This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو همان ساحل امنی که دلم می خواهد
او به آرامش آغوش تو ایمان دارد
او همانی است که لبخند تو را می فهمد
پیش چشمان تو اما دل من کم می آرد
در رگم شعر بریز،بر تن من باران باش
مثل ابری که به هر جای زمین می بارد
پیش نقش رخ تو فرشچیان مبهوت است
و داوینچی که به لبخند تو دل می بازد
ناز چشمان تو را گویی خدا عاشق شد
که به این معجزه اش نزد همه می نازد
من همان موج سراسیمه و آشفته سرم
تو همان ساحل امنی که خدا می داند
#رضا_قریشی_نژاد
او به آرامش آغوش تو ایمان دارد
او همانی است که لبخند تو را می فهمد
پیش چشمان تو اما دل من کم می آرد
در رگم شعر بریز،بر تن من باران باش
مثل ابری که به هر جای زمین می بارد
پیش نقش رخ تو فرشچیان مبهوت است
و داوینچی که به لبخند تو دل می بازد
ناز چشمان تو را گویی خدا عاشق شد
که به این معجزه اش نزد همه می نازد
من همان موج سراسیمه و آشفته سرم
تو همان ساحل امنی که خدا می داند
#رضا_قریشی_نژاد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اڪَر عاشق شدن درد است من درمان نمیخواهم
خرابی باٺوشیرین اسٺ ومن سامان نمیخواهم
هرآنچیزیڪهمیخواهمٺماماً در وجودٺهسٺ
به جز بودن ڪنارٺ چیزی از یزدان نمیخواهم
#حمیدرضاگلشن
خرابی باٺوشیرین اسٺ ومن سامان نمیخواهم
هرآنچیزیڪهمیخواهمٺماماً در وجودٺهسٺ
به جز بودن ڪنارٺ چیزی از یزدان نمیخواهم
#حمیدرضاگلشن
هوای شهر قلبم را، معطّر کرده یاد تو..
تمام کوچههایش را، منوّر کرده یاد تو..
خیال آشتی با شب ندارد چشمهای ماه..
ولی مهتاب را هم، مهربانتر کرده یاد تو..
چه فرقی میکند آوای باران در تبِ مرداد..
هوای فصلها را، جورِ دیگر کرده یاد تو..
همیشه آتشی در سینه میسوزاندم، امّا..
تپشها را کمی آرام و کمتر کرده یاد تو..
اگر گاهی دلم آشوب و آزرده است، اما باز..
پریشانحالیام را، خوب و بهتر کرده یاد تو..
نمیدانم چرا این روزها تنپوشِ مردابم..
دلم را با شقايقها، برابر کرده یاد تو..
تماشاییست رقصِ بیقرار قاصدکهایی،،
که روی شانههای باد پرپر کرده یاد تو..
تصوّر کن میان چشمهایم رنگِ باران را..
نگاه ابریام را، دیدنیتر کرده یاد تو..
#نگار_حسینی
تمام کوچههایش را، منوّر کرده یاد تو..
خیال آشتی با شب ندارد چشمهای ماه..
ولی مهتاب را هم، مهربانتر کرده یاد تو..
چه فرقی میکند آوای باران در تبِ مرداد..
هوای فصلها را، جورِ دیگر کرده یاد تو..
همیشه آتشی در سینه میسوزاندم، امّا..
تپشها را کمی آرام و کمتر کرده یاد تو..
اگر گاهی دلم آشوب و آزرده است، اما باز..
پریشانحالیام را، خوب و بهتر کرده یاد تو..
نمیدانم چرا این روزها تنپوشِ مردابم..
دلم را با شقايقها، برابر کرده یاد تو..
تماشاییست رقصِ بیقرار قاصدکهایی،،
که روی شانههای باد پرپر کرده یاد تو..
تصوّر کن میان چشمهایم رنگِ باران را..
نگاه ابریام را، دیدنیتر کرده یاد تو..
#نگار_حسینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه سر زده می آمدی تو ای باران
چه شد که دلزده ای و دگر نمی باری
دلم گرفته از این تنگنای بی خبری
بگو برای دلم حرف های نو داری
#فرزانه_صیاد
چه شد که دلزده ای و دگر نمی باری
دلم گرفته از این تنگنای بی خبری
بگو برای دلم حرف های نو داری
#فرزانه_صیاد
کاش میشد که از این پنجره بارید تو را
از صدای نفس فاصله، فهمید تو را
مثل عطر خنک کوچهی نارِنجِستان
در همآغوشی گل، یکسره بویید تو را
در فراسوی شب خاطرههایی شیرین
باز با تیشهی فرهاد، تراشید تو را
گاه در برکهی تنهایی خود سنگ انداخت
با صدای تپش ثانیه، نالید تو را
یک قدم مانده به دلواپسی اشک غروب
پشت بیتابترین خاطره، پاشید تو را
و به کوتاهی بوییدن عطر یک سیب
خام حوا شد و چون وسوسهای چید تو را
ته این راه سراسیمه، کمی آه کشید
در سکوتی به بلندای افق، دید تو را
#محمد_جوکار
از صدای نفس فاصله، فهمید تو را
مثل عطر خنک کوچهی نارِنجِستان
در همآغوشی گل، یکسره بویید تو را
در فراسوی شب خاطرههایی شیرین
باز با تیشهی فرهاد، تراشید تو را
گاه در برکهی تنهایی خود سنگ انداخت
با صدای تپش ثانیه، نالید تو را
یک قدم مانده به دلواپسی اشک غروب
پشت بیتابترین خاطره، پاشید تو را
و به کوتاهی بوییدن عطر یک سیب
خام حوا شد و چون وسوسهای چید تو را
ته این راه سراسیمه، کمی آه کشید
در سکوتی به بلندای افق، دید تو را
#محمد_جوکار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مانده ام چشم انتظار یک خبر از سوے تو
راست گو آیا تو هم چشم انتظارم مانده ای؟
بوده ام با تو یه رنگ و صاف و صادق با وفا
نازنینم مثل من شعر وفا را خوانده ای؟
#جواد_الماسی
راست گو آیا تو هم چشم انتظارم مانده ای؟
بوده ام با تو یه رنگ و صاف و صادق با وفا
نازنینم مثل من شعر وفا را خوانده ای؟
#جواد_الماسی
"دلم از فراق رویت گله بیشمار دارد"
نه به روز دارد آرام، نه به شب قرار دارد
به کجا گذشتی آخر ،زچه رو بریدی از من
تو مگر ندیدی این دل تبِ احتضار دارد
رمقی نمانده بر جان، ز دو دیده میرود خون
و دلی که حسرتش را ز تو یادگار دارد
همه شب نهادهام بر در صبح دیدهام را
که مگر به رحم آیی و سحر گذار دارد
شب خلوت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
که دلِ امیدوارم ، سرِ کوی یار دارد....
