This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محبوب منی بیا و جانانم باش
ماه شب و رؤیای دل و جانم باش
من بی تو خراب وخسته حالم چه کنم
تو مونس تنهایی و درمانم باش
#محمدحقیقی
ماه شب و رؤیای دل و جانم باش
من بی تو خراب وخسته حالم چه کنم
تو مونس تنهایی و درمانم باش
#محمدحقیقی
گرچه دور از تواَم و لمس تو ناممکنِ محض
تو از آن فاصله هم در بغلم جا داری
من ملول از غم عادی شدن عشق شدم
تو ولی عشق در اندازه ی بی تکراری
قصه ی راه شب و خیره به مهتاب شدن
تا خود صبح من و یاد تو و بیداری
چشم می بندم و امید به رویا دارم
کاش در خواب، میسّر بشود دیداری
گفته ام قاصدکان سوی تو پرواز کنند
به تو پیغام رسانند اگر بگذاری
با تو آموخته ام آنچه که آموختنی است
که تو از معرفت و شعر و سخن، سرشاری!
#سارا_صابر
تو از آن فاصله هم در بغلم جا داری
من ملول از غم عادی شدن عشق شدم
تو ولی عشق در اندازه ی بی تکراری
قصه ی راه شب و خیره به مهتاب شدن
تا خود صبح من و یاد تو و بیداری
چشم می بندم و امید به رویا دارم
کاش در خواب، میسّر بشود دیداری
گفته ام قاصدکان سوی تو پرواز کنند
به تو پیغام رسانند اگر بگذاری
با تو آموخته ام آنچه که آموختنی است
که تو از معرفت و شعر و سخن، سرشاری!
#سارا_صابر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در چشمهایت آتشی از عشق برپا بود
وقتی که باران همنشین چتر دریا بود
باور نمیکردم که در من گام بردارد
مردی که لبریز از ترنمهای زیبا بود
من دختر پایان پائیزم که در شعرم
چشمان تو پایان احساسات دنیا بود
تقدیر من لبخندهای سبز بارانی
پرهای تو یادآور یک قوی تنها بود
هرشب خیالت را به دست شعر میدادم
کارم فقط تفسیر بغضی پای غمها بود
سبزم که از بیم "پرستش" شعر میبارد
بر سرزمینی که قنوتش یک معما بود
#پرستش_مددی
وقتی که باران همنشین چتر دریا بود
باور نمیکردم که در من گام بردارد
مردی که لبریز از ترنمهای زیبا بود
من دختر پایان پائیزم که در شعرم
چشمان تو پایان احساسات دنیا بود
تقدیر من لبخندهای سبز بارانی
پرهای تو یادآور یک قوی تنها بود
هرشب خیالت را به دست شعر میدادم
کارم فقط تفسیر بغضی پای غمها بود
سبزم که از بیم "پرستش" شعر میبارد
بر سرزمینی که قنوتش یک معما بود
#پرستش_مددی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تو ویرانم
تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم
برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم
تویی سر چشمه امید و درد و درمانم
نگر بر قلب بیمارم ببین این جسم بی جانم
بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم...
#ساسان مظهری
تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم
برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم
تویی سر چشمه امید و درد و درمانم
نگر بر قلب بیمارم ببین این جسم بی جانم
بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم...
#ساسان مظهری
خود خبر دارے دلم آوارہ و حیران توست؟
جان من باشے اگر،تا پاے جان،خواهان توست
گر نمیدانے بدان این بَردہ با میلِ خودش
بے غُل و زنجیرهم درگوشہ ے زندان توست
مثل آن گنجشگڪِ آوارہ و بے سرپناه
آرزویش لانہ اے در سایہ ے مژگان توست
گرڪہ بگشایے بہ رویش قلب خودرا تا اَبد
گوشہ اے ازقلب تو لایق ترین مهمان توست
جان نثارِ دوست ڪردن،خوب مے داند ولی...
همچنان در انتظار دادن فرمان توست
خاطرت آسودہ باشد ماندگارے در دلم
این دل شوریدہ وشیدا بلاگردان توست
گرچہ مے دانم نمے آیم بہ چشمانت ولی...
چشم جانم تاقیامت در پیِ چشمان توست
گوشہ ے چشمے نما تا فاش گویم بعداز این
شانہ هایم تڪیہ گاہ امن بے پایان توست
#رهی_معیرے
جان من باشے اگر،تا پاے جان،خواهان توست
گر نمیدانے بدان این بَردہ با میلِ خودش
بے غُل و زنجیرهم درگوشہ ے زندان توست
مثل آن گنجشگڪِ آوارہ و بے سرپناه
آرزویش لانہ اے در سایہ ے مژگان توست
گرڪہ بگشایے بہ رویش قلب خودرا تا اَبد
گوشہ اے ازقلب تو لایق ترین مهمان توست
جان نثارِ دوست ڪردن،خوب مے داند ولی...
همچنان در انتظار دادن فرمان توست
خاطرت آسودہ باشد ماندگارے در دلم
این دل شوریدہ وشیدا بلاگردان توست
گرچہ مے دانم نمے آیم بہ چشمانت ولی...
