حس مے ڪنم ڪنار تو از خود فراترم
درگیر چشمهاے تو باشم رهاترم
دلتنگیام ڪم از غم تنهایے تو نیست
من هرچه بے قرار ترم بیصدا ترم
#اصغرمعاذی
درگیر چشمهاے تو باشم رهاترم
دلتنگیام ڪم از غم تنهایے تو نیست
من هرچه بے قرار ترم بیصدا ترم
#اصغرمعاذی
مدتی هست دلم تنگِ غزل خوانی توست
رنجش قلب از این آنچه نمیدانی توست
دل نگو ذکرِ لبش نام مُقفّای توُ و
دلِ دیوانه چنان سوخته قربانی توست
تو شدی هم نفس روز پریشانی من
قلب من در تپش زلزلۀ آنی توست
در میان من و تو فاصله ها حیرانند
باور عشق همان قصۀ حیرانی توست
گوش کن نالۀ دل را به غزلخوانی من
غزل عشق از آن دیدۀ بارانی توست
بی تو سرمازده ام شعر نیاید به وجود
به خدا شعرِترم خیسِ پریشانی توست
منم آن موج پریشان و تو آن ساحل گرم
دل من گرم در آغوشِ تو زندانی توست
#فریبا_قربان_کریمی
رنجش قلب از این آنچه نمیدانی توست
دل نگو ذکرِ لبش نام مُقفّای توُ و
دلِ دیوانه چنان سوخته قربانی توست
تو شدی هم نفس روز پریشانی من
قلب من در تپش زلزلۀ آنی توست
در میان من و تو فاصله ها حیرانند
باور عشق همان قصۀ حیرانی توست
گوش کن نالۀ دل را به غزلخوانی من
غزل عشق از آن دیدۀ بارانی توست
بی تو سرمازده ام شعر نیاید به وجود
به خدا شعرِترم خیسِ پریشانی توست
منم آن موج پریشان و تو آن ساحل گرم
دل من گرم در آغوشِ تو زندانی توست
#فریبا_قربان_کریمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا عهدے ست اندر دل ڪہ با جانان خود بستم
بہ غیر از با خیال او ، ڪنار ڪس نیارستم
بہ پاے عهد با یارم ، نشینم تا ڪہ جان دارم
مگر جانم رود از تن ،ڪہ مر آن عهد بشڪستم
#حافظ
بہ غیر از با خیال او ، ڪنار ڪس نیارستم
بہ پاے عهد با یارم ، نشینم تا ڪہ جان دارم
مگر جانم رود از تن ،ڪہ مر آن عهد بشڪستم
#حافظ
بعد از تو دیگر لحظه ها سامان نمی گیرد
در بی قراری گریه ام پایان نمیگیرد
در سمت چپ سینه ام همراه قلبم، غم
با هیچ کس غیر از خودم پیمان نمی گیرد
وقتی که تو همراه هر روز و شبم بودی
این رفتنت را دل به خود آسان نمی گیرد
آواره ام ای عاقلان در درد مجنونم
با عاشقی دیوانگی درمان نمیگیرد
چشمان من اینجا شده ابری و پر ماتم
از تنگی عشق آسمان باران نمی گیرد
#اکرم_مرادی
در بی قراری گریه ام پایان نمیگیرد
در سمت چپ سینه ام همراه قلبم، غم
با هیچ کس غیر از خودم پیمان نمی گیرد
وقتی که تو همراه هر روز و شبم بودی
این رفتنت را دل به خود آسان نمی گیرد
آواره ام ای عاقلان در درد مجنونم
با عاشقی دیوانگی درمان نمیگیرد
چشمان من اینجا شده ابری و پر ماتم
از تنگی عشق آسمان باران نمی گیرد
#اکرم_مرادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من خرابِ نگهِ نرگسِ شهلای توام
بی خود از بادهی جام و میِ مینای توام
تو به تحریک فلک، فتنهی دورانِ منی
من به تصدیق نظر، محوِ تماشای توام
#فروغی_بسطامی
بی خود از بادهی جام و میِ مینای توام
تو به تحریک فلک، فتنهی دورانِ منی
من به تصدیق نظر، محوِ تماشای توام
#فروغی_بسطامی
گرچه دوراز تواَم ولمس توناممکنِ محض
تو از آن فاصله هم در بغلم جا داری
من ملول از غم عادی شدن عشق شدم
تو ولی عشق در اندازه ی بی تکراری
قصه ی راه شب و خیره به مهتاب شدن
تا خود صبح من و یاد تو و بیداری
چشم می بندم و امید به رویا دارم
کاش در خواب، میسّر بشود دیداری
گفته ام قاصدکان سوی تو پرواز کنند
به تو پیغام رسانند اگر بگذاری
با تو آموخته ام آنچه که آموختنی است
که تو از معرفت و شعر و سخن، سرشاری!
