مرا مهمانِ باران کن،که میسوزد دلِ شعرم
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
گلستانِ خیالم را، تو که پروانـه ای امشب
برای فصلِ شیدایی ، غـزل را نذرِ دل کردم
بـرای زلفِ در بـادم بیاور شانـه ای امشب
#حافظ
غمگین ترین شعرمنی جایی ندارم
دور از تو شور ِعشق، آوایی ندارم
اینجا برای ماندنم جایی نمانده
مهمان نوازی وقت تنهایی ندارم
در عمق جانم یک سکوت محض مانده
حسی بر این لب ها به نجوایی ندارم
گم گشته ای هستم در افکارِ پریشان
بی تو رهی رو سوی فردایی ندارم
چشمان بارانیم می بارد دمادم
دور از تو جایی غیرِ اینجایی ندارم
تقویم عمرم پر شد از حسرت نبودی
آواره ام آواره لیلایی ندارم
با زانوان سست وبی جانم چگونه
بی تکیه گاهم سر کنم نایی ندارم
#کریمزاده
دور از تو شور ِعشق، آوایی ندارم
اینجا برای ماندنم جایی نمانده
مهمان نوازی وقت تنهایی ندارم
در عمق جانم یک سکوت محض مانده
حسی بر این لب ها به نجوایی ندارم
گم گشته ای هستم در افکارِ پریشان
بی تو رهی رو سوی فردایی ندارم
چشمان بارانیم می بارد دمادم
دور از تو جایی غیرِ اینجایی ندارم
تقویم عمرم پر شد از حسرت نبودی
آواره ام آواره لیلایی ندارم
با زانوان سست وبی جانم چگونه
بی تکیه گاهم سر کنم نایی ندارم
#کریمزاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوری از آغـوشِ تو ، روزی بـه پایان میرسد
همزمان با کوچِ شب، خورشیدِ تابان میرسد
عاقبـت پل می زند، شادی میـانِ قلب مان
یوسفِ گم گشته ام" روزی به کنعان میرسد
#مهناز_نجفی
همزمان با کوچِ شب، خورشیدِ تابان میرسد
عاقبـت پل می زند، شادی میـانِ قلب مان
یوسفِ گم گشته ام" روزی به کنعان میرسد
#مهناز_نجفی
امشب دوبـاره خانهٔ من، رنگِ غم گرفت
بـاز از هجـومِ خاطـره هایت دلم گرفت
امشب دوباره مجلسِ تنهـاییِ من است
من نوحه خوانم و غمِ تو نوحه دَم گرفت
کابـوسِ هر شبم شده آن لحظه ی وداع
دستۍکه مۍتکاندی و جان از تنم گرفت
رفتی و درحصارِ غمت روز و شب گذشت
دنیـا چـه زود اسمِ تـو را هم قلم گرفت
ماندم کجا چگونه چه کَس؟ ای تمامِ من
از دستِ مـن تـو را، و مرا از خودم گرفت
سر می شود شبم به..." الهی که بشکند"
آن دستِ لعنتی کـه تـو را از بَـرم گرفت
#کمال_جعفری_امامزاده
بـاز از هجـومِ خاطـره هایت دلم گرفت
امشب دوباره مجلسِ تنهـاییِ من است
من نوحه خوانم و غمِ تو نوحه دَم گرفت
کابـوسِ هر شبم شده آن لحظه ی وداع
دستۍکه مۍتکاندی و جان از تنم گرفت
رفتی و درحصارِ غمت روز و شب گذشت
دنیـا چـه زود اسمِ تـو را هم قلم گرفت
ماندم کجا چگونه چه کَس؟ ای تمامِ من
از دستِ مـن تـو را، و مرا از خودم گرفت
سر می شود شبم به..." الهی که بشکند"
آن دستِ لعنتی کـه تـو را از بَـرم گرفت
#کمال_جعفری_امامزاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم
لختی حریف لحظههای غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگینتر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
لختی حریف لحظههای غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگینتر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
برس به دادم و نگذار بیپناه بمیرم
در این نواکده با درد و سوز و آه بمیرم
بیا دوباره هوای دلم عجیب گرفته
کمی نگاه کنی من به هر نگاه بمیرم
تو هم شبیه منی زیر چتر حضرت پاییز
بیا برای خودت از دلت بخواه بمیرم
چقدر فاصله افتاده بینمان نگرانم
تو را نبینم و آخر شوم تباه بمیرم
چه سرنوشت عجیبی نوشتهاند برایم
هنوز نوبت من نیست اشتباه بمیرم
کجای فاصلهها گم شدی عزیزترینم؟
بیا برای تو هر روز گاهگاه بمیرم
چنان گرفته دلم از زمین قرار ندارم
چه میشود که خدا! در کنار ماه بمیرم
#رسول_حاجیلو
در این نواکده با درد و سوز و آه بمیرم
بیا دوباره هوای دلم عجیب گرفته
کمی نگاه کنی من به هر نگاه بمیرم
تو هم شبیه منی زیر چتر حضرت پاییز
بیا برای خودت از دلت بخواه بمیرم
چقدر فاصله افتاده بینمان نگرانم
تو را نبینم و آخر شوم تباه بمیرم
چه سرنوشت عجیبی نوشتهاند برایم
هنوز نوبت من نیست اشتباه بمیرم
کجای فاصلهها گم شدی عزیزترینم؟
بیا برای تو هر روز گاهگاه بمیرم
چنان گرفته دلم از زمین قرار ندارم
چه میشود که خدا! در کنار ماه بمیرم
#رسول_حاجیلو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چند روزیست دلم بیسروسامان شده است
مثل چشمان تو همسایهی طوفان شده است
عشق ممنوعهی من! شاهنشین غزلم!