چشم جانم تاقیامت در پیِ چشمان توست
گوشہ ے چشمے نما تا فاش گویم بعداز این
شانہ هایم تڪیہ گاہ امن بے پایان توست
#رهی_معیرے
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی دلم از غصه میگیرد، کجایی؟
وقتی تمام قصه میمیرد، کجایی؟
بغضی ترک خورده میان چشمهایم
آن دم که اشک از چشم میبارد، کجایی؟
من را به این دلدادگیها کوچ دادی
در کوچ تو جانی نمیماند، کجایی؟
این خانه با فهم نبودن آشنا نیست
دارد طناب دار میبافد، کجایی؟
نوشیدن یک چای، بیتو درد دارد
این چای، چشمانِ تو میخواهد، کجایی؟
شبزندهداریهای من بوی تو دارند
این چشمها شبها نمیخوابد، کجایی؟
تو رفتهای دیروز تا فردا بیایی
حرفی بگو، فردا نمیآید، کجایی؟
شعری برایم خوانده بودی تا نمیرم
دیگر کسی شعری نمیخواند، کجایی؟
#مهدی_دهباشی
وقتی تمام قصه میمیرد، کجایی؟
بغضی ترک خورده میان چشمهایم
آن دم که اشک از چشم میبارد، کجایی؟
من را به این دلدادگیها کوچ دادی
در کوچ تو جانی نمیماند، کجایی؟
این خانه با فهم نبودن آشنا نیست
دارد طناب دار میبافد، کجایی؟
نوشیدن یک چای، بیتو درد دارد
این چای، چشمانِ تو میخواهد، کجایی؟
شبزندهداریهای من بوی تو دارند
این چشمها شبها نمیخوابد، کجایی؟
تو رفتهای دیروز تا فردا بیایی
حرفی بگو، فردا نمیآید، کجایی؟
شعری برایم خوانده بودی تا نمیرم
دیگر کسی شعری نمیخواند، کجایی؟
#مهدی_دهباشی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از تو غزل سرایم و یاد کنم یاد تو را
شب که شود طلب کنم یاری و امداد تو را
شادی من ز شادیت شاد بکن حال مرا
کاش ببینم ای نفس، آن دل دلشاد تو را
#سید_شهریار_موسوی
شب که شود طلب کنم یاری و امداد تو را
شادی من ز شادیت شاد بکن حال مرا
کاش ببینم ای نفس، آن دل دلشاد تو را
#سید_شهریار_موسوی
حلالم کن اگر فردا از اینجا بیخبر رفتم
شبیه شاعری تنها، به رویا بیخبر رفتم
چه پنهان از تو... این شبها، دلم بسیار میگیرد
اگر رفتم چو موج از داغ دریا بیخبر رفتم
اگر رفتم، بدان داغی درون سینهام بوده
که با یاد تو بودم لیک تنها بیخبر رفتم
همین امروز را شاید برای دیدنت ماندم
و مثل اشک چشمان تو فردا بیخبر رفتم
حلالم میکنی یا نه؟ دلم قصد سفر دارد
حلالم کن اگر فردا از اینجا بیخبر رفتم
#هادی_عبدی
شبیه شاعری تنها، به رویا بیخبر رفتم
چه پنهان از تو... این شبها، دلم بسیار میگیرد
اگر رفتم چو موج از داغ دریا بیخبر رفتم
اگر رفتم، بدان داغی درون سینهام بوده
که با یاد تو بودم لیک تنها بیخبر رفتم
همین امروز را شاید برای دیدنت ماندم
و مثل اشک چشمان تو فردا بیخبر رفتم
حلالم میکنی یا نه؟ دلم قصد سفر دارد
حلالم کن اگر فردا از اینجا بیخبر رفتم
#هادی_عبدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از عشقِ دلـت نشانـه ای می خواهم
از کُنـجِ لبـت، تـرانـه ای می خواهم
حالا کـه رسیده فصـلِ عـاشق شدنم
یک بوسه ی دلبرانـه ای می خواهم
دوری نکن از دلـم، کـه احساست را
هر لحظه به هر بهانه ای می خواهم
از رفتـن و دل بُـریـدن هـربـار نگـو
چـون دلبـرِ جاودانـه ای می خواهم
حالا کـه بـه دامِ عشقت افتـاده دلم
از دستِ تو آب و دانه ای مۍخواهم
ای عشق بیا و همـدمم باش و بمان
دور از غم و درد شانه ای می خواهم
از عشق چو شاعـرانه ای می خواهم
هم خلوتِ عاشقـانه ای می خواهم
#اسماعیل حاج علیان
از کُنـجِ لبـت، تـرانـه ای می خواهم
حالا کـه رسیده فصـلِ عـاشق شدنم
یک بوسه ی دلبرانـه ای می خواهم
دوری نکن از دلـم، کـه احساست را
هر لحظه به هر بهانه ای می خواهم
از رفتـن و دل بُـریـدن هـربـار نگـو
چـون دلبـرِ جاودانـه ای می خواهم
حالا کـه بـه دامِ عشقت افتـاده دلم
از دستِ تو آب و دانه ای مۍخواهم
ای عشق بیا و همـدمم باش و بمان
دور از غم و درد شانه ای می خواهم
از عشق چو شاعـرانه ای می خواهم
هم خلوتِ عاشقـانه ای می خواهم
#اسماعیل حاج علیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درهوایت بی بهانه جان ودل را می سپارم
لحظه هارا مثل مجنون در سراب و انتظارم
عـاشقی را با تمام پیچ وخم ها می شناسم
زندگی را پای عشـقت با وجودم می گذارم
#مهرنازلامعی
لحظه هارا مثل مجنون در سراب و انتظارم
عـاشقی را با تمام پیچ وخم ها می شناسم
زندگی را پای عشـقت با وجودم می گذارم
#مهرنازلامعی