#سارا_صابر
تو از آن فاصله هم در بغلم جا داری
من ملول از غم عادی شدن عشق شدم
تو ولی عشق در اندازه ی بی تکراری
قصه ی راه شب و خیره به مهتاب شدن
تا خود صبح من و یاد تو و بیداری
چشم می بندم و امید به رویا دارم
کاش در خواب، میسّر بشود دیداری
گفته ام قاصدکان سوی تو پرواز کنند
به تو پیغام رسانند اگر بگذاری
با تو آموخته ام آنچه که آموختنی است
که تو از معرفت و شعر و سخن، سرشاری!
#سارا_صابر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به عشـق تکیه نمودم که نام دیکر توست
در ایـن شـرایــط نـابـاورانـه، بـاور توست
به خاطرات بهجا مانده میخورم سوگند
که ماه هر شب من روی ماه منظر توست
#عادل امانی
در ایـن شـرایــط نـابـاورانـه، بـاور توست
به خاطرات بهجا مانده میخورم سوگند
که ماه هر شب من روی ماه منظر توست
#عادل امانی
به ڪجا میکشی این دلشده ے حیران را
کی تو سامان بدهی این دل سرگردان را؟
هرگز از خاطر من آن شب و باران نرود
قهوه ے چشم تو و، فال تهِ فنجان را
ڪام شیرین ز لبانِ شِڪرت میخواهم
میدهم در عوضشِ جرعه به جرعه جان را
جذبه ے چشم سیاه و،لب گیراے تو یار
می برد دین و دل و قاعده وایمان را
سینه ام در عطشت مثل بیابان شده است
کاش میشد بدهی مژده به دل باران را
در خور عشق تو من هیچ ندارم تحفه
حاضرم پیشکشت من بکنم این جان را
در دلم جایِگَهت تا به ابد محفوظ است
نشِڪستم ز سرِ مهر و وفا پیمان را
#مهنازنجفی
کی تو سامان بدهی این دل سرگردان را؟
هرگز از خاطر من آن شب و باران نرود
قهوه ے چشم تو و، فال تهِ فنجان را
ڪام شیرین ز لبانِ شِڪرت میخواهم
میدهم در عوضشِ جرعه به جرعه جان را
جذبه ے چشم سیاه و،لب گیراے تو یار
می برد دین و دل و قاعده وایمان را
سینه ام در عطشت مثل بیابان شده است
کاش میشد بدهی مژده به دل باران را
در خور عشق تو من هیچ ندارم تحفه
حاضرم پیشکشت من بکنم این جان را
در دلم جایِگَهت تا به ابد محفوظ است
نشِڪستم ز سرِ مهر و وفا پیمان را
#مهنازنجفی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم
اگردرمان تویی دردم فزون باد
وگر معشوقه ای سهمم جنون باد
#حضرت_مولانا
تو ایمان منی من کم ندارم
اگردرمان تویی دردم فزون باد
وگر معشوقه ای سهمم جنون باد
#حضرت_مولانا
به رغم عاشقی، از غم کناره میگیرم
برای آمدنت... استخاره میگیرم
به شوق روی تو هر شب، درون رویایم
به جای هدیه برایت ستاره میگیرم!
دلم گرفته، گمانم وصال ممکن نیست
ببین که بیتو جنونی دوباره میگیرم
که واژه واژهی هر بیت این غزلها را
برایت از دلِ تنگم عصاره میگیرم
برای اینکه بگویم "غزل" فروشی نیست
خودم برای خودم جشنواره میگیرم!
تو رفتهایّ و پس از این، به رسم هر ساله
برای عاشقیام... یادواره میگیرم
#محسن_نظری
برای آمدنت... استخاره میگیرم
به شوق روی تو هر شب، درون رویایم
به جای هدیه برایت ستاره میگیرم!