بنویسم از برایت؟ مگر اشک میگذارد؟
که بدون تو خدا هم دلِ بیقرار دارد
سرِ دردِ عشق دارد دلِ دردمندِ " بیتا"
چه کسی چو من برایت دلِ غمگسار دارد...؟
#بیتا_خزلی
نه به روز دارد آرام، نه به شب قرار دارد
به کجا گذشتی آخر ،زچه رو بریدی از من
تو مگر ندیدی این دل تبِ احتضار دارد
رمقی نمانده بر جان، ز دو دیده میرود خون
و دلی که حسرتش را ز تو یادگار دارد
همه شب نهادهام بر در صبح دیدهام را
که مگر به رحم آیی و سحر گذار دارد
شب خلوت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
که دلِ امیدوارم ، سرِ کوی یار دارد....
بنویسم از برایت؟ مگر اشک میگذارد؟
که بدون تو خدا هم دلِ بیقرار دارد
سرِ دردِ عشق دارد دلِ دردمندِ " بیتا"
چه کسی چو من برایت دلِ غمگسار دارد...؟
#بیتا_خزلی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حال دل بی تو خراب است،خودت میدانی
زندگی بی تو عذاب است،خودت میدانی
بی تو یک لحظه ندارد دل من صبروقرار
قلب من درتب وتاب است،خودت میدانی
#جمشیدی
زندگی بی تو عذاب است،خودت میدانی
بی تو یک لحظه ندارد دل من صبروقرار
قلب من درتب وتاب است،خودت میدانی
#جمشیدی
از تو سکوت مانده و از من صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو
حرفی که خالیام کند از سالها سکوت
حسی که باز پُر کندم از هوای تو
این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه میروم و پا به پای تو...
در خواب حرف میزنم و گریه میکنم
بیدار میکنند مرا دستهای تو
هِی شعر مینویسم و دلتنگ میشوم
حس میکنم کنارمی و آه... جای تو...
این شعر را رها کن و نشنیدهام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم برای تو...
#اصغرمعاذی
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو
حرفی که خالیام کند از سالها سکوت
حسی که باز پُر کندم از هوای تو
این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه میروم و پا به پای تو...
در خواب حرف میزنم و گریه میکنم
بیدار میکنند مرا دستهای تو
هِی شعر مینویسم و دلتنگ میشوم
حس میکنم کنارمی و آه... جای تو...
این شعر را رها کن و نشنیدهام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم برای تو...
#اصغرمعاذی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من کیستم! یک زن، که دنیا را نفهمیده
مـــرداب خامـــــوشی که دریا را نفهمیده
در لحظههای درد خو از بس که جا مانده
دلبیقــــراریهــــــای صحـــــرا را نفهمیده
دلتنگیاش در هر زمان تا بینهــــایت بود
از غصـــــهی امـــــروز، فـــــردا را نفهمیده
بااینکه در تنهـــاییاش پــروانه پر میزد
پـــــرواز دشت قـاصـــــــدکها را نفهمیده
در دستهایش آسمـــان جا میگرفت اما
باچشــــم بــــارانی تمــاشـــا را نفهمیده
هرچند با آیینهها هرلحظه خلوت داشت
تنهـــایـیاش را هیــچ کـس اما نفهمیده
#فاطمه_رنجبر
مـــرداب خامـــــوشی که دریا را نفهمیده
در لحظههای درد خو از بس که جا مانده
دلبیقــــراریهــــــای صحـــــرا را نفهمیده
دلتنگیاش در هر زمان تا بینهــــایت بود
از غصـــــهی امـــــروز، فـــــردا را نفهمیده
بااینکه در تنهـــاییاش پــروانه پر میزد
پـــــرواز دشت قـاصـــــــدکها را نفهمیده
در دستهایش آسمـــان جا میگرفت اما
باچشــــم بــــارانی تمــاشـــا را نفهمیده
هرچند با آیینهها هرلحظه خلوت داشت
تنهـــایـیاش را هیــچ کـس اما نفهمیده
#فاطمه_رنجبر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله مـن خفت و نه ماهی
چشمـی به رهـت دوخته ام باز که شاید
بازآیی و برهانیم از چشم به راهی
#شهریار
نه مرغ شب از ناله مـن خفت و نه ماهی
چشمـی به رهـت دوخته ام باز که شاید
بازآیی و برهانیم از چشم به راهی
#شهریار