در دل دردی ست از تو پنهان که مپرس...
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس...
با این همه حال و در چنین تنگدلی...
جا کرده محبت تو چندان که مپرس
#ابوسعید_ابوالخیر
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس...
با این همه حال و در چنین تنگدلی...
جا کرده محبت تو چندان که مپرس
#ابوسعید_ابوالخیر
چو ترجمان چشم تو مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت شعر من ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم دلیل و منطقی سرش نمیشود که عشق
مرا که مرد راه کرد، خودش نشانه میشود
مرو، بمان، که آ به غوش، شود هجای متصل
بیا و انقلاب کن، بیا،... زنانه میشود
خدا به داد من رسد ، اگر چه بعدِ رفتنت
شبیه تو برای من، خدا ، خدا نمیشود!
#عظیم_فلاح
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت شعر من ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم دلیل و منطقی سرش نمیشود که عشق
مرا که مرد راه کرد، خودش نشانه میشود
مرو، بمان، که آ به غوش، شود هجای متصل
بیا و انقلاب کن، بیا،... زنانه میشود
خدا به داد من رسد ، اگر چه بعدِ رفتنت
شبیه تو برای من، خدا ، خدا نمیشود!
#عظیم_فلاح
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای نابترین غنچه در اندیشهٔ گلزار
پروانهترین حادثه در پیلهٔ تکرار
ای خندهترین لب به رخِ قاب تصور
وی شادترین ثانیه در لحظهٔ دیدار
#مشیرانیطلوع
پروانهترین حادثه در پیلهٔ تکرار
ای خندهترین لب به رخِ قاب تصور
وی شادترین ثانیه در لحظهٔ دیدار
#مشیرانیطلوع
بی تاب و بیقـرارِ توأم، پیشِ کس نگو
من زخمِ بیشمارِ تـوأم، پیشِ کس نگو
ازاینکه سرنوشتِ منی شهر پُرشده ست
از اینکه من نگارِ تـوأم، پیـشِ کس نگو
دنیـا تمـامِ زنـدگـی ام را بـه بـاد داد
بـازنـدهی قمـارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
عمری اگر کـه چشم بـه راهِ تـو زیستم!
اکنـون هم انتظارِ توأم، پیشِ کس نگو
آیینـه پُـر شده ست، ز بـود و نبـودنت
پنهـان و آشـکارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
بیـداری ام بـه شوقِ خیـالِ تـو بگـذرد
در خواب هم کنارِ توأم ، پیشِ کس نگو
#مژگان_فرامنش
من زخمِ بیشمارِ تـوأم، پیشِ کس نگو
ازاینکه سرنوشتِ منی شهر پُرشده ست
از اینکه من نگارِ تـوأم، پیـشِ کس نگو
دنیـا تمـامِ زنـدگـی ام را بـه بـاد داد
بـازنـدهی قمـارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
عمری اگر کـه چشم بـه راهِ تـو زیستم!
اکنـون هم انتظارِ توأم، پیشِ کس نگو
آیینـه پُـر شده ست، ز بـود و نبـودنت
پنهـان و آشـکارِ تـوأم ، پیشِ کس نگو
بیـداری ام بـه شوقِ خیـالِ تـو بگـذرد
در خواب هم کنارِ توأم ، پیشِ کس نگو
#مژگان_فرامنش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرشٖب بهیاد توفقط مستانه هقهق میکنم
رویایِ آغـوشِ تـو را مستِ شقایق میکنم
با لَمس نبضِ دستِ تو قلبم دوباره میتَپد!
