تو بودم لیک تنها بیخبر رفتم
همین امروز را شاید برای دیدنت ماندم
و مثل اشک چشمان تو فردا بیخبر رفتم
حلالم میکنی یا نه؟ دلم قصد سفر دارد
حلالم کن اگر فردا از اینجا بیخبر رفتم
#هادی_عبدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از عشقِ دلـت نشانـه ای می خواهم
از کُنـجِ لبـت، تـرانـه ای می خواهم
حالا کـه رسیده فصـلِ عـاشق شدنم
یک بوسه ی دلبرانـه ای می خواهم
دوری نکن از دلـم، کـه احساست را
هر لحظه به هر بهانه ای می خواهم
از رفتـن و دل بُـریـدن هـربـار نگـو
چـون دلبـرِ جاودانـه ای می خواهم
حالا کـه بـه دامِ عشقت افتـاده دلم
از دستِ تو آب و دانه ای مۍخواهم
ای عشق بیا و همـدمم باش و بمان
دور از غم و درد شانه ای می خواهم
از عشق چو شاعـرانه ای می خواهم
هم خلوتِ عاشقـانه ای می خواهم
#اسماعیل حاج علیان
از کُنـجِ لبـت، تـرانـه ای می خواهم
حالا کـه رسیده فصـلِ عـاشق شدنم
یک بوسه ی دلبرانـه ای می خواهم
دوری نکن از دلـم، کـه احساست را
هر لحظه به هر بهانه ای می خواهم
از رفتـن و دل بُـریـدن هـربـار نگـو
چـون دلبـرِ جاودانـه ای می خواهم
حالا کـه بـه دامِ عشقت افتـاده دلم
از دستِ تو آب و دانه ای مۍخواهم
ای عشق بیا و همـدمم باش و بمان
دور از غم و درد شانه ای می خواهم
از عشق چو شاعـرانه ای می خواهم
هم خلوتِ عاشقـانه ای می خواهم
#اسماعیل حاج علیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درهوایت بی بهانه جان ودل را می سپارم
لحظه هارا مثل مجنون در سراب و انتظارم
عـاشقی را با تمام پیچ وخم ها می شناسم
زندگی را پای عشـقت با وجودم می گذارم
#مهرنازلامعی
لحظه هارا مثل مجنون در سراب و انتظارم
عـاشقی را با تمام پیچ وخم ها می شناسم
زندگی را پای عشـقت با وجودم می گذارم
#مهرنازلامعی
بـرای دیـدنـت پُـر از دلیـلِ عاشقانه ام
اگـر چـه بی اثـرشـده نـگاهِ دلبـرانـه ام
دوبـاره انتـظـارِ تـو دلیـلِ مانـدنم شده
وگرنه مثلِ ارگِ بم شکسته صحنِ خانه ام
بهــارِ آرزوی مـن، دوبـاره کـوچ می کند
قسم بـه آیه ی دلت، خزانِ بی نشانه ام
به هرکجا که میروی به خلوتِ خیالِ خود
پُـر از شـکوهِ بـارش و پُـر از غمِ شبانه ام
بـه انتطـارِ دیـدنت، نشستـم و نیامدی
شبۍکه می سُرودمت به ذوقِ شاعرانه ام
اگر غـزل سروده ام، فقط تـو را نوشته ام
تـویی غـزل،تـو قافیه، ردیفِ جاودانه ام
بیـا به نورِ چشمِ خودخراب کن خرابه ام
کـه می شود نگاهِ تـو ، بنـای آشیـانه ام
#میثم_دانایی
اگـر چـه بی اثـرشـده نـگاهِ دلبـرانـه ام
دوبـاره انتـظـارِ تـو دلیـلِ مانـدنم شده
وگرنه مثلِ ارگِ بم شکسته صحنِ خانه ام
بهــارِ آرزوی مـن، دوبـاره کـوچ می کند
قسم بـه آیه ی دلت، خزانِ بی نشانه ام
به هرکجا که میروی به خلوتِ خیالِ خود
پُـر از شـکوهِ بـارش و پُـر از غمِ شبانه ام
بـه انتطـارِ دیـدنت، نشستـم و نیامدی
شبۍکه می سُرودمت به ذوقِ شاعرانه ام
اگر غـزل سروده ام، فقط تـو را نوشته ام
تـویی غـزل،تـو قافیه، ردیفِ جاودانه ام
بیـا به نورِ چشمِ خودخراب کن خرابه ام
کـه می شود نگاهِ تـو ، بنـای آشیـانه ام
#میثم_دانایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمدے تا رازقیها را به خنده وا ڪنی
عطر شیدایے به گوش اطلسے نجوا ڪنی
روبروے چشم من آرام بنشینے، سپس
قلب لرزان مرا صاحب شوے، ماوا ڪنی
در میان باغ و از بین هزاران شاخ گل
گلبهار از زلف من برچینے و اغوا ڪنی
ڪلبهے قلبم ڪه مهمانے به خود نادیده بود
یوسف ڪنعان شوے و مصرِ دل برپا ڪنی
تا بیفروزے شبانگاه دل افسردهام
آفتابے ناگهان در مشتهایت، جا ڪنی
پشت پرچین دلم مرغ خیال آسوده بود
آمدے با دانهاے در برڪهاش غوغا ڪنی
در ڪنارت لحظهها خوب است و حالم بهترین
خسروانه آمدے، شیرین شوے، شیدا ڪنی
#سعدی
عطر شیدایے به گوش اطلسے نجوا ڪنی
روبروے چشم من آرام بنشینے، سپس
قلب لرزان مرا صاحب شوے، ماوا ڪنی
در میان باغ و از بین هزاران شاخ گل
گلبهار از زلف من برچینے و اغوا ڪنی
ڪلبهے قلبم ڪه مهمانے به خود نادیده بود
یوسف ڪنعان شوے و مصرِ دل برپا ڪنی
تا بیفروزے شبانگاه دل افسردهام
آفتابے ناگهان در مشتهایت، جا ڪنی
پشت پرچین دلم مرغ خیال آسوده بود
آمدے با دانهاے در برڪهاش غوغا ڪنی
در ڪنارت لحظهها خوب است و حالم بهترین
خسروانه آمدے، شیرین شوے، شیدا ڪنی
#سعدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باز هم اين دل سرگشته تو را ميخواهد
همچو مجنون شده ديوانه تو را ميخواهد
پای عهد تو من از جان و دلم بگذشتم
دل سر گشته چه رندانه تو را ميخواهد
#عباس_زرين_كفش
همچو مجنون شده ديوانه تو را ميخواهد
پای عهد تو من از جان و دلم بگذشتم
دل سر گشته چه رندانه تو را ميخواهد
#عباس_زرين_كفش
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست
#محمد_علی_بهمنی
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست
#محمد_علی_بهمنی