واژهها پشت لب داغ تو پنهان شده است
بیتو در زردی پاییز، کنار شب شعر
پای من، همقدم رنگ خیابان شده است
به زلیخا بنویسید که این رسمش نیست
یوسفت دستخوش چاک گریبان شده است
غصهها ریشه دواندهست به پستوی دلم
بسکه در شهر، غم و درد فراوان شده است
بلبلی شعر مرا خواند و پرید و پس از آن
شب پاییزیِمان چلچلهباران شده است
ای سراپای تو تندیس غزلهای بهشت
قلمم در شبِ توصیف تو حیران شده است
#محمدعلی_عرب_نژاد_عاکف
مثل چشمان تو همسایهی طوفان شده است
عشق ممنوعهی من! شاهنشین غزلم!
واژهها پشت لب داغ تو پنهان شده است
بیتو در زردی پاییز، کنار شب شعر
پای من، همقدم رنگ خیابان شده است
به زلیخا بنویسید که این رسمش نیست
یوسفت دستخوش چاک گریبان شده است
غصهها ریشه دواندهست به پستوی دلم
بسکه در شهر، غم و درد فراوان شده است
بلبلی شعر مرا خواند و پرید و پس از آن
شب پاییزیِمان چلچلهباران شده است
ای سراپای تو تندیس غزلهای بهشت
قلمم در شبِ توصیف تو حیران شده است
#محمدعلی_عرب_نژاد_عاکف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم
لختی حریف لحظههای غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگینتر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
لختی حریف لحظههای غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگینتر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
#حسین_منزوی
برس به دادم و نگذار بیپناه بمیرم
در این نواکده با درد و سوز و آه بمیرم
بیا دوباره هوای دلم عجیب گرفته
کمی نگاه کنی من به هر نگاه بمیرم
تو هم شبیه منی زیر چتر حضرت پاییز
بیا برای خودت از دلت بخواه بمیرم
چقدر فاصله افتاده بینمان نگرانم
تو را نبینم و آخر شوم تباه بمیرم
چه سرنوشت عجیبی نوشتهاند برایم
هنوز نوبت من نیست اشتباه بمیرم
کجای فاصلهها گم شدی عزیزترینم؟
بیا برای تو هر روز گاهگاه بمیرم
چنان گرفته دلم از زمین قرار ندارم
چه میشود که خدا! در کنار ماه بمیرم
#رسول_حاجیلو
در این نواکده با درد و سوز و آه بمیرم
بیا دوباره هوای دلم عجیب گرفته
کمی نگاه کنی من به هر نگاه بمیرم
تو هم شبیه منی زیر چتر حضرت پاییز
بیا برای خودت از دلت بخواه بمیرم
چقدر فاصله افتاده بینمان نگرانم
تو را نبینم و آخر شوم تباه بمیرم
چه سرنوشت عجیبی نوشتهاند برایم
هنوز نوبت من نیست اشتباه بمیرم
کجای فاصلهها گم شدی عزیزترینم؟
بیا برای تو هر روز گاهگاه بمیرم
چنان گرفته دلم از زمین قرار ندارم
چه میشود که خدا! در کنار ماه بمیرم
#رسول_حاجیلو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستت دارم و دیوانه ی چشمان توام
مثل یک کلبه ی ویران شده ویران توام
دوستت دارم و از گفته ی خود خوشحالم
گفته ام عاشقم و واله و حیران توام
#سجاد نوری
مثل یک کلبه ی ویران شده ویران توام
دوستت دارم و از گفته ی خود خوشحالم
گفته ام عاشقم و واله و حیران توام
#سجاد نوری
کنارم تا میآیی، بال در می آورد شعرم
و تا رنگین کمان چشم هایت می پرد شعرم
برای گفتن از فصل نگاه و خندهی سبزت
بساط واژه را در سایه ات می گسترد شعرم
تو گلبرگ لطیف یک گل سرخی و می خواهد
شبیه عشق از آوندهایت بگذرد شعرم
به چشمانت قسم ،با حرف حرف واژهی خواهش
فقط ناز تو را در بیت هایش می خرد شعرم
تو را در آسمان می کارد ای منظومهی زیبا
و در ابری ترین آغوش خود می پرورد شعرم
چنان گل داده باغ دامنت در ذهن بی تابم
که چون پروانه تا تنپوش سبزت میپرد، شعرم
#منیره_امینی
و تا رنگین کمان چشم هایت می پرد شعرم
برای گفتن از فصل نگاه و خندهی سبزت
بساط واژه را در سایه ات می گسترد شعرم
تو گلبرگ لطیف یک گل سرخی و می خواهد
شبیه عشق از آوندهایت بگذرد شعرم
به چشمانت قسم ،با حرف حرف واژهی خواهش
فقط ناز تو را در بیت هایش می خرد شعرم
تو را در آسمان می کارد ای منظومهی زیبا
و در ابری ترین آغوش خود می پرورد شعرم
چنان گل داده باغ دامنت در ذهن بی تابم
که چون پروانه تا تنپوش سبزت میپرد، شعرم
#منیره_امینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حس مے ڪنم ڪنار تو از خود فراترم
درگیر چشمهاے تو باشم رهاترم
دلتنگیام ڪم از غم تنهایے تو نیست
من هرچه بے قرار ترم بیصدا ترم
#اصغرمعاذی
درگیر چشمهاے تو باشم رهاترم
دلتنگیام ڪم از غم تنهایے تو نیست
من هرچه بے قرار ترم بیصدا ترم
#اصغرمعاذی