دلم گرفته، گمانم وصال ممکن نیست
ببین که بیتو جنونی دوباره میگیرم
که واژه واژهی هر بیت این غزلها را
برایت از دلِ تنگم عصاره میگیرم
برای اینکه بگویم "غزل" فروشی نیست
خودم برای خودم جشنواره میگیرم!
تو رفتهایّ و پس از این، به رسم هر ساله
برای عاشقیام... یادواره میگیرم
#محسن_نظری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای پر شده در ذهن و خيالم همه تو
ای مغرب و مشرق و شمالم همه تو
با فلسفه و جبر و حسابت چه كنم؟
وقتی شده پرسش و سوالم همه تو
#مولانا
ای مغرب و مشرق و شمالم همه تو
با فلسفه و جبر و حسابت چه كنم؟
وقتی شده پرسش و سوالم همه تو
#مولانا
من بلد نیستم از عشق پشیمان بشوم
پای تو مانده ام آنقدر که ویران بشوم
منم و شهر حسودان ، منم و این همه بغض
بغلم کن که در آغوش تو پنهان بشوم
ابرم و بر تن تنهایی خود می بارم
دوست دارم که بر اندام تو باران بشوم
باش و بی رحم تر از ارتش نازی ها باش
تا در اشغال تو یک عمر لهستان بشوم
من دیوانه به امید تو عاشق شده ام
تو بلد باش مرا تا کمی آسان بشوم
من خودم را بلدم، غیر جنون راهی نیست!
کمکم کن که در آغوش تو درمان بشوم
عهد بستم که کنار تو به پایان برسم
من بلد نیستم از عشق پشیمان بشوم
#علی_صفری
پای تو مانده ام آنقدر که ویران بشوم
منم و شهر حسودان ، منم و این همه بغض
بغلم کن که در آغوش تو پنهان بشوم
ابرم و بر تن تنهایی خود می بارم
دوست دارم که بر اندام تو باران بشوم
باش و بی رحم تر از ارتش نازی ها باش
تا در اشغال تو یک عمر لهستان بشوم
من دیوانه به امید تو عاشق شده ام
تو بلد باش مرا تا کمی آسان بشوم
من خودم را بلدم، غیر جنون راهی نیست!
کمکم کن که در آغوش تو درمان بشوم
عهد بستم که کنار تو به پایان برسم
من بلد نیستم از عشق پشیمان بشوم
#علی_صفری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مےنویسم عشق و...
مےلرزد دلم...
مےنویسم عشق و اشڪم میچڪد...
مےنویسم یاد و...
یادت مےڪنم...
مےنویسم ابر و باراݧ مےچڪد...
#پارســـا_آرام
مےلرزد دلم...
مےنویسم عشق و اشڪم میچڪد...
مےنویسم یاد و...
یادت مےڪنم...
مےنویسم ابر و باراݧ مےچڪد...
#پارســـا_آرام
به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به هم
همه، تکرار تو کردم، همه ام ریخت به هم
من و یاد تو به هم صحبتی هم مشغول
خانه را همهمه صحبت هم ریخت به هم
به عطشناک ترین حالت صحبت با تو
آن قَدَر گفتم و گفتم که حَرَم ریخت به هم
تو که هستی که به هر شکل تجسّم کردم
دست بردم که به اندیشه رِسَم؛ ریخت به هم
ز غمت هر چه نوشتیم مرکّب پس داد
جوهر و آه من و اشک قلم ریخت به هم
چو ردیفی تو که در مصرع پایان غزل
آمدی، شعر من و شاعری ام ریخت به هم
#رزیتا_نعمتی
همه، تکرار تو کردم، همه ام ریخت به هم
من و یاد تو به هم صحبتی هم مشغول
خانه را همهمه صحبت هم ریخت به هم
به عطشناک ترین حالت صحبت با تو
آن قَدَر گفتم و گفتم که حَرَم ریخت به هم
تو که هستی که به هر شکل تجسّم کردم
دست بردم که به اندیشه رِسَم؛ ریخت به هم
ز غمت هر چه نوشتیم مرکّب پس داد
جوهر و آه من و اشک قلم ریخت به هم
چو ردیفی تو که در مصرع پایان غزل
آمدی، شعر من و شاعری ام ریخت به هم
#رزیتا_نعمتی