تا که خیالت میرود.. میمیرم و دِق میکنم
آخر همین شبگریهها روزی به دادم میرسد
یکبارِ دیگر من تو را تسخیر و عاشق میکنم
زُل میزنم بر ساعتم.. خوابیده بعد رفتنت
این ساعتِ غم دیده را شادِ دقایق میکنم
در امتدادِ نورِ تو ... تا پُشت شبها میروم
با تو سلامِ تازه ای بر صبحِ صادق میکنم
عقلم به دل خندیده وُ گفته مگر دیوانهای؟
روزی به همراهِ دلم.. خنده به منطق میکنم
میآییو این گونهها خیسِحضورت میشوند
سر مینَهم بر دامنت سُجده به خالق میکنم
#محمد_امیری
رویایِ آغـوشِ تـو را مستِ شقایق میکنم
با لَمس نبضِ دستِ تو قلبم دوباره میتَپد!
تا که خیالت میرود.. میمیرم و دِق میکنم
آخر همین شبگریهها روزی به دادم میرسد
یکبارِ دیگر من تو را تسخیر و عاشق میکنم
زُل میزنم بر ساعتم.. خوابیده بعد رفتنت
این ساعتِ غم دیده را شادِ دقایق میکنم
در امتدادِ نورِ تو ... تا پُشت شبها میروم
با تو سلامِ تازه ای بر صبحِ صادق میکنم
عقلم به دل خندیده وُ گفته مگر دیوانهای؟
روزی به همراهِ دلم.. خنده به منطق میکنم
میآییو این گونهها خیسِحضورت میشوند
سر مینَهم بر دامنت سُجده به خالق میکنم
#محمد_امیری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
یقین دارم تو هم من را تجسم میکنی گاهی
به خلوت با خیال من تکلم میکنی گاهی
هر آن لحظه که پیدا میشوی از دور مثل من
به ناگه دست و پای خویش را گم میکنی گاهی
چنان دریای ناآرام و توفانی، تو روحم را
اسیر موجهای پر تلاطم میکنی گاهی
دلم پر میشود از اشتیاق و خواهشی شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم میکنی گاهی
همه شعر و غزل های پراحساس مرا با شوق
تو میخوانی و زیر لب تبسم میکنی گاهی
تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم میکنی گاهی
#حسین امیر پور
به خلوت با خیال من تکلم میکنی گاهی
هر آن لحظه که پیدا میشوی از دور مثل من
به ناگه دست و پای خویش را گم میکنی گاهی
چنان دریای ناآرام و توفانی، تو روحم را
اسیر موجهای پر تلاطم میکنی گاهی
دلم پر میشود از اشتیاق و خواهشی شیرین
در آن لحظه که نامم را ترنم میکنی گاهی
همه شعر و غزل های پراحساس مرا با شوق
تو میخوانی و زیر لب تبسم میکنی گاهی
تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق
یقین دارم تو هم من را تجسم میکنی گاهی
#حسین امیر پور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مدتی هست دلم تنگِ غزل خوانی توست
رنجش قلب از این آنچه نمیدانی توست
دل نگو ذکرِ لبش نام مُقفّای توُ و
دلِ دیوانه چنان سوخته قربانی توست
تو شدی هم نفس روز پریشانی من
قلب من در تپش زلزلۀ آنی توست
در میان من و تو فاصله ها حیرانند
باور عشق همان قصۀ حیرانی توست
گوش کن نالۀ دل را به غزلخوانی من
غزل عشق از آن دیدۀ بارانی توست
بی تو سرمازده ام شعر نیاید به وجود
به خدا شعرِترم خیسِ پریشانی توست
منم آن موج پریشان و تو آن ساحل گرم
دل من گرم در آغوشِ تو زندانی توست
#فریبا_قربان_کریمی
رنجش قلب از این آنچه نمیدانی توست
دل نگو ذکرِ لبش نام مُقفّای توُ و
دلِ دیوانه چنان سوخته قربانی توست
تو شدی هم نفس روز پریشانی من
قلب من در تپش زلزلۀ آنی توست
در میان من و تو فاصله ها حیرانند
باور عشق همان قصۀ حیرانی توست
گوش کن نالۀ دل را به غزلخوانی من
غزل عشق از آن دیدۀ بارانی توست
بی تو سرمازده ام شعر نیاید به وجود
به خدا شعرِترم خیسِ پریشانی توست
منم آن موج پریشان و تو آن ساحل گرم
دل من گرم در آغوشِ تو زندانی توست
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دلتنگم و روی تو، شفای دل ِ زارم
دلتنگ ِ توام، ای تو همانی که ندارم
دلخستهترینم ، زِ بس جور کشیدن
کو شانه ی اَمنَت، که بر او سَر بگذارم
#سعدی
دلتنگ ِ توام، ای تو همانی که ندارم
دلخستهترینم ، زِ بس جور کشیدن
کو شانه ی اَمنَت، که بر او سَر بگذارم
#سعدی
می کشم بر شانه هایم غربت اندوه را
غربت اندوه بی مانند همچون کوه را
شانههایم زیر این بیداد کم میآورند
کاش میشد کوه باشم این غمِ بشکوه را
کاش دست مهربانی میزدود از روی لطف
لایه لایه دردهای مبهمِ انبوه را
کاشکی دریادلی با ما روایت کرده بود
دردهای بیشمارِ شاعری نستوه را
دردهایی چون خوره خونِ غزل را میخورد
کاش میشد باز گویم دردهای روح را
#یدالله_گودرزی
غربت اندوه بی مانند همچون کوه را
شانههایم زیر این بیداد کم میآورند
کاش میشد کوه باشم این غمِ بشکوه را
کاش دست مهربانی میزدود از روی لطف
لایه لایه دردهای مبهمِ انبوه را
کاشکی دریادلی با ما روایت کرده بود
دردهای بیشمارِ شاعری نستوه را
دردهایی چون خوره خونِ غزل را میخورد
کاش میشد باز گویم دردهای روح را
#یدالله_گودرزی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الا اے حضرت معشوق منوّر ڪن جهانم را
ڪدامین چشم میفهمد بہ جز چشمت زبانم را
بہ بوے گلبن وصلت بہ سَر مستانہ مے آیم
ڪہ درد اشتیاق تو بُریدہ تابِ جانم را....
#راحم_تبریزی
ڪدامین چشم میفهمد بہ جز چشمت زبانم را
بہ بوے گلبن وصلت بہ سَر مستانہ مے آیم
ڪہ درد اشتیاق تو بُریدہ تابِ جانم را....
#راحم_تبریزی
با دِلم بَر بومِ نقاشی کبوتَر می کِشم
از بلندای خیالم سوی تو پَر می کِشم
من قَلم را از سَرِ دلدادگی بَرداشتم
"قلب" ها را از "کمال الملک" بهتَر می کِشم
میچِشَم از چشم هایت مَستیِ بی باده را
چون به چَشمت آمدم مِی را به ساغَر می کِشم
هر چه خَطِ فاصله بین "من"و"تو" بوده را
پاک کرده... این جهان را بار دیگر می کِشم
خسته ام از بَس که "رفتن" را تَصور کرده ام
سایه ات را وقتِ برگشتن براین دَر می کِشم
انتخابَت کرده ام مَعشوقه ی قاجاری ام
اختیاری نیست دیگرقهوه را سَر می کِشم...
#محمد_بزاز
از بلندای خیالم سوی تو پَر می کِشم
من قَلم را از سَرِ دلدادگی بَرداشتم
"قلب" ها را از "کمال الملک" بهتَر می کِشم
میچِشَم از چشم هایت مَستیِ بی باده را
چون به چَشمت آمدم مِی را به ساغَر می کِشم
هر چه خَطِ فاصله بین "من"و"تو" بوده را
پاک کرده... این جهان را بار دیگر می کِشم
خسته ام از بَس که "رفتن" را تَصور کرده ام
سایه ات را وقتِ برگشتن براین دَر می کِشم
انتخابَت کرده ام مَعشوقه ی قاجاری ام
اختیاری نیست دیگرقهوه را سَر می کِشم...
#محمد_